داستان حشری عشقی

داستان حشری عشقی

داستان حشری عشقی (1)
داستان حشری عشقی

19 سالم بود که عاشق شدم.عاشق محمد
شب و روز باهم بودیم.هر وقت که میتونستم خونه یا کلاسو می پیچوندم که باهم باشیم.رابطمون از روی عشق بود نه هوس.همیشه سعی می کردیم حریم بینمون شکسته نشه و هوس جای عشقمونو نگیره

من ادمی نیستم که هر روزدوست پسر داشته باشم و بخوام با یه نفر باشم در واقع محمد عشق اولم بود
اشناییمون از دانشگاه شروع شد که من و محمد تو یکی از درسا کلاسمون مشترک بود و من برا اولین بار محمد و دیدم
طبق عادت همیشگی منو دوستم نگار تو ردیف اول نشسته بودیمو داشتیم باهم دیگه حرف می زدیم.همون طور که چشمم هم به نگار هم به درکلاس بود برا اولین بار محمد و دیدم.یه پسر چشم ابرو مشکی که قد و هیکل نسبتا خوبی داشت.یه لحظه ته دلم خالی شد.خیلی کم پیش میومد که از پسری خوشم بیاد .مثل بقیه دخترا نبودم که عاشق تک تک پسرای دانشگاه باشم.اما این یکی بدجور به دلم نشست.
چون وسط حرف زدنم یهو ساکت شدم نگار تعجب کرد و گفت:چی شد یهو کپ کردی؟
من: هیچی داشتم فکر می کردم
نگار:به چی مثلا؟
من:هیچی بابا.داشتم چی می گفتم؟
نگار یه نگاه عاقل اندر صفیح به من انداخت و دوباره مشغول حرف زدن شد اما من همش به فکر محمد بودم که دو ردیف پشت سر ما نشسته بودن.تو کلاس اصلا حواسم به استاد نبود و داشتم فکر می کردم که این پسره اسمش چیه و چجور ادمیی . هزارجور فکر و خیال دیگه.اخر کلاس به نگار گفتم که این پسره رو میشناسی؟
نگار:کدوم؟نیمارو میگی
من:نه بابا.کناریش
نگار:اها!محمد
بعد یه چشمکی زد و گفت: فهمیدم چه مرگت بود!!!
من:کوفت.این چه طرز حرف زدنه.من مثل همیشم و هیچ مرگمم نیست
نگار:اره ارواح عمت.منم گوشام درازه نمیفهمم که همش تو کلاس داشتی به کی نگاه میکردی
من:به کی مثلا؟
نگار:بلند گفت محمدددد
من:خب که چی؟؟؟نگاه کردنم عیب داره؟
نگار:نگاه داریم تا نگاه عزیز من!!!
من:حالا تو فکر کن که ازش خوشم اومده.میشه امارشو واسم در بیاری؟
نگار:ببینم چی میشه
گوشیشو از کیفش در اورد و زنگ زد به یکی از بچه ها که bbc دانشگاه بود و میتونست امار جد و ابد طرفم در بیاره.بعد از کلی وراجی بالاخره گوشی و قطع کرد و گفت
نگار:خاک تو سرت با این سلیقت
وا!!چی گفت مگه؟
نگار:دیگه چی میخواستی بگه.طرف عوضیه وکلی دوست دختر داره
یه لحظه جا خوردم.چون اصلا به قیافش نمی خورد که همچین ادمی باشه.حالم گرفته شد و با خودم گفتم که باید بیخیالش بشم
نگار که حال گرفته منو دید گفت:
نگار:عزیز دلمی دیگه، دلم نمیاد اذیتت کنم.شوخی کردم عزیزم.مرجان گفت تا اونجا که می دونه بچه خوبیه و دوست دخترم نداره

داستان حشری عشقی (2)
داستان حشری عشقی

من:خونت حلال شد دیگه میکشمت!!
نگارم هرهر زد زیر خنده که نه مثل اینکه بدجور دلتو برده هاااا
همین که خواستم با کیفم به زنم تو سرش دیدم محمد و دوستش دارن میان طرف ما.یه لحظه خشکم زد و نگاهم با نگاهش گره خورد.تمام تنم داغ شد
خدایا یعنی میخواد چی بگه؟..اومد جلو و یه سلام مختصر داد و گفت:
ببخشید میتونم جزوه معادلاتتونو قرض بگیرم؟جزوه جلسه های اول رو ندارم.منم که دست و پامو گم کرده بودم به تته پته افتادمو با هزار مصیبت جزوه رواز کیفم در اوردم و بهش دادم
تشکر کرد و رفت
نگارم یه نگاه معنا دار به من انداخت و گفت:
نه مثل اینکه دل اونم گیر کرده هاااا
من:نه بابا.بیچاره یدونه جزوه خواست دیگه!اما ته دلم غوغا بود…
چند روز بعد محمد و تو محوطه دانشگاه دیدم و اومد طرفم و جزومو دادو ازم تشکر کرد و رفت.عصری که رفتم خونه داشتم جزوه هامو مرتب میکردم که چشمم به جزوه ای افتاد که دست محمد بود.خواستم برش دارم که از لاش یه برگه کاغذ بیرون افتاد
برگه رو از رو زمین برداشتم و با هر خطی که میخوندم دلم بیشتر می لرزید
برگه واسه محمد بود که نوشته بود خیلی وقته که منو میشناسه و دوسم داره و مدت هاست که دنبال یه فرصت میگرده تا به من بگه اما نمیدونسته که چجوری حرفشو بزنه
اخر نامشم شمارشو گذاشته بود و نوشته بود که اگه منم بهش حسی دارم بهش زنگ بزنم و بگم اگرم که نه زنگ نزنم که اونوقت واسه همیشه میره و دیگه مزاحمم نمیشه
نمیدونستم باید چکار کنم.اونقدر شکه شده بودم که کلا قید زنگ و زدم و تصمیم گرفتم که منم حرف دلم و صادقانه واسش sms کنم.بهش گفتم منم مدتیه که از شما خوشم اومده بود و یجورایی دلم میخواست که پیش قدم بشین اما حالا که فهمیدم حسی که داشتم یکطرفه نبوده با خودم گفتم که من اصلا اهل اینجور رابطه ها نیستم که بخوام واسه تفریح و خوش گذرونی با پسری دوست باشم و بعد یه مدت بیخیال هم بشیم.معظرت میخوام اما باید به پیشنهادتون جواب رد بدم
Sms رو سند کردم و یکم بعد دیدم که محمد اس داده که مثل اینکه شما منظور منو اشتباه متوجه شدین.من دنبال دوست دختر نیستم بلکه دنبال یه رابطه جدییم مدتی هم هست که شما رو میشناسم و از رفتار و نحوه برخوردتون خوشم اومده و میخواستم یه مدت باهم باشیم که شما هم منو کامل بشناسید و ببینیم که اصلا به درد هم میخوریم یا نه…
دوسش داشتم.نمیتونستم راحت ازش بگذرم و بیخیالش بشم…
تقریبا یه سال بود که از رابطمون میگذشت و یه روز که با محمد بیرون بودم به من گفت:
بهار،من دیگه خسته شدم.همش میترسم یکی بیاد تورو از من بگیره
من:عزیزم.این چه حرفیه.هیچ کس نمیتونه مارم از هم جدا کنه
محمد:دیگه طاقتشو ندارم.امروز با مامانم راجه به تو صحبت کردم و راضی شد که بیان خواستگاری
منم که از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم پریدم بغلش و گفتم یعنی ما واقعا برا همدیگه میشیم؟
خیلی دوست دارم که دیدم محمد ساکته.یه لحظه به حال خودم اومدم و فهمیدم که چکار کردم.خواستم از بغلش بیام بیرون که دستشو دور کمرم حلقه کردو یه لبخند قشنگ زد.
منم سرمو گذاشتم رو شونش و اروم دم گوشم گفت:عاشقتم بهار…
قرار خواستگاری گذاشته شد و ما ظرف چند هفته باهم نامزد کردیم.حس میکردم که خوشبخت ترین ادم دنیام و هیچی کم ندارم.حتی تو مدت نامزدیمون محمد از من سکس نخواست و رابطمون از بغل کردن فراتر نرفت شاید اصلا موقعیتش پیش نیومده بود که ازم چیزی بخواد تا اینکه قرار شده بود که با خونواده محمد بریم کیش.
وقتی که به هتل رسیدم فهمیدم که برای من و محمدم اتاق جداگانه گرفتن.تا حالا نشده بود که بخوایم شب رو باهم بخوابیم.حس عجیبی داشتم.هم حس شیرین و لذت بخشی بود هم ترس و استرس که ممکنه که چه اتفاقی بیفته…
رفتیم تو اتاق و وسایلامونو جابجا کردیم.قرار بود ساعت 8 جلوی اتاق مامان اینا باشیم که باهم واسه شام بریم پایین
خیلی خسته بودم و دلم میخواست یکم دراز بکشم.بعد از اینکه شامو خوردیم محمد که خستگی منو دید به مامان اینا گفت که بهار خستست و ما دیگه با شما نمی یایم بیرون و از بقیه عذر خواهی کردیم و رفتیم به طرف اتاقمون.یادم افتاد که قراره دوتایی تنها بشیم و الان که دیگه نامزد کردیم قضیه فرق میکنه و تنها بودنمون هم یه معنی دیگه میده..یهو همه خستگی و خواب الودگیم تبدیل به دلهره و استرس شد
حتی محمدم متوجه حالم شد و پرسید:
عزیزم چیزی شده؟حالت خوب نیست؟
من:نه عزیزم،فقط خستم یکم بخوابم درست میشم
رفتیم تو اتق و محمد جراغ هارو روشن کرد و منم رفتم تو اتاق خواب.چشمم که به تخت دو نفره افتاد یجوری شدم.محمد رو از ته دلم دوست داشتم اما اصلا امادگی سکس رو نداشتم.همیشه از دردی که موقع زدن پرده میگفتن میترسیدم.دلم نمیخواست امشب همچین اتفاقی بیفته
محمدم پشت سر من اومد تو اتاق خواب و وقتی که سکوت من و خیره موندنم به تخت رو دید با خنده گفت:
به به همه چیزم که واسه برنامه امشب مهیاست!!!
من:شوخی نکن محمد.میزنمتااا
محمد:واقعا دلت میاد منو بزنی؟؟؟
با خودم فکر کردم و دیدم هیج وقت نمیتونم حتی به شوخی هم که شده بزنمش.گفتم:نه نمیتونم
محمد اومد طرفم و بغلم کرد وگفت: عاشقتم.نفسمی بهار
اروم پیشونیمو بوس کرد و ازش جدا شدم و گفتم میرم دوش بگیرم بعد بیام بخوابم
محمدم با یه لحن خاصی گفت:باشه اینجوری خوشمزه تر میشی منم رو تخت منتظرت می مونم!!!
من:کوفت.واقعا میام میزنمتاااا
محمد:میام میخورمتاااا که یهو یه ژست حمله گرفت و به طرفم اومد منم از ترس زود رفتم تو حموم و درو بستم غافل از اینکه حوله و وسایل تمیز و با خودم نیاورده بودم و حواسمم هم اصلا نبود
دوش اب گرم یکم حالمو جا اورد و اروم تر شدم.اما وقتی که خواستم بیام بیرون دیدم که حوله و لباس ندارم.نمی دونستم چکار کنم.نمیتونستم به محمدم بگم که واسم لباس بیاره.دوست نداشتم منو اینجوری ببینه از طرفیم میترسیدم باز شوخیش گل کنه..
اروم در حمو رو باز کردم به امید اینکه محمد این دور و بر نباشه یا خواب باشه.دیدم که روی تخت خوابیده.اهسته صداش کردم که ببینم خوابه یا بیدار
محمد محمد…
جوابی نشنیدم و خیالم راحت شد که خوابیده
پاورچین پاورچین به طرف ساکم رفتم تا حوله و لباس بردارم و خودمو خشک کنم.لباسامو هم پوشیدم.داشتم میمردم از خستگی.رفتم و روی تخت دراز کشیدم .به طرف محمد که برگشتم دیدم چشماش بازه و داره نگاهم میکنه
ترسیدم یه لحظه.یعنی از اولم خواب نبود و داشت به من نگاه میکرد؟
دستشو دور کمرم حلقه کرد وکشیدم سمت خودش
اروم گفتم:محمد از اولش هم بیدار بودی؟
محمد:اره عزیزم
من:پس چرا صدات کردم جوابمو ندادی؟دوست نداشتم منو اونجوری ببینی
محمد:تو دیگه خانم منی.اینجور چیزا باید برات عادی بشه عزیزم
من:میدونم.اما از الان زوده.خجالت میکشم
محمد:قربون خانم خجالتیم برم من…
بعد اروم غلت زد روم و از پیشونیم بوسید.داغی لباشو رو پیشونیم حس کردم.یکم مکث کرد.انتظار داشتم که دوباره برگرده سر جاش اما همونجوری مونده بود
سرشو اورد بالا و نگام کرد.نگاهش با همیشه فرق داشت.نمیدونم باید چجوری توصیفش کنم اما مثل همیشه نبود.سرشو اورد پایین و لباش رو گذاشت رو لبام.تمام وجودم گر گرفت و ناخوداگاه لرزیدم
انتظار این عمل رو ازش نداشتم گیج شده بودم.بهد از کمی مکث لباشو از لبام جدا کرد و نگام کرد.سکوت کردم.در واقع لال شده بودم و نمیتونستم هیچی بگم.سکوتم و به نشونه رضایت برداشت کرد و دوباره لباش رو گذاشت رو لبام.لب پایینمو گرفت و میک زد.میتونستم طمع دهنشو حس کنم.حس عجیبی داشتم. یه حس تازه بود برام.زبونشو رو لبام کشید و لبامو از هم باز کرد و زبونشو برد توی دهنم.تنم مور مور شد.محمدم فهمید و گفت:نفسم؟
به خودم اومدمو گفتم:محمد
محمد:جونم
من:محمد نکن.من امادگیشو ندارم
محمد:بهار،وقتی اونجوری دیدمت دیوونه شدم. دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم.عزیزم قول میدم که در همین حد بمونه و کارمو تا اونجایی که خودت بخوای ادامه بدم
دوباره لباشو گذاشت رو لبام.به قولی که داده بود اعتماد کردم و سعی کردم منم عکس العمل نشون بدم.اروم لباشو بوسیدم چند دقیقه تو همین حال بودیم.خیلی برام لذت بخش بود.از لبام بوسید و اروم به طرف گوشم رفت.گوشمو خیس کرد و میک میزد.حس خیلی خوبی داشتم.دوست داشتم این لحظه ها هیچ وقت تموم نشه.دیگه نتونستم بیصدا باشم و اه کشیدم
اه ه ه ه ه ….
محمد:قربون اه کشیدنت برم من..
اومد سمت گردنم اروم و ریز میبوسیدش.حسابی تحریک شده بودم .خیسی شرتمو کاملا حس میکردم.هم گردنمو میخورد هم با یه دستش سینه هامو میمالید.سرشو اورد بالا و دوباره لب گرفتیم.دلم میخواست تا ابد لباش رو لبام بمونه
دستشو برد پایین که بلوزمو از تنم در بیاره.خجالت کشیدم و دستشو گرفتم
محمد:خانمم؟
من:محمد خجالت میکشم
محمد:خجالت نداره که.تو مگه خانم من نیستی؟پس نباید خجالت بکشی ازم عزیزم
بلوز خودشو در اورد و بلوز منم با کمک خودم دراود و دستشو برد پشت سرم که بند سوتینمو باز کنه.از خجالت سرخ شده بودم.سوتینمو باز کرد و منو خوابوند و خودشم خوابید روم و گوشمو با دندونش گرفت و شروع کرد به خوردن.دوباره تو حال خودم نبودم.تن لختمون که به هم خورد احساس کردم که از ته دل عاشقشم و دوسش دارم.ضربان قلبش،گرمای تنش همه واسم خیلی لذت بخش بود
رفت سراغ سینه هام و بوسیدشون.سینه راستمو گذاشت تو دهنش و میک زد.اه بلندی از روی لذت کشیدم.سینه هامو دونه دونه میک میزد و میخوردشون.داشتم میمردم از لذت
اههههه…محمد خیلی میخوامت
بلند شد و شلوارمو از تنم دراورد.اونقدر تحریک شده بودم که دیگه نای مخالفت نداشتم .شلوار خودشم در اورد.برجستگی شورتش کاملا معلوم بود.شرتمو از تنم در اورد وپاهامو که از خجالت کنار هم جمع کرده بودم و از هم باز کرد و گفت:
جووووون.چه کس ناز و خوشمزه ای داره خانممممم
سرشو برد به طرف کسم.گرمای نفسشو حس میکردم.زبونشو از بالا تا پایین کسم کشید و کرد توی سوراخ کسم و شروع کرد به عقب جلو کردن زبونش.
دیگه حال خودمو نمی فهمیدم فقط اه میکشیدمو سرشو به کسم فشار میاوردم که بیشتر بخوره .یه لحظه همه تنم لرزید و ارضا شدم
اههههههه…
قیافه محمد وقتی که سرشو اورد بالا دیدنی بود.تمام دهنو چونش از اب من خیس بود.خندم گرفت
محمد:به من میخندی دیگه!!!!نشونت میدممم
اومد و لباشو گذاشت رو لبام .دهنش طمع اب کسمو میداد.دوسش نداشتم اما باید تقاص خندمو پس میدادم ….
حلا نوبت محمد بود که ارضا شه.نمی دونستم که چجوری میخواد ارضا بشه .باید یه کاری میکردم منم
بهش گفتم:محمد شرتتو در میاری
محمد با شیطنت گفت:میخوای چیکار شیطون؟؟/
من:در بیار دیگه تا پشیمون نشدم وگرنه میخوابماااا
محمد:باشه باشه غلط کردم
شرتشو که دراورد کیر نیمه راستش رو دیدم.اولین بار بود که از نزدیک میدیدم.دستمو بردم طرفش و لمسش کردم
محمد:پسندیدیییی
من:چیو
محمد:محمد کوچولو رو دیگههه
من:من از کجا بدونم که پسندیدنیه یا نه!!!
محمد خنده ای کرد و گفت:وقتی کاملا خانمم شدی می فهمی عزیزممم
اومد و خوابید روم. کیرشو کاملا روی کسم حس میکردم.دوباره داغ شدم.بازم محمد شروع کرد به خوردن سینه هام
جووون.چقدر خوشمزست سینه های خانمم.هرچقدر میخورم سیر نمیشو.حرفاش حشری ترم میکرد.محمدم عین قحطی زده ها سینه هامو میخورد .یکم اومد بالا و شروع کرد به بالا و پایین کردن کیرش روی کسم
وایییییی..خیلی حال میداد تمام اتاقو صدای اه من پر کرده بود محمدم همش میگفت جووون که حس کردم حرکاتش سریع تر شد و یه اه بلند کشید و ارضا شد.منم به صدای اه محمد به نقطه اوج رسیدمو تقریبا همزمان ارضا شدیم.دیگه نای تکون خوردن نداشتم.محمد از روم بلند شد و با دستمال کسمو پاک کرد و بغلم کرد و گفت:
عاشقتم بهار.بهترین شب عمرم بود..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *