داستان تحریک کننده لیلی

داستان تحریک کننده لیلی

داستان تحریک کننده لیلی (1)
داستان تحریک کننده لیلی

سلام.اسم من ليليه.تك فرزند خانواده اي كه بعد از كلي نذر و نياز و شيش سال چشم انتظاري بچه دار ميشن و اسمش رو ميذارن ليلي.بيست و دو سالمه و ليسانس زبان دارم. كل داستان از يه مسافرت شروع شد.يه مسافرت كه تاريخ برگشتش معلوم نبود.وقتي اين خبر رو از مامان شنيدم كه قراره محمد،پسر طاهره خانم بره يزد قلبم ريخت.محمد پسر همسايمون بود. همسايه اي نزديك، از جنس و اداب و رسوم خودمون.همون قدر مقيد و متدين.همون قدر مذهبي و متعصب.بيست و هفت سالش بود و فوق ليسانس بازرگاني داشت. بيشتر از دو سال بود كه به هم علاقه مند بوديم ولي جز صحبت هاي يواشكي و در حد چند جمله از اينده، اونم به دور از چشم خانواده هامون هيچ صحبت ديگه اي با هم نكرده بوديم. يعني اصلاً رومون نميشد كه بخوايم بيشتر از اين پيش بريم.من عاشق و شيفته ي محمد بودم و تو روياهام خودمون رو مثل ليلي و مجنون ميديدم.اونم هميشه همين رو ميگفت.هميشه از عشق و علاقه اش به من ميگفت و من سربه زير و با گونه هايي سرخ از شرم به حرفاش گوش ميكردم.

محمد يه برادر بزرگتر به اسم طاها و يه خواهر كوچكتر به اسم مهديه هم داشت. مهديه همسن من بود و تا قبل از ازدواجش من اكثر اوقات براي ديدن محمد و به بهانه ي سرزدن به مهديه ميرفتم خونشون. البته به دور از چشم پدرم چون اون اگه ميفهميد نميذاشت من تو خونه اي برم كه دوتا پسر عضب توش هستن.من و محمد تمام صحبت هامون رو كرده بوديم و تمام قرار هامون رو گذاشته بوديم و تنها مشكلمون برادر بزرگترش بود كه هنوز زن نگرفته بودو محمد ميگفت تا اون ازدواج نكرده من نميتونم حرفي از تو به ميون بيارم. منم هميشه دعا ميكردم زودتر طاها چشمش يكي رو بگيره و ازدواج كنه و بره و راه هم براي ما باز بشه ولي نشد. بالاخره خبر رو از زبون خودش شنيدم. داشت ميرفت يزد پيش عمه اش. گفت قلبش مريضه و بچه هاش خارج از كشورن و شوهرش هم فوت شده و چون طاها كار داره پدرش از اون خواسته كه بره.كارهاي مسافرت محمد انقدر زود انجام شد كه حتي نتونستم ازش خاحافظي بكنم. سريع رفت ولي برگشتش طول كشيد. يك هفته، دو هفته، يك ماه، دوماه. از طريق مامان كه هراز گاهي سر ميز شام يه چيزايي ميگفت فهميده بودم كه حال عمه اش خوب نيست و محمد مواظبشه. انقدر دلم براش تنگ شده بود كه هر شب خوابش رو ميديدم.تو اين مدت من مدام تو حال و هواي خودم و درد دوري از عشقم بودم كه خبر بعدي منو منقلب كرد.طاهره خانم از من واسه طاها خواستگاري كرده بود و بخاطر حال وخيم خواهر شوهرش خواسته بود تا زودتر مراسم رو بگيريم. انقدر شوكه شده بودم كه حتي حرف هم نميتونستم بزنم چه برسه به اعتراض و مخالفت.ميدونستم كه ابراز علاقه ام به محمد نه تنها كارهارو بهتر نميكنه بلكه هم ابروي اون رو ميبره و هم ابروي من رو.واسه همين خفه شدم و هيچي نگفتم.

داستان تحریک کننده لیلی (2)
داستان تحریک کننده لیلی

چشم باز كردم و ديدم شدم زن رسمي طاها.برادر كسي كه من با تمام وجود دوسش دارم.به خواسته ي پدرم هيچ جشني هم گرفته نشد و تمام عروسي با يه مسافرت پنج روزه ي مشهد تموم شد.بخاطر علاقه ام به محمد نميتونستم طاها رو قبول كنم. وقتي بهم دست ميزد و لمسم ميكرد معضب بودم و فكر ميكردم دارم به محمد خيانت ميكنم. تو تمام رابطه هاي سكسيمون ارضا نميشدم مگر اينكه بجاي طاها چهره ي محمد رو تصور ميكرد و اون رو درحال سكس با خودم ميديدم. اون موقع بود كه اه و ناله هام كل اتاق رو برميداشت و طاها كه فكر ميكرد از شدت سكس با اون انقدر هيجان زده شده ام سعي ميكرد كارش رو بهتر و با دقت بيشتري انجام بده تا من بيشتر سرو صدا كنم و بيشتر لذت ببرم. البته با شنيدن اين صداها خودش هم تحريك ميشد. فقط ديدن بدن لختم براش كافي بود تا شق كنه. هميشه با چنان لذت و شهوتي بدنم رو ميخورد و ميمكيد كه گاهي صداي جيغ هام تمام اتاق رو برميداشت. بعد از اينكه ارضا ميشد هم باز انقدر بدنم رو ميماليد تا خوابم ميبرد. روابط سكسيمون عالي بود و تو هر بار سكس من بيشتر از يك بار ارضا ميشدم. وقتي اين همه تواناييش رو تو سكس هامون ديدم كمكم داشتم بهش علاقه مند ميشدم.چهار ماه از ازدواج من و طاها گذشته بود كه خبردار شدم محمد هم تا چند وقت ديگه برميگرده. يه حس دودلي و ترس داشتم. اما سعي ميكردم خودم رو كنترل كنم و چيزي رو بروز ندم كه سومين خبر بد رو برام اوردن. خبر تصادف طاها با يه كاميون و مرگش. اينبار ديگه نتونستم طاقت بيارم و عين يه چيني شكستم.ديگه هيچي نميفهميدم. از اطرافم و اتفاقاتي كه ميوفتاد هيچي حاليم نبود. شده بودم يه جسم كه به زور اين و اون حركت ميكنه.مراسم هفتم طاهاو من تو حال خودم بودم كه چشمم به يه پسر بلند قد و هيكلي با لباس مشكي و ته ريش خشك شد.همه بهش تسليت ميگفتن و بهش دست ميدادند ولي اون هم نگاهش به من خيره مونده بود. محمد بود.عشقم. پسري كه هميشه جلوي چشم بود و حتي يك لحظه هم از يادم نرفته بود.تا مراسم چهلم هربار هركي از اعضاي خانواده ي طاها اومد خونمون محمد باهاشون نبود. خوشحال ميشدم كه نميبينمش چون طاقت نگاه هاي سنگين و پر از سوالش رو نداشتم.مراسم چهلم هم با حضور تمام فاميل و كلي شيون و گريه و زاري تموم شد و من بازهم ساكت و خيره نشستم سر خاك و بلند شدم. ديگه همه به چشم يه تازه عروس بيوه نگام ميكردن و اين من رو ازار ميداد. بعد از مراسم با كمك مهديه برگشتم خونه ي خودم. اونهم بعد از كمي متربت كردن خونه رفت.

ساعت چهار بود كه مهديه رفت و من هم رو تختم دراز كشيدم تا كمي استراحت كنم و خاطراتم رو مرور كنم كه حس كردم يكي كليد انداخت و اومد تو. يه لحظه فكر كردم طاهاست ولي با ديدن قاب عكسش كه روي ميز توالتم بود و روبان مشكي كنارش خورده بود فهميدم اشتباه كردم. چون پدر شوهرم هم كليد خونمون رو داشت بلند شدم و روسريم رو سرم كردم و از اتاقم رفتم بيرون ولي چيزي كه ميديدم رو باور نميكردم. محمد بود.عصبي و خشن. چشماش كاسه ي خون بود و دندون هاش رو از عصبانيت به هم فشار ميداد. -اينجا چيكار ميكني؟ -اومدم تو و زندگي شيرين برادر مرحومم رو ببينم. -كليدو از كجا اوردي؟ -از رو دسته كليد اقاجون ساختم…..زندگي خوبي داداشم واست درست كرده بوده ها. نه؟ بغض كرده بودم و داشت گريه ام ميگرفت. -ببين محمد من ميخواستم باهات ازدواج كنم ولي……. -ولي چي؟ از دادي كه زد ترسيدم و هيچي نگفتم. وقتي ديد جوابش رو نميدم اومد جلو و موهام رو محكم گرفت تو مشتش.روسريم از سرم افتاد ولي اون همچنان با حرص و غيظ موهام رو فشار ميداد. -ولي چي عوضي؟ تا ديدي داداشم اومد خواستگاريت دست و پات رو گم كردي؟ -نه بخدا. -پس چي؟ پس چي اشغال؟ حرف بزن. احساس كردم دهنش يه بوي خاصي ميده. بويي كه من تاحالا حسش نكرده بودم. يه بوي تلخ و تيز. -محمد موهام رو ول كن. كندي. -حالا حاليت ميكنم. نشونت ميدم دور زدن من چه نتيجه اي داره. اينو گفت و دستش رو كرد تو جيبش و يه دستمال از توش دراورد و گرفت جلوي بينيم و به سه شماره پلكام افتاد رو هم و وقتي چشم باز كردم كه درد اولين كمربند رو، روي تنم لختم حس كردم.باورم نميشد تو چه وضعيتي هستم. دست و پاهام رو بسته بود به تخت و جاي هيچ تكون خوردني برام نذاشته بود. لختم كرده بود و تمام لباس هام رو دراورده بود و با يه كمربند واستاده بود رو تخت. باورم نميشد محمدي كه تاحالا يه تار موي من رو هم نديده حالا داره تو اين وضع ميبينتم.هيچ كدوم از كارهايي رو كه ميكرد حاليش نبود. انقدر با كمربند محكم ميزد رو بدنم كه گاهي بيهوش ميشدم و با ضربه ي كمربند بعدي بهوش ميومدم ولي اون تازه اولش بود. هرچي جيغ زدم و خودم رو به تخت ميكوبيدم بدتر ميشد و اون وحشيانه تر ميزد. وقتي ديد ممكنه صداي جيغ هام بره بيرون يه دستمال اورد و دهنمم بست. گيه ام گرفته بود. هرچي التماسش كردم و ازش خواهش كردم كه ولم كنه گوش نكرد و به كارش ادامه داد. بعد از يه ده دقيقه با كمربند زدن، كمربندش رو گذاشت كنار و عين وحشي ها افتاد به جون گردن و سينه ها. انقدر درد داشتم كه حتي نميتونستم ديگه جيغ بزنم.

داستان تحریک کننده لیلی (3)
داستان تحریک کننده لیلی

چنان سينه هام رو با دندون هاش فشار ميداد كه هس ميكرد هر لحظه ممكنه از لاي دندون هاش خونه بزنه بيرون. نوك سينه هام رو به دندون ميگرفت و ميكشيد و گاهي انقدر ميرفت عقب كه مجبور ميشدم براي اينكه نوك سينه هام كنده نشه كمرم رو بلند كنم و يه كم باهاش برم عقب. عين يه سگ هار افتاده بود به جونم و ول كن نبود. رون هاي پام رو گاز ميزد و جيغ كه ميزدم بدتر ميكرد.وقتي هم كه صدام رو خفه ميكردم و فقط گريه ميكردم باز براي اينكه صداي من رو در بياره ميومد سراغ سينه هام و اونهارو به دندون ميگرفت. معلوم بود دنبال سكس نيست و داره عقده خالي ميكنه ولي داشت من رو ميكشت. بدنم انقدر درد ميكرد كه انگار با كاميون از روش رد شده بودن. براي يه لحظه از روم بلند شد و من به اميد اينكه كارش تموم شده سرم رو اوردم بالا و نگاهي به بدنم كردم. تمام تنم يا كبود بود يا قرمز و خوني. از بيحالي دوباره سرم رو انداخت رو متكام و اشكام ميومد پايين كه ديدم محمد لخت واستاده جلوي روم. ميدونستم ميخواد چيكار كنه. نگاه مظلوم و ملتمسم رو بهش دوختم و با دهن بسته ازش خواستم كه اينكارو نكنه ولي گوش نكرد. اومد خوابيد روم و همون جور كه بدنم رو خورده بود و گاز گرفته بود دوباره مشغول خوردن و گاز گرفتن گردنم و صورتم شد. كير بزرگش لاي پام بود و از قصد خودش رو جابجا ميكرد تا تحريكم كنه. ولي من انقدر درد داشتم كه تحريك نميشدم. كيرش حسابي بزرگ شده بود و سيخ واستاده بودم لاي پام. -تو مال من بودي….واسه چي رفتي تو دست يكي ديگه؟ همش اين جمله رو تكرار ميكرد و گاز ميگرفت. انقدر محكم كه ميرسيدم تيكه اي از بدنم رو بكنه. هرچي بيشتر ممانعت ميكردم بيشتر وحشي ميشد و سعي ميكرد با حرص بيشتري كارش رو بكنه. بلند شد و دوباره كمربندش رو برداشت. -محمد….محمد تورو خدا….تورو قران. -تو مال من بودي. چرا زن اون شدي؟ شروع كرد به زدن. پاهام از هم باز بود. از قصد ميزد رو شكمم و قسمت بالاي كسم تا بيشتر دردم بگيره و بلند تر جيغ بزنم. متكام خيس شده بود از اشكهام ولي اون ول كن نبود. -بس كن محمد. -مگه نگفتي مال مني؟ -نشست رو تخت و پاهام رو باز كرد. دوباره فكر كردم ميخوام تموم كنه ولي بازم اشتباه كردم. پاهام رو گرفت تو بالا و گفت -تمامت سهم من بودم. واسه چي رفتي زير دست طاها؟ اومد جلوتر.

كيرش رو گذاشت دم سوراخ خشك من. -چيكار ميخواي بكني حيوون؟ -اگه زن من ميشدي نميپرسيدي. -محمد نكن. بدبختمون نكن. -خفه شو. با اولين فشار انچنان دردي تو كل بدنم پيچيد كه ديگه نتونستم تحمل كنم و از هوش رفتم و نفهميدم چه متده عين جنازه افتادم كه با صداي تلفن به خودم اومدم. چشم كه باز كردم ديدم اتاق خاليه و خبري از محمد نيست. دست و پاهاهم رو باز كرده بود و رفته بود. وقتي نگاهم به بدنم افتاد چنان وحشت كردم كه نزديك بود سكته كنم. جز سياهي و كبودي و ردهاي خون هيچي معلوم نبود. بلند شدم و تو اينه به صورتم نگاه كردم. صورتم كمتر اما گردنم هم كبود و سياه بود. فهميدم تمام چيزهايي كه ديدم خواب نبوده و همش اتفاق افتاده. دستي به سينه هام كشيدم كه از درد نزديك بود ضعف كنم. رو پاهام نميتونستم واستم. تلفن رو كه مدام زنگ ميخورد از برق كشيدم و نشستم رو ختخت و به حال خودم و سرنوشتم گريه كردم. ده روز گذشت و هيچ خبري از محمد نشده بود و من هم خودم رو از همه قايم كرده بودم و حتي بيرون هم نميرفتم تا كبودي هاي تن و بدنم خوب شه. يه روز عصر بود كه در اپارتمان رو زدن. درو كه باز كردم با ديدن محمد دوباره ياد اون روزش افتاد و اومدم درو ببند كه نذاشت و اومد تو. -گمشو بيرون كثافت…..نميخوام ببينمت. اشك تو چشماش جمع شده بود. -گفتم گمشو عوضي.اشغال برو بيرون. اگه نري جيغ ميزنم. -ليلي ببخشيد. من نميخواستم اونروز باهات اونكارو بكنم. نميخواستم بزنم. ببخشيد عزيزم. -برو بيرون نفهم. -بذار برات توضيح ميدم. از سر خاك كه رفتيم من حسابي كلافه بودم. هم بخاطر مرگ طاها و هم بخاطر از دست دادن تو. با چند تا از دوستام رفتيم و…..ليلي بخدا مست بودم.

نميخواستم اونكارو باهات بكنم. -تو اصلاً فهميدي چيكار كردي؟ تمام تن و بدنم كبوده. ده روزه بخاطر اين كبودي ها جرات نكردم از خونه بييرون برم. برو نميخوام قيافه ات رو ببينم. -ميدونم ولي به منم حق بده. اومد جلو. اشكهاش اروم ميومد رو گونه هاش. -ليلي ببخشيد عزيزم تو هميشه عشق من بودي. -ولي من الان حالم ازت بهم ميخوره. -حق داره.كاري كه باتو كردم رو يه سگ هم نميكنه ولي….عقده ام شده بود وقتي من تو يزد تو يه اتاق تنها ميخوابيدم و تو كنار طاها بودي.وقتي من تنهايي غذا ميخوردم و تو با طاها بودي. وقتي من هيچكس رو نداشتم ولي تو با طاها بودي. يهو اومد جلو و لبهاش رو گذاشت رو لبهام. -چيكار داري ميكني؟ -هنوزم دوستم داري ؟ -توقع داري با اون بلايي كه اونروز سرم اوردي دوست داشته باشم؟ حالم ازت بهم ميخوره. ميفهمي؟ -دروغ ميگي. دوباره لبهام رو گرفت تو دهنش. اينبار برعكس اونروز خيلي اروم و ملايم ميبوسيد. هرچي تلاش كردم از خودم جداش كنم نشد. كم كم منهم خودشم اومد و ديگه ممانعتي نكردم. -ليلي ميخوام يه چيزي بهت بگم. دوباره بعد از چند ماه دوري تو چشماي محمد مظلومم نگاه كردم. -بگو. دستش رو گذاشت دو طرف صورتم و گفت -من اونروز…..اونروز حامله ات كردم. عين يخ وارفتم. -چي ميگي؟ -حامله ات كردم. تنها كاري كه اونروز از قصد كردم همين بود. اونروز تو بيهوش شدي و نفهميدي.حامله ات كردم كه دوباره مال كس ديگه اي نشي و جز من نتوني با كسي ازدواج كني.

دستهاش رو انداخت دور كمرم و باز مشغلوم لب گرفتن شد كه با عصبانت زدمش كنار و گفتم -اين چه كاري بود محمد؟ از كجا معلوم خانواده ات من رو براي تو بگيرن؟ -ميگيرن. اونروز مامان داشت ميگفت حالا كه ليلي دختر خوبيه و چهار ماه بيشتر عروسمون نبوده زشته بديمش به غريبه ها. ميگفت رسم نيست تازه عروسي كه بيوه شده بره دست غريبه ها. داشت به اقاجون ميگفت بگيرنت واسه من. -اگه نشه؟ -ميشه. اينبار ديگه هيچي بينمون نميتونه جدايي بندازه نفسم. همون جور كه محمد ميگفت خانواده ي هردومون با اينكه من عروس غريبه ها نشم موافقت كردن و من و محمد براي اينكه تاريخ تولد بچمون با ازدواجمون مغايرتي نداشته باشه سريع باهم ازدواج كرديم. الان چهار سال از اونموقع ميگذره و من و محمد يه دختر سه ساله ي ناز داريم و زندگي خودمون هم سرشار از عشق و خوشبختيه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *