داستان سکسی گمشده

داستان سکسی گمشده
داستان سکسی گمشده

توجه
***این قسمت شامل صحنه های سکس نیست***

میدویدم.همه جا روشن و براق بود.گرم گرم. خاک زیر پایم زرد رنگ و نرم و داغ بود. دیوارهای کوچه گلی و همرنگ خاک کوچه بود. دختر بچه ای جلوم میدوید. چادر روشنش پشت سرش میرقصید. نگاهم خیره به پاهای زیبایش بود. پشت دری چوبی رسید و ایستاد
-بیا اینجا، کسی نیست
صورت به صورتش ایستادم چادرش افتاد . لخت بود مثل کودک تازه متولد شده.خیس خیس بودم.چشمانم را بستم.
خیس خیس بودم. چشمم را باز کردم. روی زمین نمناکی دراز کشیده بودم.آرنجم را ستون بالا تنه ام کرده بودم.روبرویم رودخانه ای بود.هوا گرگ و میش . احساس کردم کسی کنارم نشسته
-سیمین! عزیزم!
سیمین مثل همیشه با چهره ای بی روح روبرو را نگاه میکرد.فشاری روی پایم بود.زنی برهنه روی پایم نشسته بود. خجالت کشیدم.سیمین توجهی نداشت. به عقب تکیه دادم تا خودم را بی خبر نشان دهم. شاخه درختی از کتفم رد شد و از سینه ام بیرون زد. از درد فریاد کشیدم اما صدایی شنیده نمیشد. زن همانطور که خودش را روی پایم میمالید دستانش را روی شانه ام گذاشت و فشار میداد. نفسم بند آمده بود. دهانم باز بود و داد میکشیدم اما صدایی در نمی آمد. مایعی از او خارج میشد و مثل اسید بدنم را میسوزاند.دهان زن میجنبید انگار چیزی میگفت اما کلامی شنیده نمیشد. همانطور صورتش به صورتم نزدیکتر و دهانش گشادتر میشد و بیشتر میجنبید.دهانش مقابل صورتم بود داد میزد اما چیزی نمیشنیدم.
از درد چشمم را بستم.
چشم باز کردم همه جا تار و سفید بود. صدای خودم را شنیدم
-آه………..خدا………درد دارم
-بهوش آمد……پرستار……پسرم من اینجام
صدای پدرم بود
دو حجم سفید بالای سرم آمدند و یکیشان نوری در چشمم انداخت
-نور را دنبال کنید.، چطوری آقای بیات
-درد دارم، تار میبینم
-براتون مسکن میدم… نگران نباشید تاری دیدتون بهتر میشه
-تشنه ام
-بعدا کمی آب بهش بدید، پدر جان شما با من بیایید

36 ساعتی بیهوش بودم، کتف و یک دنده ام شکسته بود.همینطور زانوی چپم. تا حرکت نمیکردم درد دنده ام را حس نمیکردم اما کتفم امانم را بریده بود اما زودتر از دنده و زانویم خوب شد.اما چشم چپم همچنان تار بود.

10 روزی در بیمارستان بودم . بجز پدر و مادرم که هر روز بودند چند نفری به عیادتم آمدند.
پدرم کنار تختم هم صحبتم شده بود
-آخ این هم روزگار ما پدرم
-میگذره پسر من. دکتر گفت زود سرپا میشی و همه از نگرانی در میان
-بابا جان آخه مگر بجز شما و مامان کسی هم نگرانم هست
-مهرداد جان . چشماتو باز کنی میبینی که بیشتر از اونی که فکر میکنی نگرانت هستن.حتی بعضی هستن که نیامدند داخل چون نمیتونستن تو را توی این حال ببینند
نیم خیز شدم
-سیمین؟ سیمین اینجا بود؟
-پسرم اون اشتباهی بود که گذشت.از گذشته جدا بشو. تو آدم خودخواهی هستی. اگر خودخواهیت را کنار بگذاری خیلی چیزا را بهتر میبینی


از بیمارستان مرخص شدم مدتی روی ویلچر بودم وبعد از اون بخاطر شکستگی زانو مجبور شدم با عصا حرکت کنم
دیگه روحیه و توان کار کردن نداشتم. شروع به فروش اجناس و مقداری از داراییها کردم تا بدهکاریهام را بدهم.
کارکنام را مرخص کردم. دو ماه حقوق پیش دادم و هشدار دادم که دیگه شرکت باز نمیشه.
تنها خانم فیروزی و آقای صادقی را برای کارهای فروش و .. نگه داشتم
مجبور شدند نقش راننده را هم داشته باشند و من را این طرف آن طرف ببرند
آخرین چیزی که فروختم همان انبار بود. فیروزی دنبالم آمد تا برای دیدن مشتری و اتمام کار به آنجا برویم. نسبتا به مفت فروختم.
وسط انبار با فیروزی ایستاده بودیم که پدرم با همان کت قدیمی کهنه از در وارد شد(نمیدان چرا این کت را عوض نمیکند)
خانم فیروزی دست تکان داد : سلام جناب بیات
پدرم لبخند زنان دستی تکان داد و به ما نزدیک شد
-آه… ببین تو این یک سال چی بودم چی شدم…ورزش میکردم..کار میکردم..اما حالا شدم یک آدم چاق چلاق و داغون. از پدرم هم پیرتر شدم.
خانم فیروزی به سمت دفتر انبار رفت
-الان برمیگردم آقای بیات
پدرم نزدیکم رسید
-سلام
-سلام بابا
-بشینیم پسرم
روی صندوقی نشستیم
-میبینی بابا .این از کارم اون هم زندگیم.اینجا داغون اونجا سرگردون
-مهرداد کار و پول درست میشه ، زندگی هم درست میشه. با یکی همراه شو از این تنهایی در بیا همه چی درست میشه
-ول کن بابا. دیگه تحمل زندگی مشترک ندارم.یعنی دیگه به زنها اعتماد ندارم
-پسرم همه یک جور نیستند. قبلا هم گفتم. تو آدم خوبی هستی اما خودخواهی نمیزاره اطرافت را ببینی. نمیتونی اون چشمهایی که برات تر میشه، اون صورتی که برات سرخ میشه اون دلی را که برات میتپه ببینی
خواستم چیزی بگم که پرید تو حرفم
-امروز وقت دکتر داری . این ساعت و آدرسش
دو سه تا مطب و آزمایشگاه رفتم که پدرم هماهنگ میکرد .کمی مشکوک بود.چرا بابا وقت دکتر میگرفت.
در مراجعه آخر به دکتر اصرار کردم که بگه موضوع چیه
-دکتر اگر مشکلی هست به من بگید بهتره تا اون پیرمرد بنده خدا،بینایی ام را از دست میدم؟
-نه آقای بیات.بخاطر ضربه ای که به سرتون خورده بود از سرتون عکس گرفتن که یک توده در مغزتون دیده شد. این آزمایشها و عکسها برای تشخیص همون توده است. تاری دیدتون هم بخاطر همونه نه ضربه
-یعنی تومور یا سرطانه؟چقدر دیگه وقت دارم؟
-گفتم هنوز چیزی دقیقا مشخص نیست . پس فردا وقت عمل دارید. بعد از عمل و نمونه برداری مشخص میشه

..
یک پارک روبروی مطب بود.رفتم روی یک نیمکت نشستم
-پس قراره اینجوری تموم بشه
برای خودم گریه ام گرفت.کار کردم پول در آوردم تفریح کردم سکس داشتم سفر رفتم اما هیچکدوم برای من شادی نداشت.پس اینجوری تموم میشه


8 صبح بود.برای عمل آماده شده بودم.کاملا افسرده و ناامید بودم. یکی دو ساعت دیگه وقت عملم بود.برای دستشویی از اتاق بیرون رفته بودم.در برگشت صدایی آشنا به گوشم رسید.
-امروز عمل داری؟
-آره ساعت 3 وگفتن با این عمل 70 درصد درست میشه
-دستت چطوری اینجوری شد؟
-تصادف کردم
آره جون عمه ات تصادف کردی.همان پسره مرتضی بود که با چکش روی دستش زده بودم.داشت برای یکی از پرسنل بیمارستان خالی میبست.
چه سرنوشتی .اون هم توی این بیمارستان این ساعت. باید زنده برگردم و بعد از عمل این آشغالو سر به نیست کنم.
حتما یک فرصتی پیدا میکنم.جان تازه ای گرفتم.

..
….
روی تخت اتاق عمل دراز کشیده بودم و تکنسین بیهوشی از من حرف میکشید. منتظر تاثیر دارو بود
-اسمتون چیه؟
-چند سال داری؟
-تنها آمدی؟
-اون خانومه که غش کرد خانومته؟
-کی غش کرد؟
-همون خانم قد بلند با شال آبی
خانم فیروزی؟ نرگس فیروزی؟
-کارمندمه
-عجب کارمندتهاون براتون غش میکنند
-کارت چیه؟

.
.
..
تازه معنی حرفهای پدرم را میفهمیدم.اونی که به من توجه داره ، اونی که توی انبار اشک چشمهاش را پر کرده بود. همون که چند سال برای من شیرینی درست میکرد
عجب خری هستم.هیچ وقت بهش توجهی نداشتم.برای من فقط یک کارمند بود.دختر خوش هیکلی بود.ونسبتا قیافه متوسطی داشت.نه از اون هایی که آرزوی سکس باهاشون دارم.ولی کسی بود که میشد بعنوان زن زندگی بهش نگاه کرد. یک همراه یک دوست
اونی که تو زندگیم کم بود محبت بود. توجه بود.عشق بود.
نه عشق یکطرفه. یک عشق کامل.

یک ساعتی هست که هوش آمدم. پدرم کنارم بود. به فیروزی و رابطه ای که ممکن است با او داشته باشم فکر میکردم
-بابا کیا اینجا هستن؟مامان هست خانم فیروزی هم هست؟
-بله مهرداد جان اونها هم هستن
-لطف کنید اگر شد بگید فیروزی بیاد داخل
-چشم پسر.چه کارش داری؟
-در مورد شرکته

نگاهی کرد و رفت

یک ربع بعد خانم فیروزی آمد. چشمهاش قرمز شده بود
-خانم فیروزی میخواستم اگر موافق باشید چند ماهی روی یک کار جدید همکاری کنیم
-خوشحال میشم
-میخوام که بین خودمون بمونه.راستش چطور بگم. میخوام بیشتر شما را بشناسم
-ما که مدتهاست همدیگر را میشناسیم
-نه نرگس خانم من تازه شما را دیدم،شاید خیلی احساسی برخورد میکنم ام دوست دارم که بشه

پدرم درست میگفت باید خودم را پیدا میکردم.گم شده بودم .وقتی خودم را پیدا کنم بفهمم چی هستم و چی میخوام گمشده ام را هم پیدا میکنم.
شاید دیر باشه اما ….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *