اتفاق برای من و مامانم

اتفاق برای من و مامانم

اتفاق برای من و مامانم
اتفاق برای من و مامانم

سلام من رها هستم و این یک واقعیت تلخلی هست که هیچ وقت فراموش نمی کنم وبرای این تعریف می کنم که مردا یک کم به خودشون بیان و زندگی رو برای دیگران تلخ نکنن و ازتون می خوام تا هیچ وقت تجاوز تو زندگی تون نکنید.
من تو یک شهر کوچیکی زندگی می کنم که خبر ها زود پخش می شه این رو کسایی که تو شهر کوچیک هستن می فهمن سال 86 بابام فوت کرد و من و مادرم تنها شدیم من تنها دختر خونوادم بودم خیلی دردناک بود چون عزیر دردونه بابا بودم موقع مرگ بابام من 18 سال داشتم و مامانم 45 سال و این برای هر دومون سخت بود تمام اقوام پدرم یک شهر دیگه بودن به دلیل اینکه موقع خدمت سربازی بابام و مامانم با هم اشنا شده بودن و اقوام مامانم دو تا خاله بودن که اونم یکی شون تو شهر دیگه بود خونه ما تقریبا گوشه شهر و دور از مرکز شهر هست ولی بزرگ و ویلایی هست اینجور خونه ها خیلی تو شهر های کوچیک زیاده بعد از 40 بابا تقریبا همه اقوام به شهرای خودشون رفتن و ما موندیم تنها شهر ما تقریبا امنیت خوبی داره ولی هیچ وقت فکر نمی کردیم قراره حادثه بسیار بدی برا مون بیوفته و این باعث بش ه دیگه نتونم به زندگی عادی برگردم.
ساعت 2 شب بود که با مامان کنار هم خوابیده بودیم که صدایی شنیدم ولی فکر کردم خیال می کنم و دارم خواب می بینم بعد صدای پا می امد بلند شدم تو رختخواب نشستم که چند تا سایه دیدم داشت قلبم می استاد مامانم رو صدا کردم تا اومدیم چراغ رو روشن کنیم دیدیم در اتاق باز شد زبون دوتایی مون بند اومده بود نفس نمی تونستیم بکشیم مامانم شروع به جیغ کشیدن کرد یکی از اون مردا چراغ حال رو روشن کردن و 2 تا مرد دیگه پریدن دهنمون رو گرفتن و تهدید کردن که مامانم ساکت بشه یکشون چاقو رو گذاشت زیر گردن من تا مامانم ساکت شد حدود یک دقیقه سکوت بود اونا چهره هاشون رو پوشونده بودن مامانم شروع به التماس کرد و گفت هر چی می خوای ن بردارین تمام طلاهام ولی اوها کلافه بودن یهو دیدیم 2 تاشون لخت شدن
من و مامان فقط اروم گریه می کردیم واقعا ترسیده بودیم نمی تونم اون حالت رو براتون توصیف کنم تازه فهمیدیم برای دزدی نیومدناومد بالای سر مامان و سینه هاشو می مالوند و یکی دیگشون هم سینه های منو یکی دیگشون هم رفت نگهبانی بده مامانم می گفت با دخترم کاری نداشته باشید هر کاری بخواید با من بکنید مرده گفت اگه خوب حال دادی باهاش کاری نداریم اون یکی مرده می خواست منو ببره تو اتاق دیگه که مامانم نذاشت و دباره جیغ کشید که می بریدش کجا و اونم پشیمون شد گفت می خوای جلو دخترت بکنیمت خجالت رو می تونستم تو چشمای گریون مامانم ببینم با سر گفت اره
مامانم رو لخت کردن و به من هم گفتن لخت شو مامان گفت چرا دخترم گفتند کاری با جلوش نداریم تو چشم به هم زدن لخت بودیم فقط اروم گریه می کردیم.
مرده کیرش رو روی صورت مامانم می مالید و یکی ددیگشون به من گفت ساک بزنم کلی خجالت جلو مامانم می کشیدم
اونها خیلی دست پاچه بودن به مامانم گفت دمر بخواب و یک بالش گذاشت جلوش وکیرش رو کرد تو کس مامانم .مردی که با من بازی می کرد گفت منم دمر بخوابم که مامانم گفت با دخترم کاری نداشته باشید مرده گفت کاریش نداریم

و مرده گذاشت رو باسنم و بالا و پایین می کرد که دیدم اونی که با مامانم بود ارضا شد بعد با مبایلش به دوستش زنگ زد
و دوستش اومد و لخت شد و اونم کیرش رو کرد تو کس مامانم
اون مردی هم که روی من بود ارضا شد و ابش رو روی کمرم خالی کرد
بعد فوری از خونه ما فرار کردند اون شب بدترین اتفاق زندگی من بود که هنوز نمی تونم فراموش کنم تا چند ماه خجالت می کشیدیم تو چشم هم نکاه کنیم و خیلی زود رفتیم پیش اقوام پدرم.
خدا هیچ خونه ای رو بی صاحب نکنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *