داستان خفن مسافرت

داستان خفن مسافرت

داستان خفن مسافرت
داستان خفن مسافرت

روی تختم دراز کشیده بودم، موبایلم روی سینم بود باهاش بازی میکردم و به برنامه هام فکر میکردم و اینکه میخوام چیکار کنم. نزدیک عید بود و مثل همیشه همه جا شلوغ و پر رفت و آمد! خیلی از ایرانی هایی که دبی زندگی میکنن برنامه هاشون رو هماهنگ میکنن که برن ایران و در مقابل خیلی ها برای مسافرت از ایران میان به سمت دبی برای کنسرتها و تفریح! تو حال و هوای خودم بودم که صدای آهنگ مورد علاقه ملیسا توی اتاقم پیچید! با تعجب به دورو برم نگاهی انداختم و با تعجب بیشتر دیدم موبایلم داره زنگ میزنه و عکس ملیسا روی صفحه افتاده!! آروم گفتم این کی موبایل منو دست کاری کرد خودم نفهمیدم؟! سرم رو تکون دادم و تلفن رو جواب دادم.
سلام
– سلام آقای بد اخلاق، چطوری؟
بد نیستم. تو چطوری؟
– منم بد نیستم.
آره کاملا مشخصه! یه سوال فنی بپرسم؟
– جانم؟
میشه بگی کی موبایل منو دست کاری کردی که خودم نفهمیدم؟
– (با خنده) دفعه قبل که همدیگه رو دیده بودیم یه لحظه رفتی با یکی صحبت کنی منم حوصلم سر رفت و رفتم سراغ موبایلت!
آهان مرسی!
– مگه بده؟ اینجوری وقتی زنگ میزنم راحت تر میفهمی کیه.
بله خیلی متشکر!
– چه خبر؟ خوش میگذره؟
هیچی! خوش یا بد هردوش میگذره کاریش نمیشه کرد. میگم تو اینوقت شب خواب نداری؟
– نه خوابم نمیبرد گفتم یه زنگی بهت بزنم خبرتو بگیرم.
آهان، احساس نمیکردی یه وقت ممکنه من خواب باشم؟
– نه، دیگه بعد از پنج سال دوستی خوب میشناسمت. امشب از اون شبایی بود که تا دیروقت بیدار میمونی.
واقعا که…!
– (با خنده) گیر نده حوصله این یکی رو ندارم. راستی میگم برنامت واسه عید چیه؟ میری ایران؟
چطور؟ واسه تو فرقی داره؟
– واه بد اخلاق! یه سوال نمیشه ازت پرسید.
نه نمیرم. تو چی؟
– چطور؟ واسه تو فرقی داره؟
آفرین 20 امتیاز، حالا بریم سراغ جدول!
– (با خنده) واقعا که دیوونه ای! فقط خواستم ادای خودتو در بیارم ببینی چقدر بد اخلاقی. اتفاقا مامانم اینا میخوان برن ولی من نمیرم.
ای دختر بد، خانوادت میرن مسافرت خارجه تو نمیری؟! میخوایی تنها باشی چیکار کنی؟ چه حالی میکنن دوست پسرات!
– ساکت باش من مثل تو نیستم. اولا که خودت میدونی دوست پسری در کار نیست! دوما اگه اینکاره بودم همین الانم میتونستم اینکارو بکنم چه فرقی داره خانوادم باشن یا نباشن! عادتهای خودتو به من نسبت نده.
میدونی چیه؟ اگه یه روز خر شدم خواستم زن بگیرم اول میام خواستگاری تو!
– لازم نکرده همون دفعه که مثلا دوست شدیم واسه هفت پشتم بسه.
نه تو رو خدا بزار بیام خواستگاریت؟
– حرفشم نزن ولی حالا که اصرار میکنی میتونی بیایی ولی جواب رد شنیدی به خودت مربوطه.
جدی؟ اسم من بد در رفته. تو که پر رو تر از منی پر رو.
– (با خنده) حالا تو بیا یه کاریش میکنیم. اصلا شاید منم خر شدم جواب مثبت دادم!
تو چقدر با نمکی؟ دارم برات.
– تسلیم بابا لوس بازی در نیار. اه! اسم تو بد در نرفته، اسم سگ بد رفته چون تو از اون بدتری.
شوخی کردم. میگم من واقعا خوابم میاد!
– باشه برو بخواب ولی یه چیز یادت نره.
هوم؟
– باید جای منم کنارت خالی کنی!
جانم؟ آنتن نداد؟
– جدی؟ پس دوباره میگم. عرض کردم باید جای منم کنارت خالی کنی.
وای که تو نمودی منو! آخه این چرت و پرتها چیه نصف شبی بهم میبافی؟
– بی تربیت چرت پرت نبود، خیلی هم جدی گفتم.
نخیر نمیشه.
– چرا؟
محض ارا! چون که دوست دخترم ناراحت میشه.
– کی؟ دوست دخترت کیه؟
دوست دخترم دیگه. مگه قراره بشناسیش؟!
– نصف شبی زده به سرت.
نه بابا جدی میگم؟ دوست دختر دارم!
– احساس نمیکنی این دروغها قدیمی شده؟ هیچکس تو دنیا تورو نشناسه من بهتر از خودت میشناسمت.
میل خودت. حالا باور نکن!
– اولشم باور نکردم. وای منم خوابم گرفته.
باشه برو بخواب.
– کاری نداری؟
نه، خوب بخوابی.
– تو هم همینطور، در ضمن یادت نره جای منم خالی کنی.
حرف تو سرت نمیره! شب بخیر.
– (با خنده) شب خوش.
تلفن رو قطع کردم و انقدر که خسته بودم خودمم نفهمیدم کی خوابم برد!
ظهر توی آشپز خونه نشسته بودم ناهار میخوردم و پیش خودم فکر میکردم. دلم واسه ایران خیلی تنگ شده بود ولی زیاد میلی به رفتن نداشتم. از طرفی یکم شرایط روحیم نا مساعد بود و نیاز به استراحت عمیق داشتم. واقعا مونده بودم چیکار کنم! دلم میخواست برم یه گوشه و دور از همه حاشیه های زندگی توی تنهایی خودم غرق بشم. واقعا گیج میزدم و نمیدونستم چیکار کنم! همینطور که با خودم فکر میکردم آهنگ مورد علاقه ملیسا پیچید توی گوشم و تلفن رو جواب دادم.
جانم؟
– سلام. خوبی؟
علیک سلام. اوهوم تو خوبی؟
– منم خوبم. میگم ارا یه چیزی میخواستم بهت بگم.
آخی دلم سوخت! یه جور صحبت میکنه انگار تاحالا چیزی نگفته یا مثلا تاحالا اجازه میگرفت!
– آخه پشت تلفن نمیتونم بهت بگم.
ای بابا باز لوس شد! خب بگو دیگه؟
– از دیشب که با هم حرف زدیم یه جوری شدم. خیلی ناراحتم.
باز واسه چی؟ من که چیزی نگفتم، بقول خودت بد اخلاقی هم نکردم. از چی ناراحتی؟
– ارا تو راست گفتی که دوست دختر داری؟
آره. چطور مگه؟
– (با بغض) واقعا که کوچیکترین بویی از احساس نبردی. خیلی راحت میگی چطور مگه؟ ارا باورم نمیشه. تو که گفته بودی با کسی دوست نمیشی؟
آره گفته بودم. نمیدونم چرا یهو زد به سرم با یکی دوست شدم.
– میشه بگی کیه؟
چه فرقی واسه تو داره؟ در ضمن نمیشناسیش.
– (با گریه) کی این اتفاق افتاد؟ چرا تاحالا بهم نگفته بودی؟
چند هفته ای میشه. واسه اینکه توی این چند هفته فقط یک بار با هم صحبت کرده بودیم که اونم حرفش پیش نیومد. بعدم انتظار داری یه شیپور بگیرم دستم همه جا داد بزنم با فلانی دوست شدم؟ یا بیام دوست دخترمو به رخ بکشم؟!
– من غریبه ام؟ خودت میدونی بین ما چقدر اتفاقات مختلف بوده. واقعا نباید به من میگفتی؟
دلم نمیخواست ناراحت بشی بعدم حالا که گفتم چه اتفاقی افتاد؟ جز اینکه ناراحت بشی چیزی پیش نیومد.
– کاش میفهمیدی چطوری منو خورد میکنی.
همون موقع تلفن رو قطع کرد! یکمی به دوروبرم نگاه کردم بعد محکم کوبیدم روی میز گفتم حالم از این همه دروغ بهم میخوره! از اول تا آخرش همش دروغ بود چون اصلا دوست دختری در کار نبود. خودم دلیل این کار مسخره ام رو نمیدونستم چیه ولی یه جوری احساس میکردم با این کارا میتونم فکر ملیسا رو از خودم منحرف کنم ولی ظاهرا هر بار تلاش میکردم کمتر نتیجه میگرفتم و اوضاغ خراب تر میشد! سرم رو گرفتم بین دستام و بلند گفتم اصلا به من چه؟ اگه دلش میخواد به باد تکیه کنه بزار بکنه، اگه دلش میخواد آیندش رو خراب کنه بزار بکنه چون خودمم خسته شدم از این همه بازی. واقعا که بازیه مسخره ای شده بود! هی من ازش فاصله میگرفتم و اون بدتر بهم نزدیک میشد. شنیده بودم عاشقی بد دردیه، شنیده بودم عاشقی هیچ عقلی واسه آدم نمیزاره و خیلی چیزای دیگه شنیده بودم ولی به جرات میگم اینجوریش رو دیگه ندیده بودم!
چند روزی گذشت و بعد از کلی کلنجار با خودم بالاخره تصمیم گرفتم برای تعطیلات عید برم ایران و یه حال و هوایی عوض کنم! توی اون چند روز کارای مسافرتم رو انجام دادم و برای فرداش پرواز داشتم سمت ایران. یه روز قبل از پرواز بود، مثل همیشه هیچ کیف و بسته ای نداشتم جز یه کیف لپ تاپ که بچم توش بود!!! (همون لپ تاپ) ولی یه سری کارای شخصی داشتم که قبل از مسافرت باید انجام میدادم. نزدیکهای ظهر بود که موبایلم زنگ خورد و با تعجب دیدم ملیسا تماس گرفته.
سلام
– (بی حال) سلام.
حالت خوبه؟ چیزی شده؟ چرا اینطوری شدی؟
– نه چیزی نشده. فقط…
فقط چی؟
– (با گریه) فقط از اون روزی که تلفن رو قطع کردم دارم گریه میکنم.
ای بابا دیوونه شدی؟ چیزی نشده الکی شلوغش کردی! یکم خجالت بکش. دیوونه مثل بچه ها داره آب غوره میگیره!
– هیچی نگو ارا. زنگ زدم بگم میخوام امروز ببینمت.
چیزی هست همینجا بگو؟
– نه گفتم میخوام ببینمت. تو رو خدا اذیتم نکن بزار ببینمت کارت دارم.
باشه، ظهر همون ساعت همیشگی میرم باشگاه. بیا اونجا بعد از تمرین میبینمت. فقط یه چیزی یادت نره؟
– بگو؟
اگه با این حال بیایی من میدونم با تو! برو دست صورتت رو بشور یکم استراحت کن نزدیک غروب سرحال بیا.
باشه. فعلا خداحافظ
خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم رفتم پشت شیشه های قدی اتاقم به بیرون خیره شدم و به خودم گفتم مثل همیشه میخواد یه مشت حرفای تکراری بزنه و منم حرفای تکراری تر تحویلش بدم! امیدوارم خودش بفهمه راه درستی انتخاب نکرده.
******
نزدیک غروب از باشگاه اومدم بیرون دیدم ملیسا ماشینش رو کنار ماشینم پارک کرده و منتظره منه. در ماشینم رو باز کردم کیفم رو گذاشتم داخل و برگشتم برم سمتش که دیدم خودش پشت سرم واساده و با بغض بهم خیره شده!
با تعجب گفتم ملیسا خودتی؟ این چه قیافه ای واسه خودت درست کردی؟
ملیسا – ببخشید، خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم که حد اقل وقتی میام پیشت آروم باشم ولی نشد.
سرم رو تکون دادم گفتم واقعا که دیوونه ای! من یادم نمیاد تاحالا بدون آرایش از خونه اومده باشی بیرون، حالا آرایش که هیچ با 2 تا چشم قرمز مثل خون واسادی جلوم!
ملیسا دستم رو گرفت گفت حتما ارزشش رو داشته که اینکارو کردم.
چنگی زدم توی مو هام گفتم از اینکه هزاران بار یه مشت حرفای مسخره و تکراری رو بهم تحویل دادیم خسته نشدی؟
ملیسا سرش رو تکون داد گفت نه، بیشتر از همه دنیا واسم ارزش داری. سعی کن اینو بفهمی.
با سر تایید کردم گفتم خب بگذریم. چیزی میخواستی بهم بگی؟
ملیسا یکمی بهم خیره شد بعد یهو زد زیر گریه گفت اومدم ازش خواهش کنم اولا ازم انتظار نداشته باش باهات قطع رابطه کنم دوما هروقت باهاش تموم کردی حتما بهم بگو.
مکثی کردم بعد گفتم ببین تو داری اشتباه میکنی. بهتره منو تو رابطه مون رو قطع کنیم کاری که باید مدتها پیش میکردیم. در ضمن شاید دوست دختر من دوست نداشته باشه من با تو رابطه داشته باشم؟
با شنیدن این حرف یهو هق هق گریه هاش دو برار شد و احساس کردم الانه که بیافته از حال بره! تو دلم گفتم ای لعنت به تو پسر ببین با دختر مردم چه کار میکنی؟ احمق این اگه یه بلایی سر خودش بیاره جواب وجدانتو چی میدی؟ چه حرف مسخره ای تو اگه وجدان داشتی که الان اینجا نبودی! به خدا کلی پسر آس و دهن پر کن میشناسم که خودشونو کشتن با این دختر دوست بشن اون حتی محل سگ به هیچ کس نذاشت، هنوزم یه ملت دنبالشن و اون محل نمیذاره اونوقت تو اینجوری داری خوردش میکنی!… همینطور که با خودم صحبت میکردم احساس کردم حالش خیلی بدتر شده واسه همین سریع با نگرانی کشیدمش توی بغلم و به کلنجار با خودم ادامه دادم!
نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی وقتی به خودم اومدم دیدم ملیسا بیحال سرش روی شونمه و دیگه ازش صدایی در نمیاد.
یه نفس عمیق کشیدم گفتم تموم شد؟
چند لحظه بعد ملیسا خیلی آروم گفت اگه جونشو داشتم بازم ادامه میدادم.
بلند گفتم اینکارا یعنی چی؟ تو دیوونه ای میفهمی؟ تو عاشق نیستی فقط احمقی.
ملیسا – هرطوری دوست داری فکر کن. مهم اینه که همیشه بهت ثابت کردم عاشقت هستم و میمونم.
مکثی کردم بعد گفتم آره راست میگی. تو بودی که همیشه برنده شدی و منو شرمنده کردی. ولی باور کن اگه هرچیزی هست فقط بخاطر خودته.
ملیسا – بس کن ارا از حرفای تکراری خسته شدم. فقط خواهش من یادت نره.
من – میدونم خیلی ناراحت میشی ولی بزار یه چیزو بهت بگم.
ملیسا – نه ارا هیچی نگو چون بیشتر از این طاقت ندارم. ازت خواهش میکنم.
من – ببین… ببین منو ببخش چون همش دروغ بود.
ملیسا با تعجب گفت چی دروغ بود؟
من – جریان دوست دختر و بقیه حرفا!
ملیسا با خوشحالی گفت ارا جدی میگی؟ باورم نمیشه!
چنگی زدم توی موهام گفتم آره و بازم ببخشید. فکر نمیکردم انقدر برات ناراحت کننده باشه. باور کن اگه چیزی میگم بخاطر خودته. تو داری اشتباه میکنی چون من آینده تو نیستم.
ملیسا – اصلا کشش بحث های قدیمی رو ندارم. میخوام برم خونه. با اینکه کارت خیلی زشت بود ولی چون قشنگی آخرش بهتر از زشتیش بود ندیده میگیرم.
من – هرچی بگی حق داری! یادت باشه همیشه برای من یه دوست عزیز و بودی و هستی. البته خیلی بیشتر از یه دوست معمولی. امیدوارم هرجا هستی خوشبخت بشی.
ملیسا – من دیگه میرم. توی این چند روز اندازه تموم عمرم گریه کردم.
من – برو مواظب خودش باش. انقدر هم زندگی رو سخت نگیر که سخت تر میشه.
ملیسا – تو هم همینطور. ببخشید اگه ناراحتت کردم. بای.
من – بای.
اون رفت سمت ماشینش منم در ماشین رو باز کردم بشینم داخل که یهو یادم از پرواز فردا اومد. با عجله برگشتم سمتش گفتم راستی؟
ملیسا هم در ماشینش رو باز کرده بود و برگشت سمتم گفت جانم؟
لبخندی زدم گفتم فردا صبح پروز دارم سمت ایران. اگه چیزی لازم داشتی یا کاری باهام داشتی به همون شماره موبایل ایرانیم تماس بگیر حتما برات انجام میدم.
ملیسا – تو که گفتی نمیرم؟
من – نمیدونم یهو زد به سرم!
ملیسا – باشه، امیدوارم خوش بگذره.
من – مرسی تو هم همینطور.
از ملیسا خداحافظی کردم و با سرعت حرکت کردم سمت خونه. چند تا کار عقب افتاده داشتم که باید قبل از رفتنم حتما انجام میدادم…

پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست – هم گریز غربتم زادگاه من کجاست؟

آخر زمستون بود و هوای ایران مثل همیشه سرد و یخی! توی راهرو های فرودگاه قدم برمیداشتم ولی تمام حواسم به خاطره هام بود. انگار تموم خاطراتم زنده شده بودن و من جای راهروهای فرودگاه توی جاده های خاطراتم قدم برمیداشتم. حالا که اومده بودم ایران دلم میخواست برم یه گوشه دور از همه آدما توی تنهایی خودم غرق بشم و انقدر فکر کنم تا بتونم بعضی مسائل رو برای خودم تعریف کنم!
چند روزی از ورودم به ایران میگذشت و شرایط روحیم بهتر از قبل شده بود ولی بازم برام کم بود و اصلا تحمل هرج و مرج و شلوغی رو نداشتم. چند روز دیگه به عید مونده بود، انگار همه خوشحال و خندون بودن جز من! حالم از هرچی مراسم بود بهم میخورد! واسه من فقط یه چیز معنی میداد، اونم چیزی نبود جز تنهایی مطلق.
با صدای بلند انفجار از خواب پریدم و رفتم سمت پنجره اتاقم. یه نگاهی به بیرون انداختم دیدم از همه جا دود بلند میشه و انگار صدای انفجار توی تموم شهر داره پخش میشه. تازه یادم افتاد امروز چهارشنبه سوری بود! صدای هرج و مرج و شلوغی جوری همه جا رو پر کرده بود که یکی نمیدونست فکر میکرد جنگ شده! بابا این دیگه چه وضعشه؟! خواب که از سرم پریده بود، اول استریو اتاقم رو روشن کردم و مثل همیشه صدای یاورم همه جا رو پر کرد بعد رفتم سمت میزم بسته سیگارم رو برداشتم یه سیگار روشن کردم و دوباره اومدم پشت پنجره و به آسمون خیره شدم. یاور آهنگ «وطن» رو میخوند و منم همینطور که به آسمون خیره بودم از سیگارم کامهای عمیق میگرفتم. آخ که چقدر دلم گرفته بود، از خودم از دنیا از آدما و… یهو یاد حرف خودم افتادم که همیشه به خانم دکتر میگفتم ایراد از اینجاست (اشاره میکردم به سرم). اینجاست که خرابه و همه چیز هم خراب میکنه! از حرف خودم خندم گرفته بود ولی به جرات میگم به درستیش شکی نداشتم! سرم رو تکونی دادم و دوباره به آسمون خیره شدم. صدای انفجار، آژیر آتش نشانی، ماشین پلیس، آمبولانس به اضافه صدای مردم همه جا رو پر کرده بود! از کارای این مردم خندم میگرفت، دلشون خوشه دارن تفریح میکنن! نمیدنم، شایدم حق با اونا بود و داشتن یه رسم کهن که براشون ارث مونده بود رو اینجوری احیا میکردن! سیگارم رو خاموش کردم خودم رو انداختم روی تختم و وقتی همه توی اوج لذت بودن شاید من تنها کسی بودم که به هیچ کدوم از این حرفا توجهی نمیکردم و دلم گرفته تر از همیشه بود.
با صدای موبایلم چشام رو باز کردم و فهمیدم دوباره خوابم برده بود. یه نگاهی به بیرون انداختم، نصف شب بود ولی هنوز کم و بیش صدای انفجار به گوشم میخورد! نیشخندی زدم و با خواب آلودی رفتم سمت موبایلم…
الو؟
– سلام، خواب بودی؟
کار عجیبی کردم؟ فکر کنم اینوقت شب اصولا همه مردم میخوابن!
– آره راست میگی، ببخشید.
خواهش میکنم، راستی شما؟!!
– (با خنده) ارا برو بخواب که واقعا حق داری خوابت بیاد من فردا زنگ میزنم.
جان؟
– (با خنده) خیلی دیوونه ای! منم ملیسا.
(یهو خواب از سرم پرید!) ملیسا تویی؟ چیزی شده؟
– نه بابا! همینجوری زنگ زدم خبرتو بگیرم بعدم یه کاری باهات داشتم.
وای خدا! خب اگه میزاشتی صبح بشه اتفاقی میافتاد؟!
– نه نمیشد آخه من هرموقع چیزی بخوام باید همون موقع انجام بشه!
آره یادم نبود! خب بگو؟
– اول بگو حالت چطوره؟ ایران خوش میگذره؟
حالم خوبه ایرانم که نگو! جات خالی نیستی ببینی چقدر خوش میگذره. باور کن الان ته کیف و حالم!
– جدی؟ پس از این به بعد با هم کیف میکنیم.
من تیکه انداختم تو چرا باورت میشه!
– ولی من جدی گفتم! فردا زنگ میزنم میام پیشت.
هوم؟ ببخشید نگرفتم؟
– عرض کردم فردا هماهنگ میکنیم میام پیشت. بازم بگم؟
کجا میایی؟ اینجا؟ هرهر خندیدم! نصف شبی شوخیت گرفته و مخ منو کار گرفتی؟
– هیچ کدوم. من با مامانم اینا اومدم ایران.
چیکار کردی؟ تو که گفتی نمیایی؟
– خب تو هم گفتی نمیرم ولی یهو گذاشتی رفتی حالا منم همینکارو کردم! مشکلی داری؟
دیوونه! تو دیوونه شدی! ای خدا یکی بیاد منو از دست این نجات بده!
– مثل همیشه بی تربیت و بی ادبی! منظورت از این حرفا همون خوش اومدی بود دیگه نه؟
نخیر نبود، اگه میخواستم اینو بگم خودم زبون داشتم. واسه چی پاشدی اومدی ایران؟ فکر کردی منم بقیه ام؟ من که خوب میدونم چی تو سرته!
– چرا اینجوری صحبت میکنی؟ اومدن من هیچ ربطی به تو نداشت، واسه اومدن دلایل خیلی مهم تر از تو هم بود. انقدر خودتو تحویل نگیر.
پس یعنی ما اینجا همدیگه رو نمیبینم دیگه؟ امیدوارم همینطور باشه!
– بی ادب، احساس نمیکنی داره بهم بر میخوره؟
نخیر من هیچ احساسی نمیکنم بعدم هر چی هست تقصیر خودته.
– منو باش که با خوشحالی و کلی ذوق بهت زنگ زدم حالا ببین آقا چه رفتاری میکنه باهام.
(چند لحظه سکوت)
ببین ملیسا من معذرت میخوام از اینکه باهات اینجوری برخورد کردم ولی…
– مهم نیست دیگه به همه چیز عادت کردم.
بازم ببخشید.
– بیخیال تقصیر خودمه چون واقعا عاشقتم. اگه اینجوری عاشقت نبودم حتی یک بار هم اسمتو به زبون نمیاوردم. برو بخواب ببخشید که بیدارت کردم.
شب بخیر.
– خوب بخوابی. دوست دارم.
موبایلم رو پرت کردم روی میز و خودمو انداختم روی تخت. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو فکر! عذاب وجدان داشت خفم میکرد ولی چکار میتونستم بکنم؟ دفعه اول دومونم نبود. این قضیه زیادی داشت کش پیدا میکرد و باید یه جایی کات میشد ولی کجا؟ هرچی سعی میکردم انگار بدتر و پیچیده تر میشد!
صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم تموم تنم گرفته و درد میکنه، تازه یادم افتاد از وقتی اومدم ایران باشگاه نرفتم و تمرین نکردم! تا ظهر رو به بدبختی تحمل کردم و بعد از ناهار رفتم باشگاه.
تمرینم که تموم شد احساس کردم ریست شدم! بدنم به شدت عادت به تمرین سخت داشت و هر موقع کوتاهی میکردم از درد بدبخت میشدم! خیلی زود لباسام رو پوشیدم و از باشگاه اومدم بیرون. چه هوایی بود! هنوز سرما رو میشد احساس کرد و لذت برد. چند تا نفس عمیق کشیدم و میخواستم برم که دیدم چند متر اونور تر یکی داره بوق میزنه. با عجله برگشتم سمتش و از تعجب دهنم وا موند! چند لحظه ای بهش خیره شدم بعد آروم رفتم سمتش. چند لحظه بعد ملیسا شیشه رو داد پایین گفت خسته نباشی!
با تعجب گفتم اینجا چیکار میکنی؟
ملیسا – یه کاری باهات داشتم هرچی زنگ زدم به موبایلت جواب ندادی مجبور شدم زنگ بزنم خونتون و داداشت گفت رفته باشگاه. منم آدرسشو گرفتم و اومدم.
من – اگه چند ساعتی کارت رو نمیگفتی دنیا به آخر میرسید؟ حتما باید پا میشدی میومدی اینجا؟
ملیسا – تو که میدونی من هرچی بخوام باید همون موقع انجام بشه!
یه نگاهی به دورو برم انداختم خدارو شکر چون ظهر بود و هوا هم سرد خیابون خیلی خلوت بود بعد گفتم میتونی بفهمی اینجا ایرانه؟ یعنی چی با این ماشین تابلو پاشدی اومدی جلوی یه باشگاه معروف مردونه؟!
ملیسا سرش رو تکون داد گفت دلم میخواد به هیچ کسی هم ربطی نداره.
با خنده گفتم مطمئنی به کسی ربطی نداره؟ یادت باشه تو این کشور همه چیز به همه کس ربط داره! بهتره یکم بیشتر رعایت کنی، اینو واسه خودت میگم!
ملیسا – باشه آقا معلم. حالا میتونم باهات صحبت کنم؟
نشستم توی ماشین گفتم گوش میکنم؟
ملیسا چند لحظه ای مکث کرد بعد گفت ببین ارا اومدن من به ایران چند تا دلیل دیگه داشت ولی نمیخوام بگم به تو هم مربوط نمیشد! مامانم اینا میخواستن تا آخر عید بیان ایران مسافرت منم دیر یا زود باید میومدم پیششون. اولش گفتم حوصله رفتن ندارم باشه آخر عید میام که چند روزی باشم و بعد با مامانم اینا برگردم ولی بعدش وقتی دیدم تو هم اومدی نظرم عوض شد! حالام که اومدم میگی چیکارش کنم؟ الانم از همه اینا بگذریم حرف من یه چیز دیگست.
با اکراه بهش نگاهی کردم گفتم بله گوش میکنم.
ملیسا – حالا که هر دومون اینجاییم بیا خرابش نکنیم. این 2 هفته رو باهم باشیم بعدم که بر میگردیم دبی سر خونه زندگیمون. نظرت چیه؟
من – میشه واضح تر بگی؟
ملیسا – یعنی اینکه حالا که اتفاق افتاده دنبال مقصر نگردیم انقدر هم کشش ندیم. همه چیزو فراموش کن بیا این 2 هفته ای که اینجاییم رو با هم باشیم و لذت ببریم. من که میدونم تو حوصله شلوغی نداری و اینجا بمون نیستی، راستش منم زیاد حوصله رفت و آمد و شلوغی رو ندارم یعنی اگرم داشته باشم الان روحیه خوبی ندارم. اصلا با هم میریم مسافرت. خوبه؟
من – باز میخوایی همون داستان همیشگی رو سرمون بیاری؟
ملیسا – نه باور کن دیگه اونجوری نمیشه. بهت قول میدم.
من – بس کن چند بار دیگه همه این حرفا رو شنیدم!
ملیسا دستم رو گرفت گفت قول میدم مثل دفعه قبل نشه. اصلا مگه دیوونه ام؟ همون دفعه واسه همیشه بس بود. بعد از این همه مدت هنوز قرص اعصاب میخورم!
یکمی فکر کردم بعد گفتم باشه ولی جنبه داشته باش چون این 2 هفته تموم شدنیه ها؟
ملیسا – حواسم به همه چیز هست. ولی تو هم باید قول بدی این مدت بد نشی ها؟
با خنده گفتم باشه سعی میکنم!
ملیسا – خیلی پر رویی! راستی فردا شب سال تحویل کجایی؟
من – کجا میخوام باشم؟ توی خواب ناز!
ملیسا – واقعا که هیچ شباهتی به آدما نداری. بی احساس! ایرانی ها اون سر دنیا جمع میشن دور هم جشن سال نو میگیرن اونوقت آقا توی خود ایرانه…
حرفش رو قطع کردم گفتم اصلا حوصله این چیزا رو ندارم. عید میشه که عید میشه! یه سال تخمی میره یه سال تخمی تر میاد میگی چیکار کنم؟ تازه ناراحتی هم داره!
ملیسا دستش رو گذاشت روی دهنم و بلند گفت بی ادب. واسه امثال تو مهم نیست ولی واسه چند میلیون دیگه آدم خیلی مهمه.
دستش رو از روی دهنم برداشتم گفتم خفم کردی بابا! ای خدا چه گیری کردیم اختیار خودمونم نداریم.
ملیسا – فردا شب با هم باشیم.
من – ساعت 4 صبح خوابم میاد میخوام بخوابم تو هم بهتره با خونوادت باشی.
ملیسا – میدونم. حالا بهت میگم چیکار کنیم.
من – باشه. من دیگه برم.
ملیسا – مواظب خودت باش.
من – خداحافظ.
از ماشین ملیسا پیاده شدم و رفتم سمت ماشینم که زودتر برم خونه. خودمم نمیدونم چی شد حرفش رو قبول کردم و فقط امیدوار بودم دیگه تجربیات قبل تکرار نشه!
******
شب عید بود و مثل همیشه همه جا شلوغ و پر رفت و آمد! طبق هماهنگی که با ملیسا کرده بودیم یعنی اون کرده بود ( !! ) قرار شد چند ساعت قبل از سال تحویل با هم باشیم و بعد بره پیش خونوادش. آخر شب راس همون ساعتی که منتظرش بودم اومد خونه ما و راهنماییش کردم سمت اتاقم.
ملیسا نشست روی تختم گفت اتاق قشنگی داری ولی خیلی بقول خودت چقدر مخوفه!
یه چشمک زدم گفتم اختیار دارین!
یه سیگار روشن کردم رفتم پشت پنجره و مثل همیشه به بیرون خیره شدم. ملیسا هم چند دقیقه ای با دقت اتاقم رو برنداز کرد بعد اومد پشتم واساد و خودش رو از پشت انداخت روم!
ملیسا – چقدر بیحالی؟ انگار نه انگار سال نو رسیده! به جای اینکه ادای این آدمای قاطی رو در بیاری سعی کن تو هم خوشحال باشی و به سال جدید و شروعی دوباره فکر کنی.
من – آهان! مرسی خانم معلم.
ملیسا – بیخیال. حرف زدن با تو هیچ فاییده ای نداره! راستی به نظرت مسافرت کجا بریم؟
من – نمیدونم!
ملیسا – فردا که روز اول عیده و باید خونه باشم میافته روز دوم به بعد. دوست داری بریم شمال؟
من – نمیدونم!
ملیسا همینطوری که از پشت خودشو انداخته بود روم یکم خودش رو به جلو فشار داد گفت تو چی میدونی؟ بی حوصله!
من – نمیدونم!
ملیسا فشار رو بیشتر کرد گفت ارا میزنمت ها؟
با خنده گفتم قربون دستت!
ملیسا با تمام زورش هولم میداد جلو (بین خودش و پنجره بودم) و من هرهر میخندیدم! آخرش که دید به نتیجه نمیرسه محکم زد روی شونم گفت واقعا که! این همه زور زدم هیچ احساسی بهت دست نداد؟ گردن کلفت!
من – نه نداد! ای بابا یه سیگارم نمیتونیم بکشیم!
ملیسا دوباره خودش رو از پشت انداخت روم بعد سیگارم رو از دستم کشید، خودش شروع کرد به کام گرفتن و گفت بسه نوبت منه. بد اخلاق!
با تعجب گفتم سیگار میکشی؟ یادمه همیشه بهم غر میزدی بدم میاد از این کارت!
ملیسا یه کام عمیق از سیگار گرفت گفت از وقتی با تو کات کردم گاهی وقتها که عصبی میشم سیگار میکشم! ببین چه بلایی سرم آوردی؟
من – خیلی خوبه، تازه داری میشی مثل من!
ملیسا – به خودت تیکه بنداز.
تقریبا نیم ساعتی به همون حالت بودیم و با هم صحبت میکردیم. ملیسا همش سعی داشت حرف رو یجوری ببره به گذشته و حرفای قدیمی رو پیش بکشه منم با زرنگی مسیر رو عوض میکردم تا اینکه احساس کردم واقعا خسته شدم و اصلا حوصله پیچوندنش هم ندارم.
من – نمیخوایی از روی من پاشی؟
ملیسا – آهان ببخشید یادم نبود! میگم چقدر راحت واسادم!
از روی من پاشد و منم پنجره رو بستم و برگشتم سمتش گفتم نمیخوایی بری خونه؟ دیر وقت شده چند ساعت دیگه هم سال تحویله.
ملیسا دستش رو انداخت دور گردنم گفت میرم ولی خیلی بدی، کاش میتونستم پیشت بمونم.
من – دلت خوشه ها؟ بودی هم اتفاقی نمیافتاد چون میخوام بخوابم تو هم باید تنهایی جشن سال نو میگرفتی. البته اگه دوست داشتی میتونستی بری پیش مامانم اینا با اونا باشی ولی روی من نباید هیچ حسابی باز میکردی!
ملیسا – لازم نیست به زبون بیاری. هیچ کس مثل من تو رو نمیشناسه!
لبخندی زدم گفتم خب دیگه ما اینیم!
ملیسا یکمی سکوت کرد بعد لباش رو آورد جلو و با ترید توی صورتم خیره موند.
سرم رو یکمی کشیدم عقب گفتم بهتره بری.
ملیسا – مگه قرار نشد این 2 هفته رو با هم باشیم؟
من – بله قرار شد ولی نه اینکه…
ملیسا – پس دیگه هیچی نگو.
یکمی سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. ملیسا لباش رو آورد جلو و محکم رو لبام فشار داد. منم که دیگه کوتاه اومده بودم یکمی همراهیش کردم بعد دستم رو گذاشتم روی نقطه ضعفش (کمرش) و محکم فشارش دادم اونم یهو خودشو انداخت توی بغلم و با دندوناش سر شونم رو فشار میداد! یکم بعد خودمو کشیدم عقب گفتم نمیخوایی بری؟
ملیسا – میخوام ولی نمیتونم!
من – داری شلوغش میکنی ها؟
ملیسا دستش رو کشید توی موهام گفت میدونی چند وقت بود بغلم نکرده بودی؟ وقتی تو بغلتم بهترین لحظه های زندگیمو میگذرونم. انقدر منو اذیت نکن ارا.
من – بهتره بری.
ملیسا – ارا خواهش میکنم؟
من – مگه قول نداده بودی شلوغش نکنی؟
ملیسا سرش رو انداخت پایین گفت ببخشید.
سرش رو بوس کردم گفتم مواظب خودت باش.
ملیسا سریع لباساش رو تنش کرد کیفش رو برداشت و از اونجا رفت. منم رفتم پشت پنجره یه سیگار روشن کردم و آشفته تر از همیشه به بیرون خیره شدم. فقط چند ساعت دیگه به سال نو مونده بود همه خوشحال و خندون بودن و انتظار یه سال جدید رو میکشیدن ولی من خسته تر از همیشه دراز کشیدم روی تخت که بخوابم

با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم و بعد از کلی گشتن با چشم بسته بالاخره زیرم یه چیزی پیدا کردم که فهمیدم همون موبایلمه و با صدای خواب آلود و گرفته جواب دادم…
سلام.
– سال نو مبارک خوش خواب! همه رفتن عید دیدنی و خونه بزرگای فامیلشونن اونوقت تو خوابیدی تنبل؟
ولم کن بابا.
– مگه چسبیدمت؟! نمیخوایی بری عید دیدنی؟
نه نمیرم علاقه ای هم ندارم!
– باشه پس من میام.
کجا؟
– عید دیدنی خونه شما.
سر صبحی زده به سرت؟ من الان خوابم میاد تو برو خونه فک و فامیلاتون بعدا بیا.
– بداخلاق!
خودتی!
– فعلا کاری نداری با من؟
نه، خواستی بیایی قبلش یه زنگی بزن.
– باشه. خداحافظ
تلفن رو قطع کردم یعنی خودش قطع شد و دوباره افتادم سر جام! چند ساعت بعد ملیسا دوباره زنگ زد و قرار شد بیاد خونه ما برای عید دیدنی! تقریبا 1 ساعت بعد ملیسا اومد و با هم رفتیم توی اتاقم. استریو اتاقم رو روشن کردم و مثل همیشه صدای یاورم همه جا رو پر کرد. ملیسا هم لباساش (مانتو و شال) رو در آورد بعد اومد سمتم دستمو کشید و با هم نشستیم روی تختم.
لبخندی زدم گفتم سال نو مبارک!
ملیسا – چه عجب زبون باز کردی! سال نو تو هم مبارک. امیدوارم 100 تا دیگه از این روزا ببینی!
من – چرا نفرین میکنی؟! خدا نکنه!
ملیسا با خنده گفت راست میگی ها؟! اینجوری خیال منم راحت میشه.
من – اینارو ولش کن! میگم من دارم اینجا قاطی میکنم، فردا برنامت رو ردیف کن بزنیم بریم.
ملیسا – کجا بریم؟ البته هر جا باشه با ماشین من میریم.
یه نفس عمیق کشیدم گفتم جایی که نه آسمونش نه صدای مردومونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلهای گل فروشش مثل اینجا آهنی نیست!
ملیسا – یهو بگو بمیریم دیگه چون هرجای دنیا بری همینه!
من – اصلا بریم ماه؟
ملیسا – نه بابا دوره خسته میشیم. یه جا نزدیک تر بگو.
من – پیشنهادمو گفتم قبول نکردی به من مربوط نیست! خودت بگو؟
ملیسا – شمال خوبه؟
من – چه جالب از ماه رسیدیم به شمال! فکر نمیکنی خیلی نزدیکش کردی؟
ملیسا با خنده گفت ماه چیه؟ همین شمال از سرت هم زیاده!
من – باشه پس صبر کن غروب برم یه سوزوکی 1000 پیدا کنم!
ملیسا با تعجب گفت واسه چی؟
من – مگه نمیخوایی ادای همسفر رو در بیاری؟
ملیسا – چه ربطی داره؟! مگه هر دختر پسری با هم میرن شمال ادای همسفر رو در میارن؟!
من – نمیدونم؟ یه لحظه احساس کردم ربط داره!
ملیسا – راست میگی شایدم داشته باشه!
من – نه نداره! آخه داستان ما یه فرق اساسی با همسفر داره!
ملیسا – مثلا؟
من – اونا آخرش بهم رسیدن ولی ما نمیرسیم و هرکس باید بره پی زندگی خودش!
ملیسا – تحت هر شرایطی باید تیکه هاتو بندازی نه؟!
من – خودت پرسیدی منم جواب دادم! حالا اینارو ولش، بزار برم یه سوزوکی 1000 پیدا کنم فردا بریم همسفر 2!
ملیسا – از توی دیوونه هیچی بعید نیست!
من – آره راست میگی.
ملیسا – کی حرکت کنیم؟
من – هر موقع دوست داری.
ملیسا – میگم بعد از ظهر حرکت کنیم که سر شب اونجا باشیم.
من – واسه من فرقی نداره.
ملیسا – باشه پس من الان برم تا شب به همه جا سر بزنم که فردا بهونه دست مامانم اینا ندم!
من – باشه.
اون پاشد رفت سمت لباساش که تنش کنه منم همونجا لم دادم روی تختم و بهش خیره شدم!
ملیسا همینطور که لباساش رو تن میکرد گفت بقول خودت یه سوال فنی بپرسم؟
من – هوم؟
ملیسا – تو فقط به مامانت معنی دار نگاه نمیکنی نه؟
من – زیاد مطمئن نباش شرایط برای همه مساویه!
ملیسا با خنده گفت حدس میزدم همینم بگی!
چند لحظه بعد ملیسا لباساش رو مرتب کرد کیفش رو برداشت و اومد جلوم واساد.
من – هوم؟
ملیسا – نامرد بهم عیدی نمیدی؟
من – ببخشید من یکم مشکل شنوایی پیدا کردم جدیدن.
ملیسا با اکراه گفت هیچی میخواستم بهت عیدی بدم. ولی حیف که نمیشنوی.
من – صبر کن یه چیزایی داره به گوشم میرسه. حالا چی میدی؟
ملیسا بیلاخ بهم نشون داد گفت این!
من – پس صبر کن منم عیدی تو رو بیارم!
سریع از جام پاشدم رفتم سمت کشوی میزم و چند لحظه بعد یه باکس کاندوم انداختم سمتش گفتم اینم سگ خور!
ملیسا باکس کاندم رو گذاشت توی کیفش با خنده گفت دستت درد نکنه. اتفاقا تازه میخواستم برم داروخونه بگیرم.
با تعجب گفتم هوی چیکاری میکنی؟ من یه شوخی کردم تو چقدر بی جنبه ای!
ملیسا – خیلی بی تربیتی! مگه عیدی ندادی بهم؟ حالا میخوایی پس بگیری؟
من – ای بابا تو یه باکس کاندوم میخوایی چیکار؟ حد اقل چند تاشو به من لازم دارم! اگه بدی یه عیدی خوب بهت میدما؟
ملیسا – این بهترین عیدی عمرم بود! در ضمن من لازم دارم تو خودت میخوایی چیکار پر رو؟
من – اصولا با کاندوم چیکار میکنن؟
ملیسا – حداقل جلوی من خجالت بکش به زبون نیار!
من – میگم بده!
ملیسا – نمیدم!
من – بده!
ملیسا – نمیدم!
نشستم روی تختم یه نفس عمیق کشیدم بعد گفتم نخواستیم بابا. برو بده به بابات این روزا وقتش زیاده بزار با مامانت بیشتر خلوت کنه!
ملیسا – چرا بابام؟ مگه خودم مردم؟!
من – خب از اول بگو! حالا به کی میخوایی بدی؟
ملیسا – به تو چه؟ مگه من از تو میپرسم کیو میکنی؟!
من – آهان! حالا بگو به کی میدی بعدش منم میگم؟
ملیسا – هرکی عرضه شو داشته باشه!
دراز کشیدم روی تختم چشامو بستم گفتم خدا رو شکر که ما بی عرضه ایم! خیالم راحت شد که من نیستم حالا به هرکی میخوایی برو بده!
ملیسا – یکم خودتو تحویل بگیر؟ کسی هم بهت نمیده! من دارم میرم. کاری نداری فعلا؟
من – نه! میگم حالا نمیشه لطف کنی یه دونه واسم بزاری؟
ملیسا – غلط کردی، جنس عیدی گرفته شده پس داده نمیشود.
من – فدای سرم! راستی ببخشید که داری میری تا پشت در خونه نمیام بدرقه آخه اصلا حسش نیست! خوش اومدی.
ملیسا – نه خواهش میکنم. تو راحت باش، اصلا همین الان بخواب بعد من میرم.
من – الهی قربونت برم که انقدر مهربونی! پس من چشامو میبندم فکر کنم تو هم هر موقع حسش اومد برو.
یه نفس عمیق کشیدم بعد چشام رو بستم که مثلا یکمی فکر کنم! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یهو دادم رفت هوا و از ضعف و درد بیحال شده بودم و نمیتونستم تکون بخورم! ملیسا با نامردی تموم یه لگد حواله کرده بود توی بیضه هام و منم دنیا دور سرم میچرخید!
ملیسا با خنده گفت آخیش حرصم خالی شد! به خدا از اون موقع اومده بودم از بس بهم تیکه انداختی عقده ای شده بودم! حالا بازم کاندم میخوایی بزارم برات؟ البته اگه معامله کردن داشته باشی!
همینطوری که از درد به خودم میپیچیدم آروم گفتم برو گمشو بعدم دعا کن یه روز زیر من نخوابی چون اون روز مرگ رو میارم جلوی چشات!
ملیسا همینطور که میرفت سمت در با خنده گفت فعلا برو پیش یه دکتر خوب بزار کمکت کنه معاملت شق شده بعدا واسه مردم خط و نشون بکش. روز خوش!
سریع از اتاق رفت بیرون و در رو پشت سرش بست منم که دنیا دور سرم میچرخید داد زدم امیدوارم بر نگردی!
یهو همون موقع در اتاقم واشد ملیسا گفت چیزی گفتی؟ بازم هوس کردی لگد بیاد نه؟
آروم گفتم نه غلط کردم.
ملیسا با خنده گفت اینجاست که میگن گول هیکلتو نخور! دلت خوشه قهرمان بدنسازی هستی؟! یادت باشه بگی به من یه لوح افتخار بدن چون یه قهرمان رو ناک اوت کردم!
من – برو گمشو، یکم دیگه اینجا بمونی با همین یه زره جونی که برام مونده رحم و تخمک هاتو با هم میکشم بیرون!
ملیسا – شوخی قشنگی بود! روز خوش عشق من!
صدای بسته شدن در اتاقم رو که شنیدم خیالم راحت شد بی اختیار چشام رو بستم و دیگه نفهمیدم چی شد!
******
ظهر فرداش جلوی در خونه واساده بودم و منتظر بودم ملیسا بیاد دنبالم که بریم مسافرت! طبق برنامه ریزی که خودش با خودش کرده بود قرار شد با ماشین ملیسا بریم شمال ویلای اونا! چند دقیقه بعد همینطور که با موبایلم ور میرفتم ملیسا با ایکس 3 (X3) مشکی جلوم واساد ولی یه ماکسیما سفید هم پشتش نگه داشت که توش 2 تا تیکه خفن نشسته بودن! با تعجب نگاهی به اونا انداختم بعد به ملیسا نگاه کردم اونم یه چشمک زد و اشاره کرد بشین! رفتم اونور در سمت راننده رو باز کردم گفتم این تیکه ها کین؟
ملیسا یه اخمی کرد گفت دختر عمه هام! هر کاری کردم نتونستم بپیچونمشون مجبور شدم راستشو بهشون بگم اونام گفتن ما هم میاییم!
من – آهان! ماشاالله چه جیگرایی هم هستن!
ملیسا – ساکت باش! اصلا بخاطر همین دوست نداشتم اونام بیان. تو که وضعیتت معلومه اونا هم هردوشون اپنن و پایه ثابت دیگه چی میخواد بشه خدا میدونه!
من – جدی میگی؟ چرا تا حالا آشنا نشده بودیم؟! اجازه بده من برم یه سلامی بکنم.
ملیسا – ارا مسخره بازی رو بزار کنار. اینا تورو نمیشناسن حرکتهای تو رو منظور دار میگیرن.
من – خب بگیرن! منم منظور دارم دیگه؟ نمیبینی چقدر جیگرن؟ دلت میاد من دل اینارو بشکنم و بهشون پا ندم؟
ملیسا – ارا جون ملیسا دست از مسخره بازی بر دار.
من – اصلا بهشون پا که نمیدم هیچ، کیرمم نمیدم بخورن! خوبه؟
ملیسا یهو محکم زد توی دهنم گفت بی ادب! برو سوار شو زودتر بریم یک ساعت وسط خیابون لاس میزنی!
یکمی روی دهنم دست کشیدم وقتی مطمئن شدم خونریزی نداره گفتم واسه چی میزنی؟ شوخی کردم بی جنبه.
ملیسا – غلط کردی شوخی کردی! یکم تربیتم خوب چیزیه.
با خنده گفتم اینجوریه؟ اصلا بهشون پا نمیدم که هیچ، کیرمم نمیدم بخورن که هیچ، تخمم حسابشون نمیکنم!
ملیسا با عصبانیت گفت سوار میشی یا نه؟
من – حالا چرا داد میزنی؟ فکر بچه هات نیستی ها؟ نمیگی شیرت خشک بشه؟! راستی خوب شد ایکس 3 رو آوردی، دلم لک زده بود واسه شاسی بلند! بیا پایین خودم میشینم پشت فرمون.
ملیسا – برو بشین حرف اضافه نزن! فکر میکنی واسه چی گفتم با ماشین من بریم؟ مگه از جونم سیر شدم توی این جاده های تخمی ایران بشینم کنار تو بی اعصاب؟!
من – وای بی ادب! چرا میگی جاده های تخمی؟ یکم تربیتم خوب چیزیه.
ملیسا با خنده گفت تقصیر توئه دیگه، هر موقع با تو رابطم نزدیک میشه همه بهم میگن چقدر صحبت کردنت عوض شده.
من – خیلی خب حالا ولش کن. پاشو برو اونور بشین!
ملیسا – ارا جون ملیسا کوتاه بیا؟ تو بی اعصابی میشینی دنده پرواز میزنی منم ظرفیت این کارای تورو ندارم.
من – برو اونور نگران نباش. اصلا کی میگه من تند میرم؟ من ریلکس ترین آدم دنیام قولم میدم که آروم برم.
ملیسا که دیگه راهی جز کنار رفتن نداشت از ماشین پیاده شد گفت توبه گرگ همیشه مرگه!
همینطور که پشت فرمون میشستم با خنده گفتم نترس نمیذارم به مرگ برسه قرص اعصاب همرام آوردم.
ملیسا رفت پیش دختر عمه هاش یه صحبتی باهاشون کرد بعد اومد سوار شد گفت حرکت کن بریم. یه چشمکی بهش زدم بعد با دست به دختر عمه هاش اشاره کردم برین جلو! اونا هم یکمی با تعجب بهم نگاه کردن بعد با سرعت حرکت کردن و رفتن سمت خروجی شهر. به جاده که رسیدیم ملیسا آهنگ Real Love از Massari رو گذاشت بعد صداش رو زیاد کرد گفت میخوام تا خود شمال همینو گوش کنم اگرم دست بزنی از ماشین پرتت میکنم پایین پیاده برگردی خونتون! با اکراه بهش نگاهی انداختم و چیزی نگفتم و دوباره نگاهم رو به جاده دوختم! آسمون ابری و گرفته بود. یه جوری که انگار هر لحظه ممکن بود بغضش بترکه و سیل اشکاش بارون بشه و بریزه پایین.
دو ساعتی میشد توی جاده بودیم و ملیسا هنوز همون آهنگ رو گوش میکرد و میرفت تو اعصاب من! یکم بعد گفتم سرم داره درد میگیره، بر دار داریوش بزار. ملیسا چیزی نگفت و به آهنگش گوش میکرد! دوباره گفتم بر دار داریوش بزار تیکتت تموم شد! ملیسا بازم محلی نذاشت و به گوش کردن ادامه داد! یهو شیشه رو دادم پایین بعد سی دی رو در آوردم و پرتش کردم بیرون!
ملیسا با ناباوری گفت چیکارش کردی؟
سرم رو تکون دادم گفتم پرت کردم بیرون! حالا داریوش بزار تا بقیه اش پرت نشده بیرون!
ملیسا یکمی بهم خیره شد، انگار هنوز باورش نمیشد من چقدر بی اعصابم و چیکار کردم! چند لحظه بعد سی دی داریوش رو گذاشت و بدون اینکه چیزی بگه به جلوش خیره شد. دلم براش سوخت، فکر کنم بیچاره خیلی ترسیده بود! یه نگاهی به جلوتر انداختم دیدم ماکسیمای دختر عمه های ملیسا غیبش زده و اثری ازش نیست! منم که منتظر همچین لحظه ای بودم یهو پام رو گذاشتم روی گاز و سرعت رو چند برابر کردم. ملیسا یه جیغ کوتاه زد گفت دیوونه تو قول دادی آروم بری! خیلی ریکلس بهش نگاهی کردم گفتم خب وقتی اونا اینجوری میتازن من که نمیتونم عقب بمونم نه؟ تقصیر دختر عمه های جیگرته! ملیسا با دلهوره به جلوش نگاه میکرد و منم سرعتم هر لحظه بیشتر میشد و از لای ماشینا با سرعت رد میشدم! با خنده گفتم بهتره تو هم مثل من ریلکس بشینی چون فقط خودتو اذیت میکنی! چند لحظه بعد ملیسا گفت اوناهاش اونجان، آروم تر برو رسیدیم بهشون. همینطور که میخندیدم گفتم این چه حرفیه؟ تازه نوبت اونا شده دنبال ما تا خود شمال بیان و به گرد پامونم نرسن! ملیسا یه نگاه معنی دار بهم کرد و دیگه چیزی نگفت! فقط با وحشت به جلوش خیره بود و اینکه چطوری داشتیم از لا به لای ماشینها با سرعت عبور میکردیم!
نزدیک چالوس که رسیدیم سرعتم رو کم کردم که دختر عمه های ملیسا هم برسن! بیچاره ها از لحظه ای که ازشون زدم جلو بالای 10 بار زنگ زدن تو رو خدا یواشتر و بیچاره تر ملیسا که هر دفعه سنگ رو یخ میشد چون من عین خیالمم نبود و فقط با سرعت میرفتم!

پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست – هم گریز غربتم زادگاه من کجاست

چند روزی میشد که ویلای ملیساشون بودیم. طبق حرفی که همون اول زدم (غلطی که کردم!) کارای خونه همه به عهده من بود! اون نامردام بدون اینکه یه تعارف بزنن واسه خودشون حال میکردن. رابطه ام با آیدا و آنیتا خیلی خوب شده بود و یه جوری برخورد میکردیم که انگار چند ساله همدیگه رو میشناسیم!
آخر شب دور هم روی تراس نشسته بودیم و مشروب میخوردیم. من که کلا مشروب بخور نیستم و خیلی کم میخورم ولی اون نامردا تا تونستن خوردن!
ملیسا دستشو انداخت دور گردنم گفت حالم بد شده.
من – حقته، کمتر میخوردی!
ملیسا – ارا اذیت نکن حالم خوب نیست.
من – فکر کنم داری میمیری!
ملیسا زد روی پام گفت نامرد حالم خوب بشه حالتو میگیرم.
من – حالا بزار از مرگ نجات پیدا کنی و حالت خوب بشه بعدا واسه من شاخ و شونه بکش!
یه نگاهی به آیدا و آنیتا کردم دیدم اونام حالشون بد از ملیسا نباشه بهتر نبود.
آیدا – همش تقصیر ارا بود، اگر انقدر چرت و پرت نمیگفت حواس ما رو پرت نمیکرد ما هم زیاده روی نمیکردیم.
من – تو رو خدا؟!
آنیتا – راست میگه، انقدر اراجیف بافتی و خندیدیم که نفهمیدیم چی شد.
من – به من چه؟ جنبه خوردن ندارین خب نخورین!
آنیتا – من گرمم شده!
من – منم خیلی گرمم شده!
آیدا – تو که لختی؟! فقط یه شلوارک پاته!
من – بازم گرممه!
ملیسا زد روی سینم گفت کمتر از اونکارا بکن!
آیدا – مگه چیکار میکنه؟
ملیسا – یه غلط بزرگ که خودش میدونه چیه، نمیخوام اینجا آبروشو ببرم.
آیدا – بگو دیگه؟
من که دیدم این مسته و الانه که آبرومو ببره سریع پریدم وسط حرفشون گفتم مکمل بدنسازی زیاد میخورم ماله اوناست.
ملیسا با کنایه گفت آره راست میگه!!!
آنیتا – ارا تو گرمته میخوایی چیکار کنی؟
من – فقط یک راه بیشتر ندارم. اینجور موقع ها یک راست میرم زیر دوش آب یخ!
آنیتا – میشه منم بیام؟!
من – نچ!
آنیتا – واسه چی؟
من – چونکه جام تنگ میشه! بعدم نا محرمی!
آنیتا – ارا اذیت نکن دیگه من حالم خیلی بده میترسم تنهایی برم یه بلایی سرم بیاد!
من – نترس آیدا باهات میاد.
آنیتا – یکی باید خود اونو جمع کنه!
ملیسا – چقدر بهش گیر میدی؟! خب دلش نمیخواد دیگه.
آنیتا – یه چیزم شد خونم گردن شماست!
چشام رو تنگ کردم گفتم چیه؟ تنت میخواره نه؟
آیدا – تنش نخواره که اینجوری گیر نمیده!
آنیتا – اصلانم اینجوری نیست، من الان نمیتوم رو پای خودم واسم.
ملیسا – واقعا که! شماها یکی از یکی دریده ترین!
من – خب تو هم باش! اصلا به نظر من توی این دنیا دریده نباشی ضرر میکنی و بعدا پشیمون میشی!
ملیسا – کی پشیمون میشم؟
من – اون دنیا!
ملیسا – مگه تو رفتی؟
من – آره یک بار رفتم پشیمون شدم که چرا از دنیا بیشتر استفاده نکردم و برگشتم!
آنیتا – من مردم از گرما اونوقت شماها چرت و پرت بگین!
آیدا – ای بابا تو هم خودتو لوس کردیا، پاشو برو زیر دوش آب سرد.
آنیتا – چرا نمیفهمی نمیتونم رو پام واسم؟! تو باهام میایی؟
آیدا – حرفشم نزن.
آنیتا به ملیسا نگاهی کرد گفت تو چی؟
ملیسا – اگه میتونستم درست بشینم که خودمو روی ارا نمینداختم.
آنیتا یه نگاه مظلوم بهم کرد گفت بیا دیگه؟ بعدا جبران میکنم.
یکمی نگاش کردم دیدم از گرما همه جاش قرمز شده و زیادم پرت و پلا نمیگه! بعد از جام پاشدم گفتم پاشو بریم.
آنیتا هم به زور از جاش پاشد و با خوشحالی گفت مرسی.
رفتم سمتش دستشو گرفتم و با هم رفتیم سمت حموم. جلوی در حموم که رسیدیم آنیتا گفت صبر کن لباسام رو در بیارم!
در رو باز کردم گفتم نمیخواد، با همون لباس بیا.
چند بار دیگه گفت بزار لباسام رو در بیارم سرما میخورم ولی من بدون توجه به حرفاش دستشو کشیدم داخل و بعدم بغلش کردم گذاشتم توی وان حموم! شیر آب سرد رو با فشار زیاد باز کردم روی سرش که یهو یه جیغ کشید گفت کمش کن. خودمم نمیدونم چرا انقدر اذیتش میکردم و از کارام خندم گرفته بود ولی خب سادیسم رو نمیشد کاریش کرد!
تقریبا 10 دقیقه ای لبه ی وان نشسته بودم و شیر آب سر روی سر آنیتا باز بود. نیم نگاهی بهش کردم گفتم تموم شد؟ خنک شدی؟!
آنیتا آروم گفت خیلی نامردی، مستی که از سرم پرید الانم احساس میکنم دارم یخ میزنم!
سریع شیر آب رو بستم و با خنده گفتم پاشو بریم که بهترین حموم زندگیت همین بود.
دستشو گرفتم و از وان کشیدمش بیرون. یه نگاهی به لباسای خیسش کردم و بی اختیار زدم زیر خنده. صحنه خیلی جالبی شده بود. یه تاپ سفید تنش بود با یه شلوار کوتاه قرمز، لباس زیرش هم یه ست قرمز بود. بیچاره از همه جاش آب میچکید!
آنیتا – چرا میخندی؟ خیلی نامردی داره لرزم میگیره.
من – خودت خواستی به من چه!
آنیتا با ناراحتی گفت من گفتم اینجوری کن؟!
راستش بهش حق دادم و خودم دلم براش سوخت! سریع رفتم یه حوله براش آوردم گفتم لباسات رو در بیار و اینو بگیر.
آنیتا تکیه داد به دیوار و همینطور که میلرزید گفت نمیخوام.
یکمی خندیدم بعد رفتم جلو دستم رو انداختم زیر تاپش گفتم دستاتو بیار بالا.
آنیتا – نمیخوام!
من – ای بابا حالا چرا قهر میکنی؟ بد کردم آوردمت حموم؟!
آنیتا – خیلی نامردی!
من – باشه ببخشید، بعدا حتما تو هم جبران کن. حالا دستاتو بیار بالا بزار زودتر عوضشون کنم الانه که تب و لرز بگیری.
آنیتا با اکراه بهم نگاه انداخت بعد دستاشو برد بالا گفت زود باش مردم از سرما.
سریع تاپ و شلوارشو از پاش در آوردم بعد حوله رو گرفتم سمتش گفتم بیا بگیر من میرم پشت در خودت لباس زیرتو در بیار.
آنیتا – از اون موقع تا حالا همه جام رو دید زدی حالا جلو من ناز میکنی؟!
همینطور که بند سوتینش رو باز میکردم با خنده گفتم حالا از کجا فهمیدی دارم دید میزنم؟!
آنیتا – ندیدم! فکر کنم انقدر زرنگ هستی که دست کسی آتو ندی. اگرم فهمیدم واسه اینه که خوب میدونم جنس مرد چیه!
شرت و سوتینش رو در آوردم بعد زیر چشمی یه نگاهی به بدنش انداختم و خودم حساب کار دستم اومد! بدنش از مانکن یکمی پر تر بود، پاهاش کشیده و خیلی خوش فرم، بالا تنه صاف یکدست و در عینه خوش فرم بودن همه جاش ظرافت خاصی داشت، باسنش گرد و خیلی خوش فرمی داشت به اضافه شکمش که کاملا عضلانی و ورزشی بود. سینه هاش هم گرد و کاملا متناسب با هیکلش بود.
حوله رو انداختم روی تنش گفتم ورزشکاری نه؟
همینطور که حوله رو تنش میکرد گفت آره.
سر خشک کن رو انداختم روی سرش گفتم بدن خیلی قشنگی داری. قدرشو بدون ورزش هم ترک نکن.
آنیتا – ظاهرا خیلی حرفه ای هستی! توی چند ثانیه دید زدن همه اینارو فهمیدی نه؟!
با خنده گفتم آره دیگه!
دستشو کشیدم و از حموم اومدیم بیرون. ملیسا خودشو انداخته بود روی مبل راحتی وسط نشیمن و همونجا خوابش برده بود، آیدا هم همونجا روی زمین خوابیده بود. آنیتا رفت موهاش رو خشک کنه منم رفتم 2 تا پتو آردم و انداختم روی ملیسا و آیدا که تا صبح لرز نزنن! بعدم رفتم سمت تراس.
خودمو انداخته بودم روی نرده ها و از سیگارم کام میگرفتم که یهو یه چیزی خورد پشتم. برگشتم دیدم آنیتا 2 تا صندلی هل داده سمت من و خودشم با همون حوله پشتم واساده! یه چشمکی زدم گفتم مرسی بعد یکی از صندلی ها رو گذاشتم لبه تراس و نشستم روش. آنیتا هم یه سیگار روشن کرد بعد اون یکی صندلی رو آورد کنارم و نشست روش.
آنیتا – تو و ملیسا دوست دختر دوست پسر بودین؟
من – یه مدت خیلی کمی آره!
آنیتا – اون که خیلی دوستت داره. چرا دیگه نیستین؟!
من – واسه اینکه عاشقه و هیچی نمیفهمه! فکر میکنه رابطه فقط اینه که یکی رو از ته دل دوست داشته باشی! منو و اون چند ساله همدیگه رو میشناسیم و اصلا دلم نمیخواد با سرنوشتش بازی کنه. خیلی چیزا هست که نمیتونه ببینه. مثلا اینکه موقعیت های خیلی از من بهتری داره یا اینکه اختلافات دردسر سازی داریم که به این راحتی ها حل نمیشه یا اینکه دنیای من و اون یه دنیا فاصله داره. در ضمن به جز همه مشکلاتی که هست از همه مهمتر اینه که من به درد اون نمیخورم.
آنیتا – مشکلات و چیزهایی که ملیسا نمیتونه ببینه درست. ولی چرا فکر میکنی به دردش نمیخوری؟
یه کام عمیق از سیگارم گرفتم گفتم واسه اینکه اولا گذشته اون با من یه دنیا فاصله داره. من تنها دوست پسرش بودم ولی اون نمیدونم چندمین دوست دخترم بود! بعدم اینکه کسی بدرد اون میخوره که مثل خودش باشه. همه چیزش معلوم باشه تکلیفش روشن باشه که بتونن با خیال راحت واسه همه چیز برنامه ریزی کنن از همه مهمتر کسی باشه که زیر بار همه تعهدات بره و بهشون پایبند باشه. که من درست نقطه مقابل این آدمی که گفتم هستم! یه دنیا باهاش (ملیسا) فرق دارم، هیچیم معلوم نیست خودمم تکلیفمو نمیدونم، برنامه های آیندم همش در حال تغییره و اصلا چیزیش مشخص نیست و از همه مهمتر آدمی نیستم که زیر بار تعهد برم. حد اقل توی این سن همچین کاری نمیکنم و هیچ علاقه ای هم ندارم که بکنم. خیلی هم سعی کردم همه اینارو بهش بفهمونم ولی نفهمید که هیچ تازه بدترم شد و منم بدهکار تر شدم!
آنیتا – چه تفکر جالبی! به نظر منم ملیسا باید اینارو درک کنه ولی خب من یه دخترم و میفهمم چه حسی داره. قبول کردن واقعیت ها واقعا سخته و باید گذشت زمان بعضی چیزها رو حل کنه.
من – آره منم همین فکرو میکنم. حتی واسه اینکه اذیت نشه و مشکلات روحی پیدا نکنه ارتباطم رو باهاش قطع نکردم و مثل 2 تا دوست معمولی با هم دوستیم و خبر همدیگه رو داریم ولی هیچ وقت اجازه نمیدم بهم نزدیک بشه. الانم اگه اینجام ازش قول گرفتم فقط این 2 هفته رو برای تفریح با هم بیاییم مسافرت بعدم که برگشتیم همه چیزو فراموش کنه.
آنیتا – یه چیز بپرسم راستشو میگی؟
من – اوهوم.
آنیتا – تا حالا رابطه سکسی هم داشتین؟
یکمی فکر کردم بعد گفتم اونموقع که با هم دوست شده بودیم یک بار داشتیم. اونم یه سکس بیاد موندنی! بعدش دیگه سکس نداشتیم و یه مدت بعدش هم کات کردیم.
آنیتا یه نگاه شیطنت آمیزی کرد گفت برام تعریف میکنی؟
زیر چشمی نگاهش بهش کردم گفتم تو یه چیزت میشه ها؟! پاشو برو بخواب.
آنیتا دستمو فشار داد گفت تعریف کن دیگه.
سرم رو تکونی دادم گفتم نچ!
آنیتا – خیلی بدی. حالا اگه تعریف کنی چی میشه؟!
من – تو امشب گاییدی منو! چقدر کلیدی؟ بیچاره دوست پسرت چی میکشه؟!
آنیتا با خنده گفت جدی گاییدمت؟ پس اگه تعریف کنی میزارم اسم بچه مونو خودت انتخاب کنی!
یه نفس عمیق کشیدم گفتم اوف چه رویی داری تو! الان حوصله ندارم بد تعریف میکنما؟ اگه میخوایی مفصل برات بگم گیر نده بزار واسه بعد.
آنیتا – باشه آقای بد اخلاق!
یکم بعد تو حال خودم بود که یهو آنیتا محکم بغلم کرد و سرش رو چسبوند به شونم گفت وای تو چقدر داغی؟!!
با اینکه خیلی جا خورده بودم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم آره بابا واسه همینه همیشه لختم. یادم نمیاد کسی تونسته باشه بیشتر از چند دقیقه تو بغلم دووم بیاره!
آنیتا سرش رو تکونی داد و موهای بلندش که هنوز یکمی خیس بود و نم داشت ریخت دور گردنم و روی شونم. بعد سرش رو محکمتر به شونم فشار داد و گفت میخوام بخوابم.
من – برو بخواب! کی جلوتو گرفته؟!
آنیتا – یعنی همینجا و همینجوری میخوام بخوابم.
من – پس من چی؟
آنیتا – صبر کن من خوابم ببره بعد بغلم کن ببرم داخل خونه بعدش دیگه میتونی بری بخوابی.
من – شماها همتون یکی از یکی پر رو ترین بعد به من میگین پر روی دریده!
آنیتا – هیس! خیلی خوابم میاد آرامشم رو بهم نزن. شب بخیر.
نمیدونستم بخندم یا از همون بالا پرتش کنم پایین! بهرحال کوتاه اومدم، یه سیگار دیگه روشن کردم و منتظر شدم بخوابه تا ببرمش داخل و خودمم برم بخوابم!
صبح با صدای ملیسا از خواب بیدار شدم و دیدم روی مبل خوابیدم و اونم دست به کمر بالا سرم واساده!
ملیسا – آقای خوش خواب نمیخوایی پاشی صبحونه درست کنی؟ یادت رفته مسئولیت خونه به کیه دیگه نه؟!
چشام رو بستم و با خواب آلودی گفتم ببخشید آخه دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. چند لحظه صبر کن الان بیدار میشم میرم صبحونه درست میکنم.
ملیسا محکم پیشونیم رو بوس کرد گفت پاشو صبحونه بخوریم. وقتی بیدار شدم دیدم بساط مشروب اینا همه جمع شده و خونه حسابی تمیز کاری شده فهمیدم دیشب تا دیر وقت بیدار بودی و مشغول تمیز کاری بودی. بعدم یه جوری غرق خواب بودی که آدم دلش نمیومد بیاد سمتت چه برسه به اینکه بیدارت کنه! دیگه خودم رفتم صبحونه درست کردم و بچه ها هم بیدار کردم.
لبخندی زدم گفتم مرسی! بعد دستش رو گرفتم و پاشدم رفتم که دست و صورتم رو بشورم.
چند دقیقه بعد صورتم رو خشک کردم و اومدم دیدم همه نشستن دور میز و منتظر منن! یه صندلی رو زدم کنار و با خنده گفتم چیه یهو همتون مهربون شدین؟!
آیدا – داشتیم فکر میکردیم کدوممون بیاییم زودتر بگیریمت!
آنیتا – راست میگه، آدم یه شوهر مثل تو داشته باشه دیگه چی میخواد؟!
من – دلتون خوشه ها؟! گفتم این چند روزی که اینجاییم بهمون خوش بگذره و شما هم حال کنین دیگه راضی شدم به این وضعیت وگرنه از این خبرا هم نیست. اگه قرار باشه بعد از اینهمه مجردی زندگی کردن ازدواج کنیم و دوباره برگردیم نقطه سر خط که هیچی دیگه!
آیدا – دستت درد نکنه! دیشب اگه رومون پتو ننداخت بودی صبح هردمونو باید میبردی قبرستون!
من – اتفاقا چون حوصله جنازه کشی نداشتم اینکارو کردم!
ملیسا یکمی چپ چپ نگام کرد گفت خیلی پر رویی! اگه دختر عمه گلم زیر اون آب یخ یه چیزش میشد پدرتو در میاوردم.
یه نگاه تعجب آمیز به هر 3 تاشون انداختم بعد گفتم آهان! پس واسه شماها چیزی به اسم Secret وجود نداره و همه چیزو صاف میزارین کف دست همدیگه؟!
آیدا – دقیقا!
بعد از صبحانه به پیشنهاد بچه ها قرار شد بریم بیرون چون از اون روزی که اومده بودیم اونجا جز برای گرفتن غذا یا وسایل خونه هنوز بیرون نرفته بودیم! البته فقط لباس پوشیده بودیم و هنوز نمیدونستیم میخوایم کجا بریم! یک ربعی میشد لباس پوشیده بودم و منتظر بودم اونام حاضر بشن.
بلند گفتم بسه دیگه خسته شدم! حالا از هفت قلم آرایش نکنین نمیشه؟!
ملیسا هم بلندتر گفت نمیشه! هنوز انقدر بلد نیستی یه خانم میخواد بره بیرون باید راحتش بزاری تا خودشو اونجوری که میخواد درست کنه!
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت اتاق ببینم چیکار میکنن. میدونستم اگه بخوام اونجا بشینم و راحتشون بزارن تا نیم ساعت دیگه هم حاضر نمیشن! در رو باز کردم رفتم داخل دیدم به سختی مشغولن!
بلند گفتم مگه میخواین برین عروسی؟!
ملیسا – مگه همیشه میریم عروسی؟! تا حالا متوجه نشدی خود من همیشه اینطوری آرایش میکنم؟
با تعجب گفتم همیشه انقدر آرایش میکنی؟ پس چرا من ندیدم؟!
ملیسا – گفت نمیری از خاله زنک بازی!
من – تو نگران نباش! جواب منو بده یه چیز یاد بگیرم! مگه نشنیدی آموختن علم ثواب داره؟!
ملیسا با خنده گفت عجب جونوری هستی ها؟! بابا جون این آرایش یه جورایی شبیه گریمه. یعنی چهره کاملا آرایش میشه ولی مواد آرایشی خودشو نشون نمیده. مثل این بازیگرای خارجی، همشون پر از آرایشن ولی نگاشون میکنی میبینی هیچی آریش نکردن و فکر میکنی چهره خودشونه!
من – آهان. مرسی از اطلاعات مفیدی که دادی. ولی فهمیدی چی شد؟
ملیسا – باز چی شده؟
من – نظرم عوض شد! دیگه نمیرم با آنجلینا جولی دوست بشم! نکنه یه وقت همش گریم و آرایش باشه رو دست بخورم؟!!
ملیسا – آره فکر کنم برد پیت هم سرش کلاه رفت!
من – آره بیچاره دلم براش میسوزه.
ملیسا – حتما ابراز همدردیت رو بهش اطلاع میدم. حالا میشه راحتم بزاری کارمو تموم کنم؟
یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم خیلی پر رویین! اینو به همتون میگم! فقط 5 دقیقه وقت دارین که تمومش کنین و جلوی در حاضر باشین در غیر این صورت هرچی وسیله آرایشی اینجاست از همین پنجره پرت میشه بیرون. ملیسا خانم تو دیگه خوب میدونی من چه آدم قاطی هستم نمونشم زیاد دیدی از جمله همون روز که میومدیم اینجا توی ماشین دیدی با اون سی دی چیکار کردم! 5 دقیقه از همین الان شروع شد!
ملیسا – ارا بد نشو دیگه؟
من – خیلی خب بخاطر دختر عمه های جیگرت میکنمش 10 دقیقه. خلاص!
آیدا – حالا کجا بریم؟
من – نمیدونم! خودتون برنامه گذاشتین بقیه اش هم با خودتون.
آنیتا – بریم دریا. (ویلای ملیساشون از دریا یکمی فاصله داشت)
من- برو بابا دلت خوشه! اینجا دبی نیست لس آنجلس هم نیست. میگیرنمون حالا بیا درستش کن!
آنیتا – نه بابا میریم یه جای خوب همه دختر پسر باشن گیر بازار هم نباشه.
من – واسه اون نمیگم! منظور اینه که نیمشه اینجا نمیشه تابلو بازی در آورد باید مثبت باشی که جلب توجه نکنه. مثلا بریم دریا مرض نریزیم آب بازی نکنیم که فایید نداره!
ملیسا – حالا انقدر حواس مارو پرت نکن یه جایی میریم و یه کاری میکنیم دیگه.
من – باشه بابا، من میرم تو ماشین منتظرم. 10 دقیقه دیگه بیرون نباشین میام و همون اتفاق ناگوار میافته!
ملیسا – تو جز تهدید چیزی تو زندگیت یاد نگرفتی. حالا 10 بار دیگه تهدید کن! سوئیچ ماشین منو بردار هممون با یه ماشین میریم.
همینطور که با خودم میخندیدم از اتاق رفتم بیرون…

چند دقیقه ای توی ماشین منتظر موندم ولی بازم از اون نامردا خبری نشد. دیگه واقعا از این سوسول بازیاشون حرصم گرفته بود و میخواستم برم تموم وسایل رو بریزم بهم! از ماشین پیاده شدم و با عجله رفتم سمت خونه که دیدم تازه دارن از خونه میان بیرون. ملیسا تا قیافه منو دید با خنده گفت تسلیم خودمون اومدیم! سرم رو تکون دادم و بدون اینکه چیزی بگم برگشتم توی ماشین. چند لحظه بعد اونام اومدن و حرکت کردیم.
من – بالاخره کجا بریم؟
ملیسا – بریم دیسکو! آخه پسر جان اینجا به جز دریا چی داره؟!
با دست اشاره کردم به چندتا دختر که اونور خیابون داشتن سوار ماشینشون میشدن گفتم این همه جیگر!
آیدا – شما پسرا مرض سیر نشو دارین! اگه ملکه زیبایی جهانم باهاتون باشه بازم تا دو تا دختر میبینین چشاتون میچرخه!
من – قربون آدم چیز فهم!
بارون نم نم میبارید ولی چون تعطیلات عید بود شمال حسابی شلوغ شده بود. چند ساعتی میشد کنار دریا سرگرم شوخی و خنده بودیم. اون 3 تا یه طرف بودن منم با این زبون 6 متری یه طرف دیگه و همش چرت و پرت میگفتیم و تیکه مینداختیم. درسته کاملا بی برنامه بود ولی واقعا مسافرت جالب و دوست داشتنی برای همه مون شده بود. توی چند ساعتی که اونجا بودیم انقدر تو سر و کله همدیگه زدیم و با هم ور رفتیم که نفس هممون گرفته بود. البته من حق داشتم چون تنها بودم ولی اونا که 3 تایی یه تیم بودن رو نمیدونم چرا؟!
خودمو انداختم روی زمین گفتم ما که مردیم شما اگه میخوایین میتونین ادامه بدین!
ملیسا اومد روی سرم و بلند گفت خجالت نمیکشی مثل بچه ها خودتو با لباس انداختی روی ماسه ها؟!
من – نه! اتفاقا حالم میکنم. میگم اصلا بیا ماسه بازی کنیم، پایه ای؟
ملیسا – پر رو!
همون موقع آنیا و آیدا هم اومدن و خودشون رو انداختن کنارم. البته من دراز کشیده بودم و اونا بخاطر حفظ شئونات اسلامی و عدم تابلو شدگی با یکم فاصله نشسته بودن. ملیسا هم که دید اینجوریه و باید با همون خستگی تنهایی سرپا واسه ترجیه داد بشینه!
من – بچه ها هوا چقدر عالی شده. من همش میترسیدم از آفتاب اونجا فرار کنم بیام اینجا باز بیافتام توی دام آفتاب. خدا رو شکر اینجا از آفتاب خبری نیست که هیچ تازه بارونم هست و عقده ای نشدم!
آیدا – تو که انقدر داغی چطوری اونجارو تحمل میکنی؟
من – به بدبختی! البته عادتم کردم ولی خب اگه اونجارو انقدر دوست نداشتم 1 دقیقه هم نمیموندم.
آنیتا – بالاخره نگفتی واسه چی اینطوری شدی؟ ضربان قلبتم همیشه بالاست!
من – خب سیستم بدنم همینه. مگه گرمایی بودن دلیل میخواد؟!
آیدا – درسته ولی نه تا این حدی که تو هستی. این دیگه واقعا غیر طبیعیه. به نظرم حتما یه دکتر داخلی برو.
ملیسا – دکتر چیه؟! خود مارمولکش میدونه چیشه.
آنیتا – ای مارمولک! معتادی نه؟!
من – از کجا فهمیدی؟
آنیتا – نفهمیدم.
من – خب نفهمی!
ملیسا – بی تربیت. خب بگو بهشون بگو چه مرگته دیگه؟ خجالت میکشی نه؟
من – من و خجالت؟! جک سال بود!
آیدا – درسته هنوز یک ترم دیگه مونده دکتر بشم ولی بازم یه چیزهایی سر در میارم. بگو شاید بتونم کمکت کنم؟
ملیسا با خنده گفت دلم براتون میسوزه. با این قیافه حق به جانب مخ هردوتون رو کار گرفته!
آنیتا – قضیه داره جنایی میشه! ارا زودتر اعتراف کن.
من – ای بابا تا صبح بشینین پشت سرم حرف بزنین باشه؟!
آنیتا – ما که جلوت حرف میزنیم؟!
من – خب من زاویه ام جوریه که شماها رو نمیبینم پس نتیجه میگیریم دارین پشت سرم حرف میزنین!
آنیتا با خنده گفت روانی!
من – بخاطر من خودکشی نکنین خودم اعتراف میکنم!
ملیسا – تو رو خدا؟!
من – نه اینکارو نکنین من عذاب وجدان میگیرم. باور کنین من ارزش اینو ندارم که بخاطرم خودکشی کنین.
آنیتا – جون ارا بزار خودکشی کنیم؟
من – نه نمیشه. اگه شما 3 تا جیگر بمیرین خیلی بد میشه.
آیدا – مثلا چی میشه؟
من – سازمان جهانی جنده ها منو مجازات میکنه که 3 تا از بهترین اعضاشو ازشون گرفتم!!!
خودمم از اراجیفی که بهم میبافتم خندم گرفته بود و یهو هممون زدیم زیر خنده. درسته که مسافرت ناخواسته ای بود ولی خب اتفاقی که افتاده بود و به نظرم باید به بهترین شکل تبدیل به یه خاطره قشنگ میکردیمش نه تلخ.
ظهر ناهار رو همونجا خوردیم و بعد برگشتیم ویلا. وقتی رسیدیم سریع مایو و بسته سیگارم رو برداشتم و رفتم سمت استخر.
ملیسا – کجا؟ بزار از راه برسیم!
من – ولم کن که حسابی عقده ای شدم لب دریای ایرانی! من دارم میرم هر کی هم دوست داره میتونه بیاد!
آنیتا – صبر کن منم بیام!
آیدا – وای خیلی هوس استخر کردم، منم میام.
ملیسا – فقط من موندم دیگه؟! منم میام.
من – باز ما یه تعارف کردیم؟! پس صبر کنین زنگ بزنم سازمان جهانی جنده ها بگم یکی دو تا یار کمکی دیگه ام بفرستن تنها نباشین!
همون موقع آیدا و آنیتا که کنارم بودم از پشت دستام رو محکم گرفتن و به ملیسا گفتم برو بیکنیتو بیار بکن توی دهنش آدم بشه! ملیسا هم از خداخواسته سریع دوید سمت اتاقش بیکنیش رو آورد و با خنده واساد جلوم.
من – شما که 3تایین، واقعا فکر میکنین اگه 30 تا هم بودین میتونستین همچین کاری با من بکنین؟!
ملیسا – آره معلومه. بچه ها دستاش رو محکم بگیرین اینو فرو کنم توی دهنش!
یه لبخندی زدم و خیلی ریلکس بهشون نگاه میکردم که چیکار میکنن و تا کجا میخوان پیش برن! ملیسا بیکینی رو چسبوند به دهنم و با خنده گفت دهن باز… هنوز حرفش تموم نشده بود که یه فشار کوچیک به دستام دادم آیدا و آنیتا پرت شدن عقب بعدم یهو ملیسا رو بغل کردم روی دستام و با خنده بهش خیره شدم که چطوری دست و پا میزد!
آیدا – لیافتت همون کورکودیله که ملیسا بهت میگه. تموم کتفم درد گرفت نامرد.
همینجوری که ملیسا روی دستام بود و میرفتم سمت استخر گفتم اول با این حساب میکنم بعد میام سراغ شما آدم فروشا.
چند لحظه بعد کنار استخر واساده بودم و آیدا و آنیتا هم همون موقع اومدن کنار استخر. ( داخل خونه پله میخورد به سمت پایین و استخر طبقه پایین بود)
ملیسا – جون هرکی دوست داری بزارم پایین. تو خطر ناکی!
با خنده گفتم به همین راحتی؟! ببین 2 تا انتخاب داری. اول اینکه با زبون خوش بیکینی یکی از اینارو بزاری توی دهنت دوم اینکه همینطوری با لباس پرتت کنم وسط آب!
ملیسا با ناباوری بهم نگاهی انداخت بعد گفت ارا؟ تو اینکارو نمیکنی؟
با سر تایید کردم گفتم آنیتا بیکینیت رو بیار.
ملیسا – نیار میخواد بکنه توی دهنم!
من – بیار وگرنه با لباس میندازمش وسط آب!
آنیتا بیکینش رو که توی دستش بود آورد سمتم و به ملیسا گفت من جای تو بودم حاضر بودم بیکینی آیدا هم بکنم توی دهنم ولی با لباس پرت نشم وسط آب!
ملیسا یکمی فکر کرد بعد گفت همون بیکینی بهتره!
با خنده گفتم منم میخواستم همینو بگم! آنیتا موبایلم توی جیب شلوارکمه بی زحمت برش دار از این لحظه تاریخی یه عکس بگیر!
ملیسا – هرگز!
من – پس آماده باش با لباس بری توی آب!
ملیسا – ای خدا یکی به داد من برسه از دست این روانی! باشه قبول ولی بعدا یجوری جبران کنم و حالتو بگیرم که تا عمر داری یادت نره ارا خان.
با خنده گفتم الان خوش بگذره بسه!
آنیتا بیکینیش رو داد دست ملیسا و بعدم موبایلم رو از جیبم برداشت و آماده شد برای عکس گرفتن. یکم بعد ملیسا با بدبختی بیکینی رو تا جایی که تونست کرد توی دهنش و آنیتا هم یه عکس تاریخی از اون لحظه گرفت تا توی تاریخ خاندانشون ثبت بشه و انقدر واسه ملت کلاس نذارن! بعد ملیسا رو گذاشتم زمین و با خنده رفتم مایوم رو که توی خونه افتاده بود بردارم و به بقیه ملحق بشم! چند لحظه بعد مایوم و پوشیده بودم و همینطور که میخندیدم موبایل به دست وارد استخر شدم و دیدم اونا هم بیکینی تنشون کردن و کنار استخر واسادن.
ملیسا – مرض! به چی میخندی؟
من – به این عکس هنری!
آیدا – بده ما هم ببینیم دیگه!
من – هرکی میخواد بلوتوس روشن کنه براش بفرستم بعد شما هم برین توی کل طایفه تون بلوتوس کنین!
ملیسا – جرات داری پاتو بزار توی آب ببین چیکارت میکنیم!
با تعجب گفتم اوه؟ تو چقدر رو داری دختر؟! من اگه جای تو بودم الان میرفتم زیر اون آب و نمیومدم بالا!
آیدا – جلو شما پسرا کم نمیاریمو اینجوری ور میرین، اگه کم بیاریم که احتمالا سوارمونم میشین!
من – فقط خودتونو خسته میکنین چون به موقعش سوارتونم میشیم! بعنوان مثال از قدیم گفتن دختره خوابید زیر پسره!
ملیسا – خیلی پر رویی!
موبایل و سیگارم رو گذاشتم روی میز و رفتم کنار استخر و همینطور که داشتم خودمو گرم میکردم زیر چشمی بهشون نگاه میکردم! اونا هم اونطرف استخر واساده بودن و کششی میزدن، البته اونا هم کم نمیاوردن و به نظر میومد داشتن زیر چشمی منو برنداز میکردن! با اینکه هیکل هر 3 تاشون عالی بود و نمیشد انتخاب کرد ولی بازم به نظرم ملیسا مثل همیشه تک بود. آیدا قد بلندی داشت، بخاطر سنش هیکلش خیلی جا افتاده شده بود، پاهای کشیده و بلند، سینه هاشم کشیده و یکمی بزرگ بود ولی کاملا حساب شده! آنیتا هم هیکلش پر تر از آیدا بود و باسنش هم بزرگتر بود. البته اونشب لخت دیده بودمش و دیگه نیازی به بررسی بیشتر نبود! ملیسا هم با اینکه بارها و بارها اینطوری دیده بودمش ولی بازم واسم تازگی داشت.
یه دستی توی آب زدم گوشام رو خیس کردم و گفتم طبق معمول شما 3 تا یک تیم میشین و منم تنهایی یه تیم دیگه نه؟!
ملیسا – دقیقا همینطوره.
آیدا – اینبار دیگه کم میاری.
من – به همین خیال باش.
آنیتا – بچه ها من میرم با ارا. واقعا نامردیه بیچاره همیشه تنهایی تیم میشه!
آیدا – ای بدبخت بگو ترسیدم بازم کم بیارم چرا بهونه میگیری؟
آنیتا – نخیر من دوست ندارم ارا تنها باشه. ما همش نامردی میکنیم.
ملیسا – اونم چقدر کم میاره! بیچاره ماییم که اینهمه تلاش میکنیم آخرش عین خیالشم نیست!
من – آنیتا جون بیا اینور سمت خودم این مستکبرین در حال توطئه ان. راستشو بخوایی منم اصلا دلم نمیخواد تو هم کنارشون باشی و مجبور بشم بخاطر اینا حال تو هم بگیرم. بیا اینور قربونت برم با بقیه اش هم کاری نداشته باش!
آنیتا اومد سمتم و تیم تک نفره من شد 2 نفره! بعد قرار شد باهاشون مسابقه بزاریم و بقول دخترا روی همدیگه رو کم کنیم!
من – مسابقه اول حرکت نمایشی. هر تیمی قشنگ تر حرکت نمایشی بزنه بره توی آب امتیاز اول رو میگیره.
آیدا – خب کی داور باشه؟
من – وجدان!
ملیسا نیشخندی زد گفت باز حرف از چیزای نداشتت زدی؟!
من – دارم، از تو هم بیشتر دارم! آقایون و خانم ها 2 دقیقه وقت دارین تیم رو سر و سامون بدین بعد اولین مسابقه شروع میشه! حرکت نمایشی میتونه انفرادی یا تیمی باشه ولی هرکس فقط یکبار حق اجرا داره!
دست آنیتا رو گرفتم رفتیم یه گوشه تا مثلا تیم رو هماهنگ کنیم! چند دقیقه بعد رفتیم کنار استخر و اونا هم درست رو به رومون بودن و قرار شد از اونجایی که توی داستانا نوشتن حق تقدم با خانم هاست اولین حرکت رو اونا به صورت انفرادی بزنن. آیدا دور خیز کرد بعد دستاش رو به سینش قفل کرد و یه شیرجه قشنگ زد! حرکت دوم ملیسا بود و از اونجایی که شناگر نیمه حرفه ای بود یه پشتک از جلوی خیلی قشنگ زد و رفت توی آب. چند لحظه بعد اونا از آب اومدن بیرون و منتظر حرکت ما شدن.
یه نگاهی به ملیسا کردم گفتم واقعا انتظار داری بهمین راحتی ازم امتیاز بگیری؟!
ملیسا – آخه کجای دنیا بدون دایو حرکت نمایشی میزنن؟! این قشنگ ترین حرکتی بود که میشد بدون دایو از کنار استخر زد.
من – حرفت درسته ولی بهرحال شرایط برای همه یکسانه. در ضمن اگه یکم عقلت رو کار مینداختی میتونستی یه سکوی خوب درست کنی که از زمین خالی بهتر باشه!
ملیسا – مثلا چیکار میکردم؟ میرفتم روی کول آیدا؟!!
من – نخیر، حالا صبر کنین حرکت تیم حرفه ای ما رو ببینین!
یه چشمک به آنیتا زدم و بعد رفتم 2 تا صندلی از کنار میز برداشتم و گذاشتم لب استخر. بعد خودم رفتم روی یکیش و آنیتا هم رفت روی اون یکی!
ملیسا با اعتراض گفت نامردا پس چرا ما اینکارو نکردیم؟
من – چون به عقلتون نرسید! حرفه ای ترین آدمای دنیا اگه عقلشون کار نکنه از یه مبتدی کمترن!
دست آنیتا رو گرفتم و آماده شدیم واسه حرکت زدن. ملیسا و آیدا هم اونور استخر واساده بودن و هاج و واج مارو نگاه میکردن که میخواییم چیکار کنیم.
کنار گوش آیدا یه چیزی گفتم بعد دستش رو محکم تر فشار دادم و گفتم ما آماده ایم میخواییم حرکت تیمی بزنیم!
ملیسا – بزنین ببینم مثلا میخوایین چیکار کنین! شرط میبندم خراب میشه و هردوتون ضایع میشیم.
من – بهمین خیال باش من جایی بخوابم که آب زیرم بره!
یه چشمک به آنیتا زدم گفتم با شمارش من همون حرکتی که گفتم رو انجام بده. بعد رومون رو کردیم اونور (پشت به استخر و ملیساشون بودیم چون میخواستیم شیرجه از پشت بزنیم) و آماده شدیم. 1… 2… 3… یهو با همه قدرت پریدیم و همینطور که همزمان دست همدیگه رو گرفته بودیم از پشت یه شیرجه قشنگ زدیم و با چرخش رفتیم توی آب. وقتی اومدم بالا دیدم ملیسا و آیدا هاج و واج با تعجب به ما خیره شدن! همون موقع دست آنیتا رو گرفتم بالا گفتم امیتاز اول مال ما! بعد آنیتا رو کشیدم سمت خودم و همینطور که میخندیدم تکیه دادیم به دیوار استخر و منتظر شدیم اونام بیان.
آیدا که هنوز با تعجب بهمون نگاه میکرد گفت من تسلیمم! احساس میکنم اگه ادامه بدم فقط خودمو خسته کردم.
ملیسا هم با دلخوری یه نگاهی به من انداخت و گفت خیلی نامردی!
با خنده گفتم فدای سرتون، حالا بیایین یکم آب بازی کنیم براتون خوبه.
آنیتا دستشو انداخته بود دور گردنم و میخندید. چند لحظه بعد آیدا و ملیسا هم اومدن توی آب و شروع کردیم به آب بازی! این وسط منم هر موقع سادیسمم اوت میکرد ملیسا و آیدا رو آب میدادم و حال میکردم. البته حال بیشتر رو آنیتا میکرد که از وقتی خودشو بهم چسبونده بود باهاش ور نمیرفتم که هیچ تازه کلی هم بهش حال میدادم و کیف میکرد! 1 ساعتی توی آب بودیم و انقدر اون بیچاره هارو اذیت کردم که خودم خسته شدم و تصمیم گرفتم برم یه سیگار بکشم و یکمی استراحت کنم.
از استخر رفتم بیرون یه سیگار روشن کردم و دراز کشیدم روی تخت. یکم بعد بقیه هم سیگار خودشون رو آتیش زدن و اومدن کنار تختها. چشام رو بسته بودم و تو حال خودم سیگارمو میکشیدم که یهو یه چیز خورد توی شکمم! یه آخ گفتم چشام رو باز کردم و دیدم ملیسای نامرد با ته فندکش کوبیده به شکمم!
من – چرا وحشی شدی؟
ملیسا – چونکه ازت حرص داشتم!
من – ای بابا چه بدبختیم من.
آیدا – تو الان در حد همین یه آخ گفتن دردت اومد؟ اونطوری که ملیسا دستش رو برد بالا فکر کردم الانه که روده هات بریزه بیرون!
من – خب آره دیگه! پس چقدر دردم بیاد؟
ملیسا دستشو گذاشت روی عضلات شکمم گفت منم میدونم به کی بزنم! بیا به این دست بزن بعد ببینم بازم حرف درد میزنی؟!
آنیتا – مگه چیه؟ به این قشنگی. دیده بودم شکم بعضی ها 6 تیکه میشه ولی اینجوریشو دیگه ندیده بودم.
ملیسا – با اینکه از هیکل کورکودیلش اصلا خوشم نمیاد و به نظرم خیلی هم چندش آوره ولی عاشق شکمشم. نامرد همچین تیکه تیکه درستش کرده که آدم بهش حسودیش میشه!
آیدا یکمی بهم خیره شد بعد گفت راست میگه ها من تاحالا دقت نکرده بودم. تو چرا اینقدر تیکه تیکه ای؟! آدم یاد این توپ چهل تیکه ها میافته!
من – دست شما درد نکنه! بعد از عمری خرج و زحمت تازه باید اینارو بشنویم.
ملیسا – راست میگه دیگه؟ آخه کدوم دختر از این وضعیت بدنت لذت میبره؟ همه جاش سفت مثل سنگ بعدم تیکه تیکه مثل جاده خاکی چاله داره. از همه مهم تر اونم با این حجم و گندگی که مثل گوریل میمونه!
من – خب بقیه اش؟ تو رو خدا بازم بگو؟
ملیسا – نه دیگه همینارو گفتم که یکمی خجالت بکشی و شاید تغییر عقیده بدی.
من – حالا بحث در مورد بدن من میشه تموم بشه؟! نمودین منو.
ملیسا چنگ زد توی موهام همینطور که بازیش میداد گفت بی اعصاب!
آیدا – راست میگه، تو چرا انقدر بی اعصابی؟
من – چونکه بی اعصابم دیگه. اصلانم تعادل اعصاب و روانم دست خودم نیست!
آنیتا – همینطوری بی دلیل اینجوری شدی؟! مطمئنی این طبیعیه؟
ملیسا – نه بابا، این آقا چند سال پیش مشکل روحی پیدا کرد بعدم به مرور مشکلات عصبیش بیشتر شد و الانم اصلا تعادل نداره! البته فقط همینا نیست، بخاطر بعضی چیزای دیگه ام هست.
آیدا – چی؟
ملیسا – این ورزش تخمی! یه ورزش قدرتی که جز جنگ اعصاب چیزی برات نمیاره. از همه مهمتر هم دوپینگ!
آیدا – تو دوپینگ میکنی؟
من – این تا ما رو بی آبرو نکنه ول کن نیست! آره میکنم. مگه میشه کسی حرفه ای ورزش کنه و دوپینگ نکنه؟! این ورزش همه جا همینه.
آیدا – آهان پس بگو این داغی بدن و بی اعصابی مال چیه! آخه هرچقدر هم که مشکل اعصاب داشته باشی بازم اینجوری نمیشه آدم! بعدم نمیشه در حالت طبیعی انقدر داغ بود، داغی بیش از حد و غیر طبیعیت هم مال همینه.
من – خودم میدونم چه مرگمه!
آیدا – همینطوری ادامه بدی اگه شانس بیاری سرطان نگیری عقیم رو میشی!
من – اتفاقا همه همینو میگن. حالا بعدا هر موقع حوصلم گرفت میرم دکتر یه آزمایش بدم ببینم چند سال دیگه زنده میمونم!
آیدا – بهمین راحتی؟
من – بیخیال بابا 2.3 سال کمتر بیشتر زیاد فرقی نداره!
ملیسا – ولش کن این از بیخ عربه! هرچی بگی هیچی به گوشش نمیره. اون موقع که باهاش دوست بودم سر همین قضیه کلی باهاش جنگ و دعوا کردم ولی به هیچ جا نرسیدم! البته توی همه چیز همینه.
آنیتا – تو چقدر باحالی؟!
ملیسا – تو هم چقدر ساده ای! هنوز اون روی سکه رو ندیدی. این با خودشم درگیری داره چه برسه با بقیه!
من – ای خدا! این همه حرف این همه موضوع حالا اینا گیر دادن به من بدبخت!
یه سیگار دیگه روشن کردم و رفتم تو فکر. مثل همیشه فکرم همه جا پر میزد! یادمه اون موقع ها یه سری درگیری ها و مشکلات شخصیم داشت شروع میشد و من به شدت نگران بودم. میدونستم به زودی یه طوفان بزرگ توی زندگیم به پا میشه و مثل همیشه استرس، تشویش، دغدغه و… خیلی چیزای دیگه یقه ام میگیره. حالم از این وضعیت بهم میخوره، به اندازه کافی عصبی و بی اعصاب بودم و دیگه تحمل این بازی های تکراری نداشتم ولی بازم مثل همیشه هیچکاری نمیتونستم بکنم. فشار های روحی، مشکلاتی که نمیتونی با کسی در میون بزاری و باید توی سینت نگهش داری و عذاب بکشی، آشفتگی زندگیت و امثال اینا واقعا درد آور و غیر قابل تحمله. خوشبحال بعضی ها که همیشه زندگی رو آسون میگیرن خیالشونم راحته! نمیدونم، شاید اینم قسمتی از زندگی من بود.
با صدای ملیسا به خودم اومدم و دیدم با تعجب داره تکونم میده و صدام میزنه. صدای آیدا و آنیتا هم از استخر میومد. سرم رو با علامت تایید تکون دادم و دوباره چشام رو بستم.
ملیسا – حالت خوبه؟
من – آره خوبم.
ملیسا – میخوایی قرصی چیزی بیارم؟
من – نه نیازی نیست. فقط بزار تنها باشم.
ملیسا – واسه چی؟ تو که حالت خوب بود یهو چی شد؟
من – نمیدونم. فقط بزار یکمی تنها باشم.
ملیسا – باشه هرطوری دوست داری.
از جام پاشدم رفتم لبه استخر نشستم، پاهام رو فرو بردم توی آب و نگاهم به موج های کوچیک آب استخر خیره موند. بچه ها هم که خسته شده بودن و حال منم دیده بودن همشون از استخر رفتن بیرون. حالم اصلا خوش نبود، این چند روزی که با بچه ها بودم خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و آشفتگی های روحیم بروز پیدا نکنه ولی متاسفانه نشد. رفتم سمت میز موبایلم رو برداشتم و صدای یاورم همه جا رو پر کرد. یه سیگار روشن کردم و خودمو انداختم روی صندلی و به صدای یاورم گوش میکردم…
کلاف سرنوشت من سر در گمه همیشه
طلسم کور این گره یه لحظه وا نمیشه
طناب سرنوشت من تنها پل عبوره
اما به بیراهه میره با گره ای که کوره
دیروز مسیر قصه ها به جاده بود به خورشید
امروز به بیراهه شده به شوره زار تردید
از بود و از نبودم دل کندم و بریدم
با نیمه جون و خسته به این گره رسیدم
آهنگ به اینجاش که رسید طبق عادت همیشگیم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم و یکصدا باهاش فریاد زدم…
به من کمک کن ای عشق این گره رو وا کنم
به قیمت سقوطم راهمو پیدا کنم
همینطور که توی حال خودم بودم یکی دستشو از پشت گذاشت روی شونم و فشار داد. نیم نگاهی به پشتم انداختم دیدم آنیتا حوله تنشه و پشتم واساده. سیگارم رو خاموش کردم و بدون اینکه چیزی بگم تکیه دادم عقب. آنیتا یه صندلی گذاشت کنارو و نشست روش بعد موبایلم رو برداشت صدای آهنگ رو قطع کرد و به صورت بیروحم خیره شد.
آنیتا – چقدر نگاهت سرده؟ آدم یخ میکنه.
من – فابریکه! بچه ها کجان؟
آنیتا – رفتن بیرون وسیله بگیرن. نگفتی یهو چت شده؟
من – چیز خاصی نیست. کاملا طبیعیه!
آنیتا – متوجه نمیشم؟
یه نیشخندی زدم گفتم بهش توجه نکن! تا بخوایی متوجه بشی نصف عمرت گذشته.
آنیتا دستشو آروم کشید روی سینم گفت من که نمیفهمم چی میگی ولی خودتو اذیت نکن.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. آنیتا یکمی با تردید بهم نگاه کرد بعد همینطور که دستشو روی سینم بیشتر فشار میداد سرشو آورد جلوتر و یهو لباش رو روی لبام قفل کرد. اصلا انتظار همچین حرکتی رو نداشتم و حسابی جا خورده بودم. آنیتا با آرامش لباشو روی لبام میکشید و گاهی گازهای ریز از از لبام میگرفت منم بی حرکت مونده بودم و با تردید به چشماش نگاه میکردم. یکم دیگه با لبام بازی کرد و بعد با همون آرامش لباش رو حرکت داد و با لباش شروع کرد به بازی کردن با گوشام، دستاش هم محکم روی لبام فشار میداد و انگار نمیخواست اجازه حرف زدن بهم بده. زمان با سرعت برام سپری میشد و همش احساس میکردم همه چیز داره دور سرم میچرخه! شهوت و تردید با هم قاطی شده بود و باعث تشویشم میشد. انگار بدنم به 2 قسمت تقسیم شده بود، شهوت از یک طرف فریاد میکشید و تردید از طرف مقابل جواب میداد. چند دقیقه ای گذشته بود، آنیتا خودش رو انداخته بود روی من و همینطور که خودشو با قدرت بهم فشار میداد زبونش رو به همه جای صورتم میکشید و باهام بازی میکرد. احساس کردم هرچی بیشتر طولش بدم بیشتر دچار تشویش میشم. بهرحال تردید یا شهوت یکی باید انتخاب میشد. آنیتا با سرعت بیشتر زبونشو روی صورتم بازی میداد، چشام رو بستم یه نفس عمیق کشیدم و یهو از جام پاشدم. آنیتا که اصلا انتظار همچین حرکتی رو نداشت یکمی رفت عقب و با تردید و تعجب بهم خیره شد.
من – میرم حموم.
آنیتا – یعنی چی؟!
وسایلم رو برداشتم و همینطور که به سمت خروجی استخر میرفتم گفتم میرم دوش بگیرم.
آنیتا با عجله خودشو رسوند بهم بعد از پشت خودشو چسبوند بهم و سرشو محکم روی شونم فشار داد گفت بچه ها حداقل تا نیم ساعت دیگه نمیان.
من – فکر نمیکنم فرصت مناسبی باشه.
با عجله از استخر اومدم بیرون و رفتم سمت حموم که دوش بگیرم…

سرم رو خشک کردم و از حموم اومدم بیرون دیدم ملیسا و آیدا هم اومدن و نشستن پای تلویزیون و غرق تماشای فیلمن!
من – سلام!
ملیسا همینطور که چشاش خیره به صفحه تلویزیون بود سرشو تکون داد و آیدا هم دقیقا همینکارو کرد!
من – آنیتا کجاست؟
ملیسا – اگه گذاشتی فیلم رو تا آخر ببینیم! نمیدونم کجاست.
یه نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم و دیدم یه فیلم رمانتیک داره پخش میکنه که جز خودشون کسی چیزی ازش نمیفهمه! سرم رو تکون دادم گفتم خدا شفاتون بده. بعد رفتم دنبال آنیتا ولی هرجا رو گشتم نبود! آخرش یادم افتاد نکنه هنوز توی استخر باشه و با عجله رفتم سمت سالن استخر که دیدم روی صندلی نشسته و خیره مونده به استخر. هنوز همون حوله تنش بود و توی حال خودش سیگار میکشید. آروم رفتم پشتش بعد دستمو کشیدم توی موهاش و محکم سرشو بوس کردم. آنیتا چیزی نگفت منم یه صندلی برداشتم و نشستم کنارش. بسته سیگارشو از روی میز برداشتم واسه خودمم یه سیگار روشن کردم بعد دستمو انداختم دور گردنش و مثل اون خیره شدم به استخر!
نمیدونم چند دقیقه اینطور بودیم ولی خیلی وقت بود که سیگارمون تموم شده بود و خاموش کرده بودیم. هنوز دستم دور گردنش بود، یه فشار دیگه آوردم و سرشو کشیدم روی شونم بعد با اون دستم دستشو گرفتم و فشار دادم.
من – ببخشید اگه ناراحتت کردم.
آنیتا سکوت عمیقی کرد بعد گفت اصلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتم. یه لحظه احساس حقارت کردم.
من – این حرفا چیه؟ من اصلا همچین قصدی نداشتم. بازم ببخشید.
آنیتا – مهم نیست! شایدم حق داشتی، توی اون موقعیتی که داشتی اصلا کار من درست نبود ولی من فکر کردم شاید اینطوری بتونم از اون حالت بیارمت بیرون.
لبخندی زدم گفتم مرسی. من اصلا ناراحت نشدم، امیدوارم تو هم نشی.
آنیتا خودشو بیشتر بهم فشار داد گفت این حرفا چیه.
یکمی توی صورتش خیره شدم بعد کشیدمش جلو و لبام رو محکم روی لبام فشار دادم. آنیتا هم مدام خودشو به سمت من میکشید و فشار لباش رو روی لبام بیشتر میکرد. چند دقیقه ای لبامون بهم گره خورده بود که آنیتا از روی صندلی پاشد نشست روی پام و شروع کرد به زبون کشیدن روی صورتم. با دقت خاصی زبونشو روی تموم صورتم میلغزوند و همه جاشو لمس میکرد، یه دستش دور گردنم بود و با اون دستش محکم سینم رو فشار میداد. منم یه دستم دور گردنش بود و با اون دستم سعی میکردم با صورتش بازی کنم. همینطور که با هم دیگه ور میرفتیم نمیدونم چرا دوباره احساس کردم همون احساس ترید و تشویش وجودمو پر کرد. نمیدونم این حس لعنتی چه کوفتی بود ولی امونمو بریده بود و اصلا نمیذاشت تمرکز داشته باشم. یکم که گذشت احساس کردم دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم و باید یه بهوونه بگیرم تا بپیچونمش!
دستمو گذاشتم روی شونش یکمی بردمش عقب و گفتم بهتره بریم، بچه ها خیلی وقته اومدن.
آنیتا همینطور که روی پام نشسته بود موهاش رو مرتب کرد و از بالا بست بعد یه لب محکم ازم گرفت و دستمو کشید سمت خودش گفت بریم.
از اینکه تونستم براحتی بپیچونمش خیلی خوشحال بودم، آنیتا هم دستمو گرفته بود و با هم میرفتیم سمت خروجی استخر.
آخر شب تکیه داده بودم به نرده های تراس و با آرامش چای میخوردم. همون موقع در تراس باز شد و یکی اومد داخل.
ملیسا – چیکار میکنی؟! کلی دنبالت گشتم.
من – کاری داشتی؟
ملیسا طبق عادت همیشگیش خودشو از پشت انداخت روم و گفت امشب پیشم میخوابی؟
من – بیخیال بد میشه.
ملیسا – واسه چی بد بشه؟ جون من بیا دیگه.
من – باباجون میگم درست نیست.
ملیسا خودشو بیشتر بهم فشار داد گفت جون من؟
یکمی فکر کردم بعد گفتم باشه ولی فقط تا وقتی که خواب بیافتی؟ خوابیدی منم میرم سر جام.
ملیسا که میدنست مثل همیشه مرغ من فقط یک پا داره و اگه قبول نکنه همینم از دستش میپره با اکراه گفت تو چقدر ناز داری! باشه قبول.
فنجون رو آوردم بالا بقیه چای رو بخورم که یهو ملیسا از دستم کشید گفت بقیه اش رو من میخورم بعدم میریم!
بیچاره واسه اینکه بهوونه ای نداشته باشم برای طول دادن بقیه چای رو یکجا خورد بعد با عجله دستمو کشید به سمت در که بریم! ملیسا دستم رو کشید و کشید تا رسیدیم به اتاقش و رفتیم داخل.
خودم رو انداختم روی تختش و دراز کشیدم ملیسا هم رفت پشت میز آرایشش تا آرایشش رو پاک کنه.
من – بچه ها کجان؟ خبری ازشون نیست؟
ملیسا – انقدر امروز شیطونی کردیم که مثل جنازه افتادن خوابیدن!
من – تو چرا نمیخوابی؟ خسته نیستی؟
ملیسا – میبینی که دارم آرایشم رو پاک میکنم تا بخوابم. بعدم اینکه قبل از خواب یه کار دیگه هم دارم.
من – امیدوارم با من نباشه، چون خودم به اندازه کافی خسته هستم تو هم ما رو گیر آوردی! حالا با همه خستگی باید صبر کنم خانم بخوابه بعد برم.
ملیسا – اتفاقا با تو کار دارم.
سریع چشام رو بستم گفتم شب بخیر!
چند لحظه بعد یهو احساس کردم سنگین شدم و دارم با تخت میرم توی زمین! با عجله چشام رو باز کردم دیدم ملیسا لباس خواب تنشه و پریده روم!
من – دیوونه! آدم روی اسبش اینجوری نمیپره!
ملیسا – وای ببخشید تو رو با اسبم اشتباه گرفتم. آخه همیشه همینطوری میپرم روش!
پشتم رو بهش کردم گفتم حوصله کسخل بازی هاتو ندارم!
ملیسا خودشو انداخت روم گفت حوصله چی داری؟ اصلا تو چیزی به اسم حوصله داری؟
من – نه ندارم پس بگیر بخواب منم به شدت خوابم میاد.
ملیسا – میخوام در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم.
من – خوابم میاد.
ملیسا – در مورد کاندوماست!
من – خوابم میاد.
روی تخت دراز کشیده بودم و ملیسا هم روی من دراز کشیده بود و یا مدام ور میرفت یا مدام حرف میزد! منم چشام رو بسته بودم و میگفتم خوابم میاد ولی گوشش بدهکار نبود!
ملیسا – پس تکلیف کاندوما چی میشه؟
من – هر وقت خواستی بدی بدردت میخوره!
ملیسا – چی بدم؟
من – لب!
ملیسا – مگه لب دادن کاندوم میخواد؟
من – نه بابا کاندوم حکم جوراب یکبار مصرف داره!
ملیسا دستشو گذاشت روی لبام گفت چرا من از خوردن اینا سیر نمیشم؟
من – حتما مریضی، فردا برو دکتر خودتو نشون بده بگو از خوردن لبای دوست پسر سابقم سیر نمیشم!
ملیسا دستشو گذاشت روی کیرم گفت پس این چی؟
چشام رو باز کردم یکمی توی صورتش خیره شدم بعد گفتم تو یه چیزت میشه ها؟
ملیسا شروع کرد به ور رفتن بعد با خنده گفت مثلا چی میشه؟
یه نفس عمیق کشیدم و چیزی نگفتم. چشام رو بستم که مثلا بخوابم گفتم شاید اونم اینجوری بیخیال بشه و دست از سرم برداره ولی انگار هرچی بیشتر تلاش میکردم بدتر میشد! چند دقیقه ای گذشت و اون با کارش ادامه داد منم داشت حالم یه جوری میشد ولی اصلا نمیخواستم بروز بدم و به روی خودم بیارم. ملیسا دستش روی سینم بود و با سر سینم ور میرفت که یهو دستمو گذاشتم دور کمرش و انداختمش کنارم، اونم که خیلی جا خورده بود یه جیغی زد و با تردید بهم نگاه میکرد. یه تکونی به خودم دادم و چرخیدم سمتش بعد همینطور که روش خم شده بودم چنگ زدم توی موهاش و به صورت نازش خیره شدم.
ملیسا – ناراحت شدی؟
یه لبخند عمیق زدم و چیزی نگفتم بعد سرم رو آوردم جلوتر و به آرومی لبام رو روی لباش بازی دادم. ملیسا هم که خیالش راحت شده بود نزده به سرم دستشو حلقه کرد دور گردنم و به سمت خودش میکشید. همینطور که لبام روی لباش بود یکمی چرخوندمش به سمت خودم بعد دستمو گذاشتم روی نقطه ضعفش (کمرش) و محکم میمالیدم. میدونستم با این کار به شدت تحریک میشه و کنترلشو از دست میده. یکمی که کمرشو مالش دادم یهو سرشو کشید عقب و شروع کرد به نفسهای عمیق کشیدن منم با سرعت بیشتری به کارم ادامه دادم تا بیشتر تحریک بشه. یه دستم رو کمرش بود و اون دستمو خیلی آروم میکشیدم روی صورتش و گردنش. چند دقیقه بعد دستمو برداشتم و با لبام شروع کردم به بازی کردن با صورتش. لبام رو گذاشتم روی پیشونیش و همینطور که بازیش میدادم اومدم پایین تر، زبونمو یکمی کشیدم روی بینش بعد زبونمو گذاشتم روی لباش و محکم فشار دادم توی دهنش. میدونستم اینکار هم خیلی دوست داره واسه همین مدت بیشتری زبونم رو توی دهنش چرخوندم بعد دوباره لبام رو روی لباش بازی دادم. اومدم پایین تر لبام رو گذاشتم روی گردنش و یهو با قدرت شروع کردم به مکیدن گردنش. ملیسا یه جیغ نسبتا بلند زد و شروع کرد به فشار دادن شونه هام. لباس خوابش یکسره بود و نمیشد توی اون حالت در آورد واسه همین از روی لباسش ادامه دادم و همینطور که با لبام همه جاشو لمس میکردم میومدم پایین تر. چند دقیقه بعد وقتی همه جاشو خوب با لبام لمس کردم دستمو گذاشتم روی پهلو هاش و چرخوندمش به پشت و خودم پایین پاهاش نشستم. زیپ لباس خوابشو باز کردم و خیلی آروم لبابشو از تنش در آوردم (زیرش لباس زیر نداشت). بعد از اینکه دستیمون تموم شد دیگه حتی نیمه لخت هم ندیده بودمش واسه همین یه نگاهی به بدنش انداختم و دیدم هیچ تغییری نکرده و مثل همیشه فوق العاده خوش استایل و سکسی. قد نسبتا بلندی داشت، کل بدنش سفید و ظریف بود، باسن خوش فرم که یکمی از سایز بدنش بزرگتر بود با پاهای پر و خیلی سکسی که خودم هر موقع پاهاش رو میدیدم واقعا تحریک میشدم.
دستامو گذاشتم زیر گردنش و همینطور که فشار میدادم میومدم پایین، روی کمرش یکمی بیشتر مکث کردم و فشار آوردم بعد اومدم پایین تر و اول باسنش بعد پشت رونش و پاهاش رو دست کشیدم. همون موقع سرمو آوردم پایین و با لبام شروع کردم به لمس کردن ساق پاهاش و میومدم بالاتر. با آرامش خاصی لبام رو روی پشت پاهاش فشار میدادم و با دستام روناش رو لمس میکردم بعد اومدم بالاتر دستام رو گذاشتم رو باسنش شروع کردم به بازی کردن. همینطور که با دستام باسنش رو بازی میدادم لبام هم گذاشتم روی باسنش و بوسهای کوچیک میکردم. یکم بعد یه بوس محکم روی سوراخ پشتش کردم و دستام رو گذاشتم روی پهلوش و برش گردوندم سمت خودم.
ملیسا چشاش بسته بود و خیلی آروم گفت داری دیوونم میکنی!
آروم خندیدم گفتم من که گفته بودم یه چیزت میشه! میخواستی گوش کنی.
دستام رو گذاشتم روی دستاش خم شدم روی صورتش و دوباره با زبونم همه جای صورتش رو لیس میزدم. بعد اومدم پایین تر، زیر گردنش، بالای سینه هاش و زیر سینه هاشو زبون کشیدم بعدم نوک سینه هاشو یکمی زبون زدم. دستمو گذاشتم روی یکی از سینه هاشو همینطور که آروم میمالیدم با شصتم نوکشو بیشتر فشار میدادم، اون یکی سینش هم توی دهنم بود و با قدرت میخوردمش. صدای ملیسا همه اتاق رو پر کرده بود و صدای جیغش همه جا میپیچید. یکم بعد جاش دست و دهنم رو عوض کردم و عکس حرکت قبلی رو روی سینه هاش انجام میدادم. سرعتم رو بیشتر کردم و جیغ های اونم به همون نسبت بلند تر شده بود. با قدرت سینه هاشو میخوردم و میمکیدم هر چند لحظه هم زبونم رو میذاشتم نوک سینش و محکم فشار میدادم گاهی هم که شهوت خودم زیاد میشد نوک سینش رو گاز میگرفتم. با اون دستمم جوری سینه شو میمالیدم میدادم که هر کی اونجا بود میگفت الانه که از جا کنده بشه! ملیسا دیگه خیلی تحریک شده بود و کاملا از خود بی خود بود. سرم رو از روی سینش برداشتم و دوباره با زبونم شروع کردم به لیسیدن و میمومدم پایین. چند لحظه بعد رسیدم بالا کسش، دستامو گذاشتم زیر روناش و کاملا جمعشون کردم توی سینه هاش. همینطور که با قدرت زیر رونهاش رو چسبیده بودم و فشارشون میدادم زبونمو گذاشتم وسط باهاش بین رونش و کسش و یکمی لمسش کردم بعدم با طرف مقابل همینکارو کردم. بعد زبونم رو گذاشتم روی کسش و آروم آروم شروع کردم به لیسیدن. یکم بعد زبونمو گذاشتم روی چوچولش و محکم شروع کردم به فشار دادن و بازی کردن. ملیسا محکم سینه هاشو چسبیده بود و جیغ میکشید منم بی اعتنا هر لحظه حرکتم رو تند تر و محکم تر میکردم. بعد زبونمو فرو کردم توی کسش و شروع کردم به لیسیدن دیواره های داخلش و بازی دادنش. چند دقیقه ای با زبون و دهنم به کسش فشار میاوردم که یهو ملیسا با ناله گفت انگشتتو بکن توش!
با تعجب گفتم چی؟
ملیسا – انگشتت رو بکن توش!
من یه بند انگشتم رو با احتیاط فرو بردم داخل و آروم شروع کردم به بازی دادن.
ملیسا – اینجوری نه، تا ته بکن توش.
من – دیوونه شدی؟
ملیسا – من حلقوی ام. پرده بکارت اونجوری ندارم.
من – تو از کجا میدونی؟ مگه از جلو دادی تا حالا؟
ملیسا – نه اتفاقی فهمیدم. مشکل پریود داشتم رفتم دکتر میخواست معاینه کنه گفت پردت حلقویه.
من – از کجا مطمئن باشم؟ تو از این شیطنت ها داری، اگه حلقوی نباشی من چیکار کنم؟! اصلا دلم نمیخواد به دست من اپن شده باشی.
ملیسا – تورو خدا اذیتم نکن. گفتم انگشتتو تا ته بکن توش دارم میمیرم الان وقت شوخی و شیطنت نیست.
مکثی کردم بعد دستام رو ول کردم تا رونهاش آزاد بشه. دوباره زبونم رو چند بار روی کسش کشیدم بعد خودمو تکون دادم یکمی رفتم بالا تر یه لب محکم ازش گرفتم.
ملیسا – ارا بجنب دارم روانی میشم. خواهش میکنم انگششتو تا ته بکن توش.
انگشت وسطیم رو گذاشتم جلوی کسش یکمی بازی دادم بعد آروم هلش دادم به داخل. هر چی انگشتم بیشتر میرفت تو ناله های ملیسا بلند تر میشد. خوشبختانه ملیسا راست میگفت و حلقوی بود! انگشتم تا ته داخل کسش فرو رفته بود و هیچ اثر هم از پرده نبود. وقتی انگشتم تا ته رفت توش به آرومی درش آوردم و دوباره تا ته کردم توش. چند دقیقه ای با آرامش اینکارو انجام دادم تا جداره های تنگش یکمی باز تر بشه (انقدر تنگ بود که انگشتم به سختی میرفت توش!) ملیسا با ناله گفت محکم! منم انگشتمو کشیدم بیرون یکمی مکث کردم بعد یهو با قدرت شروع کردم به عقب جلو کردن انگشتم توی کسش. یهو جیغ های ملیسا بلندتر از قبل شد و با یه دستش سینشو فشار میداد با اون دستش هم چنگ زد توی موهام. هرچی سرعت و قدرتم رو بیشتر میکردم جیغ های ملیسا بلند تر میشد و با شدت بیشتر موهام رو میکشید! خودم از درد داشتم میمردم ولی چون نمیخواستم حسش بهم بریزه مجبور بودم ساکت باشم و چیزی نگم.
ملیسا – تا ته بکن توش بعد همونجا نگهش دار و فشار بده.
انگشتمو تا ته کردم توش و ثابت نگه داشتم و همینطور که محکم فشار میدادم با نوک انگشتم نقطه حساس کسشو بازی میدادم. ملیسا به شدت نفس نفس میزد و جیغ میکشید و منم منتظر بودم هر لحظه پوست سرم با موهام کنده بشه!! دیگه داشتم از درد میمردم واسه همین هرچی فشار میتونستم بهش آوردم که زودتر ارضا بشه. ملیسا یه جیغ خیلی بلند تر کشید و یهو از حال رفت! انگشتمو از کسش کشیدم بیرون دیدم همون موقع آب سفید و غلیظش خیلی آروم از کسش ریخت بیرون و قاطی بقیه خیسی ها شد! ملیسا که از شدت لذت شهوت از حال رفته بود، من مونده بودم با یه کمر پر از درد، موهای که نزدیک بود از جا کنده بشه و یه دنیا خستگی! تکونی به خودم دادم رفتم دست و صورتم رو شستم و اومدم دیدم هنوز بیحال افتاده. کنارش دراز کشیدم یکمی نازش کردم تا چشای خوشگلش رو باز کرد.
من – خوش گذشت؟
ملیسا – هیچ وقت توی زندگیم انقدر از چیزی لذت نبرده بودم.
من – خوشحالم!
ملیسا خودشو یکمی کشید جلو محکم روی لبم رو بوسید بعد دوباره بیحال افتاد و گفت مرسی.
لبخندی زدم گفتم خواهش میکنم.
چند دقیقه پشت کمرش و شونه هاش رو دست کشیدم تا یکمی از خستگیش کم بشه بعد پیشونیش رو بوسیدم و گفتم من دیگه برم بخوابم.
ملیسا – حتی اگر خواهش کنم بازم پیش من نمیخوابی؟
یکمی تخت رو مرتب کردم بعد پتو رو کشیدم روش و گفتم شب بخیر.
ملیسا یه نفس عمیق کشید گفت مثل همیش به حرفای من کوچیکترین توجهی نمیکنی. شب بخیر.
برق اتاق رو خاموش کردم و داشتم میرفتم سمت در که با صدای ملیسا برگشتم سمتش.
ملیسا – بیشتر از همیشه دوستت دارم.
من – خوب بخوابی

روی تخت دراز کشیده بودم به سقف خیره بودم و با خودم فکر میکردم. بیشتر از یک هفته بود اومده بودیم مسافرت ولی نفهمیدم کی گذشت. امروز شنبه بود و برنامه این بود که غروب جمعه حرکت کنیم و برگردیم. بیشتر به این فکر میکردم که وقتی برگشتم چیکار کنم و چیکار نکنم و بقیه مسائل. توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و ملیسا اومد داخل.
ملیسا – نمیایی ناهار؟
من – الان میام.
ملیسا چند دقیقه ای صبر کرد بعد گفت پاشو دیگه.
من – باز گیر داد! گفتم برو من میام.
ملیسا – چه فرقی داره؟
من – هیچی بابا غلط کردم.
نمیدونم چرا اینقدر برام سخت بود از جام پاشم! خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تونستم خودمو تکونی بدم و از از جام پاشدم و رفتیم ناهار. موقع ناهار انگار آیدا و آنیتا هم متوجه حالتهای عجیب من شده بودن و با تعجب نگام میکردن. منم بدون اینکه به روم بیارم سرم توی ظرف غذام بود.
آیدا – خوبی؟
یکمی نگاش کردم بعد گفتم آره چطور؟
آیدا – احساس کردم بی حالی.
ملیسا – حتما دلش واسه مامانش تنگ شده!
من – از کجا فهمیدی؟
ملیسا – از قیافت.
من – خدارو شکر دکتر ملیسا اینجا بود و علت رو برای همه روشن کرد!
آنیتا با خنده گفت ملیسا انقدر سر به سرش نذار دیگه. بزار ببینیم چی شده بچه رو؟!
من – بچه هوس بازی کرده همبازی نداره.
آنیتا – قربونش برم بعد از ناهار خودم میشم همبازیش. حالا چه بازی دوست داری؟
من – دکتر بازی. منم باید دکتر متخصص بشم!
آیدا – حتما هم زنان زایمان؟
من – دقیقا همینطوره. بعد از ناهار هر کی دوست داره بیاد دکتر بازی.
انقدر اراجیف بهم بافتم که اصلا نفهمیدم کی غذامو خوردم! یه لبخند ملیحی به همگی تحویل دادم بعدم رفتم سمت نشیمن خودمو انداختم روی مبل راحتی و دوباره توی خودم گم شدم! چند دقیقه بعد بچه ها اومدن پیشم و شروع کردن به ور رفتن ولی وقتی دیدن توی مود شوخی نیستم و دمقم خودشون به این نتیجه رسیدن که برن دنبال کارشون!
چشام رو که باز کردم دیدم همه جا ساکته. از جام پاشدم و به دورو برم نگاهی کردم و دیدم خبری از کسی نیست. خودمم نفهمیدم کی خواب افتاده بودم! یکمی بچه ها رو صدا زدم ولی ظاهرا کسی نبود و رفته بودن بیرون. به بیرون نگاهی کردم هوا تازه تاریک شده بود و نم نم خیلی ملایم و لطیف بارون میبارید. اول رفتم سمت آشپزخونه غذا خوردم و بعدم رفتم روی تراس که سیگار بکشم! طبق عادت همیشگیم روی نرده ها خم شده بودم و همینطور که نگاهم به دور ترین نقطه ها بود آروم از سیگارم کام میگرفتم و مثل دیوونه ها با خودم صحبت میکردم! سیگارم که تموم شد به آسمون نگاهی انداختم و وقتی نم نم لطیف بارون رو دیدم هوس کردم برم بیرون و یکمی حال و هوام عوض بشه. اومدم توی خونه تازه یادم افتاد ماشین ندارم! فقط امیدوار بودم بچه ها به عقلشون کشیده باشه و یه دونه ماشین گذاشته باشن، از پنجره به بیرون نگاهی کردم و دیدم خدا رو شکر انقدر هم کودن بازی در نیاوردن و ماکسیمای آیداشون توی حیاط پارکه و بعد از کلی گشتن بلاخره تونستم سوئیچ ماشین رو پیدا کنم.
لباسام رو پوشیدم و اومدم بیرون. وقتی میخواستم سوار ماشین بشم یه نگاهی به بیرون انداختم و کلی حال کردم! یه نفس عمیق کشیدم و وقتی هوای خنک رفت توی تنم بیشتر حال کردم! توی شیشه ماشین به خودم نگاهی کردم بعد یه دستی توی موهام کشیدم که مثلا موهام رو مرتب کنم و سوار ماشین شدم. چند دقیقه بعد از ویلا زدم بیرون و اول رفتم سمت شهر که یکم آدم ببینم دلم وا شه! با اینکه اصلا علاقه ای ندارم ولی روی حس عادت از بس سر و صدای ماشینا و آدما توی گوشم نپیچیده بود عقده ای شده بودم! گرفتگی هوای شب و نم نم بارون توی نور ماشینهایی که از جاده رد میشدن واقعا دیدنی شده بود و منم با سرعت میرفتم سمت مرکز شهر. دلم میخواست زودتر برم توی 2 تا خیابون شلوغ و پشت ترافیک بمونم تا با خیال راحت به آدمای مختلف نگاه کنم! دستم رو بردم روی پنل ضبط تا روشنش کنم، ولی به محض اینکه لمسش کردم نگاهم چرخید روش و یهو گرخیدم! آروم گفتم این دیگه چیه؟! یکمی به سیستم صوتی عجیب و هیولای ماشین نگاه کردم بعد زدم زیر خنده و گفتم عجب دنیایی دارن این جوونای ایرانی، چه حالی میکنن با این کارا! ضبط رو روشن کردم و دوباره توی حال و هوای خودم گم شدم. (بماند که از صدای بیس ساب باکس روده هام داشت به هم پیوند میخورد!)
توی یکی از خیابونهای اصلی شهر پشت چراغ قرمز واساده بودم و نگاهم به اطراف میچرخید. خیابون خیلی شلوغ بود و بیشتر مسافر بودن که رفت و آمد میکردن. خودمم نمیدونستم کجا میخوام برم یعنی اصلا جایی در نظرم نبود و فقط میخواستم یکمی حال و هوام عوض بشه. از شانس ما چقدر هم تیکه بازار بود و از اونجایی هم که آدم هرگز نباید فرصتها رو از دست بده حسابی دید زدم تا چشام تقویت خوب بشه! نیم ساعتی دور زدم و بعد به ساعت نگاهی کردم و دیدم وقت تغذیه است. یکمی گشتم و بالاخره توی یکی از خیابونهای اصلی جلوی یه پیتزا فروشی بزرگ و شلوغ ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل.
یک ربعی میشد زیر نم نم لطیف بارون توی اون هوای سرد نشسته بودم و داشتم با موبایلم ور میرفتم. همینطور که سرم پایین بود همش احساس میکردم ملت یه جوری دیگه نگام میکنن که بعدا وقتی دقت کردم فهمیدم با توجه به اون هوا همه کاپشن، پلیور یا خلاصه یه لباس زخیم پوشیده بودن و من فقط یه تی شرت آستین کوتاه خیلی تنگ و نازک تنم بود! یکم بعد تازه سفارشم حاضر شده بود و میخواستم بخورم که ملیسا زنگ زد…
سلام
– سلام آقای کم پیدا! معلوم هست کجایی؟
به من میگی؟ بیدار شدم دیدم همتون رفتین منم حوصلم سر رفت زدم بیرون.
– آره چند تا خرید داشتیم بعدم رفتیم یکمی دور بزنیم و تازه رسیدیم خونه. تو کجایی؟
منم اومدم یکمی دور بزنم بعدم وقت تغذیه ام بود اومدم یه چیزی بخورم.
– آخی دلم سوخت! ما هم بیرون شام خوردیم، کاش زنگ میزدی با هم میرفتیم.
من چه میدونستم، اوکی شام بعدی رو با هم میخوریم.
(یهو صدای خنده آیدا و آنیتا پیچید توی گوشم!)
چی شد؟
– (با خنده) هیچی دارم یه کاری میکنم تلفن رو گذاشتم روی اسپیکر آیدا و آنیتا هم اینجا بودن شنیدن حرفتو.
اونو فهمیدم! منظورم این بود که واسه چی میخندن؟
– هیچی بابا اینا هنوز با سیستم تو آشنا نیستن از حرفات خندشون گرفت.
چیش خنده داشت؟
– بابا از راه اومدیم ظرف غذاهایی که خورده بودی توی ظرف شویی بود آیدا گفت ما چقدر نامردیم بیچاره تنهایی شام خورده. بعد الان زنگ زدم گفتی اومدم یه چیزی بخورم آیدا حرفشو پس گرفت، وقتی هم گفتی شام بعدی رو با هم میخوریم با ناباوری به من نگاه کرد گفت این روزی چند وعده غذا میخوره؟ منم گفتم نمیدونم فکر کنم 6.7 تا اصلی میخوره چند بارم فرعی! اینام یهو زدن زیر خنده.
آهان! خب این کجاش خنده داره؟ نخورم که اینجوری نمیشم!
– بیخیال شو حرف زدن با تو هیچ فاییده ای نداره.
مرسی، حالا شام چی داریم؟
– لطف کن هرچی میخوایی بخور، بعدم وعده بعدی هم از همونجا بگیر بیار خونه بشین بخور دیگه ام جلوی من حرف غذا نزن دارم بالا میارم! مگه قراره همه مثل تو باشن؟!
بیا و خوبی کن! انقدر نخورین که وقتی مردین اون دنیا پشیمون بشین بعد از خدا مرخصی 24 ساعته بگیرین بیاین جبران!
– (با خنده) بس کن دیگه چرا انقدر چرت و پرت میگی؟ کاری نداری؟
بی تربیت واسه خودت گفتم! نخیر، خونه تنهایین مواظب باشین بهتون تجاوز نکنن!
– نترس وقتی کنار گرگی مثل تو زندگی کردیم آب از سرمون گذشت. دیگه کسی خطرناک تر از تو هم پیدا میشه؟
مرسی ممنون! کاری نداری؟
– نچ!
خداحافاظ.
– بای.
تلفن رو قطع کردم بعد یکمی به صفحه اش خیره شدم و پیش خودم گفتم اینا داشتن منو مسخره میکردن؟ سرم رو تکونی دادم مشغول خوردن غذام شدم و با خودم صحبت میکردم… به من میگه زیاد غذا میخوری! من اصلا تغذیه دارم؟ اگه تغذیه ام خوب بود که الان میرفتم مسابقات جهانی! اینا چقدر دلشون خوشه؟! من اگه مشکلات روحیم نبود الان حداقل روزی 11 12 وعده اصلی تغذیه داشتم و از هم دوره هام عقب نمیموندم. ساعت 11 شب میرم بخوابم هرهر میخندن! برنامه غذاییم رو رعایت میکنم هرهر میخندن! بخاطر بدنم مشروب نمیخورم هرهر میخندن! فکر کنم فردا واسه کیرمونم بخندن! فاک، همتون جنده این! ایشالا یکی پیدا شه جوری بهتون تجاوز کنه که از دهنتون بزنه بیرون! اصلا این دخترا همش باید مورد تجاوز قرار بگیرن که رو پیدا نکنن!… با آرامش خاصی غذام رو میخوردم و با خودم آروم صحبت میکردم و زیر چشمی به تیکه هایی که اونجا رفت و آمد میکردن هم نگاه مینداختم که جذب غذام بره بالا! همینطور که زیر چشمی به اطرافم نگاه میکردم یهو با یه جیگر که چند تا میز اونور تر نشسته بود چشم تو چشم شدیم ولی خیلی زود (چند ثانیه) هر دو مون خیلی تابلو رومون رو انور کردیم و جوری تظاهر کردیم که مثلا من تو رو نگاه نکردم! خودمم از این برخورد اتفاقی و پر از غرور خندم گرفته بود ولی به زور داشتم خودمو نگه میداشتم و اخمام مثل همیشه توی هم بود! چند لحظه ای سرم رو انداختم پایین وقتی مطمئن شدم میتونم خودمو کنترل کنم سرم رو آوردم بالا دوباره زیر چشمی بهش نگاه انداختم ولی در عین ناباوری یه بار دیگه اون صحنه تکرار شد و اینبار خیلی تابلو تر از قبل! صحنه های واقعا خنده داری بود ولی از اونجایی که به هیچ وجه اخم و جدیت از صورتم کنار نمیره خودم رو کنترل میکردم که نخندم. وقتی دفعه دوم اینطوری شد تصمیم گرفتم دیگه سرم رو بندازم پایین غذام رو بخورم و به هیچی هم نگاه نکنم و همین کارم کردم.
غذام تموم شده بود، روی صندلیم لم دادم یه سیگار روشن کردم و دوباره زیر چشمی مشغول نگاه کردن به اطرافم شدم. نم نم بارون بیشتر از قبل شده بود و سرمای هوا هم بیشتر به چشم میومد. نور چراغ مغازه ها و ماشینها با هم قاطی شده بود و همه جا یه جور دیگه دیده میشد. من تنها کسی بودم که با اون تی شرت نازک و تنگ اونجا بودم و تقریبا همه خودشونو با لباس زخیم پیچیده بودن واسه همینم خیلی جلب توجه میکردم و هرکی رد میشد یا اونجا بود یه نگام میکرد! ولی من اصلا احساس سرما که نمیکردم هیچ، اتفاقا مثل همیشه خیلی هم گرمم بود. بی اختیار نگاهم چرخید سمت همون دختره که چند تا میز اونور تر نشسته بود و اینبار خیلی با احتیاط تر نگاش کردم که دیگه مثل دفعات قبل هر دومون بی آبرو نشیم! چهرش قشنگ و عروسکی بود خیلی هم خوش تیپ و جذاب بود. یه آقا و خانم میانسال کنارش بودن که از شباهت چهره میشد حدس زد پدر مادرش باشن. یه کام عمیق از سیگارم گرفتم و دوباره نگام رو انداختم بهش که دیدم اونم دقیقا همینکارو کرده و داره بهم نگاه میکنه، اینبار دیگه هیچ کدوممون سعی نکردیم چیزی رو پنهون کنیم و فقط با اخم همدیگه رو نگاه میکردیم که همون موقع موبایلش زنگ خورد و نگاهمون پاره شد. چند لحظه دختره همینطور که با موبایلش صحبت میکرد از جاش پاشد و از اونجا رفت (انگار میخواست بره یه جای خلوت تر که راحت صحبت کنه). یکم بعد سیگارم رو خاموش کردم و تو دلم گفتم بسه دیگه به اندازه کافی چشمامون تقویت شد بهتره بریم. صندلی رو زدم عقب و پاشدم که برم تازه یادم افتاد ملیسا گفت هرچی میخوایی بگیر بیار از شام خبری نیست! سرم رو تکونی دادم و دوباره رفتم داخل که سفارش بدم. سفارشم رو دادم و از اونجا اومدم بیرون که دیدم دختره برگشته سر جاش و مشغول خوردن غذاست. نمیدونم چرا خودمم مرضم گرفته بود دلم میخواست ور برم واسه همینم همش دنبال یه فرصتی میگشتم که بتونم بهش کانل بزنم! یه سیگار دیگه روشن کردم و همینطور که منتظر واساده بودم تا سفارشم حاضر بشه تو فکر این بودم که چطوری کانال بزنم! آروم از سیگارم کام میگرفتم و اون اطراف قدم میزدم و زیر چشمی هم به اون دختره نگاه میکردم که همون موقع یه پسر 7.8 ساله (از این گداها که از شلوارت آویزون میشن!) اومد سمتم و هی میگفت عمو عمو یه کمکی بکن! از اینکه تمرکزم رو ریخته بود بهم کلی شاکلی بودم واسه همینم یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم عمو جد آبادته برو اونور بچه! پشتم رو بهش کردم و چند قدمی رفتم اونور تر ولی مگه ول کن شلوار ما بود؟! هی شلوارمو میگرفت میگفت عمو یه کمکی بکن! بدون اینکه بهش توجهی بکنم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم و مشغول فکر کردن شدم که یهو یه چیزی به ذهنم رسید! پسر بچه رو کشیدم کنار یه 500 تومنی بهش دادم گفتم یه کاغذ بهت میدم یه جوری که کسی نفهمه برو بده به اون دختره که اونجا نشسته (اشاره کردم به همون دختره و تقریبا 10 متری با هم فاصله داشتیم)، اگه درست انجام دادی و برگشتی 500 تومن دیگه بهت میدم! پسر بچه که کلی ذوق کرده بود گفت باشه. منم دستشو گرفتم رفتم سمت ماشین یه خودکار و کاغذ پیدا کردم و روش شمارم رو نوشتم و دادم دستش. پسره راه افتاد و منم پشت سرش رفتم تا رسیدیم جلوی همونجا، خودم رفتم یه گوشه واسادم و خیلی با احتیاط به پسره نگاه میکردم که مشغول انجام عملیات بود! خوشبختانه عملیات به درستی انجام شد و اون مارمولک به هر ترتیبی بود شماره رو به دختره رسوند، دختره به محض اینکه کاغذ رو گرفت بازش کرد یکمی بهش خیره شد بعد موبایلش رو در آورد و مشغول نوشتن شد! منم که کلی حال کرده بودم آروم گفتم Yes داره شمارم رو سیو میکنه!! پسره همون موقع اومد پیشم و منم یه 500 تومنی دیگه بهش دادم و اونم که معامله خیلی خوبی کرده بود گفت من همین درو برم اگه بازم از این کارا داشتی بیا سراغ خودم! منم آروم زدم پشت سرش گفتم آفرین عمو، در آینده کس کش خوبی میشی! حالا برو تا از کارم پشیمون نشدم! پسره یه چشمکی زد و از اونجا دور شد. همون موقع صدای اس ام اس موبایلمو شندیم. به دختره نگاهی کردم دیدم موبایلش دستشه و با اخم داره بهم نگاه میکنه! با خوشحالی موبایلم رو از جیبم کشیدم بیرون و یکی اس ام اس زده «خودت عرضه نداری شماره بدی وکیل وصی میفرستی؟! به همین خیال باش!» منو داری یهو خنده روی لبام خشک شد و با ناباوری به دختره نگاهی کردم، اونم یه نیشخندی زد و مشغول خوردن غذاش شد! از طرفی تیرم به سنگ خورده بود از طرفی هم بهم برخورده بود ناجور! سریع اس ام اس رو Reply کردم و نوشتم « عرضه رو بهت نشون میدم! » بعدم فرستادم واسه دختره، چند لحظه بعد اس ام اس رو خوند بعد با اکره بهم نگاهی کرد و دوباره مشغول خوردن غذاش شد. من که بهم خیلی بر خورده بود حسابی قاطی کرده بودم و حاضر بودم هر کاری بکنم که فقط روش رو کم کنم و کم نیارم! با عجله رفتم اون سمت خیابون و از سوپر مارکت یه تیکه مقوا و خریدم بعد رفتم سمت ماشین مقوا رو با دست به اندازه لازم پاره کردم بعد یه طرفش خیلی بزرگ نوشتم «ویلا اجاره ای» و پشتش هم خیلی بزرگ شماره موبایلم رو نوشتم!!! بعد سریع پیاده شدم و برگشتم همونجایی که بودم. یکمی مکث کردم تا یه زاویه خیلی قشنگ پیدا کردم که دختره به خوبی دید داشته باشه و منم یه گوشه باشم که زیاد تابلو نشه! رفتم همون گوشه واسادم مقوا رو از سمت «ویلا اجاره ای» گرفتم سمت مردم همون موقع دختره با تعجب اخماش رو کشیده بود و داشت بهم نگاه میکرد که یهو مقوا رو چرخوندم و شمارم رو گرفتم سمت دختره!! دختره که اصلا انتظار همچین حرکتی رو نداشت هاج و واج دهنش وا مونده بود و
با تعجب منو نگاه میکرد! من که قاطی کرده بودم مقوا میچرخوندم سمت نوشته باز چند لحظه بعد چرخش میدادم سمت شمارم! چند تا دختر دیگه اونجا بودن که متوجه حرکت من شده بودن و مدام با دستشون مقوا رو نشون میدادن هرهر میخندیدن! چند لحظه بعد برام اس ام اس اومد « تو رو خدا تمومش کن الان که آبروم بره! قبول من حرفم رو پس میگیرم خیلی هم عرضه داری » سریع اس ام اس رو Reply کردم نوشتم « کسی به شما شماره نداد. چقدر خودتو تحویل میگیری؟! من میخوام به همه دخترای اینجا شماره بدم » بعد فرستادم و دوباره با نیشخند به صورت دختره خیره شدم. دختره اس ام اس منو گرفت و مشغول خوندن شد، بعد سریع جواب داد « آخه درست رو به روی من واسادی! حداقل یکم برو اونور تر » اس ام اس رو خوندم یه لبخند ملیح زدم و بدون اینکه محلش بدم به کارم ادامه دادم! چند دقیقه بعد احساس کردم موبایلم بمباران اس ام اس شده و الانه که منفجر بشه! سریع مقوا رو کشیدم پایین و رفتم داخل که سفارشم رو تحویل بگیرم. وقتی موبایلم رو نگاه کردم دیدم توی چند دقیقه نزدیک 15.16 تا اس ام اس گرفته که هر کدومشونم یه تیکه ای انداخته بودن! بیچاره ها حقم داشتن چون این حرکت دیگه آخرش بود! واسه دختره اس ام اس فرستادم « من دارم میرم ولی قبل از رفتنم عرضم رو نشون دادم، هر وقتی هم که دوست داشتی میتونی خبرم رو بگیری » بعدم از پیتزا فروشی اومدم بیرون و رفتم سمت ماشین. تا نشستم توی ماشین صدای اس ام اس اومد موبایلم رو باز کردم و دیدم دختره نوشته « خیلی دوست داری با این لباس توی این هوا جلب توجه کنی نه؟ » منم جواب دادم « اونکه آره بعدم میخوام بازوهام بیافته بیرون همه ببینن! » چند لحظه بعد اس ام اس اومد « بهتم میاد! حتما پیاده هم میری تا خونتون که بیشتر ببینت؟ » منم نوشتم « بخوام نخوام همینه! خونمون دوره پول تاکسی زیاد میشه مجبورم بیشترشو پیاده برم ». یکمی از حرفای خودم خندیدم بعد با سرعت حرکت کردم سمت خونه.

آخر شب با بچه ها روی تراس نشسته بودیم هم هوا میخوردیم (هوا بارونی و سرد بود) هم فک میزدیم! ملیسا فنجون قهوه اش رو گرفت سمت آیدا گفت بیا فال بگیر. همون موقع آنیتا هم همینکارو کرد و منتظر شدن که آیدا براشون فال قهوه بگیره.
آیدا – تو نمیخوایی بگیری؟
من – اینو باش! من خودم یه پا جادوگرم.
آیدا – خب فال خودتو بگیر ببینم چیکار میکنی.
فنجون قهوه ام رو گرفتم سمت خودم یکمی بهش نگاه کردم و بعد گفتم یه جوون خوشگل خوشتیپ که از هر انگشتش یه هنر میباره!! (اشاره به ته فنجون) باورتون نمیشه بیایین ببینین؟ ایناهاش این همون جوونه اینا هم بقیه اش! بعدش یه عالمه موجودات ناشناس میبینم. موجودات ذلیل و ضعیفه ای که دورش حلقه زدن و اون به تخمش هم حسابشون نمیکنه، آره این موجودات همون دختران!!! 3 تا جنده هم کنارش میبینم که نشستن سر یه میز…
به اینجاش که رسید سرم رو آوردم بالا ببینم اونا نظرشون چیه که دیدم 3 تایی اخم کردن و دارن با حرص منو نگاه میکنن!
اشاره کردم به فنجون خیلی آروم گفتم ادامه ندم؟
ملیسا – خودت چی فکر میکنی؟
یکمی فکر کردم بعد سرم رو تکون دادم گفتم ترجیه میدم خفه بشم!
آیدا – خیلی پر رویی! فال که برات نمیگرم هیچ بقول خودت به تخمم حسابت نمیکنم!
من – تو که در توانت نیست چرا ادای منو در میاری؟ مگه تو تخم داری؟ اینجا باید بگی به تخمکهامم حسابت نمیکنم! البته چون تخمک خیلی کوچولو لطیفه و در حد من نیست اگه دوست داشتی میتونی بگی لوله رحمم!
ملیسا – دهنتو ببند میخواد فال بگیره تمرکزشو بهم نزن.
با خنده گفتم ولم کن بابا! فال! آخ بدم میاد از این کسشعر جات که شما دخترا بهش اعتقاد دارین!
ملیسا – تو به چی اعتقاد داری که این دومیش باشه؟! بچه ها وقتتون رو الکی حروم نکنین ادامه بدین.
یه بیلاخ به همشون نشون دادم و پاشدم رفتم سمت نرده ها یه سیگار روشن کردم و خودمو انداختم روش و مشغول کام گرفتن از سیگارم شدم. هنوز 2 تا کام نگرفته بودم که صدای اس ام اس پیچید توی گوشم. فهمیدم کار کیه و اصلا نمیخواستم تابلو کنم! واسه همین زیر چشمی به اونا نگاه کردم و دیدم سرشون به فال گرمه و توجهی نکردن. موبایلم رو از جیب شلوارکم کشیدم بیرون که یهو ملیسا همینطور که سرش توی فنجون و این حرفا بود گفت زنگ خونتون صدا کرد! زودتر جواب بده خوب نیست مردم پشت در بمونن. آیدا و آنیتا زدن زیر خنده و دوباره مشغول کارشون شدن. تو دلم گفتم فاک! کدوم بدبختی میخواد شوهر این بشه و یه عمر تحملش کنه؟! یه کام از سیگارم گرفتم بعد اس ام رو باز کردم و دیدم همون دختره نوشته «رسیدی خونه؟ عقده هات خالی شد؟» یه نیشخندی زدم و جواب دادم «چون پیاده اومدم یکمی طول کشید و جلوی در خونه ام. عقده هام خالی که نه ولی کمتر شد چون همه بازوهام رو نگاه میکردن و فهمیدن بدنسازم!» توی چند دقیقه چند تا اس ام اس تو همین مایه ها زدیم و احساس کردم اگه یکم دیگه ادامه بدم جلوی بچه ها تابلو میشه، واسه همینم نوشتم «من خسته شدم حوصله اس ام اس زدن ندارم! اگه میخوایی بهت زنگ بزنم صحبت کنیم اگرم نه که باشه یه وقت دیگه» و فرستادم که اونم جواب داد «خودم بعدا بهت زنگ میزنم». موبایلم رو گذاشتم توی جیبم، یه دونه محکم زدم ته سیگارم و بعد از چند تا حرکت نمایشی پرت شد پایین! بعدم رفتم سمت بچه ها که ببینم کارشون به کجا رسید.
من – فال گرفتین؟
ملیسا – چیه؟ تو هم میخوایی؟
من – فال که نه ولی اگه چیز دیگه میدین آره میخوام.
آیدا فنجون منو گرفت دستش گفت حالا منت نکش واسه تو هم میبینم! بعد فنجون رو کج کرد و شروع کرد به فال گرفتن!
همینطور که صحبت میکرد منم چشام رو تنگ کرده بودم و با اکراه بهش نگاه میکردم! صحبتهاش که تموم شد گفتم خب حضرت آیدا فال گیری تموم شد؟
آیدا – آره! حالا تو میتونی جدی فرض نکنی ولی همش راست بود ما هم بهش اعتقاد داریم.
با سر تایید کردم گفتم آهان! خب پس بزار من فال خودمو بگیرم!
رفتم جلوتر فنجون رو از جلوش برداشتم یکمی بهش نگاه کردم بعد یهو از همون بالا (روی تراس) پرت کردم پایین! بچه ها همینطور با ناباوری بهم نگاه میکردن منم بیخیال خمیازه میکشیدم!
ملیسا – وحشی بازیهاتو باید به همه ثابت کنی؟ این چه کاری بود؟
من – فال جدیده، شما ها هنوز علمشو ندارین و از درکتون خارجه. الان من با این کار طلسم رو باز کردم و خودمو نجات دادم!!!
آنیتا – طلسم؟
با خنده گفتم آره دیگه! طلسم 3 تا جنده که اینجا نشستن کسشعر میگن و مخ کار گرفتن! با اینکار در واقع خودمو از شر این طلسم نجات دادم.
آیدا – که اینطور؟ پس ما کسشعر میگیم و طلسم حساب میشیم؟
من – هیس آرومتر، میگن طلسم ضعیفه ها یا همون دختر خیلی هم شومه. بهتره من برم بخوابم تا بیشتر از این جونم به خطر نیافتاده.
ملیسا – تو فعلا از جلوی چشای من دور شو که اصلا تحملت رو ندارم. گاهی وقتها دلم میخواد با همین دستام خفه ات کنم و همه دنیا رو از شر تو راحت کنم.
به آیدا نگاهی کردم یه ابرو زدم گفتم بفرما تحویل بگیر، ضعیفه ها همیشه همین بودن، اگه به تاریخ نگاه کنی آدمهای مهمی مثل من رو همین ضعیفه ها از پا در آوردن. توی سال 2007 هم که وقاهت رو به حد اعلا رسوندن و علنا توی چشات نگاه میکنن و میگن میخواییم بکشیمت. (دستام رو بردم طرف آسمون) خدایا ما رو از شر این ضعیفه های بی شرم و شوم محفوظ بدار.
ملیسا به آیدا نگاهی کرد گفت اینو از جلوی چشام ببر داره اون روی منو بالا میاره.
آیدا اومد سمتم دستمو گرفت گفت عزیزم برو بخواب بزار ما هم راحت باشیم.
یه نگاهی به همشون کردم گفتم بهتر! میرم ولی شما هم نمیایین سراغ من ها؟
آیدا – نه نمیاییم حالا حالا ها صحبتهای خاله زنکی داریم!
با سر تایید کردم گفتم اگه بیایین دوباره اذیتتون میکنم. حالام ما رفتیم! شب همگی بخیر، ایشالا که خدا کمکتون کنه از این فریب خوردگی، از این طلسم شوم بیرون بیایین و از ضعیفه به ظریفه تبدیل بشین!
واسه اینکه صدای جیغشون گوشم رو کر نکنه سریع از تراس رفتیم بیرون. پشت در یه مکثی کردم چند بشکن زدم گفتم شرتون کم! حالا میتونم با خیال راحت تلفن صحبت کنم!
روی تخت دراز کشیده بودم به سقف نگاه میکردم و غرق افکار خودم بودم. همون افکار همیشگی، همون خستگی های همیشگی که انگار ول کن ما نبودن! مسلما هرگز نتونستم و نمیتونم به کسی بگم توی دلم چی میگذره، چیزایی که منو اینطوری از پا در آورده چیه چون همشون رازهای زندگیمه. از اون رازهایی که همیشه توی سینت میمونه و با خودت به گور میبری. ای کاش راه فراری داشتم، ای کاش اصلا من نبودم! غرق همین افکار خودم بودم که موبایلم زنگ خورد و شماره اون دختره روش افتاده بود. تماسش رو Reject کردم و اس ام اس زدم لطفا 5 دقیقه دیگه تماس بگیر بعد با عجله رفتم سمت دستشویی و چند دقیقه ای به صورتم آب زدم تا از اون حالت در بیام و وقتی احساس کردم حالم بهتره برگشتم توی اتاق و منتظر تماسش شدم که اونم در 5 دقیقه زنگ زد…
سلام.
– (صدای نازک و کش دار) سلام، احوال شما؟
ممنون خوبم، شما خوبی؟
– متشکر بد نیستم.
خب که من بی عرضه ام دیگه نه؟!
– (با خنده) من که گفتم حرفم رو پس گرفتم! فکرشم نمیکردم انقدر دریده باشی.
من که کاری نکردم، کاملا طبیعی بود! از یه آدم عقده ای همه چیز بر میاد!
– اون که مشخصه! از طرز لباس پوشیدنت توی این هوا معلوم بود چه آدمی هستی.
البته اینم بهش اضافه کن که پیاده تا خونمون رفتم تا همه منو ببینن.
– آخی، اگه میگفتی بهت پول کرایه تاکسی رو میدادم.
نه دیگه خواستم مزاحم اوقات شما نشم. پول کرایه تاکسی رو داشتم ولی یکمی کم بود اونم چون پول غذام از اونی فکرشو میکردم بیشتر شده بود!
– اینارو میگی که دلم واست بسوزه؟ به همین خیال باش! الانم زنگ زدم چون حوصلم سر رفته بود میخواستم یکمی دست بندازمت خوش بگذره بهم!
به نظرت یه پسر جوون عقده ای که آس و پاسه و کوفت نداره دست انداختن داره؟
– واسه من فرقی نداره مهم اینه که یکی رو دست بندازم خوش بگذره چون حوصلم سر رفته. راستی بچه کجایی؟
بچه خاک پاک لس آنجلس!
– (با خنده) چقدر هم بهت میاد! میتونی بگی لس آنجلس کجاست یا چطوری مینویسن؟
آره، لس آنجلس مرکز آلمان و نوشتنش هم بلدم ولی پشت تلفن نمیتونم بنویسم.
– چقدر اطلاعات عمومیت بالاست؟ سعی کن همیشه اینطور اطلاعاتت رو به روز نگه داری.
چشم! خب شما بچه کجایی؟ راستی اسمت هم نگفتی؟
– تهران. اسمم مهم نیست! اصرار هم کنی دروغ میگم!
چه بد اخلاق! بزار من حدس بزنم اسمت باید کبری، سکینه یا یه چیز توی همین مایه ها باشه نه؟
– هرهر! اسم دوست دخترات رو روی من نزار!
چی دختر؟ دوست دختر؟! دلت خوشه ها؟ کی به ما پا میده. همون کبری و کلثوم هم به ما نگاه نمیکنن. الان که دارم با خانم با شخصیتی مثل شما حرف میزنم میخوام بال در بیارم که یه به آرزوم رسیدم و اینبار عقده ای نشدم.
– پس اوضات خیلی خرابه؟
بقول یکی از دوستان افتیضاح! نگاه نکن به روی خودم نمیارم اون پشت خیلی خرابه!
– اسمتو نگفتی؟
مگه تو گفتی؟
– اگه بگم دروغ میگم.
فکر کردی من بلد نیستم دروغ بگم؟
– دیگه خوب فهمیدم چه دریده ای هستی! من راستشو میگم ولی تو هم باید راستشو بگی.
بقول مامان بزرگم اوکی!
– چرا مامان بزرگت؟
آخه از لس آنجلسی های اصیله. من که گفتم بچه کجام.
– فکر کنم تو مشکل روانی داری! چرا نمیری دکتر؟
پول ندارم، ویزیت متخصص بالای 10 هزار تومنه من از کجا بیارم؟ یعنی اینقدر پول رو دارم، فکر نکنی بی پولم ها؟ همین الان تو جیبم 10 هزار تومن پول دارم ولی اگه همش رو پول دکتر بدم چیش واسه خودم میمونه؟ باید سماغ بمکم!
– وای چقدر حرف میزنی. من ساناز هستم.
وای چه اسم قشنگی. یادت بخیر یه عروسک داشتم اسمش الناز بود. یاد اون افتادم.
– چه ربطی داره؟
ساناز و الناز با هم فرق دارن؟ هر دوشون تو یه مایه ان دیگه.
– ببین زیاد جدی نگیر. خب اسمتو نگفتی؟
اصغر هستم!
– بله؟
تا حالا نشنیدی؟
– منو مسخره میکنی؟
من غلط بکنم بخوام کسی رو مسخره کنم؟ باور کن جدی میگم اسمم اصغره. یعنی به نظرت مسخرست؟
– نه اصلا.
چرا ساکتی چیزی شده؟
– نه فقط…
فقط؟
– نکنه یه وقت برعکس شده باشه و تو منو دست انداخته باشی؟
بله؟ من چرا باید موقعیت به این خوبی رو از دست بدم؟ اصلا کدوم پسری حاضره همچین موقعیتی رو با دست خودش خراب کنه؟!
– نمیدونم، احساس خوبی ندارم.
قبول دارم حالا یکمی شوخی کردم و توی بعضی چیزها یکمی اغراق هم کردم ولی باور کن همش راست بوده. مثلا گفتم توی جیبم 10 تومن پول دارم ولی فکر کنم 15 16 تومنی داشته باشم!
– آهان، خب دیگه بهتره من برم آخه یه کاری واسم پیش اومده.
باشه، میگم میتونم فردا ببینمت؟
– چطور؟
همینطوری یکم با هم باشیم، تو هم که اومدی شمال یه چند روزی خوش بگذرونی بعدش میری زیاد دربند چیزی نباش و بیشتر سعی کن خوش بگذرونی.
– نه.
حالا یک بارش که عیبی نداره؟ اصلا فکر کن میری یه جا هم بخندی و خوش باشی. بعدم تو که خوب بلدی دست بندازی ملت رو؟ بیا یکم تفریح کن برو.
– باشه اگه فردا وقت آزاد برای تفریح پیدا کردم میام.
نه دیگه اذیت نکن، میریم دریا نیم ساعتی هستیم میخندیم و هرکسی میره پی خودش!
– کشتی منو؟ باشه بابا قبول. یه جایی کنار دریا سراغ دارم خیلی عالیه، شلوغ هم نیست تابلو بشیم. آدرس رو برات اس ام اس میکنم فردا ساعت 11 بیا اونجا.
باشه، ماشین داری؟
– بله دارم! حتما میخوایی بگی بیام دنبالت؟
نه بابا شما ها مایه دارین ما بلد نیستیم حتی در ماشینتون رو باز کنیم! خواستم بگم ماشینت چیه که راحت پیدات کنم؟
– یه زانتیای نقره ای. منو دیدی یه اس ام اس بده خودم میام اینجوری نیا کنار ماشین تابلو میشه.
باشه حتما. فعلا کاری نداری؟
– نه مرسی. فعلا خداحافظ
خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم و یهو زدم زیر خنده گفتم بخواب معامله تو میخوایی منو دست بندازی؟! برق اتاق رو خاموش کردم خودم رو انداختم روی تخت و همینطور که برق لبخند شیطنت روی لبام بود خوابم برد.
صبح خواب بودم که یهو احساس کردم دارم مقطوع النسل میشم! چشام رو باز کردم دیدم ملیسا پاشو گذاشته وسط پام و محکم فشار میده!!
یهو خودم رو کشیدم کنار و با وحشت گفتم چته؟
ملیسا یه ابرو زد گفت جبران کارای دیشبت بود حرصم گرفته بود الان خالیش کردم.
من که دستم هنوز وسط پام بود گفتم جنده اینو از دست بدی چیو میخوایی بخوری؟
ملیسا با خنده گفت مال تو نشد مال یکی دیگه! چیزی که زیاد ریخته کیر!
لبخند ملیحی زدم گفتم کسی هم نداد بخوری! برو مال دوست پسرتو بخور ایشالا گوشت تنت بشه!
ملیسا اومد جلو چنگ زد توی موهام گفت عزیزم پاشو بریم صبحونه!
یه داد بلند زدم گفتم برو گمشو جرم دادی سر صبحی.
ملیسا همینطور که موهام رو میکشید گفت هنوز مونده! فکر کردی تیکه هایی که بار منو دختر عمه هام میکنی یادم میره؟
یه نفس عمیق کشیدم گفتم خب تو الان موهام رو ول کن من قول میدم با صحبت حلش کنیم.
ملیسا محکم تر کشید گفت توبه گرگ مرگه.
یه داد بلندتر زدم و با التماس گفتم جون مادرت ولم کن الان از جاش کنده میشه!
ملیسا لبخندی زد و بازم محکم تر کشید!
من که دیدم این بیخیال نمیشه درد رو به جون خریدم و یهو گوشه تاپش رو کشیدم سمت خودم و ملیسا پرت شد توی بغلم و البته تاپش هم جر رفت!
دستم رو انداختم رو موهاش بلندش گفتم حالا من جرت میدم جنده!
ملیسا یه جیغ زد گفت تو رو خدا ولم کن.
منم که سادیسمم اوت کرده بود همینطور که چنگ زده بودم توی موهاش پاشدم گفتم پاشو بریم.
ملیسا از جاش پاشد تاپشو که دید گفت نامرد، 200 درهم پولشو داده بودم؟
یه بیلاخ بهش نشون دادم بعد گوشه تاپشو کشیدم و بقیه اش هم قشنگ پاره شد. تاپ از تنش افتاد پایین و زیرش یه سوتین قرمز بسته بود.
موهاش رو کشیدم سمت خودم گفتم راه بیافت بریم تا شلوارتم در نیاوردم!
ملیسا رو با موهای چنگ زده بردم سمت آشپزخونه. آیدا و آنیتا تا ما رو دیدن یهو با وحشت بهمون خیره شدن و مونده بودن که چی شده!
من – این جنده قصد تجاوز به من رو داشت واسه همینم مجازاتش میکنم و در اکران همه بهش تجاوز میکنم!
آنتیا با خنده گفت آخ جون تجاوز!
ملیسا رو هل دادم جلو دستاش رو گذاشتم روی میز بعد خمش کردم بعدم دکمه های شلوار جینش رو باز کردم و یهو شلوارش رو کشیدم پایین! (یه شرت سکسی قرمز پاش بود که ست سوتینش بود) آیدا و آنیتا که فکر نمیکردن من انقدر دریده باشم که همچین کاری کنم یهو چشاشون گرد شد و با تعجب مارو نگاه میکردن ملیسا هم که میدونست خواهش و تمنا هیچ فاییده ای نداره مدام خودشو تکون میداد که یه جوری از دستم در بره!
من – نظرتون در مورد ادامه چیه؟
ملیسا – هر غلطی میخوایی بکن ولی من از این زیر میام بیرون دیگه؟
با خنده گفتم نترسین! این فقط یه شوخی مسخره بود و هیچ تجاوزی در کار نیست!
ملیسا رو ولش کردم و رفتم که دست و صورتم رو بشورم. از چی ازشون دورتر میشدم صدای فحش و بد و بیراه هم بیشتر میشد!
دست و صورتم رو شستم و اومدم دیدم ملیسا لخت (با شرت و سوتین) نشسته پشت میز و داره صحبونه میخوره.
من – خانم شبی چند؟
ملیسا – بیا بشین صبحونه کوفت کن دهنمو به اندازه کافی سرویس کردی!
تا صبحونه خوردیم و با بچه ها مثل همیشه شوخی و خنده راه انداختیم ساعت از 10 گذشته بود! من سریع از جام پاشدم رفتم یه دست لباس رسمی پوشیدم (ست مشکی) و اومدم پیش بچه ها.
ملیسا – کجا؟
من – خونه پسر شجاع! میرم بیرون کار دارم.
ملیسا – خب صبر کن ما هم بیاییم دیگه؟
من – نمیشه عجله دارم بعدم تنها باشم بهتره. باشه واسه ناهار با هم میریم.
آیدا – مشکوک میزنی ها؟ خبریه به ما هم بگو؟
من – نخیر هیچ خبری نیست!
میدونستم اگه 2 دقیقه دیگه اونجا بمونم تا شرت و شلوارم رو پایین نکشن ول کن نیستن! واسه همین با عجله گفتم باید برم دیر شد قبل از اینکه اونا حرفی بزنن سوئیچ ماشین ملیسا رو گرفتم و زدم بیرون!
چند دقیقه ای از ساعت 11 گذشته بود که من رسیدم سر قرار. به دورو برم نگاهی انداختم ولی خبری نبود، تو دلم گفتم اگه سر کارم گذاشته باشی خیلی مادر جنده ای! ماشین رو یه گوشه پارک کردم و شمارش رو گرفتم…
سلام.
– سلام.
کجایی؟
– ویلامون. کجا میخوام باشم؟
چرا نیومدی سر قرار؟
– خیلی به خودت مطمئنی نه؟ از اولشم سر کار بودی.
آهان اینو بگو! خب کجا ببینمت؟ یه کار کوچولو باهات دارم!
– همینجا بگو؟
نه نمیشه باید ببینمت، زیادم طول نمیکشه فقط چند دقیقه ببینمت کافیه.
– اه چقدر کلیدی! باشه، بیا چند تا کوچه پایین تر از ویلامون.
باشه آدرس رو اس ام اس کن. رسیدم زنگ میزنم بیا. فعلا بای
تلفن رو قطع کردم و چند لحظه بعد صدای اس ام اس پیچید توی ماشین. نیشخندی زدم و حرکت کردم سمت آدرسی که داده بود.
نیم ساعت بعد اونجا واسادم و زنگ زدم بهش…
سلام، کجایی؟
– سلام، توی حیاط. چقدر زود رسیدی؟
تاکسی زیاد بود.
– اوکی، صبر کن ماشینمو بیارم بیرون. رسیدم نزدیکت زنگ میزنم.
تلفن رو قطع کردم و منتظر شدم. استریو ماشین رو روشن کردم و مثل همیشه صدای یاورم بود که تموم وجودمو به اوج میرسوند. چند دقیقه بعد موبایلم زنگ خورد…
– من خیابون پایینی هستم.
خوبه توی همون خیابونی که گفتی.
(چند لحظه بعد)
– من سر خیابونم. تو کجایی؟
بیا وسط خیابون.
– الان وسط خیابونم. نمیبینمت؟
ماشین رو پارک کن و پیاده شو.
– یعنی چی؟ مسخرم کردی؟
نه! ماشینت رو پارک کن و پیاده شو.
از آیینه ماشین داشتم نگاش میکردم که چطور ماشینش رو پارک کرد و پیاده شد. (10 متری باهام فاصله داشت)
خوبه! بیا جلوتر یه بی ام دبلیو ایکس 3 مشکلی پارک شده.
– آره دیدمش. تو کجایی؟
در ماشین رو باز کن بشین داخل!
– چی؟
همونکه گفتم.
تلفن رو قطع کردم و از آینه بهش خیره شدم که چطوری با ناباوری داره به ماشین نگاه میکنه! مشخص بود خیلی جا خورده و انتظار هر اتفاقی رو داشت جز این یکی! خیلی آروم اومد سمت ماشین، کنار شیشه واساد به داخل نگاهی انداخت و منم براش یه چشمک زدم و اشاره کردم سوار شو! اونم یمی مکث کرد بعد در ماشین رو باز کرد و نشست داخل.
لبخند ملیحی زدم دستم رو گرفتم سمتش گفتم ارا هستم…

ساناز با ناباوری توی صورتم خیره شده بود و چیزی نمیگفت. البته منم جای اون بودم همین میشدم، با غرور و اعتماد به نفس بالا فکر میکنی یکی رو دست انداختی و از اینکه اینطوری پیچوندیش حسابی حال کردی ولی یهو در کمال ناباوری میبینی که اون کسی که دست انداخته شده خودت بودی و طرف به ریشت میخنده!
من – خیلی بده که آدم یکی رو دست بندازه نه؟
ساناز که هنوز با بهت بهم نگاه میکرد خیلی آروم گفت ببخشید اصلا فکرشم نمیکردم اینطوری بشه.
یه چشمک زدم گفتم مهم نیست! منم فقط میخواستم شوخی کنم و اصلا قصد بدی نداشتم ولی خودت موضوع رو به جای دیگه کشوندی.
ساناز – واقعا عذر میخوام.
من – بیخیال، حالا حوصله داری یه دوری بزنیم یا بازم میخوایی ما رو بپیچونی؟
ساناز سرش رو انداخت پایین گفت بیشتر از این شرمندم نکن.
لبخندی زدم و حرکت کردم سمت دریا. تو راه مثل همیشه پام روی گاز بود و با سرعت از خیابونا میگذشتم. ساناز هم یه چشمش به جلو بود و یه چشمش هم به من. نمیدونم بیچاره از سرعت بالای ماشین ریخته بود بهم یا هنوز توی فکر موضوع امروز بود! تقریبا نیم ساعت بعد یه جای خیلی خوب و قشنگ (کنار دریا) نگه داشتم و اشاره کردم پیاده شو. از ماشین پیاده شدیم به آسمون نگاهی انداختم هوا ابری بود و بارون نم نم میبارید. یه نفس عمیق کشیدم و آروم قدم بر میداشتیم سمت دریا. چند دقیقه بعد روی یه تخته سنگ بزرگ نشستم و به دریا خیره شدم، ساناز هم با چند متر فاصله کنارم نشست و همینکارو کرد. همون موقع یه سیگار روشن کردم دوباره چشمم رو به دریا انداختم. وقتی از سیگارم کام میگرفتم دود سیگار با بخار هوای غلیظ قاطی میشد و منم با حالت خاصی از دهنم خارج میکردم و مثل همیشه از این کار خیلی خیلی لذت میبردم. همینطور که مدام این حرکت رو تکرار میکردم و توی حال خودم غرق بودم صدای ساناز منو به خودم آورد.
ساناز – چرا ساکتی؟
من – نمیدونم همینطوری، هر چیزی که اینجا هست رو خیلی دوست دارم و حیفم میاد این لحظات رو از دست بدم.
ساناز – مثلا؟
من – سکوت و آرامش، دریا و موج پر تلاطمش، بارون، هوای ابری، سرمای هوا، سیگار!
ساناز – جالبه! بیشتر اینایی که اسم بردی از نظر مردم زیاد جالب و قشنگ نیست.
من – من با بقیه فرق دارم! خب بگذریم، از خودت بگو؟ البته اینبار راست.
ساناز یکمی خندید بعد یکمی مکث کرد گفت 21 سالمه اسمم هم ساناز. الانم با خونوادم اومدیم شمال مسافرت. دیگه چیش میمونه؟
همینطور که به دریا نگاه میکردم و از سیگارم کام میگرفتم با سر تایید کردم و گفتم خوبه! دانشجویی؟
ساناز – آره. خب حالا نوبت توئه؟
نگام رو چرخوندم سمتش گفتم نمیتونم با چند جمله خودمو معرفی کنم! اگه میخوایی چیزی بدونی بهتره بپرسی که من بدونم چی بگم!
ساناز یکمی با تعجب بهم نگاه کرد بعد گفت بچه کجایی؟
با خنده گفتم لس آنجلس دیگه!
ساناز – جدی پرسیدم.
من – راستش بگو بچه کجا نیستم؟ خدا رو شکر از همه جا یه رگ و ریشه کشیدیم! ولی اصالتا حساب کنی شمالی هستم.
ساناز – آهان! کجا زندگی میکنی؟
من – امارات متحده.
ساناز – بابا خارجی! تنها اومدی اینجا؟
من – نه بابا اصلا نمیخواستم بیام. 3 تا از خدا بی خبر ما رو به زور کشیدن آوردن اینجا مثلا 2 هفته مسافرت. خدارو شکر 1 هفته اش سپری شده!
ساناز – دوستات هستن؟
من – آره ولی از نوع مونث.
ساناز – از خدات هم باشه! همچین گفت من فکر کردم الان میگه 3 آدم آویزوون آوردنش اینجا و آویزوونش شدن!
من – نه بابا اونا که حرف ندارن، خود من یکمی سیستمم با آدما فرق داره.
ساناز – عجب آدم مرموزی هستی ها؟! باور کن همین 10 دقیقه که باهات صحبت کردم اندازه 100 تا علامت سوال توی ذهنم داره بال بال میزنه!
با خنده گفتم طبیعیه، همه همینن!
نیم ساعتی با ساناز اونجا نشسته بودیم و حرف میزدیم. البته مثل همیشه حسابی گرم گرفتم و یکمی شوخی و خنده راه انداختم تا از احساس غریبی در بیاد و با هم راحت باشیم. خلاصه توی همون نیم ساعت انقدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که قرار با ملیساشون رو به کلی یادم رفت! همینطور که داشتم اراجیف بهم میبافتم یهو موبایلم زنگ خورد و شماره ملیسا روش نقش بست. به ساناز اشاره کردم ساکت و جواب تلفن رو دادم…
سلام به خانم عصبانی، باور کن من خیلی میخوامت، اصلا همین فردا میام خواستگاریت. نه نه فردا دیره همین امروز بریم عقد کنیم. تو نمیدونی من چقدر دوست دارم. خواهش میکنم عصبانی نباش!
– عرعر! کدوم گوری رفتی خبرت نیست؟ مگه قرار نشد ناهار با هم باشیم؟
خب به من چه؟ کارم طول کشید بعدم یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم و الانم پیش اونم.
– دوستت کیه؟
نمیشناسی بابا، دختر خیلی خوبیه. چند سال پیش باهاش آشنا شدم و الان بعد از مدتها دیدمش!
– پس بگو اونم برای ناهار با ما بیاد.
اوکی با خودم میارمش، خب ساعت چند کجا باشیم؟
– ما الان توی رستورانیم، سریعتر بیایین.
بازم اوکی ما در اسرع وقت تشریف فرما میشیم و مجلس شما رو مزین میکنیم. البته باید به ما افتخار کنید که افتخار دادیم با شما…
صدای بوق تلفن توی گوشم پیچید و این یعنی ملیسا با خونسردی تمام تلفن رو قطع کرد و نذاشت ادامه حرفم رو بگم یا به عبارتی خیلی رسمی گفت خفه شو!
با خنده موبایلم رو گذاشتم توی جیبم و به ساناز گفتم بزن بریم ناهار با بچه ها!
ساناز – نه بابا کجا بریم؟
من – بیا بریم بابا بیخیال زندگی.
چون میدونستم دختر خانم های محترم توی اینجور صحنه ها تا 1 ساعت صبر کنن که تکلیف همه چیز روشن شه و باید خط خط به براشون توضیحات بدی و با توجه به اینکه اگه به ناهار نمیرسیدیم جای ناهار فحش و بد و بیراه نوش جان میکردم و بازم از اونجایی که خانمها اصلا نمیتونن این صحنه ها رو بگیرن و تیز بازی در بیارن به زور دست ساناز رو کشیدم سمت ماشین و با سرعت حرکت کردم سمت بچه ها!
ساناز – تو دیوونه ای؟ این دروغها چی بود بهم میبافتی؟ دوست قدیمی چند ساله کیه؟! خوبه همین امروز با هم آشنا شدیم!
یهو زدم زیر خنده گفتم برو دلت خوشه! زیاد جدی نگیر. بقول خودم، تا خون در رگ ماست دروغ رهبر ماست!!
ساناز یکمی با اکراه بهم نگاه کرد گفت تو دیگه چه جانوری هستی! من فکر کردم الانه که یه اتفاق بد بیافته ولی در عین ناباوری دیدم توی چند ثانیه برای ناهار هم دعوت شدم!
من – فکرتو مشغول نکن، تا بخوایی بفهمی من چه جانوری هستم عمرت تموم شده.
ساناز – اون دوست دخترت بود؟
من – نه بابا. اونی که الان زنگ زد دوستمه اون 2 تا هم که الان میبینیشون دختر عمه هاش هستن.
ساناز – پس چقدر راحت باهاش صحبت کردی؟ مخصوصا اون صحنه که جواب تلفن رو دادی؟
من – من اصولا با همه راحتم یا بقول بعضی ها زیادی دریده ام! اون لحظه ام داشتم خرش میکردم که عصبانیتش یادش بره و گیر نده!
ساناز – من اصلا نمیفهمم تو چی میگی؟! باور کن کارات برای من اصلا قابل تعریف و درک کردن نیستن!
من – من که گفتم ولش کن سخت نگیر!
یه چشمک بهش زدم و با سرعت بیشتری حرکت کردم سمت رستورانی که بچه ها منتظرمون بودن. تو راه برای عدم ضایع شدن (اصولا خانمها باید از همه لحاظ توجیه بشن!) تمام هماهنگی های لازم رو با ساناز انجام دادم و اون شد یکی از رفیقهای قدیمیم! این هماهنگی ها مثل همیشه انقدر سخت و طاقت فرسا بود (اشاره به اینکه باید برای خانمها دیکته کنی تا کامل از پسش بر بیان!) که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم اونجا!
ماشین رو جلوی رستوران پارک کردم یه بار دیگه به صورتش خیره شدم گفتم خیالم راحت باشه؟ سوتی ندی آبرو حیثیت ما رو ببری؟
ساناز با سر تایید کرد گفت نه خیالت راحت.
من – از همین میترسم! حالا بزن بریم.
از ماشین پیاده شدیم و با هم رفتیم سمت رستوران.
جلوی در به ساناز گفتم بزار اول من برم تو چند لحظه بعد بیا. چون بد قولی کردم الانه که سیل غرغراشون سرم خراب شه از اونجایی هم که من فداکارم بزار من اول برم!
ساناز با اکراه بهم نگاهی کرد گفت آره تو راست میگی! باز چی تو سرته و چه فیلمی میخوایی سر اون بیچاره ها پیاده کنی من نمیدونم!
من -دیگه داری منو میشناسی ها؟!
ساناز اخمی کرد و گفت بجنب برو من چند دقیقه دیگه میام.
یه چشمک زدم و با عجله رفتم داخل رستوران. بچه ها تا منو دیدن برام دست تکون دادن و رفتم سمتشون. وقتی رسیدم کنار میز هر 3 تاشون اخم کرده بودن و با غیظ بهم نگاه میکردن!
من – الهی قربون همتون برم واقعا ببخشید کارم یکمی طول کشید بعدم خیلی یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم که نمیشد بپیچونمش.
ملیسا – تو یه عمره داری عالم و آدم رو پیچ میدی حالا به این رسید نمیشد؟ نه قربونت برم بگو چون دختر بود نمیشد پیچش داد!!
من – تو که میدونی چرا باز بیان میکنی؟ حالا این حرفا رو ولش کن الان این دوستم میاد اخماتونو وا کنین درست نیست بیچاره به دل میگیره ها؟
آیدا – بسه گوشامون دراز شد!
من – تو خودت قند و نباتی! آنیتا جون تو هم شکلاتی! ملیسای عزیزم تو هم کیک خامه ای هستی! جون مادرتون اخماتونو وا کنین من به درک اون بیچاره چه گناهی کرده؟
ملیسا – جانور بد ذات!
سریع خم شدم سر ملیسا رو بوس کردم گفتم مهمون اومد تابلو بازی در نیار.
ساناز خیلی آروم و با متانت وارد رستوران شد و داشت میومد سمت ما، منم تا ثانیه آخر مراسم ماست مالی رو پیاده کردم تا بچه ها از خر شیطون بیان پایین! همینطور که داشتم با عجله فک میزدم یهو ساناز با صدای گیرایی گفت سلام به همگی. ملیسا منو که جلوش واساده بودم رو با دستش زد کنار با ساناز سلام کنه یهو همه جا سکوت شد!
ملیسا از جاش پاشد یکمی چشاش رو تنگ کرد بعد با تردید گفت ساناز خودتی؟
ساناز هم با تعجب و بهت زدگی اومد جلوتر گفت ملیسا اینجا چیکار میکنی؟
یه لحظه احساس کردم شدم گچ دیوار! رنگم پریده بود و با تعجب داشتم به اونا نگاه میکردم! ملیسا از پشت میز اومد بیرون با عجله ساناز رو بغل کرد و شروع کرد به احوال پرسی و این حرفا. منم هاج و واج بهشون خیره شده بودم و تو دلم به زمین و زمان فحش میدادم!
همینطور که ملیسا و ساناز مشغول احوال پرسی بودن آیدا آروم زد به پشتم گفت چته؟ حالت خوبه؟
من – هان؟ آره چیزی نیست فقط خیلی جا خوردم از اینکه این 2 تا همدیگه رو میشناسن.
آیدا – خر خودتی، امروز یه ریگی به کفشته! معلوم نیست چی تو سرته نامرد.
خلاصه تا مراسم خاله زنک بازی تموم شد یک ربعی طول کشید و اجازه دادن بشینیم سر جامون! انقدر خورده بود تو پرم که حد نداشت، اصلا باورم نمیشد آدم تا این حد میتونه بد شانس باشه! اخمام رفته بود توی هم، کارد میزدی خونم در نمیومد و با لبخند مصنوعی و ملیحی که روی لبم بود به صحبتهای بقیه گوش میکردم! انقدر زد حال خورده بودم که اصلا اشتهام کور شده بود! اینجور که فهمیدم ساناز از دوستای قدیمی ملیسا بود، یعنی از دوستای خانوادگی یکی از فامیلاشون بود که بعدا با ملیسا هم آشنا میشه.
نیم ساعتی گذشته بود، همینطور که ناهار میخوردیم بچه ها همچنان مشغول صحبت کردن بودن و منم با همون لبخند ملیح یکم غذا میخوردم و یکمی حرص!
ساناز یه نگاهی بهم کرد گفت راستی یادم رفت بگم دستت درد نکنه که منو کشوندی اینجا، نمیدونم چقدر از دیدن ملیسا خوشحال شدم.
لبخند ملیح ام رو غلیظ تر کردم و گفتم خواهش میکنم. اتفاقا خودمم وقتی دیدمت باورم نمیشد بعد از این همه مدت همدیگه رو دیدیم!
ملیسا – راستی شماها همدیگه رو از کجا میشناسین؟
ساناز با تردید یه نگاه بهم کرد و ساکت موند! منم که میدونستم الانه که همه چیزو خراب کنه سریع گفتم توی یه مهمونی با هم آشنا شده بودیم.
ملیسا با سر تایید کرد و گفت چقدر جالب! نمیدونستم دوست مشترک هم داریم.
ساناز که تازه فهمیده بود نزدیک بود همه چیزو خراب کنه و مثلا میخواست قضیه رو جمع کنه گفت راستی ارا چند وقت پیش یادت افتادم. میدونی کی بود؟
من بدبختم که فکر کردم میتونه همچین کاری کنه با شوق گفتم جدی میگی؟ کی بود؟
ساناز یه نگاهی به همه انداخت بعد گفت توی موبایل یکی از دوستام یه داستان خیلی قشنگ خونده بودم که در مورد یه دختری بود به اسم آنا، وقتی پرسیدم کی نوشته گفت خاطره یه پسره است به اسم ارا!
یهو تمام تنم یخ زد و شروع کردم به سرفه کردن! بقیه هم ساکت بودن و با تعجب به من نگاه میکردن. عرق سرد تمام تنم رو گرفته بود، با ناباوری یه نگاه به ساناز انداختم و نمیدونستم میخوام گریه کنم یا بزنم زیر خنده؟! آروم از جام پاشدم گفتم ببخشید من میرم دست و صورتم رو بشورم احساس میکنم یکم حالم بده.
ملیسا – چیزی شده؟ میخوایی منم بیام؟
همینطور که کشون کشون میرفتم سمت سالن دستشویی آروم گفتم نه راحت باش الان میام. با عجله رفتم توی سالن دستشویی و تا چند دقیقه مدام به صورتم آب میزدم تا یکمی حالم جا بیاد و حداقل یکمی خودم رو جمع و جور کنم. همینطور که به صورتم آب میزدم گفتم خدایا غلط کردم! اصلا کاش پام میشکست اونشب نمیرفتم اونجا و با ساناز آشنا بشم! یکم بعد از آینه دستشویی به خودم خیره شدم و دیدم رنگم شده عین گچ دیوار! آروم به خودم گفتم به نظرت صحنه رو گرفته به روم نیاورده یا اصلا نگرفته؟ لبم رو گاز گرفتم گفتم من چه میدونم، دست گلهای خود جندته! با دستای خیسم چنگ زدم توی موهام گفتم نکنه صحنه رو گرفته باشه؟ اگه یه وقت داستان ملیسا رو خونده باشه چی؟ اصلا ملیسا خودش ختم مادر قحبه هاست اگه اون صحنه رو گرفته باشه چیکار کنم؟ سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول آب زدن به صورتم شدم. اگه بگم حاضر بودم چند دست بدم ولی این اتفاقات نمیافتاد کم گفتم! حالم دست خودم نبود و مدام با خودم صحبت میکردم… اصلا آدم چقدر میتونه بد شانس باشه؟! ارواح عممون اومدیم یکمی شیطونی کنیم حالا به کس کشی افتادیم!… همینطور که با خودم صحبت میکردم مدام به صورتم آب میزدم، فکرم با سرعت مشغول فعالیت بود، اصلا حال خوبی نداشتم و مدام با دلهوره و تشویش میخواستم یجوری این اتفاقات غیر منتظره رو برای خودم هضم کنم…

1 دیدگاه برای “داستان خفن مسافرت”

  1. آخه یکی نیس به این بچه پولدارای عقده ای بگه کونی مجبوری یه سری به قول خودت ارجیف ببافی بجای داستان سکسی تحویل ملت بدی 2 ساعته هی صفحه دادیم پایین که یه چیزی گیرمون بیاد آخرشم این کونی نتونس یه کس بکنه آخه کونی 3 تا کس مامانی پیشته تو میری تو رستوران دنبال کس
    واقعا که خیلی چرت گوییت قشنگه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *