داستان سپیده و رفقا

داستان سپیده و رفقا

داستان سپیده و رفقا
داستان سپیده و رفقا

این داستان از طرف زن من هست دوست دارم نظرتون رو بگید که آیا این فانتزی هست یا واقعی
برام مهمه
با علی از خونه در اومدیم. ساعت 5 ِ بعد از ظهرِ وسطهای پاییز بود. سوار ماشین شدیم.. استرس شدیدی داشتم.
فکر کنم علی هم استرس داشت چون یکم داشت بد رانندگی میکرد. _«علی چه طورم؟» علی: «جیگر شدی جندۀ من. چند میگیری؟» _ «این دفعه رو مهمون من باشید.» علی: «امشب یه حالی بهت میدیم که از حال بری، وایستا همچین بِدم بخورنت و بُکُنَنِت که بمیری.»
وای…. هم می ترسیدم هم خوشم میومد. از خودم و تیپم و قیافه ام کاملا راضی بودم. یه مانتوی ساتن براق مشکی تنگ پوشیده بودم که دکمه هاش به زور بسته می شدن. روی سینه هام انقدر تنگ شده بود که از وسط دو تا شده بودن. انگار یه سطل آب پاشیدن روم. از دور برق می زدن. یه روسری کوتاه قرمز جیغ هم سرم کرده بودم. به رنگ رژ لبم میومد هردو قرمز جیغ براق. مژه مصنوعی گذاشته بودم و چشامو کاملا مشکی کرده بودم. موهام رو باز گذاشته بودم و از زیر روسری زده بودن بیرون. چتری هام هم روی پیشونیمو پوشونده بود
یه شلوار ساتن قرمز کوتاه و تنگ پوشیده بودم که دل علی رو برده بود. خودم هم خیلی دوسش داشتم . هم لیز بود هم نرم و هم برق می زد. با کفشای پاشنه بلند که دور پام بند هاش پیچیده شده بود. پاشنه هاش 10 سانتی میشد. مشکیِ وِرنی.
لاک هام قرمز جیگریه براق بود. ناخن مصنوعی گذاشته بودم. مثل زنای جنده شده بودم. مثله؟ خوب من چه فرقی با جنده داشتم؟ خودم ده تا جنده رو درس میدادم!!!!!!! کم کم به سعادت آباد نزدیک می شدیم. خیابونهاش انقدر خلوت بود که اگه کسی رو توی خیابون خفه می کردن هم هیشکی نمی فهمید. علی دستش رو از روی دنده بر داشت و گذاشت روی دستم. حتما فهمیده بود که می ترسم. بهش لبخند زدم…
کنار یه در پارکینگ بزرگ مکث کرد. پیاده شد و اف اف رو زد. در پارکینگ ریموت داشت و کم کم باز شد. ماشین وارد حیاط شد. عجب خونه بود!!!! استخر داشت، با یه عالمه درخت و یک تاب و دو تا میز گرد که دور تا دورشون صندلی بود . صدای پارس سگ ها میومد.
یه مرد با هیکل درشت اومد توی بالکن و داشت ما رو نگاه میکرد. شلوارک پوشیده بود با رکابی. وای… فکر اینکه اون یکی از اونهاست که میخواد با من حال کنه یه جوریم می کرد. از ماشین پیاده شدم. پسره از پله ها اومد پایین و به من نزدیک شد. از سر تا پام و برانداز کرد. چشاش برق میزد. با خودم گفتم حتما داره قند توی دلش آب می شه.
سلام داد و منم سلام دادم. دستش رو به طرفم دراز کرد بهش دست دادم. دستم و گرفت و با انگشتش آروم دستم رو لمس کرد و به سمت لبش برد و همین طور که داشت نگام میکرد روی دستم رو می بوسید. علی داشت موهاش رو توی آینه ماشین درست میکرد. قلبم داشت تند میزد. با خودم گفتم: وای چرا علی پیاده نمیشه؟ این پسره ول کن نیست. چشم از چشام بر نمیداره. علی پیاده شد. سلام و علیک گرمی باهم کردن انگار خیلی وقت بود که همدیگه رو میشناختن. رمزی یه چیزایی بهم گفتن که من نفهمیدم ولی میدونستم که درباره منه. علی رو به من کرد وگفت : « تا من برم این سگها رو ببینم شما برید تو بشینید تا من بیام باشه عزیزم؟»
متوجه منظورش شدم _ « باشه زود بیا.» از کنارمون رد شد و رفت به سمت اون طرف حیاط. پسره اومد سمت چپم و دست راستش رو از پشت آورد و گذاشت روی پهلوی راستم و با دست چپش دست چپم رو گرفت. نگاهش کردم داشت لبام رو نگاه میکرد خیلی بِهِم نزدیک شده بود. بین لبهامون فاصله زیادی نبود. همین طور که لبهام و چشامُ نگاه می کرد گفت : « اسمت چیه خوشگله؟ » _ « سپیده »
گفت: « جوووووووون، لباتو بده به بهزاد ببینم. » دستش رو روی کمرم گذاشت و من و چسبوند به خودش و سرش رو خم کرد روی صورتم و لبهام رو کرد توی دهنش. وای شروع کرد به میک زدن لبهام………….از بالکن یکی داد زد: « بابا بهزاد بذار بیاد بعد مثل سیریش بهش بچسب!!!! » بهزاد ولم کرد و خندید. بعد در حالی که داشت نگام می کرد با حرص گفت : « آخه اگه تو هم جای من باشی ولش نمی کنی. »
اونی که از بالکن داد زده بود نگام کرد و با خنده گفت : « بیا بالا عزیزم بیا. » هم بهزاد و هم من خندیدیم. بهزاد گفت : « برو جیگر.» و با دست زد به کونم. از پله ها بالا رفتیم. بهزاد گفت : « ایشون آقا کیان هستن. ایشون هم سپیده خانم هستن.» کیان لبام رو بوس کرد و بهم دست داد و گفت « خوش اومدی جیگر.» گفتم : « مرسی پس علی کو؟» برگشتم به سمت لونه سگ ها تا پیداش کنم . زیر سایه درختا نشسته بود و داشت ما رو نگاه میکرد و سیگار می کشید. داد زد : « شما برید تو. سیگارم تموم شه میام. برو عزیزم. راحت باش.» وارد یه راهرو شدیم و بعد یه پذیرایی خوشگل که چند تا کاناپه داشت با یه tv آشپزخونه هم open بود و روی open همه جور مشروب و چیپس و ماست
خیار و کالباس بود. یه ردیف پله به صورت مارپیچ میرفت به بالا. بهزاد پشت سَرم بود و با دستش گِردی کونم رو لمس میکرد. به طرفش بر گشتم و نگاهش کردم و با خنده گفتم : « تو مثل اینکه تحمل نداری نه؟»
با حرص گفت : « دقیقا. اونی که امروز جرت میده منم . همون گوشتی هستی که من می خوام. » کیان از پشت سرم روسریم رو کشید و گفت : « آخ موهاشو …..» بعد از پشت سرم خم شد روی گردنم و شروع کرد به لیسیدن گردنم و گوشم. چشمام سنگین شدن. احساس گرمی کردم. بهزاد شروع کرد آروم دکمه هامو باز کردن. مانتومو در میاورد و می گفت : «جوووووووون ، چه گوشتی هستی تو ، خوش به حال علی. عجب ناکِسیه . این جیگرو از کجا پیدا کرده؟ جوووووووون کُسِت و بخورم . حشریَ م هستی که. چشاشو ……..جوووووون سینه هاشو……..جرت میدم. گریت و در میارم. من رحم ندارم.»
مانتوم رو که در آورد داشت قش میکرد. یه پیرهن ساتن سفید پوشیده بودم که تنگ نبود و وقتی که تکون میخوردم کاملا سینه هام توش تکون میخورد و دیده می شد. همون پیرهنی که علی عاشقش بود. کیان رفت کنار و گفت « جیگرتو، تو چرا شوهر کردی آخه؟ بهزاد ولش کن بذار بره بشینه یه شربتی بخوره بعد. Stop کن فعلا.»
بهزاد زیر پام نشسته بود و دستش و آروم می کشید روی پهلو هام.
گفتم :« نشنیدی؟» کیان خندید گفت : «این سیریشه امروز آبت و در میاره.» رفتم سمت کاناپه. بلند شد و دنبالم اومد. نشست کنارم. دستش و انداخت روی شونم و محکم چسبوند به خودش. همون دستش رو از زیر سینم در آورد و شروع کرد به مالیدن سینه هام. بازم شل شدم سرم رو گذاشتم روی شونش. با اون یکی دستش چونمو گرفت و لبام و کرد توی دهنش و هی میگفت: «هووووم.» نوک پستونمو گرفته بودو می مالید. لباسم نرم و لیز بود و کاملا سر پستونهام زده بودند بیرون و بهزاد گرفته بود توی انگشتاش و میمالید. داشتم گرم گرم می شدم که کیان سه تا لیوان نوشیدنی آورد.
از بوش فهمیدم که شرابه. بهزاد گفت « بخور عزیزم بخور تا گرم تر شی. یه بلایی امروز سرت بیاریم »
یه خورده خوردم. اونها شراب خوریشون رو تموم کردن. چشمام رمق نداشت احساس میکردم دارم کم کم شل میشم.
بهزاد با نوک سینه هام بازی میکرد و من حال میکردم. بلند شدم رفتم کنار پنجره تا علی رو ببینم که چرا نمیاد تو؟ کیان اومد و از پشت منو گرفت و شروع کرد گردنم رو خوردن. آه و نالم در اومد. بهزاد داشت می خورد وقتی صدای نالم رو شنید گفت «آخ جوووووووون ناله کن این که چیزی نیست ناله هات مونده.»
اومد. وای کیان که داشت گردنم رو میک می زد بهزاد هم نشسته بود زیر پام و سرش رو کرده بود زیر پیرهنم و با زبونش سر پستونامو لیس میزد. صدای آه و ناله های خودم رو میشنیدم . کیان از پشت سرم اومد جلو و بازوم رو گرفت و به طرف دیوار برد. از پشت منو چسبوند به دیوار و جلوم وایستاد و شروع کرد به لب گرفتن ازمن. بهزاد هم بلند شد و اومد جلوی پام نشست و شروع کرد به خوردن پستونام. وای داشتم از حال می رفتم. صدای در رو شنیدم . علی بود اومد تو. مارو که دید نشست روی مبل و یه گیلاس شراب برای خودش ریخت و همین طور که نگاه میکرد لم داد روی مبل و شراب می خورد. واقعا داشتم حال میکردم. گرم گرم شده بودم شراب هم تاثیر کرده بود.
پاهام شل شده بود ولی کیان نمی ذاشت بشینم. زبونش رو میزد به سقف دهنم و آب دهنم رو میک می زد. بهزاد سر پستونام رو میک میزد و زیر و کنار سینه هام رو میخورد. احساس کردم شورتم خیس شده. به زور دهنم رو در آوردم بیرون و گفتم « نمی تونم وایسم.»
کیان پرتم کرد روی یک مبل راحتی که دور تا دورش باز بود. مثل یه میز بود که از جنس مبل بود. کیان رفت یه نصفه ی دیگه شراب خورد .علی داشت بهش یه چیزایی می گفت نمی شنیدم. بهزاد گفت « میخوای لختت کنم جنده کوچولو؟» آروم دکمه های پیرهنم رو باز کرد بعد از تنم در آورد.خوابوندتم روی مبل. رکابیش رو در آورد و دوتا پاهاشو دو طرفم گذاشت و نشست روی پاهام آروم خوابید روم. گرمی پوستش رو روی سینه هام احساس کردم. کاملا حشر شده بودم. دستاشو گذاشت زیر موهام و خودش رو روی من تکون میداد و بدنش رو روی بدنم می مالید. برآمدگی کیرش به کس و رونهام مالیده میشد. حالم بد بود. دلم می خواست بکنه تو کسم. وقتی هیکلش رو میدیدم حشرم میزد بالا. وای با اون بازو های سفت و عضله ایش. شل شده بودم. واقعا خوش هیکل بود. از اینکه زیر دستش بودم راضی بودم.
با اون هیکل گُندَش افتاده بود روی من و زبونش رو از زیر لبم میکشید تا زیر چشمم. مثل سگ لیسم میزد و می گفت:« جون…. حشرت می کنم تا خوب بدی بهم.»
دیگه آه و نالم بلند شده بود. پس چرا کیرش رو نمیکرد تو کسم؟
با التماس داد زدم : « بکن تو کسم .. آآآآآآآآی……. تورو خدا…… خودم می خوام جرم بدید…….. منو جر بدید…آآآآآه حالم بده…….» کیان گفت « هنوز زوده. »
اومد زیر پامو لیس زد. انقدر لیس زد که داشتم می مردم. کم مونده بود گریم در بیاد.
_ « علی تو بیا………تورو خدا……. ولم کنید مردم از حال…… بسمه……..دارم میمیرم…… منو بکنین……. بهزاد کیرتو بکن توم….آی کُسَسسم….»
علی رو نمی دیدم. بهزاد یه سره لیسم میزد و موهام رو میکشید از پشت. کیان هم زیر انگشتای پامو لیس میزد.
_« آه………آآآآه….. مردم……» دیگه بی حال شده بودم. انقدر حشری شده بودم و توی حال رفته بودم که هیچ جایی رو نمیدیدم. شرتم خیس خیس بود. احساس کردم داره جیشم می ریزه. با ناله گفتم : « آآآآآآی…. ولم کنین …. جیش……. جیشم داره میاد……. وای……» بهزاد سریع بلند شد و با کیان به زور شلوارم رو در آوردن. همین طور که مشغول لخت کردنم بودن کیان گفت: « جوووووووون، جیش کن تو دهن من…. بیا…جیشت و بخورم…..»
با صدای گرفته جیغ میزدم.شرت سفید ساتن خوشگلی پوشیده بودم. به زور درش آوردن و بهزاد شرت خیسم رو بو کرد و همین طوری با دستش کیرش رو می مالید. کیان کل کسم رو یه دفعه کرد توی دهنش و شروع کرد به میک زدن. دیگه واقعا داشتم میمردم. باورم نمی شد. داشتم مثل سگ میشدم. دیگه نتونستم بیشتر از این مقاومت کنم و خودم رو ول کردم و یکم جیشم اومد. کیان هوم هوم میکرد. وای باورم نمیشد که دارن با من چیکار میکنن. علی رو اصلا نمیدیدم.فقط بعضی از صداهاش رو میشنیدم که آی آی میکرد. داشت حال میکرد.
کیان بلند شد. هیکلش بد نبود ولی به هیکل بهزاد نمیرسید. هم قدش به بلندیه بهزاد نبود هم عضله هاش و هم کیرش….
کیان گفت « حالا دیگه وقتشه که جرت بدیم جنده خانم …. کاری کنیم که التماس کنی تا ولت کنیم.»
کیان خوابید روی زمین. فهمیدم که می خوان چیکار کنن. خودم از خدام بود. انقدر حالم بد بود که دلم می خواست یه تنه ی درخت رو بکنن تو کس و کونم. کیان و بهزاد هر دو شرتشون رو در آوردن.
بدون اینکه چیزی بگن خودم بلند شدم و نشستم روی کیر کیان و دوتا پاهام رو دو طرفش گذاشتم و دولا شدم روش طوری که پستونهام آویزون شده بودن. آروم سوراخ کسم رو گذاشتم روی کیر کیان . بهزاد از پشت اومد و دستاش رو گذاشت دو طرف کناری کونم و همون طور که روی زانوش نشسته بود کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونم. کسم که کاملا خیس بود و آماده برای یه کیر کلفت. ولی کونم تحمل اون کیر کلفت بهزاد رو نداشت . هم بلند بود هم کلفت. کیان دستاش رو به رونهام گرفت . می خواست به عنوان دستگیره ازشون استفاده کنه. بهزاد هم که دور کمرم رو گرفته بود و خیلی راحت می تونست تا ته کونم فرو کنه. کیان گفت : « آماده ای جیگرِ جنده ی من؟»
گفتم : « آآآآآآآی…….. آره بکنید……. می خوام از حال برم…….»
بهزاد با حرص گفت : « جووووون………….» یه دفعه دوتا کیر کلفت رو احساس کردم که مثل چوب رفتن تو بدنم. وای داشتم می مردم از درد. هم درد هم حال. سوراخ کونم درد بیشتری داشت چون تنگ تر بود.
صدای ناله های من و بهزاد قاطی شده بود. سوراخ کونم انقدر تنگ بود که داشت میمرد از حال.
آه و ناله های بهزاد بدترم میکرد. وای حس کردم دارم میمیرم از درد. ضجه میزدم. _« وای….. یواش تر…….. آآآآآآآآآآآآآه کیان تورو خدا……… بهزااااااااااااد…….. آی خدا…..
مُردم انقدر تند تند تلنبه نزن……… آآآآآآآآآه….. نه نه …………..» وای باورم نمی شد. تکون های شدیدی که می خوردم باعث می شد تا سینه هام مثل دو تا کیسه ی پر از آب بپرن بالا و پایین . کیان همین طور که نفس نفس میزد و تلمبه میزد گفت: « آآآآآآخ جووووووووووووووون، چه کُسیه.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ. تا ته می کنم توت. جیغ بزن آره جیغ بزن.
حَقِتِه… جنده به این خوشگلی و توپی ندیده بودم. آآآآآآآآآخ پستوناشو…………» با حرص پستونامو چنگ زد جیغم رفت بالا. به سرفه افتاده بودم داشتم از حال می رفتم. از دو طرف همزمان دو تا کیر کلفت میر فتن توی کس و کونم . هیچ کاری نمی تونستم بکنم. به جز التماس و جیغ و ناله. احساس کردم آبم داره میاد. کیان گفت : « آآآآآآآآآآی……. مُردم……..»
هم آب اون اومده بود هم من. کیرش رو در آورد. آّب از کُسم میومد. بهزاد کیرش رو درآورد. دیگه جونی نداشتم تا بتونم بلند شم. بهزاد دستم رو وحشیانه کشید و انداختم روی زمین. گوسفندی نشوندتم روی زمین و از پشت کیرش رو کرد توی کونم. داد زدم: « آآآآآآآآآآی» محکم تر از قبل میکرد توی کونم و در میاورد. کیرش رو تا ته میکرد توی کونم و توی سوراخم میچرخوند.
گفتم : « جرم دادی بسه…………. لعنتی ولم کن » علی اومد طرفم. چشماش خمار بود. خوابید زیر پستونامو شروع کرد به زدن. می کوبوند توی سینه هام. به شدت تکون می خوردن و من ناله هام بلند تر شده بود. التماسشون می کردم که ولم کنن. کیان که اونجا افتاده بود و نفس نفس میزد.
علی کف دستی میزد و سینه هامو می کشید ، گاز میگرفت ، میزد. بهزاد هم با آه و ناله تلمبه میزد.
علی آبش اومد. قش کرد. خیس عرق شده بود. دیگه طاقتم تموم شد جیغ زدم : « کثافت ولم کن مُردم……….. آآآآآآآآآآآآآآه………… بسسسسسه……. دیگه نمی تونم………. » آب بهزاد پاچید توی کونم و داد زد « آآآآآآآآآی» جیغ میزدم چون آبش گرم بود و توی کونم می سوخت.
افتادم روی زمین و بهزاد هم افتاد روی من. کیرش هنوز توی کونم بود و من ناله می کردم. ضربان قلبش رو احساس میکردم. خیس عرق بودیم. علی صورتش رو چسبوند به صورتم و گونۀ خیسم رو بوسید. بهزاد کیرش رو درآورد و خودش رو کشوند اون طرف. آخیش داشتم له می شدم زیرش. دیگه نمی تونستم از جام تکون بخورم. کاش همین جا می خوابیدم. علی آروم گفت : عزیزِ دلم یه کم استراحت کن هر وقت حال داشتی میریم. کیان با یه ملافه و یه بالش اومد و گفت یه چرت بخوابید. بعد یه سینی شیر موز آورد و چهارتاییمون خوردیم . من و علی لختِ لخت زیر ملافه خوابیدیم. من تو بقل علی بودم. وقتی بیدار شدم ساعت 11 ِ شب بود. بهزاد بیدار بود قلیون چاق کرده بود و داشت میکشید. ماهواره هم روشن بود. علی رو تکون دادم که بیدار شه ولی بیدار نشد. بهزاد برگشت دید من بیدار شدم. گفت : « سپید بیا پیش من. بیا» بلوز ساتن سفیدم رو پوشیدم شورتم رو هم پوشیدم و پرسیدم دستشویی کجاست. نشونم داد. بعد از دستشویی رفتم کنار بهزاد کنارش نشستم روی زمین و مثل اون تکیه دادم به مبل. بازوی درشتش رو انداخت دور گردنم و لولۀ قلیون رو کرد تو دهنم گفت « بکش جیگرم» با رونهای لختم بازی میکرد. نازم میکرد.
تخمه می خوردیم و قلیون می کشیدیم. داشت بهم خوش میگذشت. هر چند دقیقه هم لبم و می بوسید. علی هم بعد از نیم ساعت بیدار شد . کیان هم بیدار شد. کیان زنگ زد از بیرون پیتزا آوردن. پیتزا رو خوردیم و چهارتایی با ورق حکم بازی کردیم و می گفتیم و می خندیدیم. تا یکم می خندیدیم یا یکی منو گاز می گرفت یا بوسم میکردن یا قلقلکم میدادن. بعداً از علی شنیدم که بهشون گفته بوده که « شب دیگه سکس نداشته باشیم چون سپیده دیگه نمی تونه»خیلی شب خوبی برای هر چهارتامون بود. حدود ساعت 1 بود که من و علی خداحافظی کردیم و راه افتادیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *