داستان سکسی کتابی

داستان سکسی کتابی
داستان سکسی کتابی

صدای زنگ گوشی سکوت خانه را شکاند پیام بدون باز کردن چشمش دستش را از زیر پتو بیرون آورد و در جستجوی گوشی دستش را روی میز به این طرف و آن طرف می کشید،گوشی همچنان زنگ میخورد و او هنوز نتوانسته بود گوشی را بیابد عاقبت کلافه شد سرش را از زیر پتو در آورد و گوشی را دید زیر لبی ناسزایی گفت و دست برد گوشی را برداشت اما درست همان لحظه تماس قطع شد او با پشت دست آب دهانش را پاک کرد و با چشم هایی نیمه باز به صفحه گوشی خیره شد اسم اشکان روی گوشی به چشمش خورد نگاهی به ساعت انداخت نزدیک 5 عصر بود زیر لب گفت سگ تو روحت … شماره اشکان را گرفت بعد از یک بوق کوتاه اشکان پاسخ داد: کجایی بچه کونی چرا جواب نمیدی؟
-تو کون توام…چه مرگته خواب بودم.
-کیرم تو خوابت من دو ساعته پایین معطلم،آیفن رو از برق کشیدی الاغ؟
-پایین چه غلطی میکنی؟
-بیا باز کن عزیزم برات قاقا لی لی آوردم. پیام لبخند کمرنگی زد و گفت:مزاحم خوابم شدی وای بحالت اگه آت آشغال آورده باشی. سپس بلند شد به سمت آیفن رفت آن را به برق زد و با فشردن دکمه در را باز کرد،خانه کمی نامرتب و بهم ریخته بود توی سالن چند تا لباس روی مبلها افتاده بود و روی میز وسط سالن چندتا قوطی خالی آبجو،چندتا پیش دست پر از پوست تخمه و پسته و یه زیر سیگاری پر از خاکستر بود،پیام توی دستشویی بود ک اشکان رسید بالا،در نیمه باز بود او وارد شد در را بست و با صدای بلند گفت:چطوری کون گلاب؟بیا ببین برات چی آوردم… پیام در حال آب زدن به صورتش از دستشویی گفت:کونت میذارم اگه آشغال گرفته باشی…
-آشغال چیه بابا گمشو بیا بیرون،شاشم ریخت دقایقی بعد دو مرد جوان در حال تماشای تلویزیون و گرم گفتگو بودند خانه مرتب شده بود و روی میز تمیز و خلوت بود تنها یک شیشه شراب قرمز با دو گیلاس روی میز خودنمایی میکردند، گفتگوی دو جوان حول مسائل کاری بود و از نحوه حرفهایشان کاملا مشخص بود که آن دو دوستان صمیمی و بسیار راحتی هستند،سابقه دوستی آنها 10ساله بود و از دوران سربازی شروع شده بود تا بدینجا رسیده بود اشکان پسر یک خانواده سرمایه دار بود که بعد از تحصیل و کسب مدرک لیسانس توی شرکت پدرش کار میکرد اما پیام مرد تنهایی بود که چند سال قبل خانواده اش را از دست داده بود پدرش چیز چندانی برای او باقی نگذاشته بود یک خانه در محله ای قدیمی که آن را فروخته بود و با پولی که رویش گذاشته یک واحد آپارتمانی خریده بود خانه ای نقلی اما زیبا با یک تراس بسیار بزرگ که رو به دریا بود و منظره بسیار زیبایی داشت،او نیز در شرکت پدر اشکان کار میکرد،به واسطه دوستی دیرینه ای که باهم داشتند خانواده اشکان،پیام را نیز مثل پسر خود میدانستند و در واقع این پسر نجیب و با حیا با اخلاق و رفتار خوبش خودش را در دل این خانواده جا کرده بود ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود اشکان بار دیگر گیلاسش را پر کرد و گفت: یکی دیگه بزن بسلامتی عشقم…پیام که روی مبل ولو شده بود گفت: دیگه بقدر سر یه سوزن جا ندارم باید برم دو سه لیتر بشاشم. پیشانی اشکان عرق کرده بود گیلاس آخر را سریع سر کشید پشت سرش آروغی زد و با صدایی کشدار گفت:میدونی الان چی می چسبه؟ پیام با چشمهای نیمه باز به او نگاه کرد او گفت: یکی باشه که تا خود صبح بکنیش.
-یکی؟؟!!هرکی دیگه؟ اشکان که در نوشیدن بیش از پیام افراط کرده بود گفت: عشقم که بهم پا نمیده…در چنین شرایطی تو هم بدی میکنمت. پیام از روی مبل پایش را بلند کرد لگدی حواله ی او کرد و گفت:برو کونه خر عمه اتو بذار. اشکان ولو شد کف سالن قهقه بلندی سر داد گفت:الان اگه عمه ام بود هم میکردمش چه برسه به خرش. پیام لبش را به دندان گزید گفت:تو آدم نمیشی الحق که بی شعوری. باز هم اشکان قهقه بلندی سر داد
– راستی اون دختره کی بود؟شیما؟؟زنگ بزن بگو بیاد تا خود صبح توووووپ میکنمش. پیام از جایش بلند شد گفت: پاشو پاشو گمشو برو که داری چرت و پرت میگی.
-کجا برم لاشی؟این وقت شب با این حال برم خونه که حاجی کونم بذاره؟
– به خودت مربوطه … اگه چرت و پرت بگی بیرونت میکنم. او بلند شد کف زمین نشست دو دستش را از پشت به زمین زد که تکیه گاهش باشد با پاهای دراز شده روی زمین گفت: جدی داداش اون دختره به من نمیده؟شیما بود؟ پیام همچنان که به سمت دستشویی میرفت گفت
-آدم باش صدبار گفتم اون جنده نیست… او در دستشویی بود
اشکان بلند گفت: دهن سرویس به تو که میده جنده نیست، به من بده جنده میشه!! سپس خنده ای زد و گفت:شوخی میکنم داداش تا وقتی دختری در تملک توئه من نگاه چپم بهش نمیکنم…آهی کشید و گفت: بیاد عشقمون جق میزنیم. پیام در حال خشک کردن دستهایش بود
-کثافت کاریهاتو ببر خونه خودتون.
برگشت سرجایش روی همان مبل قبلی نشست با فندک سیگاری روشن نمود و گفت: بلندشو برو بشاش یه آبی هم بصورتت بزن تا حالت جا بیاد. اشکان مخالفتی نکرد برخاست و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت دستشویی رفت. دقایقی بعد دو مرد توی تراس در حال سیگار کشیدن بودند پیام به دیوار تکیه زده بود و اشکان روی لبه ی بالکن خم شده بود هر دو سکوت کرده بودند انگار مستی دقایقی قبل از سرشان پریده بود و هر کدام در دنیای خود غرق بودند،دریا در دور دست بود و تلالو نور چراغهای شهر میان موجها به چشم میخورد،اشکان سکوت را شکاند: یاد ما هم بده چطور مخ دخترهارو بزنیم بهمون پا بدن.
-اون آخرش مال توئه چند سال دیگه صبر کن درسش تموم شه نیاز به مخ زنی نداری.
-اوووفففف تا چند سال دیگه من گاییده شدم مردم چیزی ازم نمونده من الان میخوامش،اونم هرسال یه بهانه جور میکنه…نمیدونم چرا… پیام سکوت کرد حرف ناگفته ای در دلش بود که هرگز نمی توانست به زبان بیاورد. ناخودآگاه یاد اولین باری افتاد که سپیده را دیده بود،خانه پدر اشکان بود دخترک عزادار بود تازه مادرش را از دست داده بود و بناچار برای زندگی به منزل داییش آمده بود اشکان و پیام برای خورده کاری هایی شرکت تا نیمه شب کار کرده بودند با فوت خواهر یزدان پناه”عمه اشکان” یزدان پناه چند روزی نتوانسته بود به مسئولیتش برسد و اشکان و پیام کارها را میکردند آخرشب خسته از یک کار طولانی آن دو به منزل رفته بودند پیام میخواست به یزدان پناه تسلیت بگوید و چندتا پرونده را برای امضا به او بدهد،وارد منزل باشکوه آنها که شدند بی اختیار چشم پیام به روی دختری افتاد لباس مشکی به تن داشت چشم هایش قرمز و غمگین بود و موهای لخت و پرپشتش پشت سرش بسته شده بود، با وارد شدن دو مرد جوان او برخاست که سالن را ترک کند اما در یک لحظه نگاهش به نگاه پیام تلاقی کرد و مچ او را گرفت،نگاهش با چشم هایی مشکی و مژه هایی پرپشت دل پیام را لرزاند او بارها در مورد سپیده و تمنای وصال اشکان برای رسیدن به او شنیده بود فورا نگاه از آن نگاه آتشین برگرفت اما حس عجیبی درونش رخنه کرده بود که بعدها و طی دیدارهای بعدی متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده اشکان دستی به شانه اش زد و او را از دنیایش خارج کرد: داداش کجایی؟ساعت 2 شد بریم بکپیم که صبح سرکاریم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *