اومدن بابای دوست دخترم

اومدن بابای دوست دخترم

اومدن بابای دوست دخترم (1)
اومدن بابای دوست دخترم

سلام من ارمان بیست یک ساله هستم دوست دخترم ارزو نوزده ساله هست این موضوع بر میگرده به هفت ماه پیش,
ما یه دوستیه خیلی معمولی داشتیم در حد لب , مثل همیشه شب به هم اس میدادیم که ارزو گفت فردا میای خونمون کسی نیست
من گفتم نه عزیزم یهو یکی میاد ابرومون میره بدبخت میشیم ,
گفت بابام بار برده نمیاد زنگ زدم بهش , بابای ارزو ماشین سنگین داشت یه ادمه چهل ساله که خیلی قیافش ترسناک بود ,
خلاصه من قبول کردم که برم یهو ارزو اس داد : فردا اومدی کارای بد نمیزارم بکنیا , همین که اینو گفت ذهنم رفت طرفه اینکه باهاش رابطه داشته باشم گفتم ارزو ریسک کنم بیام بعدم هیچ کاری نکنیم ,
گفت خوب باشه فقط فردا در اختتیاره تو هسم ,
انگار از خداش بود
فرداش ز زد گفت کجایی گفتم منتظرما منم تاکسسی گرفتم زود رفتم ,
رسیدم دمه درشون دیدم درشون باز گذاشتته رفتم داخل دیدم با چادر اومد که در رو قفل کنه ا, با خودم گفتم اه بازم لب , رفتیم داخل رو تخت نشسته بودم اومد چادرشو در اورد نشست تو بغلم دستشو انداخت دوره گردنم بوسم کرد , انگار اشتباه کرده بودم با یه شرت کوتاه با کرست بود من دیگه نمیدونسم چی بگم یه لحظه شکه شدم , شروع کردیم لب گرفتن یه رب لب گرفتیم رفتم سراغه پستوناش خیلی سفید بود اما احساس میکردمم زیادی بزرگه همینطور داشتم میخوردم که گفت بسه ارمان بزرگ میشه , گفتم بزرگتر از این تو گفتی امروز ماله خودتم پس حرف نزن ,
همینطور که میخوردم دستمو از رو شکمش کشیدم بردم زیره شرتش گفت ارمان نه اونجا نمیخام گفتم ارزو قول دادی ماله من باشی لطفا دیگه چیزی نگو ,
شرتشو در اوردم دیدم بهبه صاف کرده برا من شروع کردم با دست ممالیدن دیدم خیسه خیس شد گفتم بیجنبه چی شد همین من که هیچ کاری نکردم ارضا شدی ,
گفت حالا خودتو میبینم اومد لبااسامو در اورد رفت سراغه کیرم شروع کرد خوردن منم سینهاشو با دست فشار میدادم واییی چه حالی میداد سه دقیقه گذشت ابم اومد همشو هم خورد گفت دیدی تو که بدتر از منی گفتم بزار سری دومی خوب میشه , رفتم باز سراغه کسش واقعا کس تپله خوشکلی بود عینه خودش داشتم همینطور میخوردم هرچی خوردم ارضا نشد خسم شد گفتم بسته گفت ارمان دیدی کم اوردوی گفتم اره کم اوردم , رو چاردستو پا بشین انگشتمو با ابه دهنم خیس کردم کردم تو کونه تپلش یه جیغ زد همینطور در اوردم کردم تو دیدم خیلی راحت میره انگشته دو انگشتی شروع کردم وقتی انم دیدم راحت میره داخل کله کیرمو اروم کردمم داخل دیدم بیچاره از درد داره میمیره هیچی نمیگه همینطور یواش یواش کردم داخل بعد شروع کردم تلنبه زدن وای کونه خیلی تنگو داغی داشت ,

اومدن بابای دوست دخترم (2)
اومدن بابای دوست دخترم

همینطور میکردم گفت ارمان داخل نریزی ابتو گفتم باشه اما یهو ابم اومد تا ته ریختم داخل افتادم از خستگی اومد روم گفت نامرد چقد امروز حرف گوش نکن شدی , شروع کرد گردنمو خوردن , یهو نگای گوشیم کردم گفتم اخ ارزو ساعت نه شده گفت ایبی نداره اینا داوازده میان گفتم ز بزن ز زد گفتن یازده میایم ساعت نه بود من از پنج اونجا بودم ,
گفتم به باباتم ز بزن گفت نه اون امروز که هیچ فردام نمیاد , همینطور تو بغله هم بودیم که یهو صدای ماشینه باباش اومد گفتم ارزو ماشینه بابات نیس گفت نه چقد تو ترسو هسی الان ز میزنم ببینم کجاس ز زد گفت پشته در هسم , وای چشتون روز بد نبینه داشتم سکته میکردم از ترس گفتم زود بپوش درو باز کن من میرم زیر تخت اون زود پوشید رفت درو باز کنه منم زود لباسمو پوشیدم میخاسم برم زیر تخت دیدم جا نمیشم خیلی کوتاه بود رفتم پشته پرده کمد دیواری بود اما در نداشت , یهو باباش اومد تو صداشو که میشنیدم از ترس حالم یه جوری میشد ,داشت با ارزو حرف میزد اینقد ترسیده بودم نفهمیدم چی میگه , یهو دیدم ارزو اومد تو درو قفل کرد به من گفت بیا بیرون گفتم بیا با اشاره گفت نترس گفتم میخام درس بخونم نمیاد گفت وقتی خابید راحت برو هی کتابو ورق میزد محکم , یهو باباش اومد پشته دره اتاق گفت درو باز کن اون لحظه رو هیچوقت یادم نمیره به خدا گفتم این باره اخره خودت نجاتم بده , ارزو درو وا کرد گفت چیه بابا میخام بخونم گفت این پیام خارجی اومده رو گوشیم یعنی چی.
معنیشو گفت زوددرو بست ساعت یازده شد باباشم بیدار بود هنوز گفتم الان داداشات با مامانتم میان گفت بهتر , من نمیدونسم چی میگه اس داد ابجیش گفت ارمان خونس بابا هم اومده تو سالنه اصلا باورش نمیشد من اونجا باشم , خداروشکر داداشاش دبستانی بودن ,
خلاصه مامانش اینا اومدن ابجیش زود اومد داخل درو قفل کرد اون داداشش میگفت باز کن برا ارزو شکلات اوردم زود باز کرد درو بست ابجیش منو که دید گفت نترس دااداش خودم درسش میکنم , مامانشم اومد پشت در گفت ارزو باز کن کارت دارم هرچی گفت باز کن نکرد گفت میخام بخونم ابجیش گفت راس میگه بزار بخونه ,
خلاصه ساعته یک من بعد از اینکه همه خابیدن چادر انداختم رو سرم رفتم بیرون , بعده اون دیگه نرفتم.

اومدن بابای دوست دخترم (3)
اومدن بابای دوست دخترم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *