داستان سکسی راز شب بو

داستان سکسی راز شب بو

داستان سکسی راز شب بو

محسن با عصبانیت بی وقفه بدوبیراه میگفت و من هرچی در جواب قسم و آیه میخوردم و سعی میکردم بهش بفهمونم تو این ماجرا بی تقصیرم فایده ای نداشت.
دست آخر با گفتن این جمله که “اگر خیلی عاشقش هستی و لذت میبری دور و برت میپلکه برو گمشو برگرد باهاش زندگی کن” گوشی رو قطع کرد.
صدای بوق اشغال توی گوشم مث ناقوس پیچید و با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و پرتاب کردم روی کاناپه.دلم میخواست هرچی وسایل پذیرایی که واسه اومدنش به خونه روی میز عسلی چیده بودم رو با لگد پخش زمین کنم اما از اونجایی که طی این چندسال زیرو بم اخلاقش دستم اومده بود امید داشتم همینکه آروم بشه زنگ میزنه و به روش خودش از دلم درمیاره؛حرکت اضافه ای نکردم.
نگاهی به ساعت دیواری انداختم و وقتی دیدم اگر سروکله این مگس مزاحم پیدا نشده بود الان با محسن نشسته بودیم کنار هم و تو آرامشی که از وجود هم کسب میکردیم خستگی یک هفته کار و درمیکردیم؛دلم آتیش گرفت.
تمیزی که از سرو کله گوشه و کنار آپارتمان نقلیمون میبارید داشت نفسمو بند میاورد.ناخودآگاه به اتاق خواب پناه بردم سعی کردم چشمم به تختخواب دونفره مون نیفته.اما روتختی ساتن زرشکی با گلای برجسته روبان دوز دست به دست آباژور پایه بلند طرح نیلوفر آبی داده بود تا با آرامش اتاق ساکت دق مرگم کنه.
تصویر خودمو تو آینه قدی میز آرایش دیدم.برخلاف یکساعت قبل که بعد از آرایش سکسی وجذابی که رو صورتم انجام داده بودم و راضی از نتیجه کارم لبخند میزدم با لب و لوچه آویزون خیره شدم تو آینه و ناخودآگاه دستم رفت سمت موهام و از زندان گل سری که بالای سرم بسته بودم رهاشون کردم.درست مثل خرمن سیاه اطراف صورتم رها شدن و از فرط بیحوصلگی با پشت دست فرستادم پشت سرم.دست بردم زیر بازوی چپم زیپ پیراهن دکلته گلدار رو چنان باحرص پایین کشیدم که جیغش دراومد.قدپیراهنم به زور تا زیر باسنم میرسید.به محض اینکه از دور سینه هام که با فشار زیپ کیپ تنم شده بود رها شد از روی باسنم سرخورد و گرد پاهم حلقه زد زحمت برداشتن لباسمم به خودم ندادم.حتی لگدم نزدم تا از سر راه به گوشه ای پرت کنم.خنکای نسیم کولر پوستمو غلغلک داد و عوض اینکه سردم بشه کرخت و بیحسم کرد.به قصد خوابیدن رفتم سمت تختخواب و در همون حین گره های شورت لامبادایی که با کلی وسواس بنداش رو دوطرف پهلوم گره پاپیون زده بودم با عجله باز کردم تا بیشتر از این از حماقت خودم بابت اونهمه وقتی که گذاشته بودم حرص نخورم.همیشه دلم میخواست بی نقص ترین و کاملترین زنی باشم که محسن توی زندگیش دیده باشه.خودخواهی و جسارتی که توی رفتارش با خودم میدیدم درمقابل تک تک آدمای دیگه زندگیش مهار میکرد و گناه تزویرش رو خودم به گردن گرفته بودم چون زیادی دوستش داشتم.
سرمو به بالش فشار دادم بلکه هجوم افکار مختلفی که تو سرم رژه میرفت رو مانع بشم.چشمامو بستم مجبور شدم از گذشته خوشی قرض بگیرم تا
تا از تلخکامی اتفاقات اونشب کم کنم.برهنگی تن و بدنم ذهنمم با خودش همدست کرد و به خودم که اومدم متوجه شدم تمام خشم و عصبانیتی که چند دقیقه پیش داشت دهنمو میگایید تبدیل به حس شهوت بی نظیری شده که ناخودآگاه دستمو لای پام کشوند.رطوبت لزج و زیادی که لای پام به راه افتاده بود به حس خواهشم دامن میزد.تو اون لحظه کل آرزوهای بیست و پنج سالگیم خلاصه میشد به یک چیز اونم سنگینی بدن محسن روم جوری که حس کنم بند بند استخونهام هر آن زیر بار اندام مردونه اش از هم جدا میشه ولی باز پاهامو دور کمرش حلقه کنم و بیشتر به خودم فشارش بدم مثل بچه ای که محکم شیشه شیرش رو چسبیده اجازه ندم لذتی که از حرکت کیر خوش فرم و قطورش داخل واژن خیس و نرمی که انگار قالب گرفته شده واسه اون حجم زیاد رو از دست ندم.
اونقدر با ولع به خیسی لای پام دست کشیدم تا جایی که داشتم از شهوت میلرزیدم.راه برگشتی وجود نداشت و اگر دست میکشیدم مجبور میشدم تن به التماس بدم.پس اونقدر به حرکت انگشتم ادامه دادم تا تمام انرژی که ذخیره کرده بودم تا از خجالت کیر محسن دربیام از روح و جسمم آزاد بشه.داشتم به اوج قله ای میرسیدم که قرار بود تو یک لحظه ازش فرود بیام.مثل هیجان سرسره بازی تو دوران بچگی برام فوق العاده بود.حتی اگر گاهی مجبور میشدم خودم از پس این اسب لجام گسیخته بربیام.
صدای زنگ آیفون باعث شد تو این همخوابگی تکنفره هم ناکام بمونم.این یکی اخر بدبیاری اونشب من بود.اما دیدن چهره بدقواره و کله طاس کیوان تو مونیتور آیفون تصویری خونم رو به جوش آورد.بعد از اونهمه سال اونقدر میشناختمش که بفهمم واسه چه هدفی اومده.اومده بود نتیجه شاهکارش رو ببینه.دیگه شکی که داشتم به یقین تبدیل شد.اینکه سبز شدنهای بی بهانه و با بهانه ای که تازگی آرامشم رو سلب کرده بود نقشه حساب شده ای بود که فعلا کیوان ازش خبر داشت و شخص سومی که از جزییات زندگی منم با خبر بود.و حتی مراوده رسمی من و کیوان هم آزارش میداد.اینجوری نمیشد.داشتم تو این بازی بهای سنگینی میپرداختم.پس تصمیم گرفتم با هر ترفندی شده بفهمم کل داستان چیه.
دکمه آیفون رو زدم و سمت اتاق خواب دویدم و بدون معطلی از کشوی لباسهای خوابم یکیشون رو کشیدم بیرون و با عجله پوشیدم.تو آینه میز آرایش خودمو برانداز کردم تا مطمئن بشم ظاهر نیمه عریانم به اندازه کافی اغواگر هست یا نه اگرچه بیش از همه نقاط ضعف اخلاقیش بیجنبگی کیوان توی پنج سال زندگی مشترک اساس شکستمون شد.و عاقبت با وجود داشتن یک بچه از هم جداشدیم.
صدای قدمهاش برخلاف همیشه آهسته و مصمم بود و از اون شتاب و شلختگی گذشته خبری نبود.تو فاصله صدای توقف اسانسور تا صدای زنگ واحد با تمام توان تلاش میکردم خونسرد و بیخیال به نظر بیام.
با یه دم و بازدم عمیق ماسک خونسردی رو به صورتم زدم و به عمد پرصدا کلید رو تو قفل چرخوندم و درحالیکه سعی میکردم اندامم پشت در باقی بمونه سرمو از کنار در خم کردم و با اشاره ازش خواستم وارد بشه.هنوز گیج رفتار عجیب و غریبم در بدو ورودش بود که چشمش به لباس خواب حریر جلو بازم افتاد که تنها یه بند ظریف که تو کمرم دوطرف لباس رو روی هم نگه میداشت و باز کردنش مستلزم حرکت دوتا انگشت بود که بی هیچ زحمتی حجاب شیشه ای رو از روی همون قسمت کوتاهی که تن و بدن عریان منو پوشونده بود پس بزنه.معلوم بود اصلا منتظر این صحنه نبود.سریع خودش رو جمع و جورکرد و پرسید:«مهمون داری؟»
بدون معطلی چرخیدم سمت آشپزخونه به بهانه درست کردن شربت و با بیخیالی گفتم«نه.واسه چی فکر کردی مهمون دارم؟»
درحالیکه یک دستاش رو پشت کمرش گرفته بود لخ لخ کنان سرکی تو هردو اتاق خواب کشید و جواب نداد.از ژست مفتش وارش عصبی شدم و گفتم :«حمام و دسشویی رو از قلم نندازی.اونجاروهم بگرد مطمئن بشی.»
بی مقدمه پرسید:«با همسایه روبرویی مشکلی داری؟»بدون معطلی جواب دادم«تا دلت بخواد».پس نادری هم تو این جریان نقشی داشته.دنبال دلیل میگشتم تا اگر آمار رفت و آمد محسن رو به خونه اون به کیوان داده باشه ضایعش کنم که کیوان فکرمو خوند و گفت:«الکی گناه نادری رو نشور.اون چیزی به من نگفته»با عصبانیت گفتم:«طوری حرف میزنی انگار هنوز زنت هستم.»درحالیکه سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه گفت«زنم نیستی اما هنوز تو خونه ای زندگی میکنی که مال منه» لیوان شربت رو کوبیدم رو عسلی و گفتم:«توهم انگار یادت رفته یک ریال مهریه و نفقه ازت نخواستم.ماه به ماه اجاره ازم میگیری.»
پوزخندی زد و درحالیکه دست برد شربت رو برداشت گفت«اجاره گرفتم یا بهت گفتم تو پرداخت وام بانکی اینجا بهم کمک کن تا هرزمانم خواستی بمون»
مبل روبروش رو انتخاب کردم و درحالیکه با دستم پایین لباس رو نگه داشتم تا برگ آخر بازیمو تا آخر رو نکنم گفتم:«درهرصورت من کاری رو میکنم که قرار بود یه مستاجر غریبه انجام بده.من همه مشکلاتم پول نیست.اگر احساس میکنی داری بهم لطف میکنی پس به خودت اجازه میدی با حیثیت من بازی کنی و غریبه رو مامور کنی آمار بگیره برات سخت در اشتباهی.تو حتی فکرشم نمیکنی با این کارت منو چنان خفیف میکنی که ازم بخواد معشوقه اش باشم.و بخواد از من سوءاستفاده کنه
تو حتی فکرشم نکردی با کی اینکارو کردی.مهشیدی که ادعا میکنی هنوزعاشقش هستی.با مادر بچت؟!»
بی اختیار از جاش بلند شد و کنارم روی کاناپه نشست.حتی قسم جون مهسا دخترمونم نمیخورد از حیرتی که بهش دست داد رو گزینه خبرکش بودن نادری خط کشیدم.
واسه اولین بار ابایی نداشتم جلوش ظریف و شکستنی به نظر بیام.واسه همینم جلوی اشکامو نگرفتم تا زودتر به حقیقت برسم.کما اینکه جواب معما مشکلتر هم شده بود.دستاش رو. دورشونه هام حلقه کرد وسعی کرد سرمو به سینه اش بچسبونه.با هزار مصیبت رو سخت شدن مفصلهام غلبه کردم وخودم رو. سپردم به آغوشی که یکبارم آرومم نکرده بود.وقتی دید مقاومتی نمیکنم یک دستش رو برد زیر زانوهام و با یک حرکت مثل دختر بچه ای روی زانوهاش نشوند.دستشو برد سمت چونه ام و با دو انگشت صورتم رو رخ به رخ صورتش نگهداشت.
لباش رو گذاشت روی لبم و وحشیانه شروع کرد به خوردن.برخلاف محسن که باملاحظه و آروم لبامو میمکید و. باعث میشد احساس کنم تو فضا هستم.چشمامو بستم تا کمتر از درد جویده شدن لبام لای دندونهای کیوان عصبی بشم.سردی دستش روی سینه ام مثل موج الکتریسیته تو بدنم دوید.کف دستش رو روی نوک سینه ام دوران داد و داشتم احساس لدت میکردم که فشاری که با دستش روی نرمی سینه ام آورد همه لذتم رو پروند.با اعتراض از تو بغلش بلند شدم و با عصبانیت گفتم«صدبار بهت گفتم مثل آدم آهنی سفت و سخت بغلم نکن.جایبمو نمال.مگه آزار داری؟
از رو مبل که بلند شد برجستگی جلوی شلوارش چندشم رو بیشتر کرد.متوجه اشتباهم شدم.ارضا شدن حس کنجکاویم ارزش زجر همخوابگی با کیوان رونداشت.دستم رو گرفت و کشید سمت خودش و به زور کف دستمو روی کیرش فشار میداد.دستاشو گذاشت رو شونه هام. و فشاری که آورد چنان دردی تو استخون ترقوه ام حس کردم که ناخودآگاه جلوش زانو زدم.
دیگه کار از کار گذشته بود و میدونستم مقاومت کردن جلوی شهوت کیوان که ازش یه حیوون وحشی میساخت بیفایده ست.موهای سرم رو لای چنگش پیچید و با دست دیگه کیر سفید و باریکش رو به زور تو حلقم چپوند.نسبت به. چندسال قبل هم کیرش بزرگتر شده بود و هم رفتارش در عین خشونت حرفه ای تر شده بود.انگار زیر نظر یه پورن استار آموزش دیده و داره تمرین میکنه تا کاملا مسلط بشه.چندبار کیرش رو تو حلقم فرو برد و همینکه حس کرد دارم بالا میارم کوتاه اومد و به تکانهای ریز ریز بسنده کرد.موهامو رها کرد و هنوز انبوه موهام در تلاطم ریختن روی شونه هام بود که دستش رو آروم روی قسمت خارجی گردنم لغزوند تا لاله گوشم و موهاموآروم از کنار صورتم جمع کرد و دسته اونارو کشید بالای سرم و درحالیکه با وسواس موهامو میبرد بالا با صدای کشدار و خمار گفت«مهشید تخمامو بخور.مث اونوقتا»همینکه رطوبت لبهام به بیضه هاش رسید سرشو بی اختیار برد عقب و اه کشداری گفت که تشویق به ادامه شدم.یکی از بیضه هاشو نرم و ملایم بین دولبم و سر زبونم به بازی گرفتم توجهش جلب شد به این حس جدید.درحالیکه نفس نفس میزد و به زور چشماشو باز نگه داشته بود با حرص دندوناش رو روی هم فشار داد و داد زد:«هنوز جنده خودمی.امشب میخوام چنان بکنمت که دیگه هوس کیر غریبه ها رو نکنی.»میدونستم وقتی شهوتی میشه با فحش رکیک حال میکنه.اهمیتی ندادم تا اینکه حرف دیگه ای که زد باعث شد از تعجب مثل مجسمه خشکم بزنه.واون اینکه«جنده کوچولوی من دوست داری یه کیر کلفت دیگه همزمان با من کونتو جر بده؟!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *