داستان سکسی امید ناتمام

داستان سکسی امید ناتمام
داستان سکسی امید ناتمام

با بی حوصلگی در آینه ای که داخل در کمد لباسم بود نگاهی به صورت درهمم انداختم، برگشتم و پشت میز چوبی کهنه ام روی صندلی گردانم لم دادم. فندکی که دیگر شاید آخرین قطراتش را خرج من میکرد، بر عکس همیشه با اولین جرقه روشن شد. سیگاری را که اصلا یادم نمی آمد چقدر وقت لای انگشتانم بود به دهان گرفتم و روشن کردم. از لا به لای دود سفید، انبوه قرص هایی که دیگر بعد از سه ماه ترتیب خوردنشان را حفظ شده بودم و لیوان آب نصفه ای که کنارشان بود، دید می زدم. بین این همه قرص، چند عدد قرص جدید بود، که یک هفته پیش بدون مشورت دکتر خریده اما هنوز استفاده نکرده بودم.

***

در فلزی کوچک آموزشگاه را به داخل هل دادم، گرمای دلچسب هوای داخل، قدری از سوزش صورتم کم کرد. به سرعت خودم را داخل کشیدم و یک راست رفتم کنار بخاری گازی. جعبه ی تارم را به دیوار تکیه دادم و دستانم را بر روی بخاری گرفتم تا از بی حسی در بیایند. از لای در نگاهی به داخل اتاق انداختم، وقتش تمام شده بود اما هنوز داشت برای استاد پر حرفی میکرد. سعی کردم جوری بایستم که متوجه حضور من بشود. استاد همایونی مثل همیشه با لبخند دلنشینش که از زیر سبیل خاکستری بلندش جذاب تر هم می شد جواب سلامم را داد.
– بهتری؟
– بد نیستم استاد!
– امروز بعد از کلاس وایسا، یه بداهه نوازی دارم که استاد فرنود هم قول داده با صدای قشنگش همراهیم کنه.
– حتما استاد. باعث افتخاره *** با آروم گرفتن زخمه های من، استاد فرنود که خانوم میانسالی بود با دو نفر از شاگردانش وارد اتاق ما شدند. استاد فرنود صندلی کناری من را برداشت و با زاویه کنار استاد همایونی نشست. دو شاگرد استاد فرنود هم که یکی پسری هم سن و سال من و دیگری دختری لاغر اندام و خوش صورت بود، روی صندلی های پلاستیکی کنار من نشستند.
– لیدا شاگرد جدید و با استعداد منه!
– خوشوقتم لیدا خانوم! به آموزشگاه ما خوش اومدی. لیدا که کمی خجالت کشیده بود با صدای آرامی تشکر کرد. زخمه های استاد همایونی سکوت دو سه دقیقه ای اتاق را شکست. دیوانه وار عاشق نواختنش و از آن مهمتر حس قشنگش بودم … با خاتمه ی پیش درآمد، صدای خانم فرنود هم اتاق را پر کرد … دستم به دامانت مرو …. آتش مزن بر جان من …. جانم به قربانت بیا … امشب بمان مهمان من …. سعی می کردم در حالتی طبیعی، لیدا را بیشتر ببینم. چشمان درشت و مژه های بلندش تناسب زیبایی با موهای صاف و تیره اش داشت. پوست روشن و لب های نازکش، جذابیتش را صد برابر کرده بود. او هم گاهی به سمت من نگاه میکرد و لبخند مودبانه ای به من تحویل میداد. *** دو سال عذاب، دو سال تنهایی، دو سال مرور خاطرات پوسیده و به درد نخور … بعد از دو سال رنج و عذاب، حالا زندگی من پر شده بود از لبخند های شیرین و خواستنیه لیدا. وقتی سر به سرم می گذاشت و شوخی میکرد و بعد با صدای بلند میخندید، انگار تمام دنیا مال من بود. لیدا … پایان تنهایی 10 ساله ی من بود. تنهایی که سمیه هیچ وقت درکش نکرد. سمیه را دوست داشتم … اگر فقط یک دهم توجهی که به کتاب ها و مجلات علمیش داشت، معطوف به من می شد، هیچ وقت کارمان به جدایی نمیکشید. اما دیگر مهم نبود. سمیه الان دانشجوی دکتری دانشگاه ملبورن بود و من کارمند یه شرکت خصوصی. او ساکن یه خوابگاه شیک و مدرن بود که هر روز عکس هایش را در پیج فیس بوکش می گذاشت و من اجاره نشین آپارتمانی 50 متری در جنوب تهران …
– به چی فکر می کنی؟
– هیچی.
– می دونی من به چی فکر می کنم؟
– به چی؟
– به اینکه اگه اینجا بوسم کنی کسی می بینه یا نه!
– دیوونه …
– بدو بدو تا کسی نیست. نگاهی به عمق چشمان زیبایش انداختم که نه فقط طی این سه ماه بلکه می دانم تا آخر عمر جاذبه اش برام تمامی نخواهد داشت. صورتم را به صورتش نزدیک کردم. پیشانیم را به پیشانی بلندش چسباندم، لبهای پر از خواهشم را آرام بر رو لبهایش گذاشتم و بی هیچ حرکتی فقط حسش کردم. سرمای بی رمق اسفند، درختان بی برگ پارک لاله و چشمان شاداب لیدا. تنها چیزهایی بود که در آن لحظه در دنیای من وجود داشت. گرمایی که از عشق و علاقه ی دیوانه وار من به لیدا در وجودم بود را با هیچ چیز عوض نمیکردم. این دختر 24 ساله که 12 سال از من جوان تر بود، تنها دست آویز من برای امید به آینده بود. وقتی فکر میکردم که تا چند ماهه دیگر میتوانم با لیدا زیر یک سقف زندگی کنم، شوقی وصف نشدنی همه ی وجودم را پر میکرد. آن روز هم تا غروب با هم بودیم و برنامه های آیندمان و نیز قرار فردا صبح را یکی یکی مرور کردیم. قرار شد فردا در خانه من هم تمرین موسیقی کنیم و هم لیدا هنر آشپزیش را به من نشان دهد. طبق قرار ساعت 10 زنگ واحدشان را زدم، چند ثانیه طول نکشید که با همان لبخند نازنینش در چهار چوب در ایستاده بود. در آپارتمان را که بستم پرید و محکم بغلم کرد. من هم دستانم را پشت کمرش قفل و از زمین بلندش کردم. صورت ماهش درست جلوی صورتم بود. بوسیدمش و آرام گذاشتمش رو زمین. همراه با زخمه های من به تار بدن خوش اندامش را در آشپزخانه ی کوچک آپارتمان من حرکت میداد. عشق لیدا در دل غمناک من با حرکت های موزون بدن او که بی شباهت به رقص باله نبود، موج میزد. زیر اجاق را کم کرد و با همان عشوه های دل نشینش کنار من روی مبل سه نفره نشست. صدای رویاییش بی خودم کرد و زخمه های تار من با اشک هایی که بی اختیار از گونه ام سرازیر بود در هم می آمیخت و مستم می کرد. دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو … سرم دارد شور جاودانه ی تو … روی دل بود به سوی آستانه ی تو …
– امیر
– جانم
– می خوام بغلم کنی دستم رو دور کمرش انداختم و به سمت خودم کشیدم.
– دوست دارم لیدا … خیلی دوست دارم … لب های تب دار من تمام صورتش را می بوسید. لب های نازک و خوش رنگش برایم طعم زندگی داشت. گردن بلند و باریکش را با ولع تمام می بوسیدم و می لیسیدم. دستانم از روی تاپ صورتی رنگش سینه های دخترانه اش را نوازش می کرد. هر دو دستش را به دور گردن من حلقه کرد. لب های من از گردنش به روی بالای سینه اش لغزید. دیگر کنترل خودم را از دست داده بودم. عطر وجودش تمام حواسم را متعلق به خود کرده بود. تاپش را در آوردم و با فشار بدنم، روی مبل خواباندمش. دستانم را در دو طرف سرش ستون کردم و مستقیم به چشم های جذابش خیره ماندم. با دست راستم دسته ای از موهای صافش را که روی پیشانی بلندش بود کنار زدم و بوسیدمش. با سرعتی که برای خودم هم عجیب بود تمام صورت و بدنش را می بوسیدم. تمام بدنم را بر روی اندام لاغرش رها کردم و همچون تشنه ای که به چشمه ی زلال و شفافی رسیده باشد. همه ی وجود کویریم را سیراب می کردم. شکم صاف با آن حفره ی زیبای نافش حالا دیگر زیر بوسه ها و نوازش های دستان من از شدت نفس های تند او بالا و پایین می شد. نوک انگشتانم از زیر لبه ی پایینی سوتین بهی رنگش به گردی سینه اش رسید. کمی دستانم را بالاتر بردم و اکنون تمام سینه ی او زیر دستان عطشناک من بود. با یک حرکت سوتین را از روی سینه هایش لغزاندم و هر دو سینه اش از پایین سوتین کاملا بیرون افتاد. نرم و آرام سینه های دخترانه ی زیبایش را نوازش میکردم. سینه هایی با نوک کوچک که اکنون در زیر نوازش انگشتان مشتاق من سفت و برجسته شده بود. تناسب زیبای پوست روشنش با قهوه ای کم رنگ دور نوک سینه هایش مرا به بوسه و نوازش ترغیب می کرد. لبهایم را به گردی زیر سینه اش نزدیک کردم و آرام می بوییدم و بوسه می زدم. دستان لیدا شانه های مردانه ی من را محکم گرفته بود. به محض بوسیدن و مکیدن نوک سینه هایش احساس کردم لذتی زنانه تمام وجودش را پر کرده است. صدای نفس های تند و بلندش و چنگ زدنش به بازوانم بیش از هر چیز در این لحظه برایم لذت بخش بود. صورتم را به سمت شکمش بردم و با نوک زبانم زیر نافش را لیسیدم. در میان مقاومت نه چندان جدی لیدا، با هر دو دستم دکمه ی شلوار لی آبی رنگش را باز کردم و آرام تمام شلوار را از پایش در آوردم. زیبایی ران های خوش تراشش امکان هر گونه تفکر منطقی را از من سلب نموده بود. شرت آبی رنگی با گل های کوچک صورتی جلوی چشمان مشتاق من نمایان شد. از فشردن و منقبض کردن پاهایش متوجه شدم که هنوز کمی مردد است. از پایین پاهایش برخاستم و کنار مبل روی زمین نشستم و آهسته شکم و ران هایش را نوازش کردم. با لبه ی شرت آبی رنگش که کمی بر روی پوست شفافش جا انداخته بود بازی کردم و آرام انگشتانم را به سمت داخل بردم. بوسه ی گرم من بر روی دستش که آن را بر روی دست من گذاشت تا از پایین رفتن دستانم جلوگیری کند آخرین مقاومتش را در هم شکست. اکنون انگشتان دست من بر روی شکاف خیس لای پاهایش بود و حرکت موزون پاهایش و صدای نفس های تندش نشان از لذتی عمیق داشت. دوباره پایین پاهایش نشستم و با دستانم شرتش را از پاهایش بیرون کشیدم. پاهایش را بر روی شانه هایم قرار دادم و لب هایم را آرام به لای پاهایش نزدیک کردم. بوسه ها و حرکت نوک زبان من بر روی لایه پاهایش هر لحظه سرعت بیشتری می گرفت. دستان لیدا به موهای من چنگ می زد. برای چند ثانیه باسن و کمرش را از روی مبل بلند کرد و با حرکاتی نسبتا خشن با مکیدن من همراه شد و چند ثانیه بعد با لرزشی خواستنی بر روی مبل رها شد و آرام گرفت…
– دیوونه …
– دوست داشتی عزیزم ؟
– خیلی… خیلی .. ولی تو چی؟
– من به اوج لذت رسیدم … لذتی که ممکن نیست بتونی تصورش کنی …

***

کنار بلوار کشاورز توقف کردم. ساعت 5 بود و لیدا باید به خانه که در سمت دیگر بلوار بود باز میگشت. دلم نمی خواست برود. می خواستم باشد … تا همیشه … بعد از نزدیک به 10 دقیقه نوازش دستهایش و یک بوسه پنهانی و مشخص کردن قرار فردا در آموزشگاه از ماشین پیاده شد. با همان عشوه و ناز همیشگی. جلوی ماشینم ایستاد و کمی شکلک درآورد… مثل همیشه بوسه ای را بر دست راستش کاشت و به سمت من فرستاد … چهره ی دلربای لیدا با پس زمینه ی درختان بی برگ چنار کنار بلوار و صدای موسیقی رادیو دوباره چشمانم را پر از اشک کرد … ای اشک من خیز و پرده مشو … پیش چشم ترم … وقت دیدن او … راه دیده مگیر …. سایه ی مبهم لیدا در پرده های اشک من گم شد … پیشانیم را به فرمان چسباندم و به فردا فکر کردم … *** صدای جیغ ترمزی ممتد مرا از حال خودم خارج کرد … به سرعت به سمت دیگر خیابان برگشتم … از ماشین پیاده شدم و خودم را به 405 مشکی که در سمت دیگر بلوار بود رساندم. جسد بی حرکت دخترکی که غرق در خون بر روی زمین افتاده بود اصلا توجهم را جلب نکرد. فقط با حرکات تند چشم به دنبال لیدا گشتم که اکنون می بایست به آستانه ی کوچه ی روزبهانی رسیده باشد. اما نبود. لیدا نبود. در میان جمعیتی که کم کم به دور ماشین جمع می شدند هم نبود … پس کجاست؟ کجا غیبش زد به این سرعت … جرات نگاه کردن به دخترک را نداشتم … به سمت کوچه دویدم … حتما مدت زمان زیادی سرم به فرمان ماشین بوده و نفهمیدم چقدر زمان گذشته است … حتما لیدا تا کنون به خانه رسیده است … تمام بدنم می لرزید … به سمت جمعیت برگشتم … از میان مردم خودم را به دخترک رساندم … چقدر شبیه لیدای من است … زانوانم یارای ایستادن نداشتند … بالای سرش نشستم … لخته های خون … آسفالت سیاه کف خیابان … من … لیدا … سرش را بلند کردم و بر روی پاهایم گذاشتم … با نوک انگشتانم دسته ی موی صاف و زیبایی را که جلوی پیشانیش ریخته بود کنار زدم …
دستم به دامانت مرو …. آتش مزن بر جان من …. جانم به قربانت بیا … امشب بمان مهمان من ….

***
خاکستر سیگار از روی تنه بر روی میز چوبی افتاد. هنوز به لیوان آب و آن چند قرص جدید خیره بودم … بدم نمی آمد امتحانشان کنم … ته سیگارم را در زیر سیگاری خاموش کردم. دو عدد از قرص های جدیدم را با همه ی آن نصفه آبی که در لیوان بود بلعیدم … هنوز چند ثانیه نگذشته بود که سوزش لذت بخشی درون دلم را به آشوب کشید … سرم گیج می رفت … لرزش دستانم قدرت آتش زدن سیگار بعدی را از من گرفته بود … احساس می کردم تمام دل اندرونم با سرفه های شدیدی که تمامی نداشت به بیرون خواهد ریخت … سرم را به سمت تخت پشت سرم گرداندم … سمیه به کتاب هایش مشغول بود … با همان آرامش و معصومیت بچه گانه ی همیشگی … رد گرمی را در گوشه ی لبم احساس کردم … پشت دستم را به گوشه ی لبم کشیدم … رد زیبای خون را بر پشت دستم تماشا می کردم … مزه ی شور خون تمام دهنم را پر کرده بود … با سرفه ی بعدی قطرات خون بر روی میز پاشید … لیدا با همان عشوه و ناز همیشگی اما کمی نگران به چهار چوب در اتاق تکیه داده بود و خیره خیره مرا می نگریست .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *