داستان تحریک کننده شرط بندی

داستان تحریک کننده شرط بندی

داستان تحریک کننده شرط بندی (1)
داستان تحریک کننده شرط بندی

من حمید هستم و این داستانی که می خواهم براتون تعریف کنم مربوط به زمانی است که برای کار کردن ژاپن بودم . حدود 8 ماه بود که تو ژاپن کار می کردم و بلانسبت مثل تراکتور جون می کندم اون موقع حدود 24 سالم بود و تو یک کارخونه پلاستیک سازی کار میکردم .
از روزی که ژاپن رفته بودم تا اون روز فقط دنبال کار کردن بودم و تنها عشق و حالمون در کنار بچه های ایرونی دیگه ای که نزدیک هم بودیم ورق بازی کردن و مشروب خوردن تو خونه بود .
اون روزی که می خواهم ازش براتون بگم تقریبا حدود عید نوروز خودمون بود، ژاپنیها هم دقیقا روز نوروز خودمون را تعطیل هستند و به اون جشن کاملیا (شکوفه های سیب ) می گن. ما (من و چهار تا از دوستهای ایرونی ) اون روز خونه یکی از بچه ها مشغول آبجو خوری و… بودیم که صحبت به اونجا کشید که بچه ها گفتند ما امشب می خواهیم بریم عشق و حال یعنی دنبال کس کردن . اونها که میدونستند من تو این چند ماه از این کارها نکردم گفتند که تو هم باید بیایی . ولی من گفتم که واسه کس که نباید پول داد اون هم اینجا که با این زحمت پول در می آریم و اونها می گفتند اینجا که نمیشه مخ زد و …….
خلاصه بعد از کلی گفتگو از اونها اصرار و از من انکار که من بابت کس پول بده نیستم حدود ظهر بود رفتیم بیرون.
تو شهری که ما بودیم یک میدان داشت که ایستگاه مترو و فروشگاه و…. اونجا بود تو میدان چند تا باجه تلفن هم بود که برای تماس با ایران از اونجا زنگ میزدیم و مقابل اون باجه ها وسط میدان که مثل یک پارک کوچیک بود چند تا نیمکت واسه نشستن بود .( اینها که تعریف می کنم برای اینه که راحت تر بتونین تجسم کنید ) .
ما به میدان رسیدیم تو باجه ها پر بود رو نیمکت نشسته بودیم که دوباره صحبت قبلی ادامه پیدا کرد من هم که نمی خواستم کم بیارم گفتم تو اون باجه تلفن رو ببینین می خواین برم مخ اون دختره رو بزنم .
– گفتن نمی تونی
– گفتم اگه زدم چی
– گفتن شرط می بندیم
– گفتم سر چهار لیتر آبجو ، اگه من باختم به هرکدومتون یک لیتر آبجو میدم ولی اگه شما باختید هر کدام یک لیتر آبجو برای من می خرین .
– گفتن باشه .
بعد من بلند شدم و رفتم سراغ باجه نمی دونستم چی باید بگم و چه کار باید بکنم فقط جلو باجه این پا و اون پا می کردم که متوجه شدم اون هم خارجی هستش (تایلندی ) و مطمئن بودم که مثل من ژاپنی کم بلده دیدم داره پشت سر هم کارت تلفن مصرف می کنه ، فکری به خاطرم رسید و در باجه رو زدم و با یک ببخشید رفتم تو باجه و گفتم زیاد کارت مصرف می کنی !!! من راهی بلدم که کمتر مصرف کنی .(تمام حرف زدنهام با یوری ژاپنی بوده که من ترجمه آن را می نویسم ) Youri اسم دختری بود که باهاش آشنا شدم که با وجودیکه قدش بلند نبود ولی هیکل و اندام قشنگی داشت و از این به بعد بهش یوری میگم .
تا یادم نرفته بگم ما ایرونی ها برای تلفن زدن به ایران چون هزینه اش بالا بود راهای دودره کردن بلد بودیم که خارجیهای دیگه بلد نبودند اون موقع هم یک راه خوب بلد بودم که کارت را میگذاشتیم و تلفن می زدیم و قبل از اینکه کارت صفر بشه یک سکه 10ینی که از جنس مس بود را روی بورد تلفن ( که زیر شیشه شماره انداز اون بود و ما شیشه را کنار می زدیم) میکشیدیم و یکهو کارت را سالم پس میداد و دوباره اون کارت مثل یک کارت مصرف نشده قابل استفاده بود . یعنی تلفن مفتی می زدیم .
– یوری گفت چطوری
– من گفتم کارتت رو بده و کارتش رو گرفتم و وارد تلفن کردم و گفتم شماره بگیر
شماره اش رو گرفت و شروع به صحبت کرد من هم مواظب بودم که کارت رو قبل از تموم شدن با روشی که گفتم سالم در بیارم که اینکار رو کردم و دوباره کارت رو وارد تلفن کردم وقتی مبلغ کارت رو دید خیلی تعجب کرد ولی خیلی هم خوشحال شد تا یادم نرفته بگم که کیوسکهای تلفن ژاپن اونقدر کوچیکه که وقتی دو نفری می ری توش باید به هم بچسبید تا اون تو بمونید. تو این مدت تو این فکر بودم که بچه ها رو نیمکت چیکار می کنن و چی دارن میگن .
– یوری گفت تو نمی خوای زنگ بزنی
– گفتم زنگ می زنم
اون موقع تو ایران صبح زود بود و هنوز همه خواب بودند ولی چاره نبود زنگ زدم و صحبت کردم. در حال صحبت بودم که متوجه شدم پاهای یوری لای پاهای من در حال بازی هستش و خودشو به من می ماله من هم که حواسم پرت شده بود و کیرم راست شده بود یادم رفت که کارت تلفن رو با اون روش، سالم در بیارم و کارت سوراخ شد و اومد بیرون .
– گفتم ببخشید الان یک کارت دیگه برات می خرم
– گفت نمی خواهد.
بعد از باجه اومدیم بیرون و رفتیم کنار هم رو یک نیمکت نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن ازش پرسیدم که کجائی هستش و اسمش چی هستش و کجا کار می کنه و چی کار می کنه و….. در مورد کارش باید بگم که تو یک اومیسه (بار ژاپنی ) کار میکرد و به اصطلاح کنار مشتری بشینه و براش مشروب بریزه و بعدش هم آخر شب باهاش بره و……
– گفتم من می خواهم امشب بیام اونجا و با تو باشم
– با عصبانیت گفت نه..
– گفتم چرا؟؟؟؟
– گفت تو که اینجوری تلفن می زنی و پول خرج نکردن برات اهمیت داره اگه بیایی اونجا باید کلی خرج کنی و برای اینکه شب رو هم با من باشی 30هزار ین پول بدی ( اون موقع هر ین برابر یک تومن بود و الان برابر 8 تومن )
– گفتم آخه ازت خوشم اومده و می خوام با تو باشم و ….
– گفت من هم می خواهم با تو باشم .
– گفتم پس چی کار کنم ؟
– گفت من امشب رو مرخصی می گیرم و میام هینجا ساعت 8 شب اینجا باش .
– کفتم باشه و دست دادیم و خداحافظی کردیم
اون رفت خونشون و من هم بعد از دور شدن اون رفتم پیش بچه ها که حدود یک ساعتی بود تو کف بودن . به بچه ها که رسیدم

داستان تحریک کننده شرط بندی (2)
داستان تحریک کننده شرط بندی

– گفتم دیدید؟
– گفتن چی رو ؟
– گفتم مخشو زدم دیگه .
– گفتند کاری که نکردی هنوز ..
– گفتم برای شب قرارش رو هم گذاشتم .
اونها که نمی خواستند کم بیارند و هنوز قبول نداشتند که شرط رو باختند
– گفتند که سر کارت گذاشته و نمی یاد.
– من که از اون مطمئن بودم گفتم میاد اگه نیومد من دو برابر به شما آبجو میدم (8لیتر)
– گفتند باشه .
بعد از گشتی که زدیم رفتیم خونه و من رفتم حموم و خودم رو تمیز کردم و حسابی به خودم رسیدم و لباس تمیز و خوب پوشیدم و منتظر ساعت موعود بودم بعد به بچه ها گفتم که یکی تون که خودتون قبول دارین بیاد و ببینه که وقتی باهم میریم به شما بگه تا نگین دروغه و بزنین زیرش .
حدود یک ربع به 8 بود که رسیدم سر قرار فکر می کردم من عجله دارم !!! ولی وقتی دیدم که یوری زودتر از من اونجاست فهمیدم که اون بیشتر از من عجله داره؟؟؟!!! سلام کردم و گفتم بریم باهم چیزی بخوریم .تو اون لباسهایی که پوشیده بود عین یک تیکه هلو شده بودکه از همون جا من سیخ کرده بودم یک تاپ خوشکل با یک مینی ژوب که اندامش رو خیلی قشنگ نشون میداد و جوراب شلواری شیشه ای که پوشیده بود ، خدائیش چی شده بود. رفتیم یک رستوران معمولی و یک غذای ساده خوردیم و بعد
– گفت بریم خونتون !!!!!!!
– گفتم خونه ما نمی شه ( تو دلم گفتم چهارتا سیبیل کلفت اونجا نشستند)..
– گفت خوب بریم کجا ؟
– گفتم خونه شما نمی شه ؟؟؟
– یک کم فکر کرد و گفت اگر امشب دوستام شب نیان میشه ..
– گفتم کدوم دوستات ؟؟؟
– گفت با دو تا دیگه از هموطنهاش که تو همون اومیسه کار می کنند با هم خونه دارند و اگه اونها با مشتری برن بیرون تا ظهر روز بعد هم نمی آن .
– گفتم پس بریم اگر هم اومدند و تو بگی من برم ، می رم .
راه افتادیم ، خونشون زیاد دور نبود فقط تو راه یک کم خوراکی (چیپس و آبجو و سیگار و …) گرفتم و رفتیم . به خونشون که رسیدیم دو تا اطاق تو در تو که کنار یکی از اطاقها آشپزخونه بود و یک حموم کوچولو هم درش به اون یکی اطاق باز می شد و وسط این دو تا اطاق هم از همان درهای کشوئی چوبی که همه می شناسند بود.
وارد خونه شدیم و رفتیم تو یکی از اطاقها نشستیم و یوری از آشپزخونه دو تا لیوان و بشقاب آورد و مشغول صحبت شدیم که کی اومده ژاپن و در مورد ایدز هم ازش پرسیدم ، گفت که توی اومیسه هفته ای یکبار ازشون تست می گیرند و اگه کسی مبتلا شده باشه بیرونش میکنند و همه دخترایی که اونجا کار میکنند سالم هستند (از جمله خودش ).
بعد از خوردن آبجو و غیره درحالی که پیشم نشسته بود شروع کردم ازش لب گرفتن الحق که خودش هم بدجوری هوائی بود از بوسیدن و اینکه خودش را به من فشار میداد این رو میشد فهمید درحالی که لبهامون به همدیگه قفل شده بود دست من بیکار نبود و داشتم پاهاش رو میمالیدم و یواش یواش بالا میومدم تا اینکه به کسش رسیدم دیدم داره از حال میره گفتم نشسته نمیشه پاشو چیزی بیار پهن کنیم بعد ادامه بدیم .
اون هم که منتظر همین بود از کنار اطاق پتو و بالش رو آورد و خودش هم شروع به لخت شدن شد . من هم معطل نکردم سریع لباسهام رو در آوردم و وقتی شورتم رو درآوردم و کیر سیخ شده من رو که حدود 22سانت بود دید آمد جلو و گفت از همون موقع که تو باجه احساسش کرده بود می خواستش . من هم گفتم ، خوب همون موقع می گفتی و من هم تو همون باجه میکردمت بعد هردو باهم خندیدیم .
ازش پرسیدم که کاندوم استفاده کنم یا نه که گفت هرجور که بیشتر دوست داری بکن فرق نمیکنه ……
– گفت از همون اولش هم از کیرت خوشم اومده بود چون تا دست بهش می زنی سفت و سیخ می شه ، مال ژاپنیها یا تایلندیها را باید کلی بمالم و بخورم تا کمی از جا بلند بشه اونهم نصفه نیمه ولی مال تو خیلی سفت ومحکمه و باهاش کیف می کنم .
– گفتم قابل نداره مال خودته
– گفت قول می دی که فقط مال من باشه
– گفتم البته
درحالی که صحبت می کردیم من مشغول بوسیدن و لیسیدن سینه هاش بودم نوک سینه هاش مثل یک گردو سفت و قهوه ای کمرنگ بود اون هم مشغول بازی با کیرم بود نمی دونست چطوری باهاش حال کنه اونقدر حشری بود که یک خورده می خوردش یک خورده باهاش بازی می کرد یک خورده با تخمهام بازی می کرد من هم از سینه هاش دست بردار نبودم با دست دیگم هم درحال بازی با چوچولش بودم دیگه به سرحد جنون رسیده بود و داشت ارضاء می شد و می گفت بیا بکن گفتم صبرکن چون می خواستم تا صبح باهاش حال کنم . خوابوندمش روزمین و پاهاش رو باز کردم ، ولی برعکس رفتم روش یعنی کیرم رو گذاشتم دم دهنش و خودم هم شروع به خوردن ولیسیدن کسش کردم .. الحق که کسش خیلی ناز بود با لبهای صورتی قشنگ و خیلی تنگ زبونم رو تو کسش می چرخوندم و اون هم با حرص و ولع در حال خوردن کیرم بود بعد از چند لحظه که این عمل را انجام دادیم دیدم تکونهاش سریع شده و بعدهم با یک تکون شدید و فریادی که از شهوتش خبر می داد فهمیدم که ارضاء شد من هم تو همون موقعها بود که آبم با فشار زیاد روی صورت و سینه هاش پاشیده شد بعد هردومون کمی بی حال کنار هم دراز کشیدیم من نیم ساعتی خوابم برده بود که با نوازش دستهای ظریف یوری چشمهام رو باز کردم و دیدم که به خودش دوباره رسیده و غذاو نوشیدنی برای خوردن آورده بود و گفت بیا بخور که تا صبح باهات کار دارم من هم که از خداخواسته غذا رو که یک غذای تایلندی بود و با گوشت و فلفل و سبزیجات مختلف درست شده بود خوردم که اونقدر تند بود که سوختم و کلی آبجو و نوشیدنی خنک خوردم و گفتم این چی بود گفت خیلی مقوی است گفتم اگه برام غذا درست می کنی دیگه اینقدر تنش نکن گفت باشه عزیزم هرچی تو بگی . بعد از خوردن دو باره مشغول شدیم و خلاصه تا صبح چهار بار دیگه کردمش و اون هم تو این چهار بار سه بار دیگه ارضاء شد ولی با اون غذائی که به من داد هردفعه اونقدر قوی شده بودم که هر دفعه لا اقل یک ساعت رو کارش بودم و اون شب یک شب فراموش نشدنی برای من بود . فردای اون روز که دوستاش نزدیک ظهر بود و اومدند من هنوز تو خونه اونها خواب بودم که با سرو صدای اونها از خواب بیدار شدم وبا اونها هم آشنا شدم و بعد از خوردن نهار با یوری اومدیم بیرون و من رو تا خونه همراهیم کرد . این شروع سکس من در ژاپن بود که شرط را هم بردم و 4 لیتر آبجو رو همون شب اورد دادم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *