داستان حماسی سکسی‌

داستان حماسی سکسی‌

داستان حماسی سکسی‌
داستان حماسی سکسی‌

توضیح: “پروین” داستان حماسی – اروتیک (سکسی) هستش که در مورد “جنگ ایرانیا با عرب ها” که در سال 22 هجری قمری در شهر ری امروزی (“رغا” قدیم) اتفاق افتاده نوشته شده. صادق هدایت این متن رو به زبان “پارسی” و با نثر و توصیف 100 سال پیش نوشته در کنار اینها به علت محدودیت های زمان خودش در برخی صحنه ها نمیتونسته شفاف سازی دقیق از لحظه های اروتیک داستان داشته باشه.با جسارت به روح پاکش من این داستان رو از “پارسی” به زبان “فارسی” عامیانه برمیگردونم که خوندن و درک کردنش راحت تر شه..و در آخر داستان رو خلاصه میکنم تا راحت تر و با انگیزه تر همه مخاطبین بخونن.یادش گرامی و روحش شاد…

بهرام پیرمرد 50 ساله نوکر خونه آروم جارو رو روی زمین میکشید با خودش غرغر میکرد… اینم شد زندگی؟ این همه کار میکنم جان میکنم آخرش که چی؟ به کجا رسیدیم؟ چرا ارباب نمیزاره بره؟ همه ایرانیای اصیل فرار کردن رفتن و فقط ما توی این شهر موندیم.اگر نون و نمکشون رو نخوره بودم همین الان میرفتم پشتم هم نگاه نمیکردم.اصلا به درک چرا خودم رو مقید میکنم به اینا؟ همین روزاست که لشکر عرب وحشی به ری برسه ما هم به خاک و خون کشیده بشیم…
یهو در ایوان بازشد نقاش (صاحب خونه) 45 ساله اومد تو! یه اخمی به بهرام کرد گفت باز چه مرگته غرغر میکنی؟ چی شده؟ بهرام جارو رو انداخت به دیوار ایوان تکیه داد گفت قربان چرا غرغر نکنم؟ شما که از حال و روز ایران خبر دارین. مگه نشنیدین عربای وحشی همه جا رو غارت کردن ناموس مردم رو یغما بردن بارون خون همه ایران رو پر کرده الان هم لشکر وحشی ها نزدیک ری هستند .بیایین فرار کنیم بریم.اگر خدای نکرده دستشان به پروین برسه چی؟ میدونین دختر ها رو میفرشند؟ نقاش یکمی فکر کرد گفت راست میگی حالا چطوری باید فرار کرد؟ اصلا راه فراری هست؟ این دختر تمام زندگیه منه حالا چیکار کنم؟ بهرام مکثی کرد گفت به اهورامزدا قسم تمام ترس من از همینه.من پیر مرد 50 ساله از دنیا چی میخوام؟ یه برادر داشتم که اونم عربا توی جنگ تیکه پارش کردن پروین (دختر صاحب خونه) مثل دختره منم هست خودتون که میدونین از بچگی خودم بزرگش کردم براش مادر نداشتش بودم. نقاش سرش رو تکون داد گفت برو پرویز (نامزد دخترش پروین) رو بیار بهرام آهی کشید گفت قربان راه زیادیه خودش پیداش میشه! نقاش اخمی کرد (به در اشاره کرد) گفت برو پرویز رو صدا کن تا اون روی من بالا نیومده.بهرام با سرش تایید کرد سریع به طرف در رفت.
نقاش به باغ خونش خیره شد یکمی فکر کرد بلند پروین (دخترش) رو صدا کرد.چند دقیقه بعد در ایوان باز شد یه دختر 20 ساله قد بلند خیلی سفید با موهای خرمایی ابروهای نازک چشمای مشکی بینی کوچیک و صورت کشیده که لبهای قرمز و گوشتیش توجه همه رو جلب میکرد با یه لباس بلند یکسره از در اومد تو گفت بله؟ نقاش یکمی نگاش کرد گفت چرا رنگت پریده؟ چیزی شده؟ پروین سرش رو انداخت پایین گفت میدونم چه بلایی قراره سر ما بیاد چرا نارحت نباشم؟ نقاش سرش رو تکون داد یکمی توی ایوان قدم زد گفت عربای وحشی دارن به ما حمله میکنن الان هم نزدیک ری رسیدن ولی خب چیکار میتونیم بکنیم؟ نزدیک 1 سال شده که میجنگیم این هم جنگ سوم ما با اوناست 2 تای قبلی رو بردند نصف ایران به تاراج رفت الان هم سومیش رو دارن میبرن و نزدیک ری رسیدن مردم گرسنه و تشنه دارن میمیرن لشکر ایران بی سلاح و امکانات مونده همه اینارو خودم میدونم ولی بازم چیکار کنیم؟ تو هم نگران نباش اهورامزدا با ماست یه لشکر از سمت “دیلم” داره به کمک لشکر ما میاد همراهشون هم کلی آب و غذا و سلاح دارن به زرتشت توکل کن همه چیز به زودی درست میشه.آتش یزدان همیشه آلودگی ها رو پاک میکنه. پروین سرش رو بین دستاش گرفت به دیوار ایوان تکیه داد آروم گفت جنگ…کشتار…خون! نقاش با نگرانی نگاهی کرد گفت دخترم ما 1000سال میشه که میجنگیم ولی هیچ جنگی مثل جنگ با عربای وحشی نبوده.اون نامردا میکشن تاراج میزنن یغما میبرن تجاوز میکنن و… حالا هرچی که بر باد بدیم بازم کمه ما در راه وطن خون میدیم اهورامزدا از ما محافظت میکنه.حالا از این حرفا بیا بیرون بزار من نقاشی آخرم رو تموم کنم.خودت میدونی من سالها نقاش دربار بودم و الان هم روی بزرگترین نقاشی زندگیم کار میکنم که اونم چیزی نیست جز چهره تو.پس بیا به کارمون برسیم نگران چیزی هم نباشیم.یادش بخیر بچه که بودی توی باغ کنار آبشار کوچیکمون بازی میکردی مادرت از نگاه کردن به تو لذت میبرد… پروین سرش رو بالا آورد نگاهی به نقاش کرد گفت ای کاش بچه میموندم بزرگ نمیشدم و این روزا رو نمیدیدم. نقاش خنده ای کرد گفت برو ساز رو بیار (پروین چنگ میزد) بشین روی صندلی ساز بزن منم نقاشی رو ادامه بدم.پروین با سر تایید کرد از ایوان رفت بیرون نقاش پشت میزش نشست از کشو یه کاغذ لوله شده در آورد یکمی بهش خیره شد بعد یکم رنگ خشک شده و لوازم دیگه رو در آرود همون موقع پروین یه چنگ قشنگ دستش بود اومد جلوی پدرش روی صندلی نشست تقریبا نیم رخ به باغ خیره شد انقدر که زیبا و باورنکردنی بود پدرش چند لحظه بهش خیره شد و تو دلش تحسین کرد به این همه زیبایی که یزدان در وجود دخترش گذاشته. پروین لبخندی زد گفت “راشنو” (سگ خونه) مریض شده خبر داری؟ نقاش که رنگا رو قاطی میکرد گفت جدی؟ دیشب زوزه های عجیبی میکشید.بهرام که برگشت میگم بره دکتر رو بیاره معاینه کنه. بعد یه تیکه رنگ طلایی برداشت روی سنگ میکشید. یکم بعد نقاش گفت نیمدونم چرا چند وقته پرویز سراغ ما نیومده به بهرام گفتم بره خبرش کنه بیاد ببینیم چه خاکی باید توی سرمون بریزیم ولی حتما داره لشکرش رو برای جنگ آماده میکنه (پرویز نامزد پروین فرمانده لشکر ایرانیان بود) به امید یزدان وقتی جنگ رو بردیم براتون عروسی میگرم تا همیشه شاد و خرم توی وطن خودمون زندگی کنین فقط منه پیر مرد هم یجورایی کنارتون راه بدین تو که میدونی جز تو کسی رو ندارم! پروین چیزی نگفت فقط به باغ خیره شده بود نقاش همینطوری که زنگ ها رو آماده میکرد گفت راستی چرا ساز نمیزنی؟ صدای اون چنگ رو در بیار که دلم براش تنگ شده.پروین با سرش تایید کرد بعد همونطور که به باغ خیره بود تا استایلش رو برای نقاشی نگه داره چنگ رو آروم آورد بالا بعد با خستگی و غم عجیبی ناله چنگ رو در آورد! پروین آهنگ “شهر آزاد” ساخته ریمسکی کرساکوورا رو میزد (آهنگ Scheherazade ساخته Rimsky Korsakow) نقاش نفس عمیقی کشید گفت پای چپت رو تکون بده یکمی ببر عقب تر پروین همینکار رو کرد نقاش با سر تایید کرد قلم مو رو برداشت شروع به ادامه نقاشی دخترش کرد.یکمی بعد نقاش آروم گفت ولش کن امروز دستم به کار نمیره بعد کاغذ نقاشی رو لوله کرد انداخت روی میز خودش روی صندلیش نشست به ناله بی نظیر ساز گوش میکرد…
در باز شد پروین ساز رو گذاشت زمین با خوشحالی پاشد و یه پسر 25 ساله چهار شونه قد بلند و فوق العاده جذاب و خوشگل با لباس رزم اومد تو پروین سریع رفت سمتش خودش رو انداخت توی بغلش روی لبش رو بوسید گفت پرویز کجا بودی؟ دلمون برات تنگ شده بود.نقاش لبخندی زد گفت خوش اومدی پسرم بهرام رو فرستادم دنبالت ندیدیش؟ پرویز سرش رو تکون داد گفت نه! یه دنیا کار داشتم همه رو گذاشتم کنار اومدم به شماها سر بزنم یه کاری هم داشتم.نقاش به پرویز نگاهی کرد گفت از جنگ چه خبر؟ خبر تازه چی داری؟ خودت که سالمی؟ پرویز دست پروین رو فشار داد گفت چرا ساز رو قطع کردی؟ خیلی وقته جز صدای ناله زخمی ها و شمشیر و فریاد چیزی نشنیدم بعد به نقاش نگاهی کرد گفت ببخشید از بس که سرم شلوغه اومدم یه خداحافظی کنم برم.همین امروز یا فرداست که جنگ با عربا بیرون دروازه های ری شروع بشه.لشکر من داغون و درمانده شده هممون بی نفس داریم از پا در میاییم احتمال شکست زیاده اومدم بگم اگه دست عربا به شماها برسه یه لحظه صبر نمیکنند شما رو میکشن عرس من رو یغما میبرن.خواهش میکنم از شهر فرار کنین درسته دیر شده ولی من میتونم از راه مخفی شما ها رو فراری بدم عاقبت خوشی واسه هیچ کس پیش نمیاد.نقاش سرش رو تکان داد به پروین گفت برو چیزی برای مهمون بیار مگه نمیبینی نامزدت تشنه شده؟ پروین دست پرویز رو ول کرد روی پیشونیش رو بوسد از ایوان رفت بیرون پرویز هم اومد کنار نقاش نشست.
نقاش به آرومی به پرویز گفت اتفاق بدی افتاده که اینطوری ترسیدی؟ پرویز سرش رو پایین انداخت گفت جاسوس ما خبر داده لشکر کمکی دشمن فردا به ری میرسد و حمله میکنن اگر لشکر کمکی به ما نرسه فردا حتما شکست میخوریم و همه ما میمیریم. نقاش سرش رو تکوم داد با غم رنج گفت دیگه چی میگفت؟ من شنیدم عربا با وحشی ترین حالت ممکن دارن به ایران میتازن درسته؟ پرویز که اشک توی چشماش حلقه زده بود گفت تمام جاسوس های ما دستگیر شدن عربا آتشکده ها رو نابود کردن به اهورامزدا توحین میکنن درضمن لشکر کمکی دیلمی ها که به کمک ما میومدن رو به خاک و خون کشیدن و همه رو کشتن ما دیگه هیچ امید و توانی نداریم مرد ها و بچه ها سره نیزه عربا بالا میرن زنها و ناموس ما مورد تجاوز قرار میگیرن بعد هم به عنوان جنس برتر دنیا به بازار های جهان صادر میشن.عربا برای تصخیر ایران از هیچ وحشی گری دریغ نمیکنن خلیفه آنها که از دین جدید حرف میزنه درنده ترین فرمانده های خودش رو به ایران فرستاده.لشکر من فردا برای ناموس به جنگ میره. نقاش اشکهاش رو پاک کرد به آسمون نگاهی کرد گفت فرمانده های جنگ درنده و خونخوار نیستن.خلیفه ای که با دین جدیدش دستور تاراج ما رو داده خون میمکه.اهریمن به کمک اون رفته و با حمله به ما به فرهنگ و ناموس ما تجاوز میکنن.بعد به پرویز نگاهی کرد گفت حالا تعداد زیادی کشته شدن؟ پرویز نیشخندی زد گفت من فرمانده یک سپاه بزرگ ایرانیا هستم ولی تاحالا تو عمرم همچین جنگی ندیدم.میکشن میکشن میکشن وقتی خون از روی شمشیرهاشون سرازیر شد بلند میخندن و جنازه ها رو آتیش میزنن تا لکه ایرانیا از زمین پاک شه تمام جوب ها شده رودخانه خون ایرانیا. اشکهای نقاش بیشتر از همیشه سرازیر شده بود یه دونه زد توی پیشونیش گفت یزدان ببین چه به سرمون اومده؟ هرگز ایران همچین زخمهایی نخورده بود عربایی که سالها زیر دست ما شلاق میخوردن از گرسنگی سوسمار شکار میکردن و به ما باج میدادن حالا با آیین جدیدی به نام “اسلام” دارن ما رو به خاک و خون میکشن من شک ندارم اهریمن با دین جدید اینا همدست شده تا یگانه ایران سربلند رو به خون بکشن.بعد سرش رو گذاشت روی میز و هق هق گریه همه جا رو پر کرد.ولی افسوس که گریه های اونا بیفایده بود اهریمن و اهریمنیا دستشون رو بهم داده بودن تا ایران ما ایران نباشه.
در باز شد پروین با سینی نقره ای اومد تو بعد یه کاسه بلوری رو جلوی پرویز گزاشت یکی هم جلوی پدرش.پروین دست پرویز رو گرفت گفت این فالوده رو بخور خودم درستش کردم پرویز لبخندی زد پروین رو به سمت خودش کشید عشق و محبت توی چهره هردوشون موج میزد روی گونه پروین رو بوسید بعد کاسه فالوده رو یکضرب سر کشید خورد! دوباره پروین رو بوسید گفت مرسی بی نظیر بود.پروین دستی توی موهای نامزدش کشید گفت جنگ تا کی ادامه داره؟ پرویز سرش رو تکون داد چیزی نگفت.پروین چنگی توی موهای نامزدش زد گفت هیچ جوری نمیشه باهاشون آشتی کنیم؟ پرویز پوزخند بلندی زد گفت آشتی بکنیم؟ هم وطن های ما زیر شمشیر اونا تیکه پاره شدن بعد آشتی کنیم؟ اونا میگن باید به دین جدید ما (اسلام) ایمان بیارین آتشکده ها رو نابود کنین به اهورا و زرتشت لعنت بفرستین زبانتون رو از پارسی به فارسی تغییر بدین بعد میگی آشتی کنیم؟ پس جواب نیاکان ما چی میشه؟ جواب آینده های ما چی میشه؟ به بچه های آینده چی بگیم؟ 1000 سال دیگه اونا ما رو لعنت میکنن.ما مردونه میجنگیم اگه برنده شدیم مبارک همه باد اگرم شکست خوردیم باید از روی جنازه تک تک ما رد بشن تا ایران رو فتح کنن. اگر سرنوشت برای ما رقم زده که کشته بشیم پس بزار در راه اهورامزدا و وطن جان بدیم چون این آیین ساسان و نیاکان ما بوده.نقاش با غرور گفت ما میمیریم ولی اونا آیین ما رو نمیتونن از میون بردان مگه یونانیا و اشکانیا با وحشی گری به ما حمله نکردن؟ فرهنگ ما قدیمی ترین و بزرگترین فرهنگ دنیا بوده و هست پس ما از بین نمیریم ایران همیشه پا بر جاست.پرویز سرش رو تکون داد گفت بعد از جنگ نهاوند همه سردار های ایرانی کشته شدن و پرچم کاوه زیر پای دشمن له شده. نقاش با ناراحتی سرش رو تکون داد به باغ خیره شد گفت تنها چیزی که به عربای وحشی روحیه میده دین جدید اوناست (اسلام). دین اونا گفته اگه بکشید یا کشته شوید به بهشت میرید و بعد از اون هوس بر زنهای ایرانی که در جهان اصیل ترین و زیبا ترین هستن و اندوخته بی نهایت ما از زر و طلا اونا رو وحشی تر کرده و حمله میکنن.اونا باغ و سبزی ایران رو دیدن باورشون نمیشه به خودشون میگن بهشت خود ایران بوده و هست.از صحراهای داغ عربستان به بهشت ما رسیدن حق دارن وحشی بشن.در ضمن اونا چون خودشون جز تخته سنگ های داغ چیزی نداشتن دارن تمام دانش و فرهنگ دانشمندای ما رو با خودشون به عربستان میبرن و به نام دین اسلام ثبت میکنن.شهر ها و مدارک ما رو نابود کردن تا مدرکی بر علیه ادعای اونا نداشته باشیم دیگه از فرهنگ ایران زمین خبری نیست دیگه از بهشت خبری نیست ایران جهنمی شده که کلاغ ها روی سر جنازه ها پرواز میکنن و هر چند دقیقه یه تیکه از گوشت تنشون رو میخورن.نقاش که به زور جلوی گریه خودش رو گرفته بود به پرویز نگاهی کرد ادامه داد سردار حالا امیدی به پیروزی داری؟ پرویز سری تکون داد گفت بافرخان قراره به کمکون بیاد من و چند سردار دیگه از قلعه سفید مراقبت میکنیم ولی احتمالا یه جنگ خیلی خونین این نزدیکی شروع میشه حالا شما بهتر نیست از اینجا برین؟ پروین به نامزدش نگاهی کرد گفت کجا بریم؟ مگه نمیبینی بابام مریضه حالش خوب نیست پرویز اخمی کرد به پروین نگاهی انداخت گفت نه! همین امشب راه میافتین میرین من خیلی کار دارم ولی بازم به کار شما رو راه میندازم باید امشب برین نمیخوام توی بازار برده فروشها سر ناموس من معامله بشه. نقاش مکثی کرد به پرویز گفت دیگه خیلی دیر شده اگه فردا پیروز شدیم که هیچی اگه شکست خوردیم سریع بیا پیش ما به سمت کشورهای اطراف بریم.پرویز از ناچار با سر تایید کرد بعد دستش رو دراز کرد کاغذ لوله شده روی میز رو برداشت گفت کار آخره نه؟ بعد به نقاشی خیره شد چهره و اندام بی نظیر پروین که نمونه کامل یک زن ایرانی بود رو بر انداز کرد گفت زن ایرانی شاهکاره عربا حق دارن وحشی بشن! خواهش میکنم بزارین نقاشی نامزدم رو با خودم ببرم میدان جنگ واسه روحیه من خیلی موثره قول میدم برگشتم به شما سالم تحویلش بدم. نقاش لبخندی زد گفت مشکلی نیست. پرویز کاغذ رو لوله کرد گذاشت توی جیبش گفت دیگه باید برم خیلی دیرم شده باید لشکرم رو برای جنگ فردا آماده کنم.نقاش دست پرویز رو فشار داد گفت به یزدان قسم اگر منم نفسی داشتم برای جنگ دریغ نمیکردم ولی حیف که جز مریضی چیزی ندارم…
چند دقیقه بعد پرویز پایین توی باغ به سمت در خروجی میرفت پروین صداش زد خودش رو انداخت توی بغلش گفت مراقب خودت باش.پرویز لبای پروین رو بوس کرد گفت احتمال برگشتنم خیلی کمه فردا همه ما میمیریم تو با پدرت باید امشب برین.پروین نیشخندی زد گفت همه با هم میمیریم برای حفظ آیین زرتشت پرویز دستاش رو آروم به سینه های پروین کشید گفت به شجاعتت افتخار میکنم ولی عاقبت همه ما چیزی جز مرگ نیست امیدوارم دادار آسمانها اون دنیا ما رو بهم برسونه.پروین خنده ای کرد گفت این حرفا رو نزن بعد انگشتر طلا با طرح شاهنشاهی خودش رو از دستش در آورد گفت این مال تو پرویز هم انگشتر طلای خودش که روی نگینش نشان “اهورامزدا” حک شده بود رو به پروین داد گفت برات شانس میاره. به یزدان توکل کن به امید روزی که با هم دنیای خودمون رو بسازیم. بعد محکم لباش رو روی لبای پروین فشار داد و به سمت در خروجی رفت.
قاش روی رخت خواب سفید خوابیده بود و آروم با خودش زمزمه میکرد… دیروز بود.دیروز وحشی ها ریختن و به دار و ندار شهر ری تاراج زدن.کسی زنده مونده؟ اصلا انسانی باقی مونده؟ اصلا… پروین کتابی که مطالعه میکرد رو روی زمین گذاشت یکمی دارو به خورد نقاش داد نقاش چند تا سرفه کرد و بی حال به پروین گفت پروین تویی؟ پرویز نیومده؟ همه شهر به یغما رفته شما باید زودتر برین.چرا قیافت اینطوری شده؟ پروین به پدرش نگاهی کرد و گفت توی این هوای خفه و ستم چطوری نفس بکشم؟ نمیبینی چی به روز وطن اومده؟ ایران ما نابود شد نقاش که اشک توی چشماش حلقه زده بود بیحال تر از قبل گفت نترس دخترم.اهورامزدا با ماست به دادار آسمانها توکل کن تو با پرویز فرار کنین به سمت هندوستان من پیرم نمیتونم بیام. شما شاد و خرم زندگی کنید برای روح من کافیه.شاید یه روز ایران ما از دست این عربای وحشی آزاد شد و تونستین برگردین به وطن.از زرتشت کمک بخواه… نقاش با دستای بیحالش آروم اشکاش رو پاک کرد به آتشی که از مشعل های دیوار زبانه میکشید خیره شد گفت وطن نابود شد ایران به خون کشیده شد ناموس ما برده اعراب وحشی شد فرهنگ ما لگد مال شد دانش ما به سرقت رفت… پروین آروم گفت پدر با خودت چی میگی؟ دیگه همه چیز تموم شده. در ضمن من امشب پیش شما میمونم چون حالت خوب نیست هوا هم باد و طوفان داره بهتره با هم باشیم. نقاش با سر تایید کرد خودش رو تکونی داد گفت از پرویز خبری نداری؟ چرا پیش ما نیومد؟ چند قطره اشک روی صورت ظریف پروین چکید گفت نیومده و نمیاد. اون مرده. دیشب خواب دیدم یه خنجر توی کمرش فرو رفته و زجه میزنه. نقاش دست مهربونش رو روی موهای بلند دخترش کشید گفت نگران نباش پرویز میاد لشکر ما هنوز یکمی جون داره حتما پرویز هم با سردار های دیگه داره میجنگه بعد چند تا سرفه کرد… پروین نیشخندی زد گفت مریضی باعث شده حذیون بگی دیگه هیچ کس باقی نمونده بجز زن ها و بچه ها که اونا هم بزودی یغما میرن! یهو صدای عجیبی به گوش رسید پروین با عجله کنار پنجره اتاق رفت صدای پارس سگ خونه به وضوح شنیده میشد باد مخوفی تاریکی شب رو ترسناک تر از همیشه کرده بود نقاش فریاد زد باز چی شده؟ توی خونه خودمون هم آرامش نداریم؟ صداها بلند تر و نزدیک تر شدن یهو در اتاق باز شد بهرام (نوکر خونه) پرید داخل پشتی در رو محکم بست نفس نفس زنان به در تکیه داد نقاش با وحشت گفت چی شده؟ بهرام بریده بریده و بیحال گفت دیدم… خودم دیدم…سوزاندن دریدن من فرار کردم اومدم به خونه 4 تا عرب با شدت در زدن منم در رو باز کردم گفتم چی میخوایین؟ نقاش با ترس و تردید گفت بعدش؟ بهرام با بغض گفت امروز پسر و دختر مسمغان (بزرگ مغان که رئیس مذهبی شهر ری بود) رو توی آتیش سوزاندن من اومدم خونه دیدم یه عرب صورتش رو پوشانده پشت درختهای باغ قایم شده و با ولع به پروین که روی ایوان نشسته بود خیره شده بود و آروم با خودش میخندید و دستاش رو بهم میمالید.حالا اون عرب رفته 3 نفر رو با خودش آورده به زور وارد خونه شدن الانم سگ خونه داره بهشون حمله میکنه بدون شک اونا دنبال پروین اومدن… پروین با ترس دست بهرام رو گرفت گفت تورو به اهورامزدا قسم یه جایی قایمم کن من میترسم.بهرام نالان گفت بیرون برید بد تر توی دام اونا میافتین.پروین با تردید گفت پس چیکار کنم؟ نقاش آهی کشید گفت ای کاش به حرف پرویز گوش کرده بودیم و فرار میکردیم دیگه همه چیز تمومه… پروین گفت الان سگ رو میکشن چیکار کنیم؟ نقاش فریاد زد ساکت باش! اهورامزدا سگ رو برای پاسبانی آفریده اون به وظیفش عمل میکنه. پروین با گریه داد زد اهورامزدا…اهورامزدا… پس اهورامزدا کجاست؟ چرا به داد ما نمیرسه؟ چرا جلوی اهریمن رو نمیگیره؟ نقاش که از صداهای وحشتناک بیرون و زوزه باد مخوف کم کم به گریه میافتاد گفت این وحشی ها که خودشون اهریمن هستن.اینایی که خودشون رو در دین تازه پا گرفته خودشون گم کردن و در پناه اون ناموس مردم رو تاراج میزنن اهریمن های واقعی هستن.پروین با گریه گفت الان میریزن اینجا من چیکار کنم؟ نقاش با اینکه میدونست داره دروغ میگه و واقعیت چیزه دیگه ای هست با گریه گفت نترس عزیزم اونا برای غارت خونه و زر و مال میان نمیزارم دستشون به تو برسه و آشکارا گریه میکرد… نقاش به گریه به بهرام گفت مشعل ها رو خاموش کن بهرام سری تکون داد گفت خودشون مشعل همراه دارن و مطمئنن همه خونه رو بازرسی میکنن چشمای اون وحشی ها مثل گرگ توی تاریکی میدرخشه سیاه و بلند با میمون هیچ فرقی ندارن.پروین بلند گفت هیس… هیس… صدا رو شنیدین؟ بهرام گفت نه چه صدایی؟ پروین آروم گفت اونا وارد خونه شدن خوب گوش بده… صدای پاهاشون میاد.همون لحظه صدای چند نفر پشت در اومد بعد محکم به در لگدی زدن با داد و فریاد گفتن “افتحوا الباب ایها الکلاب النجسة” از لگد اونا اتاق بلرزه افتاده بود اهالی خونه نگاهی به هم کردن نقاش گفت اینا کین؟ در داره میشکنه در رو باز کن.
بهرام در رو باز کرد 4 تا عرب با قد و قامت کشید و بلند سیاه مثل ذغال با فریاد و چهره های وحشتناکی ریختن توی اتاق از شمیشرهاشون خون غلیظ میچکید نگاه هر 4 نفرشون روی پروین خیره ماند بهم دیگه نگاه تحسین آمیزی کردن بهرام رفت به سمتشون ولی با کشیده محکم پرت شد روی زمین هر 4 نفر بلند و وحشتناک زدن زیر خنده پروین از ترس افتاد روی رخت خواب پدرش. یکمی از عربا به رفیقش نگاهی کرد یه چشمک زد گفت “فلیبار کل الله لم ارفی عمری جملا کهذا” دومی گفت “رئیسنا یعطینا دراهم کثیرة” سومی گفت “انا متاکد” اولی به بهرام اشاره کرد گفت “تیقظ من هذا الرجل” دومی گفت “فلنجعل ولنفتش فی کل الانحاء لاتنسوا السجاده” اولی گفت “فلنذهب لکی لانضیع الوقت” بعد هر چهار نفر با هم زدن زیر خنده. 3 نفر از عربها وحشی وار حمله به اتاق کردن یکی پرده رو پاره کرد یکی کتابهای خطی کهن ایرانی رو انداخت زمین و لگد مال کرد اون یکی دنبال صندق طلا جات میگشت نفر چهارم رفت سمت پروین دستش رو زیر گردنش گذاشت بعد گردنبند طلا رو کشید و پاره کرد بعد هر 4 نفر خندیدن دوباره دستش رو گذاشت زیر چانه پروین آروم سرش رو آرود بالا پروین دستش رو با خشم پس زد بهرام فریاد زد یا دادار آسمانها و خودش رو پرت کرد روی مرد عرب چند مشت به صورتش کوبید ولی افسوس… یکی از عربها با لگد به بهرام کوبید بهرام چند متر اونور تر پرت شد زمین همه با هم داد زدن “لنقتلهم لنقتلهم…” اون 2 نفر هم وسایل رو گذاشتن زمین اومدن روی سر بهرام واسادن 4 نفری بهم نگاهی کردن بلند زدن زیر خنده شمیشر های خونی رو از غلاف خارج کردن یهو هر 4 نفر باهم شمشیرهاشون رو توی بدن بهرام فرو کردن بهرام حتی فرصت ناله کردن هم پیدا نکرد عربا بلند زدن زیر خنده شمشیرها رو بیرون کشیدن از پیکر تیکه تیکه شده بهرام جوب خون درست شده بود پروین بلند جیغ زد از هوش رفت… نقاش فریاد زد با دختر من چیکار دارین؟ من رو بکشید دارو ندارم رو ببرین ولی با میوه زندگی من کاری نداشته باشین… و باز هم افسوس.یکی از عربها یه چادر آورد پروین که بیهوش شده بود رو توی چادر گذاشتن و گره زدن.نقاش عبای یکی از عربا رو گرفت داد زد تو رو به دینی که کاری قسم میدم دختر منو ول کن اون ناموس منه ولش کن عربها بهم نگاهی کردن و محکم زدن زیر خنده همون موقع یه باد مخوف بلند شد آتیش مشعل ها خاموش شد صدای زوزه باد همه جا پیچیده بود تاریکی غلیظی همه جا رو پر کرده بود 3تا از عربها پروین که توی پارچه پیچیده شده بود رو بلند کردن روی دوششون و از اتاق خارج شدن صدای زوزه باد تن هر شیر مردی رو میلرزوند چند لحظه بعد صدای ناله پیر مرد نقاش توی تمام خونه پیچید.براحتی میشد حدس زد عرب خونخوار با شمشیرش چیکار کرده. اون 3 تا توی باغ زدن زیر خنده یکم بعد نفر آخر سر بریده پیرمرد رو به طرفی پرت کرد و دوباره همه زدن زیر خنده و از خونه خارج شدن…
چادر لشکریان عرب .سردار عرب با چهره سگ صفتش واساده بود خودش رو برانداز میکرد با سبیلهاش بازی میکرد.یه لبخند رضایت مندانه ای زد همون لحظه چادر به کنار رفت 4نفر عرب سگ صفت تر وارد شدن یه چادر رو گزاشتن جلوش که توش چیزی بود… بعد یکصدا گفتن “السلام علیک یا سیدی هذه حوریة من الجنة جلبنا ها لک.” یکی از عربها روی چادر رو باز کرد و یه سردار اشاره ای کرد سردار یه لبخند موذیانه زد دست به کمرش برد یه کیسه چرمی به سمتشون پرت کرد و سکه های طلای ساسانی که روی همشون مهر “ایران زمین” حک شده بود به زمین ریخت 4 عرب با چنگ و دندان به طلاهای ساسانی حمله بردن و تعظیم کردند سردار عرب به پیکر بیهوش پروین یه دختر ساسانی از سرزمین ایران نگاهی انداخت آب دهنش رو فرو داد دستاش رو بهم مالید و از خوشحالی نعره ای زد بعد به اون 4تا نگاهی کرد با خشم داد زد “اخرجوا…انقلعو من هنا” و 4 عرب بیرون رفتند.
سردار عرب نشست جلوی دختر سرش رو روی زانوش کشید یکمی بدن بینظیر زن ایرانی رو لمس کرد پروین تکونی خورد آروم چشماش رو وا کرد سردار عرب با شوق و خوشحالی گفت “مساءالخیر با ربة الجمال اهلا بک…تعالی معی” پروین به چهره سگ صفت سردار عرب نگاهی انداخت سریع از جاش پرید گفت چه خواب ترسناکی! احتمالا این یه کابوسه! سردار عرب گفت “لا تهربی منی کالغرالة… آه ما الطف عیونک الجمیلة تسکرنی بخمر من الجنة” بعد به صندوق جواهراتش اشاره کرد گفت “اضع کل ثروتی هذه امام قدیمک” پروین با ترس و لرز خودش رو عقب کشید به دیواره های چادر تکیه داد دستی توی موهاش کشید خماری چشماش دل هر مردی رو آب میکرد چه برسه به اون سگ صفت.سردار عرب نگاهی خریدارانه به پروین انداخت نگاهش روی سینه های برجسته و نازش خیره ماند آب دهنش رو فرو داد رفت جلو دستش رو پشت کمر پروین محکم قفل کرد لباش رو آروم برد سمت لبای دختر! پروین با ترس دستش رو روی صورت سردار عرب گذاشت هولش داد عقب هیکل قول آسای سردار عرب تکونی خورد گلدان کنار پاهاشون افتاد شکست.سردار عرب خنده چنش آوری کرد دستش رو روی باسن برجسته پروین کشید و بخوبی لمسش کرد پروین از ترس وحشت بیحال شده بود دست سردار عرب با قدرت بیشتری باسن پروین رو لمس میکرد همون لحظه پروین تمام زور و توانش رو جمع کرد و فریاد زد تو رو به خدایی که میپرستی ولم کن…بزار برم… سردار عرب خنده چندش آور دیگه ای کرد رفت عقب دستاش رو بهم زد همون لحظه یه عرب دیگه وارد اتاق شد (مترجم عربها بود) سردار عرب در گوشش چیزی گفت و خودش روی تختش نشست. عرب مترجم جلوی او تعظیم کرد رفت جلوی پروین به زبان “پارسی” (من به “فارسی” عامیانه بر میگردونم) گفت شب شما خوش! پروین چیزی نگفت مترجم دوباره گفت مطمئن باشید به شما آزاری نمیرسه شما در پناه حضرت والا (اشاره به سردار عرب) هستید. ایشون از خلیفه جدید که دین تازه “اسلام” را آورده اند در ایران نماینده هستن.
پروین – بزارین برم دست از سرم بردارین.
مترجم – شما دیگه نمیتونین برین. چرا تنتون میلرزه؟ هیچ آسیبی به شما نمیرسانیم.
پروین – بزارین برم تو رو به خدایی که دارین بزارین برم
مترجم – سردار ما (اشاره به سردار عرب) که از خلیفه نمایندگی کامل در ایران دارند پیشنهاد جالبی رو برای شما مطرح کردن.آینده شما و ایران بستگی به جواب شما داره.
پروین – (با تردید) بگو…
مترجم – سردار ما بیش از اونی که فکر میکرد شما رو زیبا و بی نظیر دیده اگر شما به دین اسلام پناه بیارید و با سردار ازدواج کنید تا جزو همسران ایشون بشین به دستور سردار کاخ بزرگی در اختیار شما قرار میگیره و تعداد زیادی کنیز و غلام زیر دست و پای شما میلولن.
پروین – (با صدای بغض دار) شما رو به یزدان پاک بزارین برم. پدرم مریض بود نمیدونم زندست یا مرده…
مترجم – ( با کنایه) آون روزی که شما پول داشتین جهان رو فتح کردین.رومیان – تورانیان و عربها با همه جنگد کردین سرتاسر ایران جنگ با همسایه ها.
پروین – ما هیچوقت به نام دین و آیین خون کسی رو نریختیم. این دین تازه وارد شما گرسنه های وحشی هستش که این دستور رو داده.شما وحشی هایی که ایران ما رو تاراج کردین و به یغما بردین. دین شما از اهریمن خدای جنگ خدای خونخوار و درنده خدای پستی ها پیروی میکنه و شما در پناه این دین ایران زمین رو تاراج کردین.همه چیز شما پست و ننگین بوده و هست حتی دین خونخوار و ستمگر شما.
مترجم – دین ما (اسلام) از سمت خدا آمده!!! به ما دستور داده بکشیم و خون بریزیم چون کشته شویم یا بکشیم به بهشت ابدی میریم. شما ایرانیان زرتشتی هستین و همدست اهریمن.دین شما باطل و مخرف است!
پروین – (با تمسخر) با فرهنگ جدید حرف میزنی؟! ما قرنهاست این دین رو داشتیم ولی ظاهرا پیغمبر شما اسلام رو 22.3 سالی میشه که آورده.بعد حرف ما مخرف است؟
مترجم – شما باید باور کنید با فتح ایران از سمت عرب ها فرهنگ و تاریخ ایرانی مرد! ما همه دانش شما رو سرقت کردیم و مدارک شما رو آتش زدیم تا برای اثبات چیزی نباشه!
پروین – (با خشم) مدارک ما رو آتیش زدین فکر کردین ما به شما ایمان میاریم؟ فرهنگ ما میمیره؟ شما با این کار فقط نام خودتون رو ننگ بار تر کردین و نوادگان ما ساسانی ها شما رو نفرین میکنن. شما در پناه اسلام همه را غارت کردین و همه دین شما رو میشناسیم.دینی که با خون و شمشیر توی سر همه فرو رفته ولی فکر میکنی الان من به راه راست شما هدایت میشم؟ نه این راه کج بیش نیست.دین شما بر پایه ظلم و خون آورده شده و در مقابل آیین 1000 ساله ما پشیزی نمیازه.یزدان پاک از شما نمگیذره چون به نام اون دین دروغین فرستادین و خون ریختین.
مترجم – پس شما مسلمان نمیشوی؟
پروین – (با غرور) نه! پدر و مادر من با آیین زرتشت زندگی کردن نامزد من به نام اهورامزدا در راه وطن از خودش گذشت.دین دروغین شما مال خودتون.شما به ایران اومدین چون بهشت رو قبل از مرگ دیدین (ایران).
مترجم – اگر بحث جان شما باشد چی؟ مسلمان نمیشوید و به اسلام رو نمی آوردید؟ (یادش رفت بگه اگه به اسلام رو نیاری بازم “باید” بیاری!)
پروین – به سردارتان بگین من از پیشنهادشون خیلی خوشحال شدم ولی متاسفم. من نامزد کسی هستم و منم نمیتونم بهش خیانت کنم ایرانیان همه وفادارن.(انگشترش رو نشون داد) این هم نشونیش.
مترجم – (نیشخندی زد) از جیبش انگشتری بهمون شکل در آورد به پروین نشون داد گفت این رو میگی؟
پروین – (با هراس) این… این انگشتر من بود قبل از رفتنش بهش دادم… چه بلایی سر پرویز من آوردین؟ (مترجم نیشخندی میزنه و ساکت میمونه پروین ادامه میده…) تورو به خدایی که میپرستی بگو پرویز من کجاست؟ اونو کشتین؟ تو رو به دینی که براش خون میریزین قسم به هرچی میپرستی قسم بگو این رو از کجا آوردی؟ پرویز کجاست؟
مترجم – حالا که قسم دادی میگم… پریشب لشکر ما به لشکر شما شبیخون زدن.چون من به دستور خلیفه اعظم زبان “پارسی” یاد گرفته بودم همراه یک تیم برای جمع کردن غنیمت و حرف کشیدن از زخمی ها به اونجا رفتیم.همینطور که توی میدان میچرخیدم یه اسب سفید دیدم که روش یه جوون خوش چهره و بلند بالا زخمی خمیده بود نزدیکش رفتم جوون عبای منو کشید دست به جیبش کرد عکس شما و انگشتری رو به من داد گفت این دختره نقاش درباره که نامزد منه اگه به شهر رفتی اینارو بهش بده بگو تا همیشه دوستش دارم و برای وطن از جانم گذشتم.چند لحظه بعد از روی اسب افتاد و با ناله و درد جان داد.
همون لحظه پروین دستش رو روی صورتش گذاشت افتاد زمین داد زد نامزد من مرده ولی من زنده ام… پدر من مرده ولی من زنده ام… نیاکان من بر باد رفتن من زنده ام…
مترجم – (لبخند زهر آگینی زد) حالا جان هزاران نفر دیگه به شما بستگی داره.اگه به زنی سردارمان در بیایین هزاران زن و بچه از شکنجه نجات پیدا میکنن شما خیلی خوش بخت هستین که همچین سعادتی دارین…
پروین – (با خشم) خفه شو! با بچه طرفی؟ میخوایی با این حرفای آبدار منو گول بزنی؟ من با قاتل خانواده و همسرم فامیل بشم؟ هرگز!
مترجم – شما تنها زنی هستین که حضرت سردار انقدر از شما خوششون اومده اگه به زنی ایشون در بیایی به حرم سرای شخصی ایشون میری.واقعا که خوبی به زن نیومده.یادت رفته زندانی ایشون هستی؟
پروین آروم گفت خفه شو من مثل شما ها پست نیستم از نیاکانم چیزهای زیادی رو به ارث بردم. بعد دستاش رو گذاشت روی سرش و به زمین خیره شد.مترجم جلوی سردار عرب تعظیم کرد و همه رو براش توضیح داد.چند لحظه بعد چند تا نگهبان مترجم رو با لگد از چادر میبرن بیرون! و خود سردار هم پشت سرشون رفت.
پروین دستاش روی سرش بود با اشک و حسرت به اطراف نگاه میکرد همون لحظه توی ذهنش و توهم سایه ای از پرویز رو میبینه…پرویز با لباس سفید و موهای نا مرتب چشمای کبود و صورتی که غیر طبیعی و انگار از موم درست شده بود جلوش واساد گفت پروین … پروین … به حرف به من گوش کن.پروین ناباورانه به سایه پرویز خیره شده بود آروم گفت پرویز تو کجایی؟ تو زنده ای؟ من باورم نمیشه.بیا نزدیک تر اومدی منو با خودت ببری نه؟ میدونستم همیشه وفادار میمونی شیر مرد من. سایه پرویز گفت من دیگه از مردم زمینی نیستم.از دست من کاری برنمیاد فقط اومدم بگم تو هم مثل نیاکان ما تا همیشه وفادار بمون… دیگه باید برم.پروین با وحشت گفت تو مردی؟ پرویز منم با خودت ببر منو بین این وحشی ها تنها نزار…خواهش میکنم… ولی افسوس که سایه پرویز توهمی بیش نبود.مطمئنن تا حالا کلاغها پیکر رشید و بلند بالای سردار ایرانی رو تیکه تیکه کرده بودن و به آشیونه هاشون برده بودن…
سردار عرب با خنده وارد چادر شد به پروین نگاهی انداخت از تختش عطری در آورد و توی هوا پخش کرد.دستهاش رو بهم مالید زبونش رو در آورد به پروین اشاره ای کرد گفت “ماذا تقولینا یا امیرتی؟ تعالی الی قلبی یا حوریة الجنان لا تخافی لست بقاس” پروین هاج و واج بهش نگاه میکرد! سردار عرب جلوش زانو زد زیر لب چیزی گفت و به صندوق جواهراتش اشاره کرد.پروین ساکت بهش خیره شده بود سردار عرب دستاش رو روی سینه های پروین کشید یه آهی از ته دل گفت و بعد خودش رو بهش نزدیک تر کرد دستش پشت باسن پروین گره خورد و با قدرت میمالید پروین که دیگه طاقت نداشت آروم خنجر سردار عرب رو از غلافش به بیرون شید ولی سردار سگ صفت عرب انقدر که مشغول شهوت و مالیدن باسن پروین بود چیزی حالیش نمیشد پروین خنجر رو کامل در آورد با یه حرکت به عقب رفت بلند داد زد یا دادار آسمانها بعد با قدرت تمام خنجر رو توی پستان چپش فرو کرد و سینه و قلبش رو درید.پروین حتی آه هم نکشید همون لحظه به زمین افتاد و خون با تمام قدرت از بدنش خارج میشد.سردار عرب سراسیمه از جاش پاشد به غلاف خالی خنجرش نگاهی کرد لحظه ای با خودش فکر کرد و تازه فهمید وطن پرست به کی میگن.یکم بعد رفت سمتش پیکر بی جان پروین رو چرخوند لبخند زهر آگینی زد بهش خیره موند شهوت از چشاش میریخت بیرون انگار تو دلش میگفت حوری بهشتی مگه با جنازه بی جان تو نمیشه سکس کرد؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *