داستان خیانت نامزد

داستان خیانت نامزد

داستان خیانت نامزد
داستان خیانت نامزد

سلام من اسمم فرهاده،میخوام داستان زندگیمو بگم که چطو ی زنم با یه پنهانکاری کوچیک باعث شد کارمون به طلاق بکشه،زنم اسمش سمیه اس 25 ساله،لاغر وبدن خیلی ظریفی داره،کمر باریک وباسنش یکم پهنه،با سمیه توسط خواهرم اشنا شدم،نامزد که کردیم رفت وامدم به خونشون نشم باحال بود کاری نداشت شب میموندم وتو اتاق تنها باشیم،من بهش گفته بودم به گذشته کاری ندارم برام مهم نیست اگه با کسی سکسم داشتی،مهم واسه من بعداز اینه،اولین بارکه سکس کردم باهاش،تنها بودیم لختش کردم کیرمو دراورد سرشو بوسید وحسابی ساک زد،گفتم معلومه دفعه اولت نیست،گفت ناراحت نمیشی؟گفتم نه،گفت اره،با پسرخالم سکس داشتم،خواستگارم بود،کیرمو گذاشتم لب کسش فشار دادم،یه اخ گفت ولی هیچ خونی نیومد،فهمیدم پرده نداره،به روش نیاوردم برام مهم نبود،خیلی همدیگه رو دوست داشتیم،

بعد دوسال از نامزدیمون گذشته بود دیدم دیگه اون سمیه سابق نیست خیلی کم میخنده،اشتها نداره،لاغرترم شده،تا تلفنش زنگ میخوره هول میکنه،حس کردم داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه،یه روز داشتم میرفتم خونه شون نزدیکای خونشون یه مغازه عکاسی بود دیدم سمیه ازش اومد بیرون باعجله رفت سمت خونه،منو ندید،به بهانه عکس رفتم تو مغازه،صاحبش یه پسر خوشتیپ وخوشهیکل بود یه پسر دیگه هم بود فهمیدم دارن درمورد سمیه حرف میزنن،صاحب مغازه که کیوان بود به اونیکی که اسمش مهدی بود میگفت،اینجا نمیشه مشتری میاد،مگه خودت مکان نداری؟تازه دیدی که میگفت نامزد کرده،التماست میکرد ولش کنی،مهدی گفت:میخوام خوارشو بگام لاشی رو،هرچی بگم گوش میده اتو دارم ازش،توهم بکنش،گفته بودم پول میخوام میگه ندارم،منم گقتم کونتو پاره میکنم،بعد شماره کسی رو گرفت گفت ممد مکان داری؟ظاهرا ممد گفته بود اره ولی سه نفریم،مهدی گفت بهتر چهارتا یی میکنیمش،عصر ساعت 4میارمش،گیج شده بودم یعنی سمیه من جنده اس؟امکان نداره،رفتم خونشون دیدم ناراحته گفتم عزیزم چی شده؟گفت هیچی دوستم پول لازم داره واسه مامانش منم نداشتم ناراحتم،گفتم میای بریم عصر بیرون بگردیم؟گفت مرسی عزیزم قراره برم خونه مریم دوستم عیادت مامانش،فهمیدم قراره بره پیش مهدی،خداحافظی کردم رفتم،ماشین دوستمو گرفتم تعقیبش کنم ماشین خودمو میشناخت،ساعت 4اومد بیرون رفت سر خیابون گوشیش زنگ خورد رفت سمت یه پراید سوارشد از دور مهدی رو شناختم،تعقیبشون کردم مهدی دم یه باغ نگه داشت بوق زد، دوستش دور باز کرد،سمیه همش میگفت مهدی توروخدا بیخیال شو پولو جور میکنم،سمیه رو برد داخل درم بست،نمیدونستم چیکار کنم،باغش خیلی بزرگ بود،دیوارشم زیاد بلند نبود پریم تو یه خونه ت باغ بود،رفتم سمتش خودمو رسوندم پشت بومش،از پنجره پاسیو داخل معلوم بود،سه تا پسر بودن نشسته بودن دور منقل تریاک،مهدی هم داشت با سمیه حرف میزد،صداشون خوب معلوم نبود،یکی از پسرا اومد سمت مهدی گفت ای چجور جنده ایه میترسه بیاد تو؟مهدی گفت جنده نیست دوست دختر سابقمه سمیه قراره یه حال مشتی بهمون بده،بعد دستشو گذاشت رو جون سمیه و هلش داد تو،سمیه باترس رفت تو نشست کنار شومینه،مهدی رفت سمتش گفت لباساتو در بیار راحت باش بذار بچه ها بدنتو ببینن،یکی از پسرا اومد پیش سمیه دکمه های مانتوشو باز کرد،مانتورو دراورد،یه ساپورت مشکی پای سمیه بود،دستشو برد لای کس سمیه که سمیه خودشو کشید عقب مهدی دادزد سرش گفت مث ادم هرچی گفتیم انجام میدی والا کاری میکنم که همه محل ازکون بکننت،سمیه رو لخت کردن،با یه شورت بود،مهدی گفت من چندتا دود بگیرم کمرم سفت شه،شما سمیه خانومو ردیف کنین،بهروز مشغول شو،بهروزم رفت سمیه رو خوابوند نشست رو سینه اش،شورتشو دراورد،کیرشو که دیدم ترسیدم دوبرابر مال من بود،گذاشت دهن سمیه،مجبورش کرد ساک بزنه،دوتای دیگه هم لخت شدن اومدن سمت سمیه یکیشون کوسشو میمالید یکی سینه هاشو،سمیه انگار یه بچه بین چندتا مرد گنده بود،پیش خودم میگفتم اگه اینا سمیه رو بکنن زیر کیرشون جر میخوره،بهروز سمیه رو دمر خوابوند از پشت کیرشو گذاشت دم کس سمیه فشار داد،سمیه از درد جیغ کشید،مهدی از اونور داد زد،اینجا هرچقد میخوای جیغ بزن کسی نمیشنوه،سمیه گریه میکرد بهروز یهو تا ته کرد تو،بعد اون دوتای دیگه کردن،سمیه فقط گریه میکرد،بعد مهدی اومد کیرشو دراورد،بیست سانت بود خیلی هم کلفت بود،به سمیه گفت بخورش بزور میرفت تو دهنش،سمیه رو خوابوند یه کرم اورد زد رو کیرش فهمیدم میخاد از کون بکنه،سرشو گذاشت تو سمیه جیغ زد تورو خدا از پشت نه،مهدی گوش نکرد،با. زور فرو کرد تو سمیه از حال رفت فکر کنم فشار افتاد بهروز رفت اب قند اورد داد سمیه که حاش جابیاد بعد نیمساعت سمیه سرحالتر شد،مهدی گفت کارم نصقه کاره مونده،سمیه گفت از عقب نه،مهدی گقت باشه کرد تو کوسش،کیرش بزور تا نصفه میرفت تو،اخه کوس سمیه خیلی کوچولو تنگ بود،بعداز اینکه حسابی کردنش زنگ زدن اژانس که سمیه بره،هنوز تو شوک بودم که چرا سمیه مجبور شده هرچی مهدی میگه گوش کنه،ازش سوال میکردم مشکلی پیش اومده میگفت نه،نزدیک عروسیمون بود لباس عروس گرفته بودیم قرار بود بریم اتلیه عکس بگیریم،سمیه رفت ارایشگاه وقتی برگشت دیدم چقدر ناز شده،لباسو برداشتیم رفتیم همون عکاسی که تو محلشون بود و مهدی میخواست سمیه رو اونجا بکنه،رفتیم تو اقا سیامک تا سمیه رو دید تعجب کرد گفت به به چهقدر زیبا شدید،سمیه رو راهنمایی کرد تو یه اتاق تا لباس عروس بپوشه،بعدشم با گوشی شماره گرفت وبا یکی حرف زد،سمیه از اتاق اومد بیرون لباسش بالاش باز بود خط سینه اش معلوم بود،سیامک گفت برید تو اتلیه تا من بیام،بعد یه ربع دیدم مهدی اومد تو،نمیدونست که من قضیه رو میدونم،سمیه تا مهدی رو دید رنگش پرید،سیامک گفت مهدی جان خوب شد اومدی دست تنها بودم مهدی رو به سمیه کرد گفت چه عروس زیبایی خوشبحال اقا فرهاد،رفتم دستشویی اب بزنم صورتم گوشمو چسبوندم به در که بشنوم چی میگن،سمیه میگفت اقا مهدی توروخدا شوهرم بفهمه بیچاره میشم،مهدی گفت نترس الان کاریت ندترم،به سیامک گفت چطوری شوهرشو دک کنیم خیلی حال میده تو لباس عروس بکنیمش،سیامک گفت عجب کوسیه عاشق اینجور اندامم ظریف و مانکنی،یکاریش میکنم،اومدم بیرون عکس گرفتیم،سیامک گفت حیف اینجا امکاناتم کمه واسه عکس ژورنالی،اگه بخواهید خواهرم تو باغشون اتلیه زده فقط از عروس عکس ژورنالی میگیره،شماهم که اشنایید نصف قیمت حساب میکنه،الانم که عروس خانوم اماده اس ارایشم داره،هماهنگ میکنم خانومتون بره پیشش،گفتم باشه منم میام گفت نه اقایون نمیشه فقط خانمها هستن،من ماشین دارم اگه اجازه بدید خانومتونو برسونم برگردم.گفتم ممنون راضی به زحمت نیستم،سمیه سوار ماشینش شد در عکاسیم بستن،مطمئن بودم نقشه کشیدن واسه سمیه،از مهدی خداحافظی کردم که کار دارم.منتظر شدم مهدی بره تعقیبش کنم،سریع رفتم ماشین پدرزنمو برداشتم اومدم مهدی با موتور دوستش حرکت کرد،بعد یه ربع دم یه باغ وایساد درزد رفت تو،دیوار باغ شمشاد بود وتوری،به زور ازلابه لاش نگاه کردم باغ بزرگ وشیکی بود،معلوم بود واسه فیلم وعکس درست شده،هرچی چشم چرخوندم اثری از خواهر سیامک ندیدم،سمیه رو دیدم که مهدی دستشو گرفته بود سیامک با یه دوربین بزرگ اومد جلو به سمیه گفت میخوام عکس هنری بگیرم بردش لب استخر گفت دراز بکش لب اب،بعد بند لباس سمیه رو باز کرد که سینه اش معلومشه سمیه گفت چیکار میکنی؟مهدی گفت ساکت شو هرکار میگه بکن،امروز عروسی میخوام بکنم،سیامک پایین لباس عروس رو داد بالا تا زیر باسن سمیه ازپشت عکس میگرفت،به مهدی اشاره کرد مهدی رفت لباس سمیه رو از تنش روم اروم کرد تو دهنش،فقط سرش میرفت تو،مهدی دراورد،حالا سمیه با یه شورت وسوتین بود،سیامک دوربینو گذاشت زمین اومد نشست جلوی سمیه زیپشو کشید پایین کیرشو دراورد بورد نزدیک دهن سمیه،کلفتی کیرش اندازه ساعد سمیه بود،گفت دوست دارم اون روژ خوشرنگت جاش بیفته رو سر کیرم،بعدش سرشو اروم گذاشت رو لبای سمیه مهدی هم ازش فیلم میگرفت،یه تخت اونورتر بود سمیه رو بردش اونجا خوابوند شورتشو دراورد سرشو گذاشت تو کوسش یکم فشار داد سمیه خودشو جمع کرد وجیغ زد،سیامک گفت هنوز که نکردم تو جیغ میزنی،زن من شب عروسی با اینکه پرده داشت اینقدر جیغ نزد،دستای سمیه رو قفل کرد که تکون نخوره همزمان کیرشو فرو کرد تو سمیه یه اه کشید دید نمیتونه تکون بخوره سیامک ده دقیقه تلمبه زد،سمیه رو برگردوند گذاشت دم سوراخ کونش،سمیه گفت تو رو خدا از پشت نمیتونم خیلی درد داره،سیامک گفت زن ما که از پشت نمیده تو جورشو بکش،کیرش خیلی کلفت بود نمیرفت تو،به مهدی گفت بیا تو اول بکن یکم باز شه،مهدی اومد ژل زد و کرد تو بسختی سمیه گریه اش در اومده ب ده دقیقه کشید بیرون،سیامک رفت پشت سمیه کیرشو گذاشت فشار داد سرش رفت تو سمیه یه جیغ کشید و اروم شد سیامکم فشار داد تو یکم تلمبه زد دید سمیه ساکته،مهدی گفت همچین فشار دادی دختر بیچاره از حال رفته،برو اب قند بیار یکم اب به سرو صورتش بزنیم،بعد یکساعت که سمیه رو حسابی کردن اماده رفتن شدن،منم سریع رفتم خونه،،خلاصه سمیه خودش بمن نگفت من از زبون دوستش شنیدم،به سمیه گفتم اگه از روز اول بهم گفته بودی قضیه چیه کار به اینجا نمیکشید،طلاقش دادم.

3 دیدگاه برای “داستان خیانت نامزد”

  1. خاک تو سر بیغیرتت بکنن حرومزاده
    تو میدونستی و فرست دادی تا نامزدت و بکنن
    تو از اون حرومزاده هایی هستی که هر هزار سال، یکی تو این دنیا میاد

  2. منم جاش بودم از اون زن متنفر میشدم ولی نمیذاشتم هیچکدومشون قسر در برن.
    باید زنگ می زدی به پلیس که فلان جا مکان زدن خودتم معرفی نمی کردی… .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *