داستان حشری قسمت ششم

داستان حشری قسمت ششم

داستان حشری قسمت ششم (1)
داستان حشری قسمت ششم

یادمه تو اون دوران یه شب که خواب بودم ساعتا ی 3 4 صبح بود از خواب پا شدم تشنم شده بود رفتم آب بخورم ولی نمیخواستم کسی بیدار شه واسه همین خیلی آروم رفتم تو هال خونه ما 3 خواب بود اتاق حامد و اتاق مامانینا دور از اتاق من بود رفتم آشپز خونه آب خوردم خواستم برگردم یه صدای آروم و خفیفی شنیدم که میگفت آروم تر یواش :○
من کنجکاویم گرفت صدا از اتاق مامان میومد خیلی عجیب بود واسم اون ساعت مامان بیدار بود پاور چین پاور چین رفتم دم اتاقشون در اتاقشون بسته بود صدای مامانمو شنیدم خیلی اروم بود صداش کامران آروم بکن صدامو در نیار واییییی آروووووم
من کپ کردم یه لحظه مونده بدم چیکار کنم تپش قلب گرفته بودم عجیب
بابامم میگفت نسرین این جوری حال میده آخه تو نمیدونی این کس چقد حال میده که عاشق کستم قربونت برم نوکرتم به خدا
من ترسیده بودم جرئت حتی یه قدم به سمت اتاق یا هر حرکت دیگه ام نداشتم واسه یه لحظه سرمو نزدیکه سوراخ کیلید کردم چیزی معلوم نبود تاریکه تاریک بود مامانم گفت کامران قربون اون کیر کلفتت برم که انقد حال میده بم ولی یواش تر بکن بچه ها بیدار میشنا
بابام گفت نه نمیشن خوابشون سنگینه آخ پس کی میشه تنها شیم من این کونتو بکنم
-چقد کمرت سفت شده کامران
-بده مگه ؟ دوس داری زود بیام میخوای آبمو بیارم
-واااییی نه عالیییه بکن تند تند دارم ارضا میشم بکنن بکنننن

داستان حشری قسمت ششم (2)
داستان حشری قسمت ششم

اینجا صدای خفیف مامانم میومد که داشت ارضا میشد خودمم داغ کرده بودم دیگه اونجا وای نسادم سریع برگشتم تو اتاقم ولی خیلی آروم رفتم تو جام دستمو گذاشتم رو کسم چقد خیس کرده بودم فک نمیکردم مامان بابا انقد داغ باشن واسه همین بود منم داغ بودم طبق معلوم لخت خوابیدم ساعتای 9 10 بود حس کردم یکی اومده تو اتاق چشامو نیمه باز کردم دیدم حامد دیدم دم اتاق واساده چشم چرونی میکنه به حالتی که خوابیده بودم دقت کردم پتو تو بغلم بود یه وری خوابیده بودم پتو رفته بود لای پام یه پامم رو پتو یعنی نصفه بدنم بیرون بود ولی سینه هام زیر پتو بود.
حامدم تو چهار چوب در واساده بود دست به کیر داشت میمالید ولی جلو نیومده بود دقت کردم دیدم شلوار و شرتشو کشید پایین باورم نمیشد عجب کیر خری داشت فک میکردم کیرش گنده باشه ولی این عجیب گنده بود یعنی کلفت بود بعد به جثه ش نمیخورد داشت جق میزد با بدن من که خواهرش بودم یه دفه عصبی شدم ولی کنترل کردم خودمو یه خمیازه کشیدم الکی که دارم بیدار میشم بعد چشامو باز کردم دیدم کشیده بالا شلوارشو نگاش کردم گفتم سلام اینجا چیکار میکنی
دیشبم یادم رفته بود در اتاقو کیلید کنم
گفت منتظر تو ام اجی بیای صبحونه بدی صداش تابلو میلرزید
گفتم وا خودت درس کن دیگه گفت تو بریزی بیشتر حال میده دیگه منم کامل رفته بودم زیر پتو اومد بغلم نشست گفت میخوای مشت و مالت بدم با این که دلم میخواست ولی خیلی عصبی بودم ازش که چرا باید با بدن من خود ارضایی کنه من خواهرش بودم گفتم نمیخواد برو بیرون با عصبانیت بعدش لباس پوشیدمو رفتم بیرون…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *