داستان سکسی‌ باحال

داستان سکسی‌ باحال

داستان سکسی‌ باحال
داستان سکسی‌ باحال

ارسال این داستان تنها برای آن است که اندازه گیری کنیم اشتیاق دوستان را به این گونه چیدمان سخن!!! ورنه نه بنده بیکار همی بود که وقت گذاشته و خاطرات خویش بر سر قلم بیاورم و نه شما آقایان محترمه و دوشیزگان بی پرده! فرصت داشته که خودارضایی رها کرده به خواندن داستان گذرانید همی وقتتان را!!!

از این پس روایت ها خواهید دید بس متفاوت… لیکن تفاوت نه از حیث موضوع… چراکه تا بوده است همین بوده است و تا بوده است مردی بوده و ذکری و بانویی بوده و حفره ای!!! خواه این حفره در دهانش باشد… یا گودی میان سینه های مبارک، یا فرج(واژن) اعظم و یا باسن عظمی!
تفاوت این نگاره ها از حیث چیدمان سخن است… طرز گفتار و شیوه بیان… و بدانید که نگارنده این داستان خود به شغل شریف نویسندگی مشغول و نیز به نعمت مقاربت فزون با همکار و همکلاس و همسر دوست و … متنعم… پس چه زیبا باشد داستانی که از دستان او بر دیدگان نور چشمان بنشیند… هر بار یک گویش… باستانی، احساسی، علمی، حشری و …
از دست و زبان که برآید…………………کز جانب درکش به درآید!
بنده همان به که ز تقصیر خویش…………………..عذر به درگاه علیش(نویسنده) آورد
ورنه سزاوار هنرمندیش…………………کس نتواند که به جای آورد!!!

و به یاد جناب عشق… که به دروغش درآمیخته ایم و تا قطرات آب منی میفشانیم بر سر معشوق! عشق از یاد برده به فکر دستمال کاغذی هستیم از برای پاک نمودن قطرات عشق!!! از روی سر و صورت و اشکم(شکم) و سینه و باسن معشوق!

و اما بعد…
دانشگاه را که شروع کردیم(چه بگوییم که گویی او ما را نمود و کرد!!!) هوس داشتیم به جنس اناث… لیکن نه به حد سایر رفقا که عجیب قربان و صدقه میرفتند هیکل همکلاسیان را… از فرق سر بگیر تا نوک انگشتان پا! از رنگ موی دل انگیز یار تا حجم عظیم کیسه های پر(همان پستان!) در زیر جلباب(مانتو) تا برآمدگی باسن حضار کلاس و حدس و گمان درباره میزان ترشح مخاط واژن بانوان محترمه در هنگامه آغازین مقاربت!!! ما خود ختم میدان عمل بوده و با اینکه بی میل نبودیم تا سرانگشت خود به بزاق بانویی زیبا چهره خیس کنیم و در دالان بکارتش فرو کنیم و هم زمان لب بستانیم از او…! لیک خود همی نگاه داشته و حواس خویش به دیگر مسائل پرت نمودیم.
ولی… به قول بزرگی که فرمود آنچه فرا نهی رو به سوی تو آرد… ما دختر و عشق مقاربت رها نمودیم… اما بی خبر از شر اشرار و کید کفار که عجیب در سر دوستان همی پرورانده همی می گشت! بگذارید قبل از نقل داستان از خویش بگویم تا رفقا را در حس و حال عجیب خویش همی فرو برم! بنده همی از خالق دادار عمر اخذ نمودی و به لطف خدا از حیث هوش و استعداد از هر آینه که لب تر کنی اندکی هم کم نداشته و زبانزد خاص گشته ام و عام… لیکن از حیث ظاهر گفتنی است تنها به چشم خانواده و جمعی از عشاق مقبول به نظر آمده و سایرین لقب معمولی داده و اندک مقدار فرموده اند: “زشت خپل!”
سرمان به کار خویش گرم بود و گرم جزوه نوشتن! (خلاصه میکنم عرائضم را چه که گر طالبی خواستار گشت زین پس به درازا عرض میکنم لحظه به لحظه زندگی را!) در میادین علمی و فرهنگی دانشکده بسی چرخ میزدیم و زان در که سری در سرها بودیم از حیث درس و علم! و عجیب قدرتی بودیم در امر سخنرانی و سخندانی… از همان ابتدا سخت معروف همی گشتیم تا آنجا که کسی در رشته مبارکمان نبود مگر آن که مرا همی میشناخت!
در انتهای بخش(ترم) اول بودیم که به ناگاه یکی از دوشیزگان(که خدایش یامرزد) در سر کلاسی جلو آمد و فرمود: “از تو ای شاها همی تعریف شدی در ورطه دوستان و همی گفتندی که خداوند باری تعالی هیچ موجودی نیافریده که برابر باشد به تو ای کوه شخصیت و مرام مردانگی!!!”
ما که در پیش روی استاد بودیم و لبخند ژکوند استاد را همی نظاره مینمودیم بهت زده فرمودیم: “لطف است از جانب حضرت بانو!”
و شد آنچه شد!!!
تماسمان آغاز گشت و صحبتهایمان شروع شد… از همان ابتدا از صحبتهایش معلوم بود که آتشی است در زیر خاکستر دخترانه… ما نیز که زیرک بودیم دم به تله نمیدادیم و خود را به اصطلاح رفقا ناز مینمودیم!!!
تا جریان را رساندند به جاهای باریک… از ازدواج گفتندی و ما ممانعت کردندی… ادله آوردیم از تفاوت تفکرات خانوادگی و اختلاف عقاید شخصی… به گوش ایشان نرفت که نرفت!
از شدت زبان بازی اینجانب(که همگان در عذاب آنند!) نامبرده که نامش اهمیتی هم ندارد… حرف دل خویش زد و فرمود: “بر من فرود آ که خانه خانه توست!!!” من وی را گفتم: “حیا اختیار کن که تو بکارت داری و متعلقی به شوی خویش که در آینده فرا میرسد و از تو انتظار پاک دامنی دارد.”
از ایشان اصرار و از بنده همی انکار… لیک بالاخره مرا در دام همی گرفتار کردی و اسیرمان فرمودی… قرارمان بر آن شد تا در بیت یکی از دوستان از خجالت ایشان، تن خویش درآوریم!!!
همانطور که عارضتان بودیم… ایشان بسی بکارت داشته و ما نیز شرم همی داشتیم که نگون بخت سازیم این دخترک عاشق را…! در بیت دوست رفته و سخنان اولیه را جاری نمودیم. باورتان نمیشود که به هیچ عنوان لذتی از آن حالت نصیبمان نشد… چرا که همه اش بالاجبار بود… از بس که اصرار مینمود… لباسش را که تا نیمه در آورد دیدیم اندام مقبولی دارد؛ ولی نه آنچنان ورزیده که بخواهد آلتمان را بر سر کیف آورد! خودشان را چسباندند در آغوشمان… ایشان را با حالت بدی دور ساختیم! این را هم بگوییم که ما بیمار نیستیم. هوای آن منزل آنسان خفه بود و گرم که حس و حال مقاربت را به کلی از ما ستانده بود. کامل لباس ایشان را درآوردیم. برایمان شده بود یک پروژه کاری! به دور از ذره ای احساس و شهوت! کمی با سینه هایش بازی کردیم. پتویی بر زمین نهادیم و به مدد چند بالش سکویی فراهم آوردیم! لباسمان را از تن کندیم! نگاه ایشان که به آلت بزرگ و سترگ ما افتاد تعجب را در چشمانش احساس نمودیم! شروع کرد به کار مورد علاقه مان… لیسیدن ذکر! اصلا بلد نبود… خود اظهار داشت به به دلیل زیبایی چشمان خمارش همه مردان اقوامش اندک چشم داشتی به او داشته و از او طلب رابطه مینمودند. و تا به حال چند باری هم مورد تجاوز پسر دایی، شوهر خاله و پسر عمویش قرار گرفته است! با تمام این تفاسیر شروع کردیم آموزش لیسیدن، مکیدن و خوردن آلت را…
اندکی زبان زدیم بر سینه هایش… اسپری را فشاندیم بر آلت مبارک تا اندک شهوتمان نیز فروخوابد!!! تا یک دل سیر پاره شان کنیم! پشتش را نمود! اصطلاحا قمبل به هوا فرمود! راستش تا آن وقت نه از باسن دخول داشتیم و نه اشتیاقی حاصل شده بود! لهذا با فوت و فن آن آگاه نبوده و نیستیم!!! پوشش را بر سر آلت کشیدیم و با کسب اجازه از محضر بانو ناگاه به داخل فرو کردیم. ما بیرون نکشیدیم… خودش چون باز نبود ممانعت کرد! دردسرتان ندهم! یک دقیقه بعد مشاهده کردیم ایشان کامل بازند و دارن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآههههههههههههههههههه میکشند! تازه دوزاریمان افتاد که ایشان تا به حال حداقل 10 بار از باسن به بهشت رفته اند!!!
حدود 30 دقیقه دیوانه وار به حالت سگی ایشان را نمودیم! بعد به پشت خواباندیمشان و به کار خویش ادامه دادیم… تازه داشتیم سر کیف می آمدیم! سینه هایشان را چنگ میزدیم و میشنیدیم صدای ایشان را که بلند و بلندتر میشد! با دست بر آلت خویش میکشید و همه جای خودش را خیس کرده بود به آب شهوتش و جلوی ما را نیز! کیفمان کوک بود! لیکن افشانه(اسپری) و پوشش تاخیری(کاندوم) کار خود را کرده بودند!!! آبمان در آن پشت پشت ها یخ بسته بود! درخواست لیسیدن کردیم. همان عشقمان در مقاربت. باورتان نمیشود… حدود 20 دقیقه لیسید و دست کشید تا بالاخره با دادی در صورتش خالی شد! تا به حال این چنین حجمی ندیده بودم!
بلند شد… سر و رویش بشست و خستگی در کرد! از خنده اش معلوم بود به هدفش رسیده است.
ما نیز ادراری فرمودیم برای التیام آلت! قهوه ای نوشیدیم برای التیام گلو و سیگاری دود کردیم از برای التیام روح و روان! تازه کیف کرده بودیم. حیف بود رهایش میکردیم! از طرفی توان تکان دادن کمر را هم نداشتیم آن هم برای 30 دقیقه دیگر! با دهانش آلتمان را به ذوق آورد… پوششی آورد بر اندام نازنین آلتمان کرد. بر رویش نشست و خود مشغول شد به عشق بازی با آلتمان! داد از خودش! سینه مالاندن از خودش! خود مالاندن از خودش!!! ما فقط تکیه بر بالشت سیگار میکشیدیم و تماشایش میکردیم. واقعا تشنه آلت بود زبان بسته! 10 دقیقه گذشت… معلوم بود پایش درد گرفته است! از ما تمنا کرد که آبمان را در مقعدشان خالی کنیم که فرمودیم: “جون تو اصلا حالشو ندارم!” کمی پا خورد! دوباره بر آلتمان نشست. لیکن این بار از پشت! دوباره که خسته همی گشت… پوشش از سر آلتمان برداشت و با چنگ و دندان به جان آلتمان افتاد. مانند قحطی زدگان که به تکه گوشت پخته ای میرسند! آنقدر لیسید و مکید که توان از فکش افتاده بود! آخر کار بود… به اوج رسیده بودیم! علیرغم میل باطنی آه آه نکردیم تا غافل گیرشان کنیم! میدانستیم از نوشیدن آب منی بس تنفر دارند! بنابراین عمدا ابراز نکردیم که داشتیم ارضا میشدیم! به ناگاه در میان بالا و پایین کردن سرشان دیدیم که آبمان قطره قطره از دهانشان جاری است! به سمت توالت دوید هر آنچه را از دوش(دیشب) خورده بود به خدمت چاه پس آورد!!! وقتی برگشت خواست ما را از حرص بزند که بدن نازشان را در آغوش کشیدیم و اندکی خسبیدیم! البته بماند که هوا گرم بود و تنها برای ناراحتی ایشان این کار را نمودیم!!!
لباسمان را پوشیدیم و از آنجا رخت بربستیم.
رابطه ما با ایشان حداقل 30 بار دیگر ادامه داشته و اکنون نیز دارد! و جالبش اینجاست که ایشان اکنون در خانه شوهر به سر برده و عشق آلت ما را فراموش نمیکنند!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *