داستان تحریک کننده قسمت هفتم

داستان تحریک کننده قسمت هفتم

داستان تحریک کننده قسمت هفتم (1)
داستان تحریک کننده قسمت هفتم

این اتفاقای جدید که تو زندگیم افتاد عجیب منو به سمت سکس هل میداد یعنی دوس داشتم تجربه کنم دوستام هی تعریف میکردن و از لذتش میگفتن بعضیاشون از کس میدادن و میگفتن راحته و وقتی میپرسیدم بعدا میخوای چیکار کنی میگفتن میدوزیم و از این حرفا
منم خیلی دوس داشتم یکیم پیدا میشد بکنه کیرشو تو کسم دوس داشتم ببینم چه لذتیه که همه صحبت میکنن
یه هفته بعد از این ماجرا مامانم گفت داییت داره از کانادا یکی دوهفته میاد ایران واسه تعطیلات
موقعی که ما بچه بودیم داییم با خانوادش تصمیم میگیرن برن اونور و بعد از چقد درد سر و اینا رفته بودن
مامانم یه ذوقی داشت که نگو سر از پا نمیشناخت داییم یه پسر داشت 26 سالش بود و یه دختر داشت تقریبا همسن حامد ما
خلاصه اونا شب رسیدن فرود گاه و بابام رفته بود دنبالشونو ساعت 3 اینا بود رسیدن خونه ما با رسیدنشون مامانم پرید تو بغل داداششو بوس و بغل و کجا بودی دلم واست یه ذره شده و …
پسر داییم عرفان اومد جلو باهام دست داد رو بوسی کردیم یه عطر تلخم زده بود که آدمو حشری میکرد عرفان قیافه خوبی داشت مو بور بود و قد بلند و لاغر از اون ور دختر داییم که یکمی لوس بود اسمش ساغر بود از اونایی بود که وقتی میخندید رو لپاش چال میفتاد خلاصه اون شب و تا 1 ساعت بعدش حرف زدیم و بعد مامانم گفت برین استراحت کنین حتما خسته این زنداییم یه زن لوکس بود که واقعا با کلاس بود من یکی حال میکردم با همه چیش خیلی دوسش داشتم
ساعت 4 که رفتم تو رخت خوابم همش تو فکر عرفان بودم نمیدونم چرا بوی عطرش موقعی که بغلم کرد رو لباسم مونده بود

داستان تحریک کننده قسمت هفتم (2)
داستان تحریک کننده قسمت هفتم

شبش خواب دیدم عرفان بغلم کرده و داریم لب میگیریم ازهم =)) عجب خواب مسخره ای دیدم
صبحش که بلند شدم طبق معمول لخت بودم وقتیم بیدار شدم خیلی حشری بودم چوچولم نبض میزد دلم میخواس یکی میخورد واسم رفتم یه شرت لامبادایی تنم کردم لامصب وقتی میپوشیدمش احساس میکردم لختم و همه میفهمن یه جوریه ^_^ یه دامن کوتاهم کردم پام تا بالای رونم بود نمیدونم چرا میخواستم سکسی باشم اون روز شاید به دلیل وجود عرفان بود یه تاپم تنم کردم سینههای خوش فرمم افتاده بود بیرون خط سینم معلوم بود رفتم جلو آیینه به خودم گفتم وااااییییی چی شدم
یه رژ کمرنگم زدم و موهامو بستم اومدم بیرون همه بیدار شده بودن سر میز صبحونه بودن مخصوصا رفتم روبه روی عرفان نشستم و یه سلام گفتم عرفان که داشت با نگاهش منو میخورد سلام کرد و همه ام سلام کردن داییمم داشت تند تند از خاطراتشونو …. میگفت و ما ام گوش میدادیم عرفان داشت با چاقو کره و میمالید به نون که چاقو از دستش افتاد پایین رفت پایین برداره نمیدونم چرا تو همون لحظه منم پامو باز کردم یعنی اگه نگاه میکرد میتونست لای پامو ببینه قشنگ کسمو میدید که یه نخ لاشه با چند ثانیه تاخیر اومد و گفت ببخشید من آب کسم راه افتاده بود بعد نگام کرد نگاش کردم قیافش به هم ریخته بود ولی 3 نکرد من که کاملا حشری بودم دوس داشتم فقط تنها باشیم بعد صبحونه سریع رفتم تو اتاقم قلبم میزد شرتم و درآوردم و دیدم اوفففف خیس کردم قشنگ یه دست به کسم کشیدم و شرتم و انداختم اونور کاملا بی حیا شده بودم اونروز موقع ناهار بود ولی واقعا اذیت میشدم وقتی شرت پام نبود استرس داشتم یه وقت خانوادم نفهمن بدبخت شم
میخواستم عرفان و اذیت کنم و حشری ش کنم دریغ از این که خودم کامل حشری بودم اصن نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم سر ناهار بازم روبه روش نشستم انگار منتظر بود یه چیزی بشه بره پایین باز
رو میزیه ما جوری بود که قشنگ میفتاد رو رونه من یعنی باید میرفتی زیر میز تا میتونستی ببینی زیرشو به راحتی دید نداشت منم وقتی نشستم پامو باز کردم دامنمو آوردم بالا که قشنگ دید داشته باشه اون زیر
خلاصه زنداییم چیز میز میگفت مامانم گفت داییم از درس و اینا پرسید و لا به لاش عرفانم ازم سوال میکرد همه خوردن و تشکر کردن رفتن تو هال مامانم داشت ظرفا رو میبرد ببره بشوره
من مونده بودم و عرفان دوباره این بار چنگالش افتاد پایین این بار من پامو که باز کردم تکونم میدادم دیگه مطمئن بودن عرفانم دوزاریش افتاده هی میرفت زیر میز لفتش میدادمنم هی میخندیدم لا پامو بازتر میکردم و نمیدونید کسم چجوری حال میکرد که از این که داشتم اذیتش میکردم حال میداد
بعدش پا شدم رفتم رو مبل نشستم تو هال داییمینا پشت به من تی وی میدیدن
عرفات صاف اومد روبه روم نشست خودشم مشغول گوشیش کرد
منم یواشکی جوری که تابلو نشه پامو انداختم روهم لم دادم رو مبل جوری که دامنم اومد بالاتر وقشنگ میدونستم که کسم زده بیرون اونم کس چوچول گنده ام با اون لبه های بلندش خودمو مشغول تی وی کردم که یعنی هواسم نیس عرفانم لش کرده بود رو مبل و من میدیدم که زومه رو کسم قشنگ جلو شلوارشم باد کرده بود بعد مامان صدام کرد بیا چایی ببر واسه مهمونا منم رفتم چاییو ببرم مامانم گفت درسته داییتینان ولی برو یه لباس خوب بپوش چیه همه چی تو ریختی بیرون منم با ناراحتی گفتم وااا مامان بس کن اینا فامیلن داییمن و پسر داییمم مثه داداشمه گیر نده چاییو آوردم تعارف کردم وقتی رسیدم سمت عرفان مخصوصا دولا شدم جلوش که سینه هامو ببینه اونم یه نگاش به سینه م بود یه نگهش به برداشتن چایی هول کرده بود دستاش میلرزید منم لبخند میزدم بهش بعدش دوباره رفتم همونجای قبلی نشستم
این بار پامو باز کردم و شل کردم قشنگ کسم افتاده بود بیرون یه آن دیدم حامد یه دفه از بغل ما رد شد فک کنم 3 کردم چون دید لاپام و هیچی نیس و روبه روی عرفانم چون یه مکثیم کرد بعد رد شد منم تابلو نکردم همونجوری نشستم که یعنی انگار نه انگار
خلاصه من تو کل روز اینو فک کنم هی سیخ میکردم هی حشریش میکردم تا شب 2 3 با داییمینا حرف زدیم هرکی رفت تو یه اتاقی بخوابه جا انداختیم واسه مهمونا من اومدم برم داخل اتاقم تو اون تاریکی عرفان میخواست بخوابه ولی میدیدم که داره نگام میکنه و اون لحظه اون تو هال بود دم در اتاق یه دفه لباسمو در آوردم رفتم اتاق یعنی اون میتونست یا تونست کمرمو ببینه شاید گوشه ی سینمم دید رفتم تو اتاق همونطوری قلبم به شدت زد یه لحظه گفتم این چه کاری بود کردم در اتاقمو باز گذاشتم دامنمو کندم و لخت رفتم زیر لحاف واااای وقتی سردیه پتو میخورد به کسم انگار رو آتیش آب بریزن مرده بودم از حشری بودن دوس داشتم عرفام میومد تو اتاقم منم پتو رو میزدم کنار دیگه دوس داشتم منو بکنه ساعتای 3 4 بود نزدیکای خوابم بود که حس کردم یکی وارد اتاقم شد
چشامو بستم حاظر بودم هر کاری دلش میخواد بام بکنه انقد حشری بودم که حد نداشت آب کسم دمه کسم بود یعنی
بعد خودمو اینو اونور کردم جوری که لحاف کلا از روم بلند شد بعد دمر خوابیدم و کون لخت شدم قشنگ یعنی مطمئنم میدید کونمو کون گرد و خوشگلمو
یکی از زانوهامم خم کردم اوردم سمت سینم که کامل هم کسم معلوم شه هم کونم صورتم رو به در بود تاریک بود آروم از زیر چشم دیدم تو چارچوب واساده هی بیرونو نگاه میکنه هی من یه دستشم به کیرشه منتظر بودم شلوار و در بیاره اروم کیرشو انداخت بیرون عجب کیر خوبیم بود حال کردم وقتی دیدم داره میاد جلو ترسیدم اروم نشست بغل تختم کنار کونم قشنگ دیگه کیرشو میدیدم چقد کلفت بود واااایییییی سرش گنده بود بدنه ش که کلفت و خوب بود بعد شنیدم آروم گفت اووووف جوووون اگه بدونی چیکار کردی با من آروم داشت کیرشو میمالید یه صدایییم میداد کیرش انگار کرمی چیزی زده بود آروم دست چپشو گذاشت رو کونم میتونم بگم قشنگ داغ کردم بدنم لرزید موهای تنم سیخ شد ولی تابلو نکردم دستشو آروم کشید رو کونم و گفت وااااای عجب کونیییی داری تو اگه بدونی این کونت چقد خوبه آروم داشت میگفتو با کیرش ور میرفت بعد گفت اووووف کسشو نگاه کن جونم چوچول چقد خوبی توووو بعد آروم دستشو نزدیک لای پام کرد دستشو رسوند به چوچولم وااااایییییی من اون لحظه قشنگ آتیش گرفتم یعنی خیلی سخت بود از لذت جیغ نزدم واقعا راس میگم بی نهایت حال داد یه جوری با چوجولم داشت ور میرفت که بینهایت لذت داشت عرفانم دیگه قید همه چیو زده بود و نمیدونم میدونست بیدارم یا نه ولی دوس داشتم ادامه میداد
بعد دیدم یه زبون رفت رو کسم دیگه به زور خودمو نگه داشته بودم یکمی نفسام بلند شده بود و میلرزیدم و داشت کسمو لیس میزد عجیب حال میداد بهم خماره خمار بودم بعد 5 مین که کس و کونمو لیس زد اومد رو تخت قشنگ بع آروم دستاشو کناره سرم گذاشت ولی مواظب بود بم نخوره بعد آروم خم شد روم نیفتاد روما خم شد روم جوری که فقط کیرش داشت میخورد به کونم عجب کیر دااااااغی بود آروم نزدیکه کسم کرد و مالید به کسم دیگه میخواستم جیغ بکشم
بعد اروم کیرشو چسبوند به کسم چقد کسم خیس بود قشنگ معلوم بود آروم کیرشو مالید به کسم سرشو نزدیک گوشم کرد نفس میکشید دیگه نتونستم تحمل کنم یه آهی کشیدم که گفت جووووون بعد خوابید رو پشتم دیگه میدونست بیدارم کیرشو اروم میمالید به کسم احساس کردم سر کیرش تو کسمه واقعا داشتم لذت میبردم و نمیتونستم حرف بزنم اونم هی فشار شو بیشتر میکرد تا جایی که دیدم تا نصف کرد تو یه آه بلند کشیدم از درد که گفت جااااان جاااان بعد آروم کشید عقب دوباره کرد تو یه حس باور نکردنی همراه با درد داشتم اون لحظه اصن به فکر پردم نبودم باور کنید فقط همون لذت و میخواستم اونم نم نم بعد 10 مین کیرشو کامل کرد تو کسم درد داشتم خیلی ولی عجیییییب حال میداد بعد 10 بار عقب جلو کردن جوری لرزیدمم منن به خودم و احساس کردم از کسم یه چی داره میاد بیرون که تو عمرم تجربه نکرده بودم و بعد از 2 دیقه جوری آروم گرفتم که انگار مرده بودم عرفانم بعد 2 مین آبشو آورد و ریخت رو کمرم بعد از جیبش دستمال در آورد کمرمو پاک کرد و در گوشم گفت مرسی و رفت
بعد از اینکه رفت من یه دفه از جام پریدم که چکاری بوووووددددد و وااااای پردم بد بخت شدم و این چه کاری بود که کردم دست زدم به کسم با ترس دیدم هیچ خونی نیس گفتم نکنه کرد تو کونم ولی دیدم نه بابا کسم درد میکنه انگشت کردم توش هیچ خونی ندیدم ترسیده بودم چرا هیچ خونی نیس خیلی ترسیدم خلاصه اون شب و با هزار تر سو بد بختی خوابیدم تا صبح ببینم چه خاکی باید تو سرم میریختم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *