داستانی داغ از استانبول

داستانی داغ از استانبول

داستانی داغ از استانبول
داستانی داغ از استانبول

برای آخرین بار برگشت و سالن فرودگاه امام را با تانی نگاه کرد .سپس چمدانش را برداشت و به قصد سوار شدن هواپیماسالن را ترک کرد .فرزین 28 ساله مهندس الکترونیک با قد 180 و موهای بلند و لخت که از پشت می بست به قصد زندگی بهتر در خارج از ایران ،کشورو به سمت استانبول ترک کرد تا بعد از ردیف شدن کارهاش به یکی از کشورهای اروپایی مهاجرت کنه . هواپیما بعد از ساعاتی در فرودگاه استامبول نشست و فرزین به آپارتمانی که دوستش از قبل واسش اجاره کرده بودن رفت . یک هفته گذشت و تمام کارها مطابق برنامه پیش رفت .شب هشتم بود برف می بارید و دیر وقت بود که فرزین در حالی که مست بود و حسابی خورده بود از کلوپ نزدیک آپارتمانش بیرون آمد و در حالی که تلوتلو می خورد به سمت خونه به راه افتاد .چند قدمی بیشتر نرفته بود که ماشینی جلوش ایستاد و به زور کشیدنش تو ماشینو بردنش.فرزین مست بود هیچی حالیش نبود حتی نمیدونست چند نفر تو ماشینن . ماشین گوشه خلوتی ایستاد دو تا مرد قوی هیکل از ماشین پیاده شدن فرزینو با خشونت کشیدن پایین و با چاقو به جانش افتادن. فرزین منگ بود نمی فهمید چی به سرش اومده. اوباشا تمام جیباشو خالی کردن و چند ضربه چاقو بهش زدن و ولش کردن و با ماشین از اونجا دور شدن . فرزین خون آلود و زخمی در حالی که می نالید سرشو بلند کرد نگاهی به اطراف کرد و بیهوش شد .
وقتی به هوش اومد حس گنگی بهش می گفت اینجا یه خونست .با چشماش اطرافو دید زد فهمید تو سالن یه خونه کوچیکه و رو مبل خوابیده. تکانی خورد و از درد نالید .صدای زنانه ای گفت : بیدار شدی ؟
فرزین به سمت صدا سرشو برگردوند و روی مبل روبرو دختری حدودا 27 ساله لاغر اندام و سفید درحالی که تاپ شلوارک صورتی رنگی به تن داشت و کتابی دستش بود را دید .دختر موهای بلوندشو دورش ریخته بود و جذابیت اونو بیشتر کرده بود .
نگاه فرزین به دختر ثابت ماند. دختر کتابو روی میز وسط سالن گذاشت و اومد لبه مبل کنار دست فرزین نشست
و گفت : خوبی ؟ فرزین به خودش اومد و گفت : شما ایرانی هستی ؟
دختر لبخند تلخی زد و گفت : آره .تو کی هستی ؟
فرزین نگاهی به دختر کرد و گفت : من فرزینم .
دختر : اینجا چه کار می کنی ؟
فرزین در حالی که دستشو کنار سرش می برد گفت : می خوام برم اروپا .
دختر : دست به سرت نزن !سرت شکسته بانداژ هست !!! با جیب خالی می خوای بری اروپا ؟
فرزین : نه !پول دارم !!!!!!راستی اسم شما چیه ؟
دختر : ربکا !!!!!
فرزین : چه اسم عجیبی !!!!
ربکا : این اسمو استاد واسم گذاشته !!!!!
فرزین : استاد ؟ اون کیه ؟
ربکا بی توجه به سوال فرزین : نمی خوای بدونی چی به سرت اومده ؟
فرزین : فقط یادمه از کلوپ اومدم بیرون و خیلی خورده بودم .دیگه هیچی یادم نیست !!!!
ربکا با انگشتش صورت فرزینو نوازش کرد و گفت :وقتی پیدات کردم خون آلود تو برفا افتاده بودی …….امیدی به زنده موندنت نبود …..فکر کنم اوباشای ترک به این وضع و حال درت آوردن .
فرزین که از نوازش ربکا خوشش اومده بود : باور کن هیچی یادم نمیاد .چند روزه بیهوشم ؟
ربکا به چشمای فرزین خیره شد و گفت : یه هفته …..تعجبم با ده ضربه چاقو زنده موندی محل اقامتت کجاست ؟
فرزین : تو جیب شلوارم آدرس آپارتمانم هست .
ربکا : جیبت خالی بود .
فرزین در حالی که شوکه شده بود : بد بخت شدم !!!! من هیچ آدرسی نه بلدم و نه یادم هست. تمام مدارک هویتیم هم تو اون خونه هست !!!!!!
ربکا : خب !!!!!پس الان تو یه بی خانمان بی هویت هستی که اگه پلیس بفهمه میندازتت زندان .
فرزین نیم خیز شد و: چه خاکی تو سرم بریزم ؟
ربکا اونو خوابوند و: آروم باش ….زخمات هنوز خوب نشده …..
بغض تلخی گلوی فرزینو می فشرد .تمام داراییش نابود شده بود .
ربکا با انگشتش صورت فرزینو باز هم نوازش کرد و گفت :فعلا آروم باش…اول باید خوب بشی …..بعد یه فکری بکنیم.
فرزین نگاهش روی خط سینه ربکا ثابت ماند و آروم : باشه .
ربکا لبخند موذیانه ای زد و از جاش بلند شد و پتو رو از رو فرزین کنار زد . فرزین نگاهی به خودش انداخت لخت لخت بود بیشتر بدنش پانسمان شده بود و کیر20 سانتی بی موش نیمه راس شده بود.فرزین از خجالت قرمز شد و : چرا پتو رو برداشتی ؟
ربکا کیر فرزینو تو دستش گرفت و : می خواستم بگم تحریک شدی …..نوازشت کردم .
فرزین : به کیرم دست نزن !
ربکا : ادای بچه مثبتا رو در نیار …..این کیر داره بهم میگه خیلی حشری هستی و قبلا یه کارایی کردی .تو اون کلوپ هم کاری کردی ؟
فرزین که دستش رو شده بود : نه …..به خدا راست میگم ……..چند تا جنده بهم پیشنهاد دادن ولی از ترس ایدز وپول داغ شدن راضی به سکس نشدم ….
ربکا پتو رو روی فرزین مرتب کرد و : بهتره زودتر خوب بشی …..حالا هم بخواب ……..اگه کاریم داشتی صدام بزن .
ربکا به سمت پلکان کنار سالن رفت که فرزین : چرا دست به کیرم زدی ؟
ربکا : که ببینم اندازش مناسب هست یا نه ؟
فرزین : واسه چی ؟
ربکا بی تفاوت چراغو خاموش کرد و از پلکان به سمت اتاقش بالا رفت . با رفتن ربکا فرزین غرق در افکارش شد .هزارتا معمای حل نشده تو مغزش بود . این دختره ربکا واقعا کیه ؟ میشه بهش اعتماد کرد یا نه ؟کاش اونشب به اون کلوپ
لعنتی نرفته بود. زخماش می سوخت و بد تر از اون این حادثه ای که واسش پیش اومده بود جیگرشو می سوزوند. دلش می خواست به حال خودش گریه کنه اما نمی تونست .میون برزخی از شهوت و بدبختی و بی اعتمادی گیر افتاده بود . ربکا با همون چند دقیقه تونسته بود قلبشو تسخیر کنه . چشمای نافذ و آبی رنگ ربکا لحظه ای از جلوی چشماش محو نمیشد . یادش به زمانی افتاد که ایران بود و با دوست دخترش پارمیس هفته ای دو سه بار سکس می کردن. در همین افکار غرق بود که خواب او را در ربود. وقتی بیدار شد . ربکا در حالی که تاپ و شلوار جین و پوتین چرم تا زانو پوشیده بود با سینی صبحانه وارد سالن شد و : صبح بخیر !
فرزین نگاهی به ربکا کرد و گفت : صبح بخیر .
ربکا سینیو روی میز وسط سالن گذاشت و : حالت چه طوره ؟
فرزین : با بدبختیایی که سرم اومده باید چه طور باشم ؟
ربکا به سمت فرزین اومد و موهای آشفته اونو کنار زد و گفت : بد اخلاق !!!!
واز کنار سینی ظرف کوچکی را برداشت و لبه میز بالای سر فرزین گذاشت . فرزین : یادم رفت ازت به خاطر نجاتم تشکر کنم .
ربکا از داخل ظرف سرنگ و تکه پنبه ای برداشت و : کاری نکردم…..برگرد تا آمپولتو بزنم .
فرزین : واسه چی ؟
ربکا : می خوام مطمئن بشم که دیگه بدنت به خاطر زخمات عفونت نمی کنه …..
فرزین : اما …..
ربکا : برگرد!!!!!
فرزین با بی میلی برگشت و : حالا واقعا بلدی آمپول بزنی ؟
ربکا : آره !پس کی خوبت کرد ؟تو این هفت روزی که بیهوش بودی نزدیک به 15 تا آنتی بیوتیک بهت تزریق کردم تا زخمات عفونت نکنه .
و پتو رو کنار زد و آمپولو تزریق کرد و سرنگو تو ظرف گذاشت . فرزین از درد نالید و : خیالت راحت شد …..سوراخم کردی …..
ربکا پتو را روی فرزین مرتب کرد و از کنار فرزین به سمت مبل روبرو رفت و پالتوی چرمشو پوشید و گفت : آره باید تزریق میشد ….بهتره امروز سعی کنی یک کم راه بری ……من دارم میرم بیرون با استاد قرار دارم. صبحانتو بخور و خوب استراحت کن . تا برگردم ….راستی ….بهتره تو کار هم فضولی نکنیم .
فرزین در حالی که نفس نفس میزد برگشت و: چشم …
ربکا اشاره ای به کنار پلکان کرد و گفت : دستشویی و حمام اونجاست ……..اگه خواستی …….
فرزین : باشه …….یه سوال ؟
ربکا با بی تفاوتی در حالی که به سمت در میرفت : بپرس !!!!!!!
فرزین : تو هم مثل من حرفه ای هستی ……درسته ؟
ربکا شماتت بار نگاهش کرد فرزین ادامه داد : وقتی کیرمو گرفتی تو دستت فهمیدم ………
ربکا حرفی نزد و بی تفاوت خانه را ترک کرد. فرزین به سختی از جاش بلند شد و نشست . پتو رو کنار زد و نگاهی به بدنش انداخت ….بیشتر نصف بدنش پانسمان بود ……فرزین با خودش : ببین نامردا چه بلایی سرم آوردن …….
و نگاهی به کیرش انداخت که بازم نیمه راست بود . تو دستش گرفت و ضربه کوچکی به کله کیرش زد و : خیلی نامردی آبرومو جلو دختره بردی …….نمیشد اونموقع بیدار نشی ……همش ضایعم کن .
پتو رو دور خودش پیچید و به دستشویی رفت وبرگشت …….به پلکان نگاهی کرد و حس کنجکاویش تحریک شد ….آهسته آهسته وبه سختی در حالی که از درد ناله می کرداز پلکان بالا رفت .به بالای پلکان که رسید فضای کوچکی بود که دو تا اتاق روبروی هم بود .در اتاق اولو باز کرد و وارد شد .اتاق کوچکی بود که از وسایلش معلوم بود اتاق ربکاست ………در اتاقو بست و به اتاق دیگر رفت . در اتاقو باز کرد …..اتاق تاریک بود ……..پریز برقو زد …..این اتاق از اتاق قبلی کوچیکتر بود و اولین چیزی که نظرشو جلب کرد تابلو ی خیلی بزرگ عکس یه پسر جوون بود که به دیوار نصب
شده بود ……گوشه گوشه اتاق پر از شمع بود و روی میز طرف دیگه اتاق قاب عکسای کوچیک همون پسر بود که مابینش شمع گذاشته شده بود ……اتاق مثل یه زیارتگاه درست شده بود ……گوشه دیگه اتاق روی یه میز کوچیک وسایل شخصی اون پسر گذاشته شده بود و بازهم شمع …..فرزین با خودش : این پسره کیه ؟
کمی تو اتاق چرخ زد و بیرون اومد .و به سالن برگشت …….کمی صبحانه خورد و دراز کشید ……و در افکارش غرق شد …..فکر ربکا دیوونش کرده بود هرکاری میکرد فکرشو متمرکز کنه که آدرس آپارتمانشو یادش بیاد نمی تونست …….تو
این بدبختی و دربدری دلش عصیان کرده بود .نبود ربکا اذیتش می کرد.
شب هنگام بود که ربکا برگشت .ربکا : سلام !
فرزین چشماشو باز کرد و : سلام ………
ربکا : بهتری ؟
فرزین آروم : خوبم ………
ربکا به اتاقش رفت ولباساشو عوض کرد و برگشت به سالن . نگاه فرزین به ربکا خیره موند .ربکا در حالی که تاپ و شلوارک مشکی رنگی پوشیده بود روی مبل روبروی فرزین نشست و : فرزین !!!!!!!
فرزین نفهمید. ربکا دستاشو جلوی چشمای فرزین تکان داد و : فرزین !!خوبی ؟
فرزین به خودش اومد و: آره ……..
ربکا : دوباره راس کردی ؟
فرزین شرمسار به ربکا نگاه کرد و : خب …….چه کار کنم ؟ خانم خوشگلی مثل تو رو میبینم تحریک میشم ……..تو از کجا فهمیدی ؟
ربکا : من مردای حشرو داغو از فاصله 100 متری تشخیص میدم ………..خب !فکراتو کردی ؟ به نتیجه رسیدی ؟
فرزین : نه !!!!!هیچی …..
ربکا : دوستی آشنایی اینجا نداری ؟
فرزین : چرا یه دوست دارم …….
ربکا : خوبه …….شمارشو بده من ……..
فرزین : یادم نیست …..
ربکا : چه بدشانسی …….
فرزین : مشروب داری ؟
ربکا : نه ……..زیاد اهلش نیستم ………بعضی وقتا با استاد می خورم .
فرزین :بدجور هوس کردم …….
ربکا : همون اونشب که زندگیتو نابود کرد کافیت نبود ………
فرزین : اونشب مجبور شدم ….آخه میدونی چیه …..دخترای خوشگلو اونجا میدیدم ……بد جور تحریک میشدم …..از ترسم هم نمی تونستم باهاشون باشم .واسه همین از حرصم هر مدل مشروب اونجا بود خوردم …….تا حواسم پرت بشه .
ربکا : بله می دونم !!!!!!!!
فرزین : از کجا ؟
ربکا : به خاطر اینکه تا آوردمت خونه سه بار بالا آوردی و گند زدی به ماشینم ……..
فرزین سرشو زیر انداخت و : ببخشید …..
ربکا از سرجاش بلند شد و به سمت فرزین اومد و : زخمات که درد نداره …..
فرزین : نه !
ربکا پتو رو پایین آورد و سرگرم بررسی زخما شد .فرزین هم زیر دستش مدام تکان می خورد.ربکا : چه قدر حرکت می کنی آروم باش تا زخماتو ببینم …….
فرزین : نمی تونم … دستای مهربون و ظریف یه خانم خوشگل داره به تنم می خوره …..نمی تونم که مثل سنگ باشم
ربکا لبخندی زدو : نمی دونستم اینقد با مزه ای !
و پتو را روی فرزین مرتب کرد و : زخمات خوب شده ……فردا صبح واست می کشمشون …..
فرزین نگاهی به ربکا کرد و : مرسی ……..
ربکا به آشپزخانه رفت و : چیزی می خوری ؟
فرزین : نه میل ندارم ……..
ربکا به سالن برگشت و : خب ……من خستم …..میرم بخوابم ……کاری داشتی صدام کن …..
و چراغو خواست خاموش کنه که فرزین بی مقدمه : ربکا ……..
ربکا : چیه ؟
فرزین : دوستت دارم ……..
ربکا برگشت .نگاهی به فرزین کرد و با صدای بلند خندید و در حالی که می خندید : خیلی خوشمزه ای !!!!!!
فرزین : اما من حرف خنده داری نزدم ………
ربکا : چرا …….خیلی خنده دار بود ………
فرزین : نه …..جدی گفتم …….
ربکا : این حرفو زدی چون کیرت شق شده و احتیاج شدید به سکس داری ……..درسته ؟
فرزین با ناراحتی روشو برگردوند .ربکا : فردا زنگ میزنم واست یه جنده بیاد اینجا از صبح تا شب باهاش حال کنی ……
فرزین مثل بچه ها لب ورچید و : نمی خوام ………مریض میشم .
ربکا : منم جنده نیستم بخوام باهات سکس کنم ……شب بخیر
و چراغو خاموش کرد و از پلکان بالا رفت . فرزین دستشو زیر پتو برد وبا ناراحتی کیر شق شدشو تو دستش گرفت و مالیدش. داشت از شق درد می مرد …..هرچی می مالیدش نمی خوابید .با خودش گفت : یا به حرفم گوش میده یا
میندازتم بیرون …..از این دو حالت خارج نیست …….
با همین فکر شروع کرد به فریاد زدن .ربکا ……ربکا……….
چند لحظه ای بعد ربکا سراسیمه از پلکان پایین آمد و چراغو روشن کرد .فرزین نگاهش روی چشمان خیس و پف کرده ربکا ثابت موند . ربکا : چی شده ؟
فرزین : گریه کردی ؟
ربکا : به تو مربوط نیست……..بگو چه کارم داشتی ؟
فرزین مظلومانه : دارم از شق درد می میرم ……….
ربکا : به من چه ربطی داره …….بمالش تا بخوابه ……….
فرزین : هر کاری می کنم نمی خوابه …..واسم یه کاری کن ……تو بد اوضاعی هستم …..
ربکا : اگه می دونستم اینقد داغ هستی اونشب نجاتت نمی دادم ……..
فرزین : خواهش می کنم ……
ربکا : فقط می تونم واست بمالمش ……..همین …….اگه هم بخوای زیاده روی کنی از خونم میندازمت بیرون.
فرزین : باشه …..
ربکا لبه مبل کنار فرزین که دراز کشیده بود نشست پتو رو کنار زد و : خب ؟
فرزین کیر شق شدشو که تو دستش بود : دستتو بیار جلو …..
ربکا دستشو جلو آورد . فرزین کیرشو گذاشت کف دست ربکا و : بفرما ……واسه تو ….شاید دستای مهربونت آرومش کنه .
ربکا کیر فرزینو تو دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد ….فرزین سرخوش بود و چندلحظه ای بعد صدای ناله ها وآخ
آه آه گفتناش بلند شد و مدام می گفت : جووووون …..چه دستایی ………
فرزین در حالی که از لذت به ناله افتاده بود : هروقت آبم میومد میریختم رو دوست دخترم……..حالا چه کار کنم ؟
ربکا بی تفاوت در حالی که کیر فرزینو می مالید : چه می دونم ………چند تا دستمال بگیر جلوش …………
فرزین : آآآآآآآآه…………..
وکیرشو از تو دست ربکا بیرون کشید و : داره میاد ………دستمال لطفا!
و نشست . ربکا چندتا دستمال کاغذی از روی میز برداشت و به فرزین داد .فرزین دستمالو سرکیرشو گذاشت و در حالی که می مالیدش فریاداش بلند شد .و چند لحظه بعد نفس آرومی کشید و : تو یه فرشته ای ……..
ربکا بی مقدمه پرسید :فرزین !تا حالا کون دادی ؟
فرزین : واسه چی می پرسی ؟
ربکا : بگو دیگه !!!!!!!!
فرزین نگاهی با ناراحتی به ربکا کرد و : راستشو بخوای آره …..فقط یه بار وقتی دبیرستان بودم .
ربکا : پس اهلش هستی ؟
فرزین : نه ….اون بار هم به زور وادارم کردن !!!!
ربکا : الان که داغی دوس نداری یه کم با سوراخ کونت بازی کنم ….
فرزین : چیه ؟ مشکوک میزنی …..اولین باره میبینم یه دختر میخواد از کون بهم لذت بده ….
ربکا :ولش کن …..خواستم یه کم لذت ببری !!!
وبا بی تفاوتی از جاش بلند شد و : بهتره بخوابی …..
فرزین : ناراحت شدی ؟
ربکا : نه ….
فرزین : با این پانسمانا نمیتونم داگی بخوابم … وگرنه بدم نمیاد یه خانم زیبا با کونم بازی کنه ….
ربکا : مشکلی نیست ….
فرزین : بلدی …هم بهم لذت بدی و هم دردم نیاد ؟
ربکا : آره …
فرزین : از کجا ؟
ربکا : اون به تو مربوط نیست ….بهتره بخوابی …..تو به درد کون دادن نمی خوری …….
فرزین :چرا ناراحت میشی ؟ من در اختیار توام ….فقط مراقب باش از حال نرم …چون ضعف بدنم هنوز خوب نشده …
ربکا : پس دلت می خواد امشب کون بدی ؟
فرزین دراز کشید و : آره ….
ربکا :باشه !!!!
وبه آشپزخونه رفت و دقایقی بعد در حالی که یه لیوان شیرموز و دو سه تا خیار با اندازه های مختلف و یک کرم دستش بود برگشت و : فرزین !این شیر موزو بخور !!!
فرزین نشست و لیوانو گرفت و سرکشید .لیوان خالیو روی میز گذاشت و : حالا چه کار کنم ؟
ربکا خیار ها رو روی میز گذاشت و : به پشت دراز بکش !!!!!
فرزین به پشت دراز کشید .ربکا در حالی که یکی از خیارها رو چرب می کرد :خودتو شل بگیر ….
فرزین در همون حال :باشه !
ربکا :پاتو از هم باز کن ….بیام وسط پات بشینم …
فرزین پاشو از هم باز کرد و ربکا وسط پاش نشست و با دستاش چاک کون فرزینو باز کرد و :سوراخت خوب تنگه …
فرزین آروم : آره !!!
ربکا با کرم سوراخ فرزینو چرب کرد و انگشتشو با فشار داخل کرد .فرزین از درد به خودش تکانی داد .ربکا : آروم …..
و انگشتشو حالت رفت و برگشت داد ….فرزین آروم ناله می کرد ….
ربکا : درد داری ؟
فرزین : نه ….یه حس خوبه …
ربکا انگشتشو در آورد و خیاربزرگ و کلفتی رو که چرب کرده بود برداشت و آروم آروم تو سوراخ فرزین فرو کرد …فرزین از درد بالشو گاز می گرفت ….سوراخش داشت جر می خورد ….ربکا : اگه درد داری بگو ….
فرزین سرشو بلند کرد و : خیلی دردناکه ……طاقت ندارم …..
ربکا با یه حرکت سریع خیارو تا آخر تو کون فرزین فرو کرد .فرزین از درد فریادی زد و بی حال سرشو رو بالش گذاشت .
با بی رمقی : نامرد !!!!گفتی دردم نمیاد ….دارم می میرم ….
ربکا به خیار حالت رفت و برگشت داد و دوباره ناله های فرزین بلند شد . فرزین : ربکا !بسه ….دیگه نمی خوام ….
ربکا خیارو کشید و : باشه !!!!زیاد اذیتت نمی کنم …..حالا خوب بود ؟
فرزین به حالت اولش برگشت و :نه!!مثل همون یه بار خیلی اذیت شدم …..
ربکا : منم به خاطر وضعیت جسمیت زیاد تمایل نداشتم که این کارو بکنم ….اما دوست داشتم ببینم سوراخت چه قدر تنگه !!!!!
فرزین :واسه چی دوست داشتی تنگی سوراخمو ببینی ؟
ربکا : همین طوری !!!!
و خواست بره که فرزین دستای ربکا رو گرفت و بوسید و: به خاطر همه چیز ازت ممنونم…..
ربکا دستشو کشید و بدون هیچ حرفی چراغو خاموش کرد و به اتاقش رفت .
فرزین دراز کشید و پتو رو روخودش مرتب کرد حس خوبی داشت با اینکه کونش درد داشت .هنوز گرمی دستای ربکا را روی کیرش وکونش حس می کرد . کمی فکر کرد و دقایقی بعد به خواب رفت .صبح وقتی بیدار شد ربکا رو دید که با عجله اینور و اونور میره و داره کاراشو انجام میده …….کاپشن شلوار جین و پوتین چرم تا زانو پوشیده بود . این یعنی که می خواد بره بیرون .
ربکا در حالی که داخل آشپزخانه بود : فرزین بیدار شدی ؟
فرزین : آره بیدارم …..
ربکا در حالی که ظرف کوچیکی در دست داشت به سالن اومد و کنار مبلی که فرزین خوابیده بود ایستاد .ظرف را روی میز گذاشت وپتو رو کنار زد وبا عجله مشغول باز کردن پانسمان زخمای فرزین شد .فرزین از درد نالید و :یواش …..دردم اومد …..
ربکا پنس و قیچیو از توی ظرف کوچیک برداشت و : نمی تونم……عجله دارم ….باید برم …….دیرم شده …..
فرزین : خب ….برو کاراتو انجام بده بعد بخیه ها رو بکش ….
ربکا در حالی که بخیه ها رو با عجله می کشید : نمیشه ……بوی گند بدنت خونه رو برداشته …..باید بری حموم ….
فرزین در حالی که می نالید : باشه ….اما یکم یواشتر ……..
ربکا حرفی نزد و بخیه ها رو کشید و : تموم شد ……
فرزین نفس عمیقی کشید و : جونم بالا اومد ……..تو عمرم ندیده بودم بخیه رو با این سرعت بکشن ……
ربکا : صبحانه رو میز آشپزخونه است ……بعدش برو دوش بگیر …..
وبه مبل روبرو اشاره کرد و : واست لباس تمیز گذاشتم ……..
فرزین : باشه ……..اما لباسای خودم کجاست ؟
ربکا : انداختمشون دور ………
فرزین با تمسخر :مرسی از محبتت.
ربکا در حالی که به سمت در خروجی میرفت : فعلا بهتره تو خونه باشی …..چون مدارک هویتیت موجود نیست .من رفتم ……
و از در بیرون رفت . فرزین به سختی از جاش بلند شد و نشست . با خودش : چه قدر این دختر اسرار آمیزه …………نصف شبا گریه می کنه ……..صبح تا شب میره بیرون …….نسبت به من بی احساسه ……..عجب دختریه !!!!!!!!!و از این
جالبتر منم نجات داده ……….واسه چی ؟ نمی دونم ….مگه منو می شناسه …….یا اونشب اونجا چه کار می کرده که منو دیده..؟و خیلی جالب تر از این نحوه کیر مالیدنشم مثل یه حرفه ای هست ………خیلی عجیبه این دختر …..
پتو رو کناری انداخت و : به من میگه بوی گندت خونه رو برداشته ……….
تنشو بویید ….داشت حالش بهم می خورد و: مثل اینکه راست می گفت …
واسه همین در حالی که از کون درد می نالید ،بلند شد و به حمام رفت .
از حمام که برگشت لباسایی که ربکا واسش گذاشته بودو پوشید و به آشپزخانه رفت .مقداری غذا از روی میز برداشت و خورد و از پنجره آشپزخانه بیرونو تماشا کرد .همه جا پر برف بود ……..ولی یه روز آفتابی بود.به سالن برگشت
.یادش به دوستش افتاد که استامبول بود …….کاش از اون شماره تماسی یادش میومد …….کنترل تلویزیونو برداشت و سرگرم تماشای تلویزیون شد.شب هنگام بود که ربکا در حالی که دو تا جعبه پیتزا دستش بود به خونه اومد .
به نظر خوشحال میرسید .جعبه های پیتزا را روی میز گذاشت و نگاهی به فرزین کرد و : سلام …..چته زانوی غم بغل گرفتی ؟درد کونت بهتره؟
فرزین نگاهی غمگینانه به ربکا کرد و : سلام ………نه بهترم …دارم از فکر دیوونه میشم …….هیچی یادم نمیاد ….
ربکا از روی جعبه پیتزا روزنامه ای برداشت و : دیگه نمی خواد فکر کنی !
فرزین : چرا ؟
ربکا روزنامه رو به فرزین داد و : صفحه اولشو ببین ………
فرزین اونو گرفت و باز کرد ……چند لحظه بعد : این که عکس منه …….تو روزنامه چه کار می کنه عکسم ؟
ربکا : بخونش ؟
فرزین : اگه من ترکی بلد بودم که الان اسم عجیب غریب خیابونا و مغازه ها رو بلد بودم و تو آپارتمانم نشسته بودم و مشروب می خوردم ………
ربکا : علی …….این اسم واست آشنا نیست …..
فرزین : چرا …….دوستمه …….همونی که تو استامبول واسم خونه اجاره کرد.
ربکا : تو روزنامه آگهی گم شدنتو زده ………شمارشو داده ……..منم بهش زنگ زدم باورش نمیشد زنده باشی واسه فردا باهاش قرار گذاشتم که ببرمت پیشش……..
فرزین به آرومی : خوبه ……..پس شب آخره که اینجام ……
ربکا : فکر می کردم خوشحال میشی ……..
فرزین متفکرانه : چرا خوشحال شدم ………
فرزین دروغ میگفت .درونش آشوب بپا شده بود . فکر از دست دادن ربکا داشت دیوونش می کرد. ربکا یکی از جعبه های پیتزا رو جلوی فرزین گذاشت و : بخور !
فرزین بی هیچ حرفی جعبه رو باز کرد. ربکا در حالی که کاپشنشو در میاورد : به خدا خیلی خوش شانسی…..
فرزین چیزی نگفت و قطعه ای از پیتزا رو برداشت و شروع به خوردن کرد .ربکا به آشپزخانه رفت ودوتا لیوان و نوشابه برداشت وبه سالن اومد و روی میز گذاشت .جعبه دوم پیتزا رو جلوش گذاشت و روی مبل روبروی فرزین نشست و شروع
به خوردن کردن . در حالی که غذاشو می خورد : چرا اینقد بی اشتهایی؟ بخور ……سرد شد .
فرزین : میل ندارم …….
بغض تلخی گلوشو می فشرد …….دست از غذا خوردن کشیدن .روی همون مبلی که نشسته بود دراز کشید پتو رو انداخت روی سرشو پشت به ربکا خوابید .ربکا : تو چه قدر عجیب غریب شدی امشب ؟
فرزین پاهاشو تو شکمش جمع کرد ……..وبرای اولین بار گونه هاش خیس اشک شد . خودش هم دلیل اشکاشو نمی دونست …….یادش افتاد به زمانی که تو ایران از پارمیس می خواست جدا بشه ….چه قدر مغرور و متکبر جلوی پارمیس ایستاده بود که می خوام برم خارج از کشور راحت زندگی کنم بدون تو ……..و چه قدر پارمیس بهش التماس کرده بودکه نرو ……بدون تو می میرم …..چهره اشک آلود پارمیس جلوش بود ……الان همون حس و حال پارمیسو داشت ………..دلش می خواست به ربکا التماس کنه که تنهاش نذاره ……اما نمی تونست …….با صدای ربکا به خودش اومد که می گفت : اگه کاریم داشتی صدام کن ……..
فهمید که چراغ خاموش شده و ربکا به اتاقش رفته …..پتو رو کنار زد و روی مبل نشست …..صورت خیسشو با پشت دست پاک کرد ……..بی اراده از جاش بلند شد به سمت پلکان رفت و توی تاریکی شب آهسته آهسته بالا رفت .به بالای پلکان که رسید اتاقی که حالت زیارتگاه داشت روشن بود .آروم به سمت اتاق رفت و پشت در ایستاد .صدای آروم گریه های ربکا از تو اتاق شنیده میشد ………..آروم درو باز کرد و در آستانه در ایستاد ….ربکا رو به تابلوی عکس پسر کف اتاق نشسته بود موهاشو دورش ریخته بود و گریه می کرد . تمام اتاق با شمع روشن بود …..ربکا متوجه حضور فرزین نشد …….فرزین آهسته : خیلی دوسش داشتی ؟
ربکا بی آنکه روشو برگردونه : به تو مربوط نیست ……کی گفت بیای اینجا ؟
فرزین : از دستش دادی ؟
ربکا بازهم پشت به فرزین نشسته بود و : مثلا بدونی چه توفیری به حال تو داره ?…….
فرزین داخل اتاق شد و درو بست و : گفتم شاید اگه حرف بزنی سبک بشی …….همین …….
ربکا : چرا نخوابیدی ؟
فرزین : خوابم نبرد ……..نمی خوای منو تو غم خودت شریک کنی؟
ربکا حرفی نزد ……فرزین پشت سر ربکا نشست و آروم دستاشو روی شونه های ربکا گذاشت ……..
ربکا :چه دستات گرمه ……….مثل دستای آرشام ……….
و صورتشو به طرفی خم کرد و روی دست فرزین گذاشت و : چه آرامشی داره دستات !
ربکا به سمت فرزین برگشت و فرزین دستاشو برداشت ……..ربکا با چشمای خیسش نگاه معنا داری به چشمای فرزین کرد و : تو چرا گریه کردی ؟
فرزین الکی : نه ……گریه نکردم ……
ربکا : چشات قرمز شده ….نمی تونی بهم دروغ بگی ……
فرزین : تو این نور کم چه طور فهمیدی ؟
ربکا آروم : تو خیلی شبیه اونی ………شیطنتات ….داغیت …با مزگیات و حتی نگاهت و گریه ات ….
فرزین : با اینکه شبیه اونم…….ولی تو هیچ احساسی نسبت به من نداری ……….بر عکس من ……
ربکا : از کجا تو می دونی تو دلم چه خبره ؟
فرزین : رفتارت باهام خیلی سرده ……..خیلی بی تفاوتی نسبت به من.
ربکا : شاید تو اینطور فکر کنی ……اما اگه روح آرشامو تو وجودت نمیدیدم ……الان اینجا نبودی …….
فرزین : پس کجا بودم ؟
ربکا : می دونی من کارم چی هست ؟
فرزین : نه ……..چند بار خواستم ازت بپرسم ولی پیش خودم گفتم شاید فکر کنی دارم تو کارت دخالت می کنم…اگه دوس داری بگو …….
ربکا : کار من پیدا کردن معشوقه است!!!!
فرزین : چی ؟ این چه جور کاریه ؟ تا حالا راجع بهش نشنیده بودم .
ربکا : با قاچاقچیای انسان ساخت و پاخت می کنم واسه کسایی که قاچاقی میان اینجا و هیچ مدرک قانونی ندارن .بعدش از میونشون به درد بخوراشو انتخاب می کنم و پولشو میدم به قاچاقچیا …….
فرزین با حیرت : خب ……واسه چی انتخابشون می کنی ؟
ربکا : واسه استاد ……
فرزین : این استاد کیه ؟
ربکا : من بهش میگم استاد ….اسمش اسحاق خانه ……یه دکتر همجنسباز قهار و پولدار که تو استانبول خیلی معروفه …………خیلی با نفوذه حتی پلیس هم جراتشو نداره تو کاراش دخالت کنه ……..
فرزین : باورم نمیشه …….یعنی تو …..واسش معشوقه مرد انتخاب می کنی ؟
ربکا : آره ………من به استاد مدیونم …………
فرزین : اما………..
ربکا : قرار بود تو رو هم به عنوان معشوقه بدم به اون ……….اما چون روح آرشامو واسم زنده کردی واسه همین اینکارو انجام ندادم!!!
فرزین : واسه چی بهش مدیونی ؟
ربکا : اون به من همه چی داد …………
فرزین : پس شب اول که به کیرم دست زدی و شب دوم که خیار کردی تو کونم واسه این بود که ببینی می تونم مفعول خوبی باشم یا نه ؟
ربکا : آره …….می خواستم ….اما بعدش پشیمون شدم .
فرزین خودشو روی زمین ول داد و : چی فکر می کردم ……چی شد ؟ …….
ربکا : پس ببین اینقد هم نسبت بهت بی تفاوت نبودم ……….
فرزین : جالبه …….چرا این همه خودتو به یه همجنسباز مدیون میدونی ؟
ربکا : اون منو به زندگی عادی برگردوند ……
فرزین با گیجی ربکا رو نگاه کرد و : از حرفات هیچی نمیفهمم …..آرشامو چه طور از دست دادی ؟
ربکا دستای فرزینو گرفت و : کشتنش !!!!!!
فرزین : چه طوری ؟
ربکا : دوست پسرم بود .عاشقش بودم ….درست 4 سال از اون حادثه میگذره ……اونشب من و آرشام از کلوپ
زدیم بیرون … دیروقت بود …..سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ….آرشام یادش رفته بود درا رو قفل کنه …..سر یکی از چهار راهها پشت چراغ خطرایستاده بودیم خیابون خلوت بود ،که چند تا اوباش ریختن دورو بر ماشین ……مارو به زور پایین کشیدنو چاقو زدن .بعدشم ماشینو برداشتن و فرار کردن ……آرشام بی حرکت روی زمین افتاده بود صدای نفساشو میشنیدم …خودمو به زور کشیدم رو زمین تا کنارش رسیدم صداش زدم .آرشام سرشو بلند کرد خون دلمه شده از کنار لباش جاری بود ..دستشو بلند کرد و گذاشت کنار سرم و سرمو گذاشت رو سینش و : خیلی دوستت دارم …….از خدا می خوام زنده بمونی ……….و دیگه صدای نفساشو نشنیدم …..صداش زدم : آرشام ……اما جوابی نشنیدم …..از خونریزی زیاد دیگه چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم …….تو بیمارستان فهمیدم که قبل از اینکه برسه بیمارستان تموم کرده …….
فرزین با نوک انگشتش اشکای ربکا رو پاک کرد و : آروم باش …….ببخش باعث شدم دوباره همه چیز یادت بیاد .
ربکا بی توجه به فرزین بازوهاشو که پر از جای بخیه بود ونشون فرزین داد و : 2 سال بیمارستان روانی بودم ……6بار خودکشی کردم تا شاید بتونم برم پیشش اما هربار نجاتم دادن ………
فرزین به آرومی : میای بغلم آروم بشی ؟
ربکا با چشمان گریان نگاه محبت آمیزی به فرزین کرد ……دیگه اون ربکای سرسخت نبود .فرزین ربکا رو در آغوش کشید ……به بزرگترین آرزوش تو این چند روز رسیده بود که بتونه واسه چند لحظه ربکا رو بغل کنه .ربکا خودشو تو بغل فرزین جا داد و دستاشو دور کمر فرزین حلقه کرد و سرشو رو سینه فرزین گذاشت و آروم : بغلت خیلی دلچسبه ….فرزین آروم موهای ربکا رو نوازش کرد …..کنار سرشو بوسید و موهاشو کنار زد ……….
ربکا تو بغل فرزین آروم بود ……..در عرض چند دقیقه شده بود یه موجود احساساتی ……..
فرزین : چرا به استاد مدیونی ؟
ربکا آروم : منو از اون بیمارستان روانی نجات داد …..شد سرپرستم …….همه چیز یادم داد از پزشکی و زبان روسی و ترکی گرفته تا تیر اندازی و آدمکشی……….اما مجبور شدم واسه جبران کاراش همه کار واسش بکنم ………تو همه کثافتکاریاش باهاش بودم ……..حتی تو گی پارتیاش ……
فرزین : با این همه معشوقه که توواسش پیدا می کنی چه کار می کنه ؟
ربکا تو همون حالت : فقط یه معشوقه ………نه چند تا ……..
فرزین : نمی فهمم …….
ربکا آروم : هفته ای با یه معشوقه هست ……خوب ازش سو استفاده می کنه ….آخر هفته هم سر به نیستش می کنه …….
فرزین : چه آدمیه !!!
و آروم زیر گوش ربکا رو بوسید و : دوس داری یه کم بد بختیاتو فراموش کنی ……..یه کم لذت ببری ….
و گردن ربکا رو بوسید ……ناگهان ربکا به خود ش اومد ……..خودشو از تو بغل فرزین بیرون کشید وروی زمین خودشو عقب عقب کشید و : زود برو بیرون …..همین الان …..تو هم مثل مردای دیگه می خوای ازم سو استفاده کنی ….
و باز هم خودشو عقب کشید تا از پشت به دیوار خورد ….فرزین : نه …….باور کن ….نمی خواستم اذیتت کنم …..گفتم یک کم زجراتو فراموش کنی ……..
و از جاش بلند شد و کنار ربکا زانو زد و : به جون خودم قصد ناراحت کردنتو ندارم .
و آروم موهای ربکا رو نوازش کرد و : اگه تو نخوای من هیچ کاری نمی کنم ………
ربکا در حالی که می گریست : برو بیرون ………دروغ میگی ………
فرزین دستای ربکا رو جلوش گرفت و اونها رو بوسید و : آخه چه طور دلم میاد صاحب این دستای مهربونو که منو نجات داده …..ازم پرستاری کرده ……همه جور محبتی به من ابراز کرده……اذیت کنم …..باشه ……اصراری نیست ….فقط آروم باش …..منم میرم بخوابم ………
فرزین بلند شد و به سمت در اتاق رفت که ربکا آهسته : فرزین !
فرزین برگشت و نگاهی به چهره اشک آلود ربکا کرد و : جون فرزین !
ربکا : خیلی تنهام ……..باور کن …….
فرزین :تو که استادو داری ………
ربکا پوزخندی زد و : اون پیر کفتار همجنسباز ………اون مرتیکه کیرکلفت لجن ….حالم ازش بهم می خوره ….دلم می خواد فرار کنم. برم یه جای دور…………که هیچ کس پیدام نکنه ……اما مجبورم باهاش باشم …..
فرزین : خب …….تو مجبور نیستی …….فرار کن
ربکا : دیگه دیره ……..من تا خرخره تو منجلابی که واسم درست کرده غرق شدم ………
فرزین دوباره برگشت پیش ربکا و زانو زد و : می دونی چیه ربکا ؟ تو بیش از حد فکر می کنی مردی ….یک کم هم زن باش تا بقیه واست مرد باشن …….
ربکا : من تنهام ……….دورو برمو یه مشت نامرد گرفتن که فقط می خوان ازم سو استفاده کنن……
فرزین : اگه دوروبرتو خوب نگاه کنی هنوز مرد پیدا میشه ………
ربکا : بعید می دونم ………
فرزین کمی جسارت پیدا کردو : من ……..می تونم تکیه گاهت باشم …….
ربکا خندید و : تو هم مثل بقیه ای ……کیرت وبال گردنته ………
فرزین اخمی کرد و: ولی نامرد نیستم ………..اگه نامرد بودم ….از اون شبی که به هوش اومدم …….تا الان چند بار تو رو گائیده بودم ……..اما جلوی خودمو گرفتم …..چون نمک نشناس نیستم …….
ربکا : فرزین !!!!! امشب شب آخره پیشم هستی …..تنهام نذار……..
فرزین : تو که گفتی برو ……..
ربکا : وقتی میرم تو شوک اختیارمو از دست میدم ………باور کن امشب بدجور بهت نیاز دارم …….
فرزین : چون تو می خوای باشه …….بیا بغلم …….
ربکا مثل یه بچه پنج ساله خودشو تو بغل فرزین انداخت .فرزین ربکا رو در آغوش کشید و گونه ربکا رو بوسید .
ربکا : فرزین !!!!!باهام مثل یه زن رفتار کن امشب ……باشه؟
فرزین : تو واسه من همیشه یه دختر جذاب و زیبا هستی …….
و شروع کرد به گردن ربکا رو خوردن و بوسیدن و آروم آروم زبونشو از گردن ربکا پایینتر برد …صدای ناله های خفیف ربکا رو می شنید ……فرزین : میذاری لباتو ببوسم ………
ربکا تو چشای فرزین زل زد …….از چشاش خماری و شهوت می بارید ….لباشو نزدیک لبای فرزین آورد …..فرزین لباشو رو لبای ربکا گذاشت و لباشو آروم آروم خورد …..ربکا با دستاش دکمه های لباس فرزینو باز کرد و سینه های
فرزینو مالید …..فرزین لباشو برداشت و : سینه هاتو بخورم …….
ربکا خودشو تو بغل فرزین ول کرد …..فرزین تاپ ربکا رو در آورد زیرش سوتین نبود. با دیدن سینه های سفید و متوسط ربکا گفت : جون ……چه سینه های نازی داری …….
فرزین نوک سینه های ربکا رو بوسید و شروع کرد به خوردن ……صدای ناله های ربکا بلند شده بود ربکا با دستش سر فرزینو به سمت پایین فشار میداد تا بیشتر بخوره …….فرزین در حالی که سینه می خورد دستشو آروم تو شورت
ربکا برد و کس خیس ربکا رو هم می مالید …….ربکا ناله هاش به جیغ تبدیل شده بود و تو اوج لذت بود ….فرزین دست از سینه خوردن برداشت .شورت وشلوارک ربکا رو باهم پایین کشید و : بخورم کستو……..
ربکا : آره …..آه آه آه
فرزین آروم ربکا رو روی زمین خوابوند و پاهای ربکا رو از هم باز کرد …وسط پاهاش نشست و با ولع خاصی سرشو تو کس ربکا فرو کرد و مشغول خوردن شد ……..ربکا ناله می کرد و جون جون می گفت ……
فرزین سرشو بالا آورد و : ربکا بکنمت ؟
ربکا حرفی نزد ….فرزین شلوار و شورتشو پایین داد ….کیرش شق شده بود ……آروم : عزیزم !کیر می خوری ؟
و اونو جلوی دهن ربکا گرفت …..ربکا سر کیر فرزینو تو دهنش کرد و مکید …..فرزین ناله می کرد .چند دقیقه ای بعد : بسه!
و کیرشو از دهن ربکا بیرون کشید .وسط پای ربکا نشست و کیرشو به کس ربکا مالید و : آماده ای بکنمت ؟
ربکا : آره
فرزین : از جلو بکنم ؟
ربکا : خیالت راحت باشه ………….
فرزین کیرشو دم کس ربکا گذاشت و با فشار کله کیرشو داخل کس ربکا کرد……ربکا ناله بلندی کرد و :بیشتر فشاربده
فرزین کیرشو با فشار وارد کرد …..هردو تاشون به نفس نفس افتاده بودن ……فرزین شروع کرد به تلمبه زدن …..ربکا مدام ناله می کرد چند دقیقه بعد فرزین : آبم داره میاد ……کجات بریزم ؟
ربکا : بریز رو سینه هام .
فرزین کیرشو کشید و آبشو ریخت رو سینه ربکا …..بعد با سر کیرش آبشو رو سینه ربکا پخش کرد و با بی حالی کنارش دراز کشید و ربکا رو تو بغل گرفت .لبای ربکا رو بوسید و به خواب رفت .
صبح وقتی بیدار شد ربکا تو بغلش نبود …..برعکس یه پتو روش انداخته شده بود …یادش به سکس دیشب افتاد …حتی به یاد آوردنشم واسش لذت بخش بود .بلند شد و نشست ….در همین حال در اتاق باز شد و ربکا درحالی که بلوز بلند ، شلوارتنگ ،کاپشن کوتاه چرم و پوتین چرم تا زانو پوشیده بود جلوی در ظاهر شد ….به آرومی :صبح بخیر
فرزین نگاهی به ربکا کرد و : صبح بخیر ……دیشب خوب بود ؟
ربکا : خیلی پشیمونم ……..از کاری که کردم ……..
فرزین : چرا ؟
ربکا : من به آرشام خیانت کردم …….باهاش عهد کرده بودم بهش وفادار بمونم ……
فرزین : ربکا !!!!!عزیزم ……آرشام مرده …..تا کی می خوای با یه مرده زندگی کنی ?……..
ربکا : بلند شو برو دوش بگیر ……..باید بریم پیش علی باهاش قرار داریم !
فرزین : چشم ….
و در حالی که نشسته بلوزشو می پوشید : خیلی دوستت دارم ……
ربکا بی هیچ حرفی به سالن رفت ……فرزین لباسشو پوشید و رفت دوش گرفت.بعدش به سالن اومد و : من آمادم …….بریم ……
ربکا : بریم …..
و با فرزین خونه رو ترک کرد …….در بین راه فرزین : اینکه دیشب بهت گفتم می خوام تکیه گاهت باشم …..واقعیتو گفتم
ربکا : می دونم …..اما فکر بدبختیای خودت باش …..
فرزین : بعد از اینکه منو رسوندی کجا میری ؟
ربکا : میرم اسکله ……..
فرزین : واسه چی ؟
ربکا : قراره قاچاقچیا 30 تا مرد روسی بیارن ……باید برم انتخاب کنم .
فرزین : ربکا !!!!!!خودتو از این منجلاب نجات بده ……حیفته …….
ربکا : خیلی وقته من مردم ……..از وقتی که آرشام مرد ………..
فرزین حرفی نزد …….به محل قرار که رسیدند ……علی زودتر رسیده بود یه پسر سبزه و حدودا 35 ساله .علی با دیدن فرزین ،اونو در آغوش کشید و : فرزین !!!!!کجایی؟ می دونی چه قدر نگرانت شدم ……فکر نمی کردم زنده پیدات کنم و رو به ربکا کرد و : خانم …..به خاطر نجات جون دوستم ممنونم …..
ربکا لبخندی زد و : کاری نکردم ……من باید برم …..عجله دارم …مراقب دوستتون باشید …..
فرزین که کنار علی ایستاده بود ربکا را در آغوش گرفت و : به خاطر همه چیز ممنونم …..خیلی دوستت دارم …..
و گونه ربکا رو آروم بوسید …..ربکا نگاهی به فرزین کرد و با بی تفاوتی : واسه همیشه خداحافظ
و سوار ماشین شد و رفت .فرزین غمگین به رفتن ماشین ربکا نگاه کرد ….علی دستی به پشتش زد و : بریم ……
فرزین به خودش اومد و : بریم
و سوار ماشین علی شد و راه افتادن …..در بین راه علی : ساکتی پسر !!!چته ؟
فرزین : هیچی !برو آپارتمانم…..
علی : باشه ……ولی به نظر دختر بدی نمیومد…..
فرزین : آره…..دختر خوبی بود …..
به آپارتمان که رسیدن …..علی : واست چند مدل مشروب خریدم گذاشتم یخچال …..دیگه کلوپ نرو ……
فرزین بی توجه به حرف علی : می تونی بهم پول بدی برگردم ایران …….دزدا تاراجم کردن …….تمام کارتای اعتباریم تو کیف پولم بود ….که اونشب ازم دزدیدنش…
علی : کی می خوای بری خودم واست بلیط می گیرم ……
فرزین : 4-5 روز دیگه ……..
واز تو اتاقش مدارکشو آورد و به علی داد و : ممنون میشم ازت ……
علی : باشه ……ردیفش می کنم ….حالا هم استراحت کن …..من برم دیگه …
فرزین چیزی نگفت و علی رفت .فرزین به آشپزخونه رفت از تو یخچال شیشه مشروب واز کابینت جام برداشت .به سالن رفت .شیشه مشروبو گذاشت روی میز و آهنگ مورد علاقشو گذاشت . مقداری مشروب تو جام ریخت و داد بالا ….
چشمای ربکا از جلو چشماش محو نمیشد …
خواننده آهنگ می خوند :
دیگه دیره واسه موندن
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه
که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم
چقد این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه
شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات
دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست
تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم
برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی
تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو
شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغضه
دیگه دیره
دارم میرم خداحافظ
با شنیدن آهنگ ،فرزین زد زیر گریه …..موجی از عصبانیت و ناراحتی و عشق تو وجودش موج میزد …..از اینکه نمی تونست پیش ربکا باشه …..از اینکه ربکا تو منجلابی غرق شده بود که نمی تونست خودشو نجات بده …از اینکه نمی تونست ربکا رو حمایت کنه آتیش می گرفت ….از شدت عصبانیت بود که جام شرابو تو دستش شکست و ودستش پر خون و خرده شیشه شد که به خودش اومد …..فرزین فریاد زد : اه ….لعنتی ……..
و به دستشویی رفت . خرده شیشه ها رو از دستش در آورد و دستای خونیشو شست و چند تا دستمال گذاشت رو زخماش . به آشپزخونه رفت و جعبه کمکهای اولیه رو برداشت و دستاشو باند پیچی کرد …..سپس به داخل سالن اومد و خرده شیشه هار و جمع کرد بعد شیشه مشروبو برداشت و کنار پنجره ایستاد و دریا رو تماشا کرد و شیشه مشروبو داد بالا ……..درد دستشو فراموش کرده بود …….فکر ربکا اونو نسبت به همه چیز بی تفاوت کرده بود .
دو سه روز گذشت ….تو این دو سه روز از خونه بیرون نرفته بود……..وبیشتر وقتشو با خوردن مشروب گذرونده بود…..
شب سوم بود که زنگ آپارتمانش به صدا در اومد .فکر کرد علی هست .با بی حوصلگی به سمت در رفت و درو باز کرد که ناگهان ربکا رو با سر و صورت خون آلود و حال نزار پشت در دید با دلهره : ربکا !!چه بلایی سرت اومده ؟؟؟؟؟
ربکا با چشمان بی حالش نگاهی به فرزین کرد و : فرزین !
و بیهوش دم در افتاد ……فرزین : ربکا .
و کنارش زانو زد و : ربکا !!!!!
و ربکا رو بغل کرد و به اتاق خوابش برد و رو تخت خوابوند .کاپشنشو در آورد ….بیشتر بدنش زخمی بود و خونریزی داشت . چندتا ملحفه از تو کمد در آورد و رو زخما گذاشت تا خونریزی بند بیاد .بعد با عجله به علی تماس گرفت ….علی گوشی رو برداشت ….فرزین : علی …….کمکم کن ……
علی :چی شده ؟
فرزین : زود یه دکتر بردار بیاراینجا …..
علی : چت شده ؟…..
فرزین : هیچی نگو …….زود باش
علی : باشه ……تا 20 دقیقه دیگه اونجام ……
فرزین : مرسی
و قطع کرد .و رفت بالای سر ربکا …..خونای روی صورت ربکا رو آروم با دستمال پاک کرد و : ربکای من …..عروسک خانمم ….کی جرات کرده اینجوری داغونت کنه ؟….
حرف میزد و آهسته آهسته اشک میریخت .20 دقیقه بعد بود که علی با یه دکتر ایرانی رسید .علی : چی شده ؟
فرزین دکترو به سمت اتاق راهنمایی کرد و : اونجاست ……تورو خدا کمکش کنید …..
دکتر به سمت ربکا رفت و : منو تنها بذارید !
فرزین با علی تو سالن موند ……علی : جونم بالا اومد……چی شده ؟
فرزین که از ناراحتی بی قرار بود : ربکا …..زخمی و خون آلود اومد در آپارتمان ……نمی دونم از کجا آدرسمو پیدا کرده بود ؟
علی : صبح به من زنگ زد
و نگاهش به دستای باند پیچی شده فرزین خیره موند و ادامه داد : چه بلایی سر دستات اومده؟…..
فرزین : مهم نیست ……….علی!!نکنه بمیره …..
علی : آروم باش …..
نیم ساعت بعد بود که دکتر از اتاق بیرون اومد .فرزین به سمتش رفت و : چی شد ؟
حالش خوبه ؟
دکتر : من هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم…..امیدزیادی به زنده موندنش نیست …نامردا باهر چی دم دستشون اومده اونو مورد ضرب و شتم و تجاوز قرار دادن …….احتمال میدم خونریزی داخلی هم داشته باشه …
فرزین : ببرمیش بیمارستان
دکتر : نه ….تا بیمارستان دوام نمیاره .
فرزین با ناراحتی : بیهوشه ؟
دکتر :نه …می خواد شما رو ببینه .
فرزین : دکتر ممنون !
علی با دکتر آپارتمانو ترک کرد و فرزین به اتاق رفت . کنار ربکا روی تخت نشست و : ربکا !!
ربکا آروم چشاشو باز کرد و بریده بریده : می خواستم تو تکیه گاهم بشی نشد ….
فرزین : تو خوب میشی ….کدوم نامردی این بلا رو سرت آورد ؟
ربکا آب گلوشو به سختی فرو داد و : تو روش وایسادم ……گفتم می خوام آزاد زندگی کنم ….دیگه نمی خوام باهات کار کنم ……اونم با محافظاش افتاد به جونم ……خوب که زدن ……استاد گفت برو حالا آزاد زندگی کن …..
فرزین با عصبانیت : نامرد حرومزاده …..
ربکا : فرزین !آرشام اومده دنبالم داره صدام میزنه……میگه عشقم بیا ….
فرزین : نه تو خوب میشی !!!
ربکا آروم : کارم تمومه ……دلم می خواست باهات باشم ….نشد …فقط یه چیزی ازت می خوام ….
فرزین در حالی که به گریه افتاده بود : بگو
ربکا : اینجا نمون ……..برو …..اینجا شهر مزخرفیه .
فرزین : باشه .
و دستای ربکا رو تو دستش گرفت و بوسید . ربکا : آرشامم …….دارم میام !!
فرزین : می خوای تنهام بذاری ؟بی وفا …
ربکا : خیلی دوستت دارم ……..
و حرفش ناتمام موند و خیره به فرزین باقی موند . فرزین فریاد زد : نه ربکا !!!!!!!!!!!!!
و اونو تکان داد …..در حالی که گریه می کرد چشمای ربکا رو بست وخودشو رو بدن بی جان ربکا انداخت و با ناله : اینقد آرشام آرشام کردی آخر رفتی پیشش.
فرزین تا صبح کنار جسد ربکا موند و گریست .فردا صبح با کمک علی ربکا رو دفن کرد .بعد از دفن خودشو رو قبر ربکا انداخت و : خیلی دوستت دارم دارم فردا از اینجا میرم ………واسه همیشه خدا حافظ
علی فرزینو از رو قبر بلند کرد و : بریم …..خودتو داغون کردی ….
فرزین بی تفاوت به حرف علی : فردا چه ساعتی پرواز دارم ؟
علی : 8 صبح
فرزین با چشمای اشک آلود به علی خیره شد و : یه قول میدی ؟
علی : جون بخواه !!!!!
فرزین : هر هفته یه شاخه گل رز قرمز از طرف من بذار رو قبرش …باشه ؟
علی : چشم …..حتما …حالا بریم ؟
فرزین با پشت دست اشکاشو پاک کرد و : باشه …..منو ببر آپارتمانم …..
علی : نمی خوای روز آخر باهم باشیم ؟
فرزین : می خوام تنها باشم ……
علی : هر طور میلته ……فردا صبح میام دنبالت بریم فرودگاه …..
فرزین حرفی نزد و با علی به آپارتمانش برگشت و علی رفت که به کاراش برسه .فرزین شیشه مشروبی از تو یخچال برداشت . به سالن اومد و با بی حوصلگی خودشو رو مبل انداخت …در شیشه رو باز کرد و مقداری داد بالا……
چشمای اشک آلود ربکا ….سر وصورت خون آلودش ….بدبختیای خودش…..همه جلوی چشماش رژه میرفتن ….دوباره شیشه مشروبو داد بالا ……یادش اومد تو ایران هم ….به خاطر اومدن به استانبول کارشو از دست داده…….با بازگشتش به ایران پارمیس هم مطمئنا قبولش نمی کرد ……چون با خودخواهی پارمیسو ترک کرده بود …..غیر از پارمیس هم کسیو نداشت …..نه خانواده ای ….نه آشنایی …..کسی نبود اونو حمایت کنه …….و بدتر ازاون هیچ پولی حتی واسه اجاره یه خونه هم نداشت …….با ناامیدی بازم شیشه مشروبو داد بالا …..شیشه رو کنار گذاشت و از روی میز کوچک کنار مبل قلم و کاغذی برداشت و چیزی نوشت ………بعد از نوشتن بازم شیشه مشروبو داد بالا ….تو اون لحظه هیچ امیدی واسش باقی نمونده بود …….هیچی …همه چیزش از دست رفته بود …..عشقش …داراییش …..زندگیش ….همه و همه نابود شده بودن ……..
از جاش بلند شد ……بلوزو شلوارشو در آورد و لخت شد ……فقط شورت پاش بود……شیشه مشروبو برداشت و به حمام رفت .شیشه مشروبو لبه وان گذاشت و تو وان دراز کشید ……..نفس عمیقی کشید و بازم تمام افکار آشفته واسش زنده شد ….از لبه وان ،تیغی که از قبل اونجا گذاشته شده بود برداشت .نگاهی به تیغ انداخت و پوزخندی زد و : بدرود زندگی نکبت بار ……….
کمی جسور شد و تیغو محکم گرفت ….بازوهاشو نگاه کرد …..یادش به دستای لاغر و سفید ربکا افتاد که پر از جای زخم بود ……..جسور تر شد و تیغو رو رگ یکی از بازوهاش گذاشت و تا ته فرو کرد ……خون از بازوش جاری شد در حالی که نفس نفس میزد رگ بازوی دیگش رو هم زد ……زیر پاش تو وان پر خون شد ……..بازوهای خون آلودشو نگاهی کرد ….از لبه وان شیشه مشروبو برداشت و آخرین جرعه مشروب زندگیشو سر کشید ….شیشه رو کناری انداخت …..چشماش سیاهی میرفت ….لحظه سکس اونشبو به یاد آورد …. لحظه لحظه شو …..قطره اشکی از گوشه چشم فرزین پایین غلطید ……آروم : ربکا …..دارم میام تا واسه همیشه تکیه گاهت باشم و سرشو لبه وان گذاشت و بیهوش شد .
فردا صبح در آپارتمان فرزین به صدا در اومد …..علی بود ….هر چی در میزد کسی درو باز نمی کرد …..آخر سر از نگرانی هرجور بود قفل درو شکست و وارد شد …شیشه های مشروب و لباسای فرزین که کف اتاق افتاده بودن ، نظرشو جلب کرد صدا زد :فرزین ……فرزین …….
به همه جای آپارتمان سر کشید تا اینکه در حمامو باز کرد و جسم بی جان و غرقه به خون فرزینو تو وان پیدا کرد …..از ناراحتی فریاد زد : احمق عوضی چه کار کردی؟
و کنار وان زانو زد و دستشو رو گردن فرزین گذاشت .فرزین سرد بود خیلی وقت بود که مرده بود …..علی بلند شد …زانوهاش توان راه رفتن نداشت …از تو حمام خودشو بیرون کشید …..شوکه شده بود ….خودشو رو مبل داخل سالن انداختو و دوباره نالید و : چه کار کردی ؟ دیوونه ……..ها ……
ناگهان چشمش به کاغذی افتاد که روی میز وسط سالن گذاشته شده بود افتاد …اونو برداشت و نگاش کرد ……آخرین نامه فرزین بود …….متنشو خوند :
علی ….دوست بسیار عزیزم
من الان یه آدمی هستم که همه هستیش فنا شده …..شغلم …..داراییم ….زندگیم …..دوست دخترم پارمیس و از همه مهمتر عشقم ربکا رو از دست دادم …..دیگه به چه امید زنده باشم ؟…..طاقت نداشتم سر افکنده برگردم ایران …..
واسه همین خودمو راحت کردم و رفتم پیش ربکا ……فقط آخرین درخواست زندگیم ازت اینه که منو کنار ربکا دفن کنی ….همین …….به خاطر همه محبتات ازت ممنونم ……
فرزین

علی نامه رو به سینه اش فشرد و اشک از چشمانش جاری شد .
روز بعد علی طبق در خواست فرزین ،اونو کنار ربکا دفن کرد . دو شاخه گل رز قرمز رو قبر دوتاشون گذاشت ……اندکی مکث کرد و از اونجا دور شد …….

پایان

******************************************************************************
پاورقی نویسنده وشرح علت نوشتن این داستان :
تابستان امسال طبق معمول هرسال با خانواده سفری به استانبول ترکیه داشتم .در آنجابا علی شخصیت داستان (مستعار )دیداری داشتم .چون اون پسر دوست پدرم هست که خانوادش در ایران فوق العاده روابط نزدیکی با خانواده من دارن و ما ازبچگی باهم بزرگ شدیم .در این ملاقات علی را داغون ترازسال پیش دیدم و من حس کرد م اتفاقی براش افتاده .چون اون علی سابق نبود .علتو جویا شدم و او دلیلشوخودکشی صمیمی ترین دوستش فرزین (مستعار) بیان کرد واتفاقات افتاده در زمستان سال پیش رو واسم تعریف کرد و منو سر قبر دوستش و ربکا (مستعار )برد .بعد دفترچه خاطرات فرزینو به من داد و : میدونم هر از گاهی می نویسی ….تو این دفتر خاطرات چند روز اقامت دوستم تو استانبول هست …اگه می تونی یه داستان بنویس از روی این دفتر و صحنه ها رو بازسازی کن و روی یه سایت بذار و یه نسخشو واسم بفرست .می خوام یاد دوستمو با این داستان زنده نگه دارم ……..
من هم قبول کردم و داستانو نوشتم و شد همین داستانی که در بالا خوندید

از اینکه با حوصله داستانمو خوندید متشکرم ………خوشحال میشم نظرات و انتقاداتتونو بخونم …….

1 دیدگاه برای “داستانی داغ از استانبول”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *