سکس با دختر دهاتی

سکس با دختر دهاتی
سکس با دختر دهاتی

 

سلام من مهدی هستم 20 سالمه قدم 183 وزنم 95 این داستانی که میگم برای سه سال پیشه.(این داستان اولین سکس منه و میخوام از اول بگم قضیه رو که چطور شد که با دختری به نام زهرا آشنا شدم. خیلی سکس و سکس نیمه کاره داشتیم پس اسم این داستان رو میزارم گول خوردن از دختر دهاتی چون داشت آبرومو میبرد) داستان از اینجا شروع میشه عموم میخواست زن بگیره.خانواده ها رفتن با هم حرف زدن و قبول کردن بعد این جریانا نوبت جهیزیه و این حرفا بود به منم یه دوربین دادن گفتن فیلم بگیر منم گفتم باشه نیم ساعت از مراسمشون فیلم گرفتم (این مراسمشون تو شهرستانمون بود خونه ما اسلامشهر تهرانه) زن عموم چهار تا خواهر بزرگ داشت که وقت ازدواجشون بود ولی اون طور که من خبر داشتم خواستگار یختی. تو فیلم گرفتن از یه دختر خوشم اومد خیلی خوشگل نبود ولی به دل مینشست هیکلش تو پر بود کونش گنده نبود هیکلش متعادل بود لباس سبز بهش میومد منم خوشم اومد ولی جرات نداشتم پا پیش بزارم برای دوستی این جریانا تموم شد عموم ازدواج کرد. زن عموم زیاد سر میزد بهمون٬ یه روز زن عموم بهم گفت مهدی یکی از خط هاتو میدی من برم شهرستان تا عموت برام خط بگیره منم که دوست دختر نداشتم دو تا سیمکارت داشتم یکیش جایزه ایرانسل بود گفتم باشه دادم بهش عموم گوشیشو داد دست زن عموم خط منو گذاشت داخلش و عموم از همکاراش یه گوشی گرفت خط خودشو گذاشت داخلش. زن عموم رفت شهرستان و عموم هر وقت میومد خونمون بهش میگفتم خسیس یه گوشی و یه سیم کارت برای زن عمو بگیر همش اذیتش میکردم بعد یه هفته زن عموم برگشت سیم کارتو بهم داد بعد چند هفته یه دختر بهم زنگ زد گفتم الو قطع کرد خونمون کسی نبود دوباره من زنگ زدم گفتم شما گفت میخواستم به دوستم زنگ بزنم اشتباه گرفتم قطع کردم دوباره تک زد منم تا زنگ زدم بابام درو باز کرد منم تند گفتم مزاحم نشو دیگ قطع کردم البته من دوست داشتم ازین کارا ولی اگه بابام میفهمید دارم با یه دختر صحبت میکنم با کمربند سیاهم میکرد منم اون موقع هول شدم این حرفو زدم بعدش پشیمون شدم بابام اومد و فوری رفت منم دوباره زنگ زدم گریه میکرد میگفت میخواستم به دوستم زنگ بزنم اشتباه گرفتم منم از مظلومیتش دلم کباب شد گفتم ببخشید گریه نکن عزیزم و ازین حرفا قطع کرد و شروع کرد به اس دادن من ازون دخترا نیستم و این حرفا کم کم اس دادیم تا رسیدم گفتم بچه کجایی اونم گفت شهرستان x (اگه اسم شهرستان رو بگم لو میرم چون آخر داستان میگم چی شد که آبروم رفت) منم شکه شدم چطور ممکنه اون دختره از شهرستان خودمون باشه و به دوستش بخواد زنگ بزنه اشتباه منو گرفته باشه که منم ازون شهرستان باشم یکم فکر کردم به خودم گفتم من احمق نیستم زن عموم خطمو گرفته بود مطمئن شدم خواهر زن عمومه ولی به روش نیاوردم (چون اون میدونست خط منه و میدونستم اون شماره خواهرشو با دوستش اشتباه نگرفته ) کم کم با هم آشنا شدیم فهمیدم این دختر سکینست همونی که ازش خوشم اومده بود خیلی حس خوبی داشتم ازش پرسیدم چند سالته گفت بیست سال منم گفتم سه سال ازم بزرگ تری اونم گفت اشکالی نداره روابطمون عاشقانه شد زهرا تو یه مخابرات تو شهرستانمون کار میکرد که یه تلفن بیشتر نداشت من که مخابرات رو ندیده بودم برام سوال شده بود کجاست من ندیدم بیشتر وقتا زنگ میزد و موقعی که همه خواب بودن میرفتم دستشویی و نیم ساعت یه ساعت از خودش میگفت و از زندگیش اصلا تا اون موقع حرف سکسی نزدم باهاش منم دیگه بهش وابسته شده بودم تو حرفای عاشقونه حرف از بوس و لب میزدم بهش گفتم میخوام ببینمت اونم قبول کرد با خواهرش صحبت کرد بیاد اسلامشهر یه چند وقتی بمونه منم خیلی استرس داشتم و خوشحال بودم .داداشش که هنوز مجرد بود زهرا رو آورد و رفت سرکارش که نمیدونستم کجاست. یه روز زن عموم با خواهرش اومد خونمون منم وقتی چشماشو دیدم عاشقش شدم خیلی تو دل برو بود .اونا یه طرف خونه نشستن منم یه طرف ( خونمون یه پذیرایی داشت و اتاق و یه آشپزخونه خونمون 70 متری بود). من خیلی به زهرا نگاه میکردم اونم هر چند دقیقه یه نگاهی میکرد بهش اس میدادم اونم یواشکی اس می داد بعد اینکه رفتن مامانم شروع کرد به دعوا کردن تو چرا نرفتی تو اتاقو چقد به دختره نگاه میکردی و ازین حرفا من اصلا به حرفاش توجه نکردم رفتم خیابون مطهری برای زهرا حلقه استیل بخرم و بدم بهش تا بیشتر ازم خوشش بیاد. دفعه بعد که اومدن خونمون همه فامیلامون اومده بودن( دایی هام و زن داییم با دوتا بچش و عمم و بچه هاش و زن عموم و عموم و زهرا) زن ها رفتن آشپزخونه برای آوردن غذا و درست کردن سالاد (ما نقشه کشیدیم همه اومدن اون بمونه یه لحظه من برم مثلا آب بخورم حلقه رو بزارم رو اپن آشپزخونه اونم سر راهش برداره) نقشه ما عملی شد و کسی شک نکرد اونم یه حلقه که مال خودش بود و تو انگشتم نمیرفت رو زیر فرش گذاشت منم بعد رفتنشون پیداش کردم برداشتم. یه روز زن عموم اومد خونمون ولی زهرا رو نیاورد منم خریت کردم گفتم پس چرا خواهرتو نیاوردی گفت زود میخوام برم و ازین حرفا مامانم راضیش کرد برای ناهار بمونه منم گفتم زنگ بزن خواهرت بیاد زنگ زد خاموش بود (خونشون هم تلفن نداشت اون موقع) من گفتم برم بیارمش گفت باشه زود بیا منم خوشحال شدم که داداشم رید به خوشحالیم٬ نمیره نون بگیره میخواست همرام بیاد رفتم اون خونه تهدیدش کردم بام نیومد منم تنها رفتم خونه عموم در زدم زهرا درو باز کرد رفتم تو اونم تند رفت ته اتاق من گفتم لباس بپوش بریم ناهار خونه مایین اونم گفت میره اون اتاق لباس عوض کنه اگه بیام جیغ میزنه منم نرفتم که تو دلش جا باز کنم لباسشو عوض کرد موقع رفتن گفت نقاشیمامو ببین بعد بریم از تو کشو یه کاغذ آورد توش پر از چشم و قلب و دوستت دارم بود خیلی تمیز و قشنگ کشیده بود رفتم جلو بوسش کنم منو هول داد بهش گفتم خودت قول دادی بلند شد که بریم بقلش کردم گفت زود باش دیر میشه منم شروع کردم به خوردن ( اولین بارم بود که لب میگرفتم) بعد سرشو کشید گفت اینطوری نه فقط بوسش کن منم چند بار بوسش کردم رفتیم خونه ما تا خونه عموم چندتا کوچه فاصله داشت تو کوچشون کسی نبود منم دستاشو گرفتم از کوچه در اومدیم دستاشو ول کردم تو راه بابامو دیدم قضیه رو براش گفتم باهم رفتیم خونه. بعد چند روز زهرا رفت شهرستان و من به فکر رفتن به شهرستان بودم. تابستون رسید و من رفتم شهرستان به زهرا اس دادم گفتم بیا بریم یه جای خلوت ولی اون هیچ جای خلوتی بلد نبود منم رفتم داخل زمین های کشاورزی که مکان خوبی بود(دور تا دور زمین کشاورزی بوته و درخت بود) یه جای دنج پیدا کردم به زهرا اس دادم که بیاد اونم زود اومد نزدیکای ساعت شیش غروب بود شروع کردیم به حرف زدن البته شروع کرد من فقط گوش میدادم به حرفاش چشماش خیلی قشنگ بود اونم داشت از پاک بودنم حرف میزد که اون موقع به حرفش گوش کردم تو اتاق نرفتم وقتی لباسشو عوض میکرد. دستمو بردم سمت صورتش خیلی لطیف بود٬ زهرا برام چشمک زد و گفت بوسم کن منم زود بوسش کردم به سینه هاش دست زدم خیلی عصبانی شد و بلند شد که بره منم کلی التماس کردمش تا بمونه دوباره نشست و گفت دیگه تکرار نشه ولی من زود خوابوندمش لباشو میخوردم و دست کردم تو شلوارش کوسشو میمالوندم ٬بعد کیرمو درآوردم که ساک بزنه ولی این کارو نکرد منم لای پاش تف زدم شروع کردم به عقب جلو کردن به چشمام خیره شده بود و ساکت بود تا آبم اومد ریختم رو زمین بعد شروع کرد به گریه کردن و من با حرف اینکه میخوامت آرومش کردم و شروع کرد به حرف زدن تا ساعت هشت شد و من رفتم خونه بابابزرگم ولی با رفتارهای جدی مواجه شدم بابام گفت کدوم گوری بودی ما همه جا زنگ زدیم منم گفتم ساعت هشته چی میگید ولی من ترسیده بودم نکنه بو برده باشن از رفتارای تو اسلامشهر وقتی زن عموم با زهرا میومد خونمون منم هر چی بابام گفت میگفتم چشم باشه دیگه دیر نمیام فرداش رفتم دنبال ی جا دیگه برای مکان که یه درخت بزرگ تو یه زمین کشاورزی که دور ورش بوته و درخت بود خیلی جای خوبی بود به زهرا اس دادم بیاد اونم با شرط اینکه کارای دیروزم رو تکرار نکنم بیاد منم گفتم زود بیا اونم همه جارو بلد بود زود میومد از شانس خوبم کسی اون جاها نمیومد وقتی اونجا بودیم وقتی زهرا رسید ازش لب گرفتم و بهش دست دادم٬دوتایی پشت درخت نشستیم بعد چند دقیقه گذشتن از حرفاش دکمه مانتوشو باز کردم دست کردم سینه هاشو میمالیدم خیلی نرم بود زهرا تابع حرفام شده بود سینه هاشو درآوردم شروع کردم به خوردنش٬ دامن پوشیده بود زیرش هم ساپورت پوشیده بود یکم پاهاشو مالوندم دستمو بردم رو کوسش خیس شده بود بعد از کلی بمال بمال ساپورتشو کندم و زهرا رو روی شکمش خوابوندم سر کیرمو گذاشتم رو کوسش خیلی تکون تکون میخورد و التماس میکرد این کارو نکنم منم خیلی شهوتی شده بودم کیرمو کم کم بردم داخل ولی خبری از پرده نبود(کیرم 17 سانت بود اون موقع) منم آروم آروم میکردمش و آروم آه میکشید کم کم تند کردم داشت آبم میومد که ریختم رو زمین خودمونو تکون دادیم و من رفتم خونه بابابزرگم زهرا فرداش هفت صبح اس داد که من برم محل کارش منم بزرگ ترین اشتباه زندگیمو کردم و رفتم محل کارش که یه اتاق کوچیک که خودش توش کار میکرد بود یکم باهم لاس زدیم منم رفتم جلو ازش لب بگیرم که یه پیرزن اومد و من فوری سرجام نشستم اون به روم نیاورد ولی فرداش همه خبردار شدن بابام با کمربند منو زد که چرا اونجا رفتم و از بدیهای دختره میگفتن که من دارم گول میخورم٬ عمم منو برد تو اتاق و خواست باهام صحبت کنه کلی حرف زد که دختره دختر خوبی نیست که رسید به سنش گفت 26 سالشه من که از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم اصلا به قیافش نمیخورد بگذریم من که گول نخوردم تا آخر تابستون هرروز پشت درخت زهرا رو میکردم و اون دیگه کاملا جنده شده بود بعد یه مدت خواست دیگه باهم کات کنیم منم قبول کردم ما رفتیم تهران و بعد یه سال زن عموم میخواست بزاد که زهرا اومد پیشش که روزا تنها نباشه زن عموم رفت بانک زهرا بهم اس داد که برم و یه بار دیگه همدیگه رو ببینیم منم میترسیدم کسی منو اونجا ببینه و دوباره بگا برم رفتم جلو در اونم اومد جلو در گفتم کی خونست گفت هیچ کس منم رفتم داخل باهم پشت در بودیم ازش لب گرفتم اومدم بیرون که سرکی بکشم ولی خبری نبود دوباره رفتم پشت در زهرا رو بغل کردم با ی دستم کونشو میمالوندم زیر دامنش چیزی نپوشیده بود میخواستم بکنمش رفتم سرک بکشم دیدم ی ماشین سمند داره میاد که رانندش شبیه داییم بود منم اومدم بیرون دروبستم ک برم ولی ماشین رسید واستاد٬ همون موقع در خونه بازشد(اینجا بدشانسی آوردم درشون تخمی بود) داییم و زن داییم و عمم از ماشین پیاده شدن داییم با خنده گفت اینجا چیکار میکنی دایی منم گفتم داشتم میرفتم خونه دوستم از اینجا رد میشدم و این چرتوپرتا براشون مفهومی نداشت عمم که خیلی ناراحت شده بود رفتن داخل و دیدن که دختره زیر دامنش لباسی نداره و کلی آرایش کرده فهمیدن قضیه چیه داییم زنگ زد به بابام و بابام دوباره با کمربند منو زد و گوشیم هم تیکه تیکه کرد بعد یه سال یه گوشی هوشمند گرفتم ولی دیگه کسی بهم اعتماد نداشت. ( بابام فقط فهمید من با دختره دوست بودم دیگه باهام رفتار خوبی نداشت و کل همشهریام فهمیدن و آبروم رفت. منظورم از شهرستان یه دهات بود. این اولین داستانی بود که نوشتم.طولانی شد ولی میخواستم یه نتیجه بگیریم من لذتم رو بردم ولی لذتم الان کجاست؟همش برای یه لحظه بود. الان آبروم رفته تا وقتی که زنده ام آبروم رفته و چیزی تغییر نمیکنه)