از ماست که بر ماست (فکاهی)

از ماست که بر ماست (فکاهی)

از ماست که بر ماست (فکاهی)
از ماست که بر ماست (فکاهی)

سلام دستای گلم.
بعد از خوندن یه داستان به اسم طنز که اصلا هیچ شباهتی به طنز نداشت تصمیم گرفتم این داستان رو که جزو اولین تجربه هام هست رو آپ کنم.نا حالا به این سبک ننوشته بودم پس ببخشید که خوب نشده.در ضمن این داستان در قالب گی فقط برای خنده و شادی هست و قسمت های زیبای داستان انتهای آن قرار داره پس لطفا نخونده از روش رد نشید.مرسی دوستتون دارم.

درست یک دقیقه و سه ثانیه از سال نوی کوفتی میگذشت.
منو بچه محلا یا بهتره بگم نه نفر از سنگ دل ترین و کس کش ترین انسان های روی زمین خونه یکی از بچه ها دور هم جمع بودیم.
نمی دونم کدوم کون کش مادر جنده حروم زاده ای با یه صدای تخمی پیشنهاد داد که
-هر کی گوشیش زود تر از همه زنگ خورد باید به بقیه کون بده.
منم که نه فامیل و نه خانواده درست حسابی داشتم …..آخه کی به من زنگ میزد….به عشق کون کپل یکی از بچه ها گفتم باشه که ای کاش یه کیر 48 سانتی کلفتو با خایه هاش تو حلقم میکردن که این باشه رو نگم.
همه گوشیا رو گذاشتن وسط.چند دقیقه ای نفس ها در سینه حبس.کیر ها فکر کردن کون قربانی که صدای زنگ گوشیم سکوت جمعو شکست.
!!!!آخه کدوم عمه ننه کونده مادر قوه الان زنگ میزنه؟!!!!!
چشمام سیاهی میرفت.کون عزیزم خودشو جمع کرده بود و سفت شده بود طوری که وقتی میخواستم راه برم یه آرپی جی هفت تو کونم سنگینی میکرد.
شراره بود دختری که سه ماه باهاش بود م.اصلا بهش فکر هم نکرده بودم که ممکنه اینطوری به گام بده.
یکی از بچه ها گفت:
-کونی خان نمیخوای گوشیتو جواب بدی؟
با یه صدای کاملا لرزون مثل صدای یه جنده گوزو که داره میده گفتم
-اشتباهی گرفته.
یکی دیگه گفت:
-کس نگو ایناهاش اسمش رو گوشیته…شراره
کل زندگیم از کس خارج شدنم تا گشادی الانمو به چشم دیدم.
از دوستی با شراره مثل سگ از کون پشیمون بودم…آخه یکی نبود بگه اون دختر چه گناهی داره..جز این که تو وقت تنهاییش یه حالی هم به تو داده؟
به هر حال گوشی به دست به سمت بیرون راهی شدم که سنگینی نگاه بچه هارو روی کونم حس کردم…آب دهنمو قورت دادم که یکی گفت :
-هوا کونو داشته باش
مثل اینکه شاخ گاو آفریقایی کونمو لمس کرده باشه پریدم جلو…
بعد از چند دقیقه کل کل با شراره برگشتم به ساختمونی که راهی جز به گا رفتن جلوم نمیذاشت.پشت در گوش وایسادم ببینم این نه سمبل شهوت چی میگن؟
-من میگم تنگه…..نچ!گشاده….باید سکسی باشه….صورتی یا قهوه ای؟….فابریکه….نه من خودم میشناسمش حقا کونده اس.
!!!!آخه یکی نبود بگه مادر جنده ها کون ننتون نیست اینقدر راحت دارین نظر میدین.
دوزاریم افتاد بحث سر کون عزیز من بود.کونی که من کمال نامردونگی رو در حقش به جا آورده بودم.
آه…یار عزیز و همیشگی من داشت مباحث اولیه به گا رفتنشو به گوش میشنید و مثل سنگ یخ زده سفت شده بود.به حدی که بهم اجازه ی تکون خوردن رو نمیداد.به هر زوری بود از پشت در به یه گوشه از حیاط پناه بردم.
-فرار کنم…آخه کونی اگه فرار کنی که این نه تا گرسنه به جا یه بار شبی یه بار کونت میذارن که … و هزار تا فکر دیگه
اصلا حواسم به دورو برم نبود که سنگینی دست مردونه ی محسن رو روی دوشم حس کردم.
اومده بود دلداریم بده یا مواظبم باشه فرار نکنم رو نمیدونم ولی بهش اعتماد کردم.بغض تو گلوم داشت حقمو میکرد.گفتم:
-محسن چه کار کنم؟…من کون نمیدم…نمیخوام گشاد بشم.
-نچ..نمیشه…این بدبختا اگه سالی ماهی یه کون گیرشون بیاد بکنن توش..تو هم میخوای اونو دریغ کنی؟!
-پس دور کیر کلفتاشونو رسما خط بکش.
-بابا اینا دارن با اسم کونت جلق میزنن …چی میگی تو!
داشتم سنگینی کیر های کلفت این نامردای روزگار رو روی کونم حس میکردم و زوال و فنای یار قدیمی رو …که از دهن محسن شنیدم:
-اگه بشه کاری کنیم بچه ها نکنن…
دیدم کس شعر نمیگه …پرسیدم:
-چطوری؟
-باید چندتا جنده ی مشت جور کنی و بندازی جلوشون و وقتی همه از کمر افتادن بیای وسط بگی بفرمایید این هم کون من
قرار شد اول کونمو بگیرم جلوی محسن تا بقیه هم با ابا و امتناع محسن از کون کردن پشیمون بشن.
افتادم تو شهر…به هر کون پارگی بود سه تا جنده ی ناب جور کردم…یه سری هم به دارو خونه زدم و هر چی آنتی شهوت و زود انزالی بود گرفتمو خالی کرد تو شیشه های ابسولوت شب
شب که شد خونه یکی از بچه ها جمع شدیم و من جنده هارو رو کردم.
این نه تا گرگ گرسنه جوری افتاده بودن به جون جنده ها.انگار که داشتم فیلم سکسی ضربدری میدیدم…طوری سه نفر سه نفر جنده هارو پوشش میدادن که اگه پورن استار هی هالی وود اینارو میدیدن دیگه حتی به خودشون اجازه نمیدادن جلوی دوربین لباس عوض کنن.
در حالی که زوال و فنا شدن جنده ها رو تماشا میکردم یک نگاه به صورت محسن که کیرش تو دهن یه جنده بود انداختم …با یه چشمک خیالمو راحت کرد.
وقتی همه بچه ها از کمر افتاده بودن و هر کدوم یه گوشه ولو شده بودن رفتم جلو محسن که فکر کنم دیگه آبی از تخمش در نمیومد.کونو گرفتم سمتش و گفتم:
-آقا محسن بفرمایید.
تمام امید من به محسن بود.اون رشته ی نجات..اون شیر غران..کیر رستم دستان…
-کس کش حالا میای…حالا که تا آخرین قطره ی آبمو حروم کردم؟…برو گم شو…الان اگه یه تلمبه دیگه بزنم عقیم میشم و باید تا آخر عمر بی خایه زنگی کنم..
بقیه بچه ها هم چه میخواستن چه نمیخواستن با محسن هم عقیده شده بودن…مثل این که نقشمون گرفته بود و من از کون نجات پیدا کرده بودم….عضلات کونم در حال انبساط بودن و دیگه سنگینی دو ساعت پیش رو حس نمیکردم.
واسه این که خوش قولیمو به رخ بچه ها بکشم به کونم یه لرزه دادم و رو به محسن گفتم:
-آقا محسن دلت میاد کون به این تنگی به این سفیدی که با روغن زیتون چرب شده رو از دست بدی؟
هنوز حرفم تموم نشده بود که در کمال ناباوری کیر محسن به همراه دوتا خایه ی قلمبه رو تو کونم حس کردم…خواستم داد بزنم ولی اصلا صدام بالا نمیومد…
!!!!دوباره همون یه نفر که همیشه نیست بیاد بگه. نبود بگه که…آخه کونی بعد از پاره کردن شیش تا کس و کون هنوزم سیر نشده بودی؟!!!
با مشاهده ی این صحنه نه تا گرگ گرسنه که انگار ده سال تمام سوراخ ندیدن به سمتم حمله ور شدن…انگار نه انگار سه ساعت تمام سه تا جنده ور پاره میکردن.
انگار هر کدوم یه تخم یدکی تو خایه هاشون داشتن…
در حال زوال و نابودی زیر کیر های پولادین سمبل های شهوت بودم و به گشادی های آیندم فکر میکردم که همون صدای تخمی اول داستان گفت:
-بچه ها بیاید سه نفری با هم بکنیم توش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *