داستان خر شانس حشری

داستان خر شانس حشری

داستان خر شانس حشری
داستان خر شانس حشری

جونم براتون بگه که ما برای امتحان GRE و TOFEL رفته بودیم دبی. از قضا توی هتل ما 2 تا دختر مسئول تشریفات بود که خوب چیزهایی بودن. جونم واستون بگه که قدشون حدودا 180 بود و هیکلشون انگاری خدا با قلم تراشیده بود. با موهای بلند و لباسهایی شیک و قشنگ و عطری که آدم رو دیوونه میکرد. من تا به حال یک همچین کُسهایی تو ایران ندیده بودم. ما که یک اکیپ 4 نفری بودیم کارمون شده بود که فقط توی لابی هتل بشینیم و زاغ سیاه خانوما رو چوب بزنیم. شب امتحان برای تجدید قوا رفتیم توی دیسکوی هتل که یک دهنی تازه کنیم و حالی کنیم… از مسئولین تور شنیده بودیم که این دیسکو معمولا شلوغ میشه و جیگرهای متنوعی میان توش. البته یک بدی که دبی داره اینه که توی دبی همه عربها و خانومهای خوشگل مثل جغد میمونن. یعنی اینکه توی روز شما هیچ چیزی گیرتون نمیاد ولی به محض اینکه ساعت از 8 شب بگذره میریزن تو خیابونها و رستورانها و دیسکوها. خلاصه اینکه ما همگی دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم توی دیسکو. حدودا ساعت 12:30 بود. اولش خلوت بود ولی کم کم خانومهای خوشگل سر و کلشون پیدا میشد. اگر بدونین این عربهای سیاه و بیریخت و بدترکیب با چه جیگرهایی میومدن توی دیسکو. خلاصه ما هم نشسته بودیم و مدام ویسکی سفارش میدادیم. اونها هم می آوردن و ما هم مثل آب میوه سر میکشیدیم. مشغول کس و شر گفتن بودیم و میگفتیم و می خندیدیم که دیدیم ملت مشغول رقص شدن.

چند دقیقه ای گذشت که یک دفعه چشممون به همون 2 تا دختر که مسئول تشریفات هتل بودن افتاد. چشمتون روز بد نبینه یک لباس سفید پوشیده بودن که از زیر اون همه چیز معلوم بود. برآمدگی سینه ها و پاهای کشیده و زیباشون آدم رو تحریک میکرد و انصافا خیلی قشنگ میرقصیدن. من که داشتم کم کم دیوونه میشدم به بچه ها گفتم بیایید نفری 50 دلار بزاریم روی هم بکنیمشون که اگه برگردیم تهرون دیگه از این کُسها گیرمون نمیاد. بچه ها مخالفت کردن و گفتن میریم جلق میزنیم و سرمون رو هم بالا میگیریم و میگیم خدایا شکرت. تازه پولی هم ندادیم که غصه بخوریم. ولی من این حرفها به گوشم نمیرفت و باید اون شب یک حالی به این کیرم میدادم. توی همین فکر بودم که یک دفعه دیدم توی دیسکو یک آهنگ ایرانی گذاشتن و من هم که خوره رقص بودم یکدفعه بلند شدم و رفتم وسط. آقا ملت که کسخل مثل من ندیده بودن شروع کردن به تماشای رقص من. بچه ها هم یکی یکی اومدن وسط و دیگه میدون مال ما شده بود. من هم مستِ مست یک دفعه نمیدونم چی شد به یکی از اون خانوما پیشنهاد رقص دادم. اول گفت که بلد نیست و من گفتم که یادت میدم. یک لبخند زد و اومد وسط. من هم از خدا خواسته از پشت بغلش کردم و دستهاشو گرفتم توی دستم و گفتم دستاتو ول کن و هر کاری من کردم تو هم بکن. اول حرکت دستها رو یادش دادم بعد دستهام رو گذاشتم دور کمرش و حرکت کمر رو بهش یاد دادم. بعد بهش گفتم که حرکت پاهای من رو اجرا کن. اولش نمیتونست جالب برقصه ولی بعد از 10-20 دقیقه کم کم راه افتاد. بچه ها هم نشسته بودن. آهنگ عوض شد که من رفتم نشستم. دوباره آهنگ ایرانی گذاشتن که این دفعه خودش اومد و بلندم کرد. من هم بلند شدم و باهاش رقصیدم. اون شب گذشت و ما مدام لاس زدیم و رقصیدیم. ساعت 4 بود که رفتیم اتاق خودمون و مثل جنازه افتادیم. ساعت 7 صبح بود با زنگ ریسیپشن هتل از خواب بیدار شدیم و سریع یک بیسکویت و نوشابه انداختیم بالا و آماده شدیم که بریم سر جلسه امتحان. یک تاکسی گرفتیم و رفتیم “ََamideast” جایی که باید امتحان میدادیم. خلاصه ما امتحان رو خوب دادیم و خوشحال برگشتیم هتل که تا در رو باز کردیم وارد لابی هتل شدیم دیدیم همون خانومی که دیشب باهاش میرقصیدم داره با ریسیپشن هتل حرف میزنه.

برگشت تا من رو دید لبخند ملیحی زد و اومد طرفم. از من بابت دیشب تشکر کرد و به من پیشنهاد شام داد. من که توی کف بودم داشتم دست و پام رو گم میکردم که به خودم اومد و گفتم باعث افتخار منه. گفت که ساعت 8:30 توی لابی منتظر شما هستم. من هم خداحافظی کردم باهاش و رفتم طرف بچه ها. هرکدوم از بچه ها یه متلکی انداختن. یکی میگفت کونده خان اگه تنها بکنیش همگی خشک خشک میکنیمت و از این حرفها. از بچه ها پرسیدم که بچه ها شب چی بپوشم؟ یکی میگفت از این لباس عربیها بپوش که کیرت توش آزاد باشه. یکی دیگه گفت لخت برو و خلاصه هرکی یه چیزی گفت. ساعت 2 بعداز ظهر بعد از خوردن نهار با بچه ها رفتیم یک مقداری خرید کردیم و برگشتیم هتل و من رفتم حمام دوش گرفتم و ریش و پشمها رو 3 تیغه کردم و ساعت 8:20 دقیقه رفتم سر قرار که بعد از چند دقیقه دیدم که کس خانم با لباس بسیار زیبا و یک مقدار کمی آرایش سر و کلش پیدا شد. من یک لحظه از جای خودم بلند شدم و حال و احوالی کردیم و به من گفت که ماشینش توی پارکینگه و میره که بیاره بیرون از پارکینگ. یک دفعه دیدم که یک BMW مشکی از پارکینگ اومد بیرون. در رو باز کردم که بشینم توی ماشین که دیدم بچه ها از اون بالا داد میزنن که خوب بکنیشا. من هم حسابی خندم گرفته بود. اون میپرسید که برای چی میخندی. من هم الکی یه چیزی بهش گفتم و شروع کردیم با هم صحبت کردن. انگلیسیش خیلی خوب بود و خیلی راحت با هم صحبت میکردیم. کم کم شروع کردم براش جک تعریف میکردم و اون هم میخندید و حال میکرد. خلاصه با هم سرگرم حرف زدن بودیم که یک دفعه شک کردم که نکنه مارو ببره یک جایی و بده دست این عربها که بحسابی من رو بکنن. اون 28 سالش بود و از شوهرش جدا شده بود. پدرش آمریکایی بود و مادرش لبنانی. من رو برد به یک رستوران خیلی خوشگل و شیک.

من هم سعی کردم مثل آدم حسابیهای توی فیلمها باشم. از ماشین که پیاده شدیم دستش رو گرفتم توی دستم و رفتیم توی رستوران و سر یک میز نشستیم. در مورد کار و زندگی و همه چیز صحبت کردیم. ما صحبت میکردیم و اون هم سفارش میداد و میخوردیم. 1 ساعت اونجا بودیم. بعد یک دفعه صورتحساب رو آوردن. مخم سوت کشید. شده بود 500 درهم. دست کردم توی جیبم و پول رو درآوردم و پرداخت کردم. خلاصه نفهمیدم که من اونو مهمون کردم یا اون منو مهمون کرده بود ولی برای اینکه کم نیارم پول رو پرداخت کردم. پیش خودم فکر میکردم اگر نکنمش که حسابی رفته توی پاچم. اومدیم بیرون که دیدم از پشت اومد من رو بغل کرد و پول رو گذاشت توی جیبم. اول نخواستم قبول کنم ولی اون گفت که من تو رو من دعوت کردم پس مهمون منی. از طرز برخورد و تفکرش خوشم اومد. سوار ماشین شدیم و ازش پرسیدم کجا میریم؟ گفت که میرین خونه من. رفتیم خونش. یک خونه کوچولو و شیک و زیبا. رسیدیم خونه و رفت توی اتاقش و در رو بست و لباسهاش رو عوض کرد و اومد بیرون و نظر من رو در مورد لباسهاش پرسید. منم گفتم که یک فرشته هستی و همه جوره خوشگل و زیبایی. خنده زیبایی کرد و ازم تشکر کرد و بعدش من رو برد پای کامپیوترش و گفت که مشکلی داره و اگه میتونی درستش کن. من شروع کردم به ور رفتن به کامپیوترش. اون هم رفت که یک نوشیدنی بیاره. من هم مشغول بودم تا وقتی که برگشت مشکل کامپیوترش رو حل کرده بودم و میخواستم براش توضیح بدم که اومد و نشست رو پام و شروع کرد به گوش دادن به حرفهای من. منم توضیح دادم. بعد رفتیم توی سالن و یک موزیک گذاشت و لیوان مشروب من رو پر کرد و شروع کردیم به نوشیدن و لذت بردن. من دیگه طاقت نگاه کردن رو نداشتم و اون هم فهمیده بود. اومد دستم رو گرفت و بلندم کرد که با هم برقصیم. دست منو انداخت دور کمرش و من هم دستم رو بردم روی باسنش و خودش هم دسش رو انداخت دور گردن من. مشغول رقص شدیم و من آروم باسن نرمش رو نوازش میکردم و اون هم با موهای من ور میرفت.

بعد از دقایقی خودش رو کمی بیشتر به من نزدیک کرد بطوری که کاملا فهمید که کیر من راست شده. دیگه طاقت نیاوردم و سرم رو بردم طرف لبش و لبم رو گذاشتم روی لبهاش و شروع کردیم به لب گرفتن. اون خیلی با آرامش این کارو میکرد. بعضی وقتها لبهای منو میکشید توی دهانش و با زبونش میلیسید. بعد من هم همین کار رو میکردم. بعد یک لحظه لبش رو عقب کشید و گفت که دهنت رو باز کن. من هم باز کردم و اون زبونش رو گذاشت تو دهان من. من شروع کردم به خوردن زبونش. زبونش داغ داغ بود و من از طعم زبونش غرق لذت بودم. بعدش گفت که نوبت تو شد و دهنش رو باز کرد و من زبونم رو گذاشتم تو و اون شروع کرد به مکیدن. واقعا حرفه ای و با آرامش کارها رو انجام میداد و اصلا عجله ای نداشت. بعد آروم منو هدایت کرد به سمت کاناپه و من رو هل داد روی کاناپه و خودش اومد روم خوابید. بازم شروع کرد به لب گرفتن ولی ایندفعه دیگه درسم رو یاد گرفته بودم و بعضی وقتها من زبون میدادم و بعضی وقتها اون. بعد از مدتی چرخوندمش و افتادم روش. و شروع کردم به خوردن گوش و لیس زدن لاله گوشش که یک دفعه یک کمی لرزید و من رو به خودش فشار داد. بعد آروم صورتم رو پایین آوردم و گردنش و بالای سینه هاشو تا میتونستم بوسیدم و لیسیدم. بطوریکه حسابی خیس شده بود. بعد گفت بلند شو و من هم بلند شدم و اون با یک حرکت لباسشو در آورد. فقط دیدیم که با یک شورت در مقابل من ایستاده. بعد اومد و آروم لبهاشو گذاشت روی لبهام و شلوارم رو درآورد. بعد من کت و کراوات و پیراهنم رو درآوردم و آروم اومدم سراغ سینه هاش که حسابی سفت شده بودن. 15 دقیقه ای بود که داشتیم ور میرفتیم. سینه هاش سفید و نوکش قرمز رنگ بود. من هم مشغول خوردن سینه هاش بودم و اون هم گاهی با دستش سرم رو به سینه هاش فشار میداد و بعضی وقتها یک کمی موهامو میکشید. کلی سینه هاش رو خوردم که یکدفعه احساس کردم دستش توی شورتم رفته و داره با کیرم بازی میکنه.

بعد از اینکه مقداری کیر من رو مالش داد دستش رو از توی شورتم در آورد و گذاشت روی باسنم و حسابی من رو فشار داد به خودش. من هم سریعا بلند شدم و شورتش رو درآوردم. زیباترین منظره عمرم رو دیدم. یک کس صورتی رنگ خوشگل و خوش استیل و خوش فرم و بدون مو که کاملا خیس شده بود. دروازه کسش به هم نزدیک بود بطوریکه به نظر میومد هنوز دختره. بعد پاهاشو باز کرد و من هم رفتم سراغ کسش. حالا نخور، کی بخور. میلیسیدم و می بوسیدم و اون مدام سر و صدا میکرد. گاهی زبونم رو تیز میکردم و میکردم توی کسش که اون وقت از شدت هیجان کسش رو به صورتم فشار میداد و آه و اوه میکرد. مادامی که کسش رو میلیسیدم یک انگشتم رو آروم میکردم توی کسش که یکدفعه دیدم صداش زیادتر شد و آروم آروم دومین انگشتم رو هم کردم تو و شروع کردم به رفت و برگشت و در همون حال کسش رو میلیسیدم و با دست دیگم با چوچول خانم بازی میکردم. واقعا از لیسیدن کسش سیر نمیشدم. میخواستم تا آخر عمر به کسش بچسبم و بخورمش که یکدفعه فهمیدم ارگاسم شده. کسش رو ول کردم و رفتم سراغ پاهاش. از ساق پاهاش شروع کردم و لیسدن رو روی رانهای سفیدش ادامه دادم تا دوباره رسیدم به کسش که یکدفعه گفت بسه دیگه و کار رو تموم کن. من که فهمیده بودم چی میخواد رفتم کنار گوشش و گفتم: What ever you want از این جمله خیلی خوشش اومد که دید من اینقدر به خواسته اون توجه دارم. سریع شورتم رو درآوردم و ازش پرسیدم کاندوم داره یا نه و گفت که مریض نیست و بدون کاندوم بکنمش. من هم که قبلا آب از سرم گذشته بود کیرم رو دادم دستش و اون هم آروم کیر من رو گرفت و گذاشت دم درگاه کُسش و شروع به مالش کرد. بهم گفت که آروم بکنم توش. منم گفتم کاری میکنم که تا حالا توی خواب ندیده باشی. اول آروم کیرم رو میمالیدم به کُسش و بعدش یواش یواش سر کیرم رو کردم تو و آروم آروم تا نصفه میرفتم تو و در می آوردم که میدیدم میخواد به عرش بره. هر چند بار که تا نصف میرفتم تو یک بار آروم تا آخر میکردم تو کسش. اینقدر بهش حال میداد که مدام میگفت “I love it” بعد دوباره درمی آوردم و چند بار تا نصف میکردم تو و بعد دوباره تا آخر آروم آروم میکردم تو. اینکار باعث میشد که من دیر آبم بیاد. از شدت هیجان و لذت پاهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود و دستاشو دور کمرم انداخته بود و سفت من رو به خودش فشار میداد. به من میگفت که تا ته برم تو. منم تا ته میرفتم تو و درمی آوردم. باید بگم که کس تنگ و بسیار گرمی داشت و خیلی خیس بود. از گرمی کسش خونم به جوش اومده بود. به خاطر تنگی کسش نمیتونستم تند بکنم و آروم که میکردم بیشتر لذت میبرد. دیگه نزدیکیهای ارضاء شدنم بود که دیدم فشار دستهاش خیلی زیاد شده و پاهاش رو سفت کرده بود و مدام میگفت

“don’t stop” من هم همونطور آروم خودم رو عقب و جلو میبردم که دیدم دارم ارضاء میشم. میخواستم کیرم رو در بیارم که با فشار دستش و پاهاش اجازه این کار رو نداد و من رو به خودش فشار داد بطوری که کیرم تا دسته رفت توی کسش و آنچنان آبی توی کسش ریختم که خودم باورم نمیشد. دیگه رمق نداشتم و با هم ولو شدیم. اون من رو توی بغلش گرفت و چشمم رو بوسید. یک نیم ساعتی به خواب رفتیم که بیدارم کرد و گفت که بلند شو دوش بگیر.؟ گفتم چشم. بعد حمام رو بهم نشون داد. منم رفتم توی حمام که دیدم یک دفعه اون هم در حمام رو باز کرد و اومد زیر دوش. من به آب سرد خیلی علاقه دارم و اون هم مخالفتی نکرد و اومد توی بغلم و لبش رو بوسیدم و بهم گفت که امشب بهترین شب عمرش بوده. بعد هر کدوم شروع کردیم به شستن خودمون. اومدیم بیرون و من لباسهام رو پوشیم که از من پرسید کجا میرم. منم متعجب گفتم که میرم هتل. اون هم با یک نگاه نازی به من گفت که چطوری دلت میاد من رو امشب تنها بگذاری و بری. من هم بهش نزدیک شدم و بوسیدمش و گفتم دلم نمیاد. اون هم کتم رو درآورد و گفت پیش من بمون. بهش گفتم که فردا امتحان دارم اون هم گفت خودم فردا میرسونمت. منم قبول کردم و توی دلم گفتم اصلا کون لق امتحان و رفتم روی کاناپه ولو شدم. اونم اومد تو بغلم ولو شد. خواستم از شوهرش بگه. میگفت که شوهرش به ارضاء شدن اون اهمیت نمیداده و هیچ تجربه خوبی باهاش نداشته. بعد میگفت که با این عربها هم اصلا حال نمیکنه و گفت که از با من بودن خیلی لذت برده و بهترین کسی هستی که من پیدا کردم. بعد چرخید و لبم رو بوسید و خودش رو مثل بچه گربه توی بغلم قایم کرد و خوابید. من هم چشمهام رو بستم و خوابیدم. ساعت 7:10 من رو بیدار کرد و گفت که آماده بشم.

لباسم رو پوشیدم و صبحانه خوردیم و من رو رسوند هتل تا پاسپورتم رو بردارم و برم محل برگزاری امتحان. قبل از خداحافظی کشوندمش یک کناری و یک لب جانانه ازش گرفتم و ازش خداحافظی کردم. ازم پرسید که ظهر کی برمیگردم و من هم گفتم ساعت 12 امتحانم تموم میشه. در همین موقع بچه ها از آسانسور اومدن بیرون که فریاد مبارک باشه سردادن. مدام میگفتن که پسرمون داماد شده و خلاصه کلی سر به سرم گذاشتن. رفتیم سر امتحان و به هر بدبختی بود حواسم رو جمع کردم که سئوالها رو درست جواب بدم و اتفاقا امتحانم هم خوب دادم. بعد از امتحان برگشتیم هتل. سر راه یک عطر براش خریدم و رفتم توی اتاق و یک نامه هم براش نوشتم و با عطری که براش خریده بودم کادوپیچش کردم و دادمش به رسیپشن هتل و گفتم که بهش تحویل بدن. بعد رفتم توی اتاقم و خوابیدم. نمیدونم چقدر خوابیدم که دیدم یک نفر داره در میزنه. رفتم در رو باز کردم که دیدم خودشه. ولی با حالتی اخمالو و بغض آلود اومد تو و یکدفعه خودش رو انداخت توی بغلم و شروع کرد به گریه کردن. من نمیدونستم که برای چی گریه میکنه فقط موهاش رو نوازش میکردم و سرش رو میبوسیدم. اون هم مدام به گریه خودش اضافه میکرد. تا اینکه بغلش کردم و بردمش روی تخت خوابوندمش و خودمم هم کنارش نشستم. کمی باهاش حرف زدم و حین حرف زدن میبوسیدمش تا اینکه آروم شد. بعد شروع کرد به حرفهای عاشقانه زدن. من هم داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم که با 2 روز با من بودن عاشق شده. میگفت که دوست ندارم از دستت بدم و تو نباید من رو ترک کنی و بری. منم شروع کردم به حرفهای عاشقانه زدن تا اینکه حسابی آروم شد. بعد بهش حقیقت رو گفتم. بهش گفتم که من ایرانی هستم و مشکلات خودم رو گفتم که باز هم زد زیر گریه. دیگه نتونستم گریش رو ببینم که لبهام رو گذاشتم روی لبهاش و با دست چپم سینه هاش رو میمالوندم. اونم زبونش رو کرد تا ته توی دهنم. چقدر طعم زبونش شیرین بود.. به من پیشنهاد داد که شب رو دوباره با هم باشیم که منم قبول کردم. باز ساعت 8 با هم قرار گذاشتیم و زدیم بیرون از هتل. ایندفعه رستوران نرفتیم و فقط توی خیابونها کسچرخ میزدیم. ساعت 11 شده بود که دیدم سر خر رو کج کرده و در حال رفتن به سمت خونه هست. منم هیچی نگفتم.

سر راه یک جایی ایستاد و از ماشین پیاده شد و وقتی برگشت دیدم یک شیشه مشروب توی دستشه و اومد توی ماشین. بعد از تو جیبش یک قرص درآورد و به من داد و گفت بخور. من از رنگ و قیافه قرص فهمیدم که این قرص باید ویاگرا باشه چون قبلا قرص ویاگرا رو یک بار استفاده کرده بودم. خلاصه قرص رو خوردم و بعد هم سر راه یک پاکت سیگار گرفت که من تا به اون روز ندیده بودم که بعدا فهمیدم گراس بوده. رفتیم خونه. رفت توی اتاقش و یک 10 دقیقه ای اونجا بود و من هم توی سالن تلویزیون میدیم که دیدم با یک دامن کوتاه اومد بیرون، اینقدر دامن کوتاهی پوشیده بود که وقتی دولا میشد مایوی سفید رنگش پیدا میشد. ایندفعه یک آرایش نسبتا غلیظی کرده بود. بسیار خواستنی شده بود. خواستم بهش نزدیک بشم که گفت الان نه. نمیدونم تا حالا لیوانهای آبجو خوری رو دیدید یا نه. لیوانهای خیلی بزرگی هستن. رفت و مشروب رو باز کرد و از لیوانها رو پر از مشروب کرد. شروع کردیم به خوردن. لیوان اول تموم شد که لیوان دوم رو برام ریخت. منم آروم آروخ میخوردم. نزدیکای آخر لیوان بود که سیگار روشن کرد و به من داد. خودش نکشید. من که مخم کار نمیکرد شروع کردم به کشیدن. دیگه حالم رو نمیفهمیدم که دیدم کنارمه و من رو داره بلند میکنه میبره تو اتاقش. لباسمو در آورد و خوابوند رو تخت و خودش هم دامنش و مایوش رو درآورد و افتاد روی من. من حالم رو نمیفهمیدم و فقط لب میگرفتم. در همین حین دیدم که کیرم رو گرفت توی دستش و مدام به کسش میمالید. من توی اون حالم فقط ول کن سینه هاش و لبهاش نبودم. در همین حال آحساس کردم که کیرم داغ شده. به خودم اومدم دیدم روی کیرم نشسته و کیرم تا آخر رفته توی کسش و داره بالا و پایین میره و آه و اوه میکنه. لحظه ای بعد به خودم اومدم و گفتم که دارم ارضاء میشه و میخواستم که از روی کیرم بلند بشه. ولی اینقدر توی حس بود که حواسش به من نبود و کامل نشست روی کیرم به طوری که کیرم تا آخر رفت توی کسش و آبم رو بدون نگرانی توی کسش تخلیه کردم.

یعنی دست خودم هم نبود چون واقعا مست بودم و هیچی نمیفهمیدم، اصلا هم نگران حامله شدنش نبودم چون میدونستم که عقلش بیشتر از من میرسه و وقتی خودش اجازه میده پس من نباید نگران باشم. وقتی ارضاء شدم مثل جنازه شده بودم. یک ساعتی رو به خواب رفتم تا کمی حالم جا اومد. بلند شدم رفتم حمام. وان رو پر از آب کردم و خوابیدم توی وان که دیدم مثل دفعه قبل دوباره در حمام رو باز کرد و اومد تو. من که اصلا حال نداشتم خودم رو بشورم. اون هم فهمید و من رو نشوند لب وان و شامپو رو ریخت روی بدن من و و با دستهای لطیفش شروع کردن به مالیدن بدن من. بعدش هم از حمام اومدیم بیرون و خوابیدیم تا صبح. فردای اون روز آخرین روزی بود که من توی دبی بودم. صبحش که از خواب بیدار شدیم و اون از صبح شروع کرد به آبغوره گرفتن. به بهانه های مختلف میومد توی بغلم. آخرش هم خیلی واضح گفت که خیلی به من علاقه مند شده. خلاصه به هر جون کندنی بود ساعت 9 ازش خداحافظی کردم و رفتم هتل و به اتفاق بچه ها راهی فرودگاه شدیم. قبل از رفتن به هتل ایمیل و شماره تلفنم رو بهش داده بودم. الان 3 ماهه از اون موقع میگذره. جالبه که بگم هر هفته یک بار زنگ میزنه. و هر روز برام ایمیل میفرسته. برام عکس میفرسته. بهم میگه که بعد از تو با هیچ مردی تو این دنیا هم بستر نخواهم شد. 3 هفته پیش بهش گفتم که مادر و خواهرم دارن میرن فرانسه که عید رو اونجا باشن. گفتم که 23 اسفند میرن فرانسه پیش داییم و تا 13 فروردین نمیان. دیشب بهم ایمیل زد که اقدام کرده برای ویزا که 24 اسفند بیاد ایران. اول باور نکردم ولی به هر کی میتونست قسم خورد که داره میاد ایران. اگه بیاد که تو کونم عروسی خواهد بود. این بود ماجرای الواتی ما در کشور بیگانه. انشاءالله قسمتتون بشه برین دبی. توی این خراب شده همه از دست عربها به عذابن. مطمئن باشین تا یک پسر سفید خوش قیافه ببینن مثل چی کس و کون رو میبازن. اونم مجانی. خلاصه قدر خودتون رو بدونید. این دخترهای ایران قدر ما رو نمیدونن باید فرستادشون زیر عربها تا کس و کونشون پاره بشه تا بفهمن چه گلهایی رو از دست میدن. ببینید دنیا چطوری شده که دخترهای کشورهای دیگه حاضرن حاضرن به خاطر پسرهای خوب ایرانی بیان اینجا کس مجانی بدن و برن. البته این رو هم بگم که هر کسی مثل من خر شانس نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *