داستان سکس اس‌‌ام اسی

داستان سکس اس‌‌ام اسی

داستان سکس اس‌‌ام اسی

همون طور که چشمای پف کرده و خوابالودمو می مالیدم، سعی کردم یه بار دیگه اس ام اس خیلی کوتاهی رو که برام اومده بود، بخونم، شاید این بار بفهمم جریان چیه.
” بیداری؟”
این، همۀ چیزی بود که ساعت دو و نیم صبح باعث شده بود از خواب بپرم. برای این که مطمئن بشم، یه نگاه دیگه به اسم فرستنده انداختم. اشتباه نکرده بودم. مرجان بود.
مرجان، دختر دایی همسرم بود. 29 سالش بود و دو سالی می شد که بعد از 4 سال زندگی با یه آدم بد اخلاق و بد دهن که دست بزن هم داشت، طلاق گرفته بود و برگشته بود خونۀ پدرش.
من 2 سال قبل از این که مرجان ازدواج کنه وارد خانوادۀ همسرم شدم. همسرم جدا از ارتباط فامیلی، نزدیکترین دوست مرجان هم به حساب می اومد. هم سن و سال بودن و از بچگی همۀ حرفای خصوصیشون رو به هم می گفتن. مرجان تنها کسی بود که قبل از این که من به طور رسمی برای خواستگاری از همسرم پا پیش بذارم، می دونست که ما با هم دوست هستیم. نمی دونم همسرم چه تعریف هایی از من پیشش کرده بود که خیلی به من اعتماد داشت و هر زمان که احتیاج داشت با کسی درد دل یا مشورت کنه، اولین انتخابش من بودم، حتی خیلی وقتا قبل از همسرم.
البته باید بگم که من هرگز رفتاری از خودم نشون نمی دادم که اون اعتماد رو خدشه دار کنه. مثل خیلی از آدما از این که یه دختر 21 ساله که نسبتاً هم زیبا بود، بهم تلفن بزنه و در مورد خیلی چیزا باهام حرف بزنه، احساس خوبی داشتم. لذت می بردم و حتی بعضی اوقات سعی می کردم مرجان رو در حالتهایی که کمی تحریکم می کرد، تجسم کنم. ولی هیچ وقت کاری نکردم یا حرفی نزدم که او متوجه این افکار بشه. من عاشق همسرم بودم و به هیچ وجه نمی خواستم کاری کنم که زندگیمو به خطر بندازه. همین که همسرم می دونست که من با مرجان چنین ارتباطی دارم و با این حال مخالفتی نمی کرد، نشون می داد که چقدر به من اعتماد داره و من نمی خواستم به هیچ بهانه ای این اعتماد رو از دست بدم.
من همچنان دوست خاص و امین مرجان بودم تا روزی که سر و کلۀ محمود پیدا شد و مرجان باهاش ازدواج کرد. بعد از ازدواجشون، من دیگه مثل قبل با مرجان ارتباط نداشتم. می دونستم که همه مثل همسر من با جنبه نیستن. پس برای این که مشکلی برای زندگی مرجان پیش نیاد، از فردای ازدواجشون من هم شدم یه نفر مثل بقیۀ فامیل و دیگه حتی وقتی توی مهمونی یا مجلسی می دیدمش، “مرجان خانم” صداش می کردم و اونم که دلیل این رفتار منو می دونست، دیگه به من زنگ نمی زد و فقط با همسرم درد دل یا مشورت می کرد.
این روال تا 3 سال بعد هم ادامه داشت، یعنی تا موقعی که مرجان تصمیم جدی گرفت که از محمود جدا بشه. اون موقع باهام تماس گرفت و گفت که می خواد باهام حرف بزنه. فرداش هم اومد خونه مون و گفت که دیگه تحمل رفتارهای محمود رو نداره و می خواد ازش جدا بشه. من اون روز کلی نصیحتش کردم و بهش گفتم بهتره بازم تلاش کنه تا زندگیش بهتر بشه. براش توضیح دادم که با توجه به خانوادۀ سنتی ای که داره، بعد از جدایی دچار مشکل می شه و دوران سخت تری براش شروع می شه. خلاصه راضیش کردم که بره و باز هم شانسشو امتحان کنه. ولی نه حرفای من، نه مخالفت های شدیدی خانواده ش نتونست مرجان رو بیشتر از یک سال دیگه تو خونۀ محمود نگه داره. مرجان از محمود جدا شد و برگشت خونۀ پدرش. با یه برچسب “مطلقه” روی پیشونیش و متأسفانه از فردای همون روز، دچار همون مشکلاتی شد که من پیشبینی می کردم. پدرش به شدت کنترلش می کرد، بهش اجازه نمی داد سر کار بره، حتی اجازۀ تنها بیرون رفتن از خونه رو هم بهش نمی داد. مدام هم بهش سرکوفت می زد که با طلاقش آبروی خانواده رو برده.
مرجان بد جوری افسرده شده بود، دور از چشم پدرش به من تلفن می زد و درد دل می کرد و من تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که به آینده امیدوارش کنم و سعی کنم اینو بهش بفهمونم که گذشت زمان همه چیز رو درست می کنه.
همین طور هم شد. بعد از یک سال، پدر مرجان آروم آروم دست از سختگیری هاش کشید و مرجان تونست از خونه بیرون بیاد و با افراد دیگه ارتباط برقرار کنه. من به یه شرکت مهندسی که یکی از دوستان قدیمی خودم مدیر عاملش بود، معرفیش کردم و او به عنوان منشی در اون شرکت مشغول به کار شد. اوضاع روحیش روز به روز بهتر شد و دیگه هیچ شباهتی به مرجان عصبیِ زمان زندگیش با محمود و مرجان افسردۀ بعد از طلاق نداشت. هر از گاهی با دوستای زمان دانشگاهش به گردش و مهمونی و حتی سفر می رفت و پدرش دیگه چندان کاری به کارش نداشت.
توی یک سال گذشته رفت و آمدش به خونۀ ما هم خیلی بیشتر از قبل شده بود. بارها می شد که بعد از تعطیل شدن شرکت به جای رفتن به خونۀ پدرش که اون طرف تهران و نسبت به محل شرکت خیلی دور بود، می اومد خونۀ ما و شب رو پیش ما می موند و صبح هم از همون جا می رفت سر کار. جای ثابتش هم توی اتاق دختر 5 ساله م، شیما بود. دیگه می شد گفت مرجان عضوی از خانوادۀ ما شده بود، یه قسمت از کمد، مخصوص لباس های او بود و یه کشو هم برای لباس های زیرش داشت. شب هایی که مرجان پیش ما بود، من خوشحال تر از همیشه بودم. حضورش برام خوشایند بود. دوست داشتم وقتی که حواسش نیست، نگاهش کنم و حتی هر از گاهی بدون لباس تجسمش کنم. ولی به دلایلی که قبلاً هم گفتم، هیچوقت از این مرحله جلوتر نمی رفتم، فقط بعضی وقت ها که توی خونه تنها بودم، سری به کشوی لباس های زیر مرجان می رفتم، شورت ها و سوتین هاش رو نگاه می کردم و سعی می کردم اونو در حالی که فقط شورت و سوتین تنشه، تجسم کنم.
وقتی مرجان خونۀ ما بود، از هر دری با هم حرف می زدیم و اون خیلی چیزا رو با من در میون می ذاشت. تقریباً هر ماه یه خواستگار رد می کرد و هر بار هم که من و همسرم ازش دلیل این رد کردن ها رو می پرسیدیم، خیلی ساده می گفت که هیچکدومشون رو دوست نداره. می گفت بعد از تجربۀ تلخ زندگی با محمود دلش نمی خواد به همین راحتی و فقط به انگیزۀ فرار از تنهایی دوباره خودشو توی چاه بندازه.
دوباره به گوشی موبایلم نگاه کردم، درسته که مرجان خیلی با من راحت بود و خیلی از مشکلاتشو باهام در میون می داشت، ولی تا اون شب سابقه نداشت که اون ساعت بهم اس ام اس بزنه. شانس آوردم که همسرم خونه نبود، وگرنه حتی اونم ممکن بود از این اس ام اس بازی شبانه ناراحت بشه. برای اولین بار خوشحال شدم که با سفر زنونۀ همسرم همراه با مادرش و خاله هاش به مشهد موافقت کرده بودم.
به اس ام اس مرجان جواب دادم :
“بیدارم”
هنوز یک ثانیه از دلیور شدن اس ام اس نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد. مرجان بود. جواب دادم.
- سلام، خیر باشه نصفه شبی!
صدای مرجان با همیشه فرق داشت. گفت :
- ببخشید بیدارت کردم.
گفتم : چیزی شده؟
گفت : می تونم بیام خونه تون؟
گفتم : با دایی دعوات شده؟
گفت : نه، میام توضیح می دم.
نمی دونستم چی بگم. چند لحظه در سکوت گذشت و بعد مرجان گفت :
- بیام؟
گفتم : بیا، ولی سارا و شیما خونه نیستنا.
گفت : می دونم، برای همین می خوام الان بیام.
صداش حالت عجیبی داشت. هیچوقت شبیه این حرف نمی زد. بد جوری هیجان زده شده بودم. از یه طرف دلم نمی خواست کاری کنم که نتونم راجع بهش با همسرم حرف بزنم و از طرف دیگه همۀ اون احساسات پنهانی که هر از گاهی یقه مو می گرفت، اومده بود سراغم. گفتم :
- بیا
گفت : پس درو باز کن.
با تعجب گفتم :
- کجایی تو؟
و مرجان گفت :
- تو ماشین، جلوی در خونه تون.
از روی تخت پایین پریدم و رفتم پشت پنجره. پراید سفید مرجان روبروی ساختمون بود. صدای مرجان از داخل گوشی اومد که گفت :
- نمی زنی درو؟
و دیدمش که از ماشین پیاده شد. گفتم :
- چرا، چرا، الان باز می کنم.
بعد بدون این این که چیز دیگه ای بگم، تماس رو قطع کردم و از اتاق بیرون رفتم. دکمۀ باز شدن در رو زدم، در آپارتمان رو باز کردم و رفتم تا لباس تنم کنم. دلم نمی خواست مرجان منو فقط با یه شورت ببینه.
شلوارمو پوشیده بودم و داشتم سرمو از یقۀ تی شرت رد می کردم که صدای بسته شدن در آپارتمان اومد. از اتاق بیرون رفتم. مرجان همونجا جلوی در وایساده بود. بر عکس همیشه که با مانتو گشاد و مقنعه می اومد، یه شلوار جین تنگ و کوتاه با یه بلوز تنش بود که به زحمت به رون پاش می رسید. یه شال هم داشت که از سرش افتاده بود روی شونه ش.
منو که دید، سلام کرد. در حالی که تی شرتمو مرتب می کردم، جواب سلامشو دادم. رفتم جلو و باهاش دست دادم. دستاش مثل یخ سرد بود. در حالی که با دو تا دستم دستشو گرفته بودم،
گفتم : چرا دستات اینقدر یخه؟ تو حالت خوبه؟
گفت : خوبم. خوب می شم.
همونطور که دستاشو توی دستام نگه داشته بودم، بردمش و روی کاناپه نشوندمش.
گفتم : می رم برات یه چایی درست می کنم بخوری گرم بشی.
مرجان فقط گفت :
- ممنون.
رفتم آشپزخونه و کتری رو از آب پر کردم و گذاشتمش روی گاز و برگشتم. مرجان شالشو از دور گردنش باز کرده بود و انداخته بودش روی زمین. خم شده بود به جلو و به جای نامعلومی روی فرش خیره شده بود. متوجه برگشتن من نشده بود. من همون جا وایسادم و نگاهش کردم. موهای خرمایی قشنگشو با شلختگی پشت سرش جمع کرده بود. یقۀ بلوزش خیلی باز بود و می تونستم نیمۀ بالای سینه هاشو ببینم. سینه هاش بر خلاف سینه های همسرم که از هم دور هستن، به هم نزدیک بود و خط خیلی زیبایی وسطشون دیده می شد.
تا به حال مرجان رو با لباسی اونقدر باز و شلواری اونقدر کوتاه ندیده بودم. شلوارش فقط کمی پایین تر از زانوش بود و می شد دو تا ساق خیلی خوش فرم و سفید رو دید که از پایین پاچۀ شلوار بیرون اومدن.
نمی خواستم بیشتر از این تحریک بشم. دلم نمی خواست کاری کنم که بعداً باعث پشیمونیم بشه. سعی کردم نگاهمو از سینه ها و ساق پای مرجان بگیرم و فقط به چشماش نگاه کنم. همین کار رو هم کردم و گفتم :
- الان چایی آماده می شه.
مرجان سرشو بلند کرد و آروم گفت :
- مرسی.
رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم و گفتم :
- نمی خوای بگی چی شده؟
مرجان گفت : می شه بیای اینجا کنارم بشینی؟
دلم نمی خواست در مورد چیزی که تو سرش می گذشت، هیچ حدسی بزنم. سعی کردم خوشبین باشم. بلند شدم و رفتم روی کاناپه کنار مرجان نشستم. عطری که به خودش زده بود، بوی عجیبی داشت. شاید هم من حالت عادی نداشتم. به هر حال کنارش که نشستم، بوی خاصی از تنش به مشامم خورد. کیرم داشت آروم آروم سفت می شد و من اینو نمی خواستم. مخصوصاً که با شلوار نازکی که پام بود، حتماً مرجان متوجه اون حالت من می شد و من اصلاً دوست نداشتم او چیزی بفهمه. سعی کردم کیرمو بین پاهام کنترل کنم. رو به مرجان کردم و گفتم :
- من آماده م. بگو.
مرجان به طرفم چرخید و زل زد توی چشمام، از حالت نگاهش ترس برم داشت. شبیه کسانی بود که مواد مصرف کرده ن. سفیدی چشماش سرخ سرخ بود. تند تند نفس می کشید، می تونستم حرارت بدنش رو از اون فاصله احساس کنم. سعی کردم نگاهمو از نگاهش بدزدم. سرم رو یه کم پایین انداختم. ولی نگاهم افتاد به سینه هاش، سینه های سفیدش زیر یقۀ باز بلوزش با نفس های تندش، بالا و پایین می رفتن، انگار می خواستن از زیر لباس بپرن بیرون. نگاهمو بازم دادم پایین تر. ولی این بار ساق پاش نگاهمو پر کرد.در تمام این سالها نمی دونستم مرجان ساق پایی تا این حد زیبا و تحریک کننده داره. انحنای ساق پاش و مدل وصل شدن مچ پاش به زانوش اونقدر زیبا بود که دلم می خواست اون مجسمۀ خوش تراش رو بگیرم توی دستم و ساعت ها فقط نوازشش کنم و ببوسمش. کیرم دیگه داشت از کنترل پاهام خارج می شد. باید یه کاری می کردم. دوباره سرمو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم. مرجان گفت :
- چرا بهم نگاه نمی کنی؟
با دو تا دستش دست راستمو گرفت. این بار دستاش داغ داغ بود. گفت :
- کمکم کن امیر.
گفتم : می خوای یه دوش بگیری تا آروم بشی؟
گفت : نه، از دیروز که سارا رفته مشهد دارم با خودم کلنجار می رم که بیام پیشت یا
نیام. حالا که جرئتشو پیدا کردم و اومده م، نمی خوام هیچ چیزی جلومو بگیره، نمی خوام
آروم بشم. وقتی تصمیم خودمو گرفتم، دیگه حتی نمی تونستم صبر کنم تا صبح بشه.
همۀ بدنم مور مور می شد. زنی که من چند سال بود در خلوت خودم به اندام برهنه ش فکر می کردم، خودش با پای خودش اومده بود به طرفم. اونم من که نه قد و بالای خیلی بلندی داشتم، نه هیکل خیلی ورزشی و تراشیده ای و نه قیافه ای که بخواد هوش از سر زن زیبایی مثل مرجان ببره. من یه مرد 35 سالۀ نسبتاً معمولی بودم که فقط سعی می کردم آدم خوبی باشم. همین.
گفتم : ببین مرجان، من می فهمم که حالت خوب نیست، بالاخره 2 ساله که مردی توی
زندگیت نبوده و بهت فشار اومده، ولی بهتره کاری نکنی که بعداً پشیمون بشی.
مرجان چند لحظه توی چشمام زل زد و بعد گفت :
- یعنی تو فکر می کنی اومدن من فقط نتیجۀ بالا زدن حشریت زنونه ست؟
نمی دونستم چی باید بگم، اونقدر سریع رفته بود سر اصل مطلب که من خجالت می کشیدم. تا اون موقع کلمۀ حشریت رو جز از زبون مردها نشنیده بودم.
مرجان ادامه داد :
- من اگه حشری باشم و فقط بخوام حشریتمو بخوابونم، بلدم چیکار کنم.
فشار دستاشو روی دستم بیشتر کرد، آب دهنشو قورت داد و گفت :
- من 7 ساله که عاشقتم. از همون اوایل ازدواجت با سارا عاشقت شدم. می دیدم که با
سارا چطور رفتار می کنی. بقیۀ آدما رو هم می دیدم. تو با همه فرق داری امیر.
یه لحظه سرشو انداخت پایین، انگار می خواست برای ادامۀ حرفاش انرژی جمع کنه. خیلی زود دوباره سرشو بلند کرد و ادامه داد :
- همیشه به سارا حسودیم می شد که تو رو داره. وقتی برام از سکستون تعریف می کرد، می خواستم از شدت نیاز بمیرم.
به چشمام که لابد از فرط تعجب گرد شده بودن نگاه کرد و گفت :
- نمی دونستی من و سارا از این حرفا هم به هم می زنیم؟
گفتم : نه
مرجان دستشو آروم روی دستم حرکت داد و همینطور که پشت دستمو نوازش می کرد، ادامه داد :
- سارا بهم می گفت که تو چقدر توی سکس بهش اهمیت می دی. می گفت که هر جور
که اون لذت بیشتری ببره، رفتار می کنی. می گفت مدل هایی رو که اون دوست نداره
انجام نمی دی، حتی اگه خودت دوست داشته باشی. می گفت : توی سکس فقط و فقط
مراقب این هستی که قبل از اون ارضا نشی تا اون اذیت نشه و هر وقت هم که اون
آمادگیشو نداشته باشه، تو اصلاً بی خیال سکس می شی.
در حالی که حرف می زد، دستشو آروم آروم برد بالاتر. آخرین جمله شو که گفت، داشت با دو تا دستش برجستگی بازوی راستمو می مالید. حالم واقعاً بد شده بود. مرجان دستشو بازم برد بالاتر. از کنار لبۀ آستین کوتاه تی شرتم رفت تو و با انگشتاش زیر بغلمو نوازش کرد. بدنم به لرز افتاد. فکر کنم سارا بهش گفته بود که چه کارایی می تونه منو دیوونه کنه و اونم داشت یکی یکی همون کارها رو می کرد. از این که می دید حالم خوب نیس، احساس لذت می کرد. اینو از نگاه تبدارش می فهمیدم.
یه لحظه دستاشو همونجا زیر لباسم نگه داشت. چند لحظه چشماشو بست، لب پایینشو گزید و بعد گفت :
- محمود جوری منو می کرد که نمی تونم اسم سکس براش بذارم. فقط می کرد تا آب
کمرشو خالی کنه. هر وقت که هوس می کرد، می اومد سراغم، پرتم می کرد رو تخت و
می افتاد روم. همونطور خشک خشک کیرشو تا ته می کرد تو کسم.
یه قطره اشک از گوشۀ چشم چپش سر خورد روی گونه ش. یه نفس عمیق کشید و گفت :
- توی همۀ وقتایی که مثل یه برده خوابیده بودم روی تخت و اون مثل حیوون کیرشو تو
کسم عقب و جلو می کرد، فقط به تو فکر می کردم. به تو و کارایی که زمان سکس
انجام می دی. سعی می کردم خیال کنم اونی که منو دمر انداخته روی تخت و داره از
کون منو می کنه و هم زمان سیگار هم می کشه، تویی. سعی می کردم تو رو روم تجسم
کنم تا زجر کمتری بکشم. تا کمتر احساس کنم که داره بهم تجاوز می شه.
مرجان به گریه افتاد، سرشو به شونه م تکیه داد و انگار بغض چند ساله شو خالی کرد. من بغلش کردم و موهاشو نوازش کردم. صورتم به خاطر یقۀ باز بلوزش کاملاً به پوست گردن و پشتش چسبیده بود. در حالی که نوازشش می کردم. با همۀ وجودم بوی هوس انگیز عطرشو استشمام می کردم. فکر می کنم 5 دقیقه تو همون حالت موندیم. بعد مرجان آروم سرشو از روی شونۀ من بلند کرد، به نظر یه کم آرومتر از قبل شده بود. با پشت دست، اشکای روی صورتشو پاک کرد و گفت :
- وقتی ازش جدا شدم، فقط می خواستم به تو نزدیک بشم. نه این که بخوام مختو بزنم
و بشم دوست دختر پنهانیت. نه. فقط می خواستم بیشتر دور و برت باشم. ببینمت و
صداتو بشنوم. ولی این نزدیکتر بودن حالمو بدتر کرد. هر چی بیشتر می دیدمت، بیشتر
می فهمیدم که سارا هیچ اغراق نکرده. چیزایی می دیدم و حس می کردم که حتی سارا
هم بهم نگفته بود. چیزایی که منو عاشق تر از قبل می کرد. هر روز بیشتر از روز قبل.
الان هم اینجام. همه چیز رو هم گفتم. دلم می خواد برام بیشتر از یه دوست باشی که تا
حالا بودی. می خوام تو رو با سارا شریک بشم. می خوام همۀ وجودمو در اختیارت بذارم.
اینو گفت و با یه حرکت بلوزشو از تنش در آورد. با وجود همۀ حرفایی که زده بود، بازم از این کار ناگهانیش خشکم زد. مرجان بلوزشو انداخت روی زمین. حالا فقط یه سوتین سفید تنش بود که چیز زیادی از سینه هاشو نمی پوشوند. پوست تنش نه سفید بود و نه سبزه، رنگ عجیب و زیبایی داشت که تحریکم می کرد دستمو ببرم جلو لمسش کنم. استخون ترقوه ش از دو طرف گردنش به زیبایی به طرف کتف هاش رفته بود. عاشق بدن هایی هستم که استخون ترقوه شون زیر چربی های اطراف سینه مدفون نشده باشه و بشه اونا رو دید.
نمی تونستم چشم از بدنش بردارم. یه قطره عرق از زیر سوتینش سر خورد و رفت روی شکم صافش. نگاهم همراه اون قطره رفت روی شکم مرجان. هیچ نقصی نداشت. پهلوهاش هیچ چربی اضافه ای نداشت. هرگز فکر نمی کردم مرجان تا این حد خوش اندام باشه. آب دهنم خشک شده بود.
مرجان آروم گفت : خوشت میاد؟
به چشماش نگاه کردم، ولی چیزی نگفتم. دستای مرجان رفت پشت کمرش و یه لحظه بعد دیگه سوتینی به تن نداشت. سوتینش که افتاد، یکی از زیباترین چیزایی که می تونستم در تمام عمرم ببینم، جلوی چشمام ظاهر شد. من همیشه معتقد بودم و هستم که زیبا ترین چیزی که خدا آفریده، پستون زنه. حتی سارا هم می دونه که من از دیدن پستون زنهای دیگه تحریک می شم. و حالا داشتم یکی از زیباترین پستون های دنیا رو می دیدم. اونم نه از زیر لباس و مانتو، بلکه لخت و بدون هیچ حجابی. پستون مرجان نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچیک. اما کاملاً سفت بود و سربالا. دو تا پستونش به هم نزدیک بودن و بینشون خط خیلی زیبایی بود که یه قطره عرق دیگه داشت از میونش می زد بیرون. حرارت بدن مرجان رو می تونستم از نیم متریش احساس کنم. مرجان دیگه معطل نکرد، به طرفم اومد و لبش رو به لبم چسبوند و با همۀ وزنش منو به عقب فشار داد و مجبورم کرد روی کاناپه بخوابم و خودش هم با بدن لختش اومد روم.
چطور من در طول 8 سالی که مرجان رو می شناختم، نفهمیده بودم که او می تونه چقدر داغ و حشری باشه؟ من هیچ کاری نمی کردم، سعی می کردم خودمو از زیر هیکل ظریف مرجان بیرون بکشم. ولی نمی تونستم. اون داشت لب های منو با تمام قدرت می خورد و من سعی می کردم اجازه ندم که زبونشو توی دهنم فرو کنه. نفسش داغ بود و صورتمو می سوزوند. حس می کردم ناخن های دستش توی بدنم فرو می ره. صورتی رو که به صورتم چسبیده بود، نمی شناختم و این اذیتم می کرد. یه لحظه همۀ انرژیمو جمع کردم و بالاخره تونستم مرجان رو از خودم دور کنم. لب هاش که از لب هام جدا شد، گفتم :
- تو دیوونه ای دختر.
و بلندش کردم و خودم هم بعد از او بلند شدم. مرجان انگار انتظار نداشت که من در برابرش مقاومت کنم. شوکه شده بود. از این حالتش استفاده کردم و به سرعت از روی کاناپه بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم. صدای مرجان رو از پشت سرم می شنیدم که با عصبانیت می گفت :
- آره من دیوونه م. تو دیوونه م کردی امیر. تو دیوونه م کردی.
حتی برنگشتم که اون اندام زیبای پر از شهوت رو نگاه کنم، رفتم توی اتاق خواب و در رو پشت سرم بستم. فکر می کنم 50 درجه تب داشتم. دستام می لرزید. به در تکیه دادم و همونجا نشستم. سرم به اندازۀ یه کوه سنگین بود. مثل کسی بودم که یهو از یه خواب بد پریده باشه. سعی کردم چیزایی رو که توی 15 دقیقۀ قبل اتفاق افتاده بود، توی ذهنم مرور کنم. باورم نمی شد که در عرض یه ربع این همه اتفاق افتاده باشه. به قاب عکس سارا که به دیوار اتاق بود نگاه کردم. توی لباس عروسی بین یک عالمه گل وایساده بود و با لبخند بهم نگاه می کرد. وقتی به عکس نگاه کردم، مطمئن تر شدم که نمی تونم بهش خیانت کنم. باید هر طور شده اون ماجرا رو تموم می کردم. اما چطور؟ با اون آتشفشانی که پشت در اتاق، لخت روی کاناپه نشسته بود باید چیکار می کردم؟
از جام بلند شدم و دستگیرۀ در رو گرفتم. نمی دونستم اگه در رو باز کنم با چه چیزی روبرو می شم. ولی نمی تونستم تا ابد خودمو اونجا زندونی کنم. باید می رفتم بیرون. و همین کار رو هم کردم. آروم در رو باز کردم و از اتاق خواب به هال رفتم. کاناپه خالی بود و اثری از مرجان دیده نمی شد. چراغ اتاق شیما روشن بود. آروم به طرف اتاق شیما رفتم و گفتم :
- مرجان!
صدای مرجان از داخل اتاق اومد که گفت :
- اینجام.
به کاناپه ای که چند دقیقه پیش همراه مرجان روی اون نشسته بودم، نگاه کردم. شال مرجان هنوز کنارش افتاده بود، ولی اثری از بلوز و سوتین ندیدم. حدس زدم که مرجان سر عقل اومده و لباس هاشو پوشیده و حالا هم از شدت خجالت رفته و خودشو توی اتاق شیما حبس کرده.
از همونجا گفتم :
- خوبی؟
صداش اومد که گفت :
- خوبم.
گفتم : اجازه هست بیام تو؟
مرجان با طعنه گفت :
- خونۀ خودته. مثل این که یادت رفته.
رفتم و در اتاق شیما رو باز کردم. از همون جا نگاهی به داخل انداختم. ولی نتونستم مرجان رو ببینم. از چهار چوب در رد شدم و چند قدم جلو رفتم. یهو از پشت سرم صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم. وقتی برگشتم، خشکم زد. مرجان لخت مادرزاد کنار در ایستاده بود، در رو با سرعت قفل کرد و کلید رو توی مشتش فشار داد و گفت :
- حالا کجا می خوای بری امیر جان؟
محو چیزی شده بودم که جلوم می دیدم. مرجان مثل یه پری دریایی، لخت لخت به در تکیه داده بود و نگاهم می کرد. موهاشو باز کرده بود و این زیباترش می کرد. پستوناش مثل دو تا کبوتر ترسیده که نفس نفس بزنن، تکون می خوردن. دستاشو به تنش می مالید و با این کارش دیوونه م می کرد. نگاهم در اختیارم نبود، نمی تونستم پایین تنه شو نگاه نکنم. پس نگاهمو از روی شکم صاف و زیباش به پایین سر دادم. به برجستگی بالای کسش و بعد . . . یه کس صاف و تمیز و تراشیده و پایین تر از کسش دو تا رون واقعاً زیبا و خوش تراش که به اون دو تا ساق پای افسانه ای وصل می شد. حتی یه تار مو هم توی کل بدنش دیده نمی شد. اگه اون اندام لخت رو توی خواب می دیدم، حتماً جنب می شدم، ولی حالا توی واقعیت با دیدنش میخکوب شده بودم و فقط نگاه می کردم.
مرجان که دید من به کسش خیره شده م، گفت :
- هنوزم می خوای از دستم فرار کنی؟
نگاهمو به زور از روی کسش به بالا هل دادم، به چشماش نگاه کردم و با التماس گفتم :
- مرجان! تو رو خدا با من این کارو نکن.
دست چپشو برد پایین و دو تا از انگشتاشو کرد توی کسش و گفت :
- چرا از من می ترسی امیر؟ من عاشقتم. اومده م همۀ وجودمو بهت بدم. چرا ازم فرار می کنی؟
انگشتاشو از داخل کسش بیرون آورد. هر دو انگشتش خیس و لزج شده بود. در حالی که سر انگشتاشو به هم می مالید، گفت :
- وقتی یه زن به این مرحله می رسه، دیگه هیچ راهی نیست. می دونی که.
سعی کردم نگاهش نکنم. جزء جزء اون بدن برهنه می تونست مقاومتمو در هم بشکنه و من اینو نمی خواستم. همونطور که به همه جا نگاه می کردم جز به مرجان، به طرف درِ اتاق رفتم. ولی مرجان سر راهم وایساد و گفت :
- کجا می خوای بری؟ یادت رفته در قفله؟
سینه به سینۀ من ایستاده بود و نفس نفس می زد. از اون فاصلۀ نزدیک، حتی زیباتر و تحریک کننده تر از قبل به نظر می رسید. مرجان با یک قدم که به جلو برداشت، اون فاصله رو هم از بین برد. حالا اونقدر به من نزدیک بود که می تونستم نوک سینه هاشو که به تی شرتم می خورد، حس کنم. آب دهنمو قورت دادم و خواستم چیزی بگم که مرجان دست راستشو روی دهنم گذاشت و گفت :
- هیس، بهتره هیچی نگی و فقط لذت ببری.
بعد دستشو از روی دهنم برداشت و لبش رو به لبم چسبوند. این بار خیلی آروم. بوسۀ نرمش مثل برق سه فاز بدنمو لرزوند. مرجان گفت :
- لذت ببر.
و هر دو دستشو از دو طرف بدنم کرد زیر تی شرتم. دستاش رو روی پهلوهام لغزوند و برد تا زیر بغلم. مسخ شده بودم. همۀ اون دلیل هایی که برای خودم ردیف کرده بودم تا به خواستۀ مرجان تن ندم، در مقابل انرژی بی نهایتی که از اون بدن برهنه به بدنم می رسید، آروم آروم ذوب می شد و می ریخت.
مرجان دستاشو از زیر بغلم به روی سینه م سر داد و در حالی که با موهای روی سینه م ور می رفت، گفت :
- همیشه فکر می کردم از مردایی که بدنشون مو داره، بدم میاد. ولی الان می فهمم که اشتباه می کردم.
دستاشو پایین آورد، لبۀ پایین تی شرت رو گرفت و به طرف بالا کشید. من آروم دستامو بردم بالا و مرجان، راضی از همکاریِ من، تی شرت رو از تنم در آورد. حالا نوک سینه های مرجان به تنم می خورد. مرجان جلوتر اومد و خودشو به من چسبوند پستوناش که به بدنم خورد، غرق لذت شدم. چشمامو بسته بودم و هیچ کاری نمی کردم. مرجان کف دستاشو روی کمرم می مالید و گردنمو می لیسید. دستاش آروم آروم روی کمرم به طرف پایین رفت و به شلوارم رسید. آروم به زیر شلوارم رفت و به کونم چنگ زد. دستاشو گرفتم و گفتم :
- مرجان نه، خواهش می کنم.
مرجان دستاشو از توی شلوارم درآورد. مچ دستامو گرفت و گفت :
- اینا رو ببر جایی که حالشو ببرن. بذار دستای منم به کار خودشون برسن.
دست راستمو روی پستون چپش گذاشت. نوک پستونش مثل سنگ سفت بود. به چشمام نگاه کرد و گفت :
- خوبه، نه؟
و دست چپمو پایین برد و گذاشت لای پاش و فرو کرد توی کسش. دستم که به خیسیِ کسش خورد، چشماشو بست و لبشو گاز گرفت. من انگار تسلیم شده بودم. یه دستم پستونش رو فشار می داد و یه دست دیگه م لایه های کسش رو لمس می کرد. مرجان همونطور که لبش رو گاز می گرفت، دستاشو پایین برد و از روی شلوار کیرمو لمس کرد. سارا بارها و بارها این کار رو کرده بود، اما اون بار یه حس دیگه ای داشت. مرجان کیر کاملاً راست شده م رو توی مشتش فشار داد و گفت :
- چه چیزایی که من راجع به این عضو شریف از سارا نشنیده م.
دستشو کرد زیر شلوارم و کیرمو توی دستش گرفت. هر دومون داشتیم از حال می رفتیم. کیرمو مالید، کم مونده بود آبم بیاد. هر دو دستمو از روی پستون و کسش برداشتم و دستشو همونجا روی کیرم نگه داشتم.
گفت : سارا بهم گفته خیلی دوست داری اون با دستاش آبتو بیاره. آره؟
چیزی نگفتم. مرجان دستشو از توی دستم در آورد. خم شد و با دو تا دستش دو طرف شلوارمو گرفت و آروم اونو پایین کشید.
گفتم : نه
هم زمان با نه گفتنم، کیرم مثل میلۀ پرچم از توی شلوارم بیرون زد. اولین بارم بود که کسی غیر از سارا کیرمو می دید. حال غریبی داشتم. هم لذت می بردم. هم خجالت می کشیدم و هم عذاب وجدان داشتم. اما با همۀ اینا نمی تونستم مقاومتی بکنم. مرجان جلوم زانو زد و شلوارمو پایین کشید، به کیرم که درست مقابل صورتش بود نگاه کرد و گفت :
- ظاهرش با کیر محمود فرقی نداره.
با هر دو تا دستش کیرمو گرفت و ادامه داد :
- ولی صاحبش فرق می کنه. برای همین می خوام کاری رو که محمود عاشقش بود و
من هیچوقت براش انجام ندادم، برای تو بکنم. می دونم که تو دوست داری ولی چون
سارا خوشش نمیاد، تو هم بهش اصرار نمی کنی.
صورتشو آورد جلو و کیرمو برد توی دهنش. همیشه عاشق این بودم که کسی برام ساک بزنه، ولی سارا این کار رو دوست نداشت. و حالا مرجان داشت برام این کار رو می کرد. نوک کیرمو محکم مک می زد و اونو تا ته حلقش فرو می کرد. دندوناش به کیرم می خورد و قلقلکم می داد. با هر مکی که می زد، زانوهام یه کم خم می شد. داشتم می افتادم. دو تا دستمو روی سر مرجان گذاشته بودم. می خواستم از خودم دورش کنم، ولی توانشو نداشتم. فقط پشت سر هم می گفتم “نه”
ساک که می زد، پستوناش تکون می خورد. کون خوش تراشش عقب و جلو می رفت و من داشتم آخرین توانمو جمع می کردم که تسلیم نشم. بالاخره تونستم سرش رو به عقب هل بدم و محکم بگم “نه”
مرجان بلند شد و روبروم وایساد و گفت :
- خوشت نیومد؟ حق داری، چون من اولین بارم بود که ساک می زدم. ولی تو کس
دادن حرفه ای هستم. می دونم که خوشت میاد.
شلوارمو بالا کشیدم و به کسش نگاه کردم. نمی دونم، شاید دچار توهم شده بودم. ولی حس می کردم لب های کسش تکون می خوره. انگار نفس می کشید و لب هاش باز و بسته می شد. مرجان یه قدم به طرفم اومد و من ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم. مرجان با اخم گفت :
- همیشه فکر می کردم برات جذابیت دارم. یعنی من اینقدر به دردنخورم که حتی بدن
لختم هم نمی تونه تو رو تحریک کنه؟
گفتم : نمی تونم مرجان. تو منو می شناسی. می دونی که نمی تونم.
مرجان گفت : مسخره! اون موقع که برات ساک می زدم، می تونستی، حالا می گی نمی تونم؟
گفتم : نمی تونم، بفهم مرجان.
مرجان گفت : می تونی، خیلی راحت تر از اون که فکر کنی می تونی.
بعد در حالی که با هر دست یکی از پستوناشو گرفته بود، گفت :
- من هم کمکت می کنم.
با دو تا دستاش پستوناشو فشار داد و در حالی که لبش رو گاز می گرفت، گفت :
- سارا می گه من با این بدن هر مردی رو می تونم مال خودم کنم. نگاه کن امیر. به نظرت نمی تونم؟
اینو گفت و یه دور چرخید. کون سفید و برجسته ش یه لحظه همۀ نگاهمو پر کرد. مرجان روی زمین نشست. پاهاشو خم کرد و از هم بازشون کرد و گفت :
- بیا امیر. بیا. می دونم که خوشت میاد. بیا پیشم.
و طاقباز کف اتاق دراز کشید و باز شروع کرد به دست کشیدن به بدن خودش. تنش رو روی زمین حرکت می داد و نفس نفس می زد. شبیه زن هایی که توی کلوب های سکسی توی فیلم ها رقص های تحریک کننده می کنن. هر از گاهی هر دو تا پاشو همونطور که از هم باز بودن، بالا می برد و من همۀ کسش رو می دیدم. همۀ کسش رو به اضافۀ سوراخ کونش.
همه چیزش داشت دیوونه م می کرد. از موهای آشفته ش که ریخته بود روی صورتش تا لاک قهوه ای رنگی که به ناخن های پاش زده بود. یه بمب جاذبۀ سکسی جلوم بود و داشت همۀ تلاشش رو می کرد تا منو به طرف خودش جذب کنه. ولی نمی تونست. نمی دونم چرا. من نه مؤمن بودم و نه خیلی سفت و محکم. بارها شده بود که اون زن رو لخت توی ذهنم مجسم کرده بودم. توی خیالم باهاش خوابیده بودم و حالا . . . حالا که واقعاً لخت می دیدمش، نمی تونستم خودمو راضی کنم که پا به پاش برم. دلم نمی خواست باز عصبانیش کنم یا حس لجبازیشو تحریک کنم. پس آروم گفتم :
- ببین مرجان.
چشمای خمارشو کمی باز کرد و گفت :
- بگو.
گفتم : ببین، تو خیلی جذابی. حتی جذاب تر از اون که خودت یا سارا فکر می کنین. می
تونی به من نگاه کنی و بفهمی که چقدر منو تحریک کردی. تو کل زندگیم هیچ کاری
به اندازۀ این که تو رو از خودم دور کردم برام سخت نبوده.
مرجان گفت : پس دیگه چی می گی لامصب؟ چرا نمیای روم؟ چرا منو نمی کنی تا منم
لذت یه سکس عاشقانه رو بچشم؟
گفتم : ببین مرجان، من خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. همیشه از دیدنت خوشحال شدم
و از این که کنارت باشم احساس لذت کرده م. ولی نمی تونم باهات بخوابم. چون . . . چون
کمی مکث کردم تا ببینم حرفام چه اثری روش می ذاره. بعد ادامه دادم :
- چون عاشقت نیستم.
مرجان پاهاشو روی زمین گذاشت و بی حرکت موند. دستاشو میون موهاش فرو کرده و خیره شد به سقف اتاق. گفتم :
- نمی تونم با کسی که عاشقش نیستم، بخوابم.
- ولی می تونی کیرتو تو دهنش فرو کنی، نه؟
لحنش پر از طعنه بود. از این که تا اون حد باهاش پیش رفته بودم، احساس بدی داشتم. گفتم :
- من نمی خواستم. تو می خواستی.
مرجان انگار فرو ریخت. پاهاشو جمع کرد و نشست. تو اون وضعیت شبیه یه فرشته توی یکی از نقاشی های کلاسیک بود. دیگه اثری از اون همه شهوت درش دیده نمی شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت :
- محمود هم عاشقم نبود. ولی منو می کرد. مثل وحشیا هم می کرد.
صداش بغض داشت.
گفتم : آدما با هم فرق دارن.
گفت : منم عاشق همین چیزات شدم.
به طرف تخت شیما رفتم. پتوی روی تخت رو برداشتم و به مرجان نگاه کردم. بی نهایت زیبا بود. اون لحظه آرزو کردم که کاش مجرد بودم تا بدون یک لحظه معطلی باهاش بخوابم. ولی من متأهل بودم.
بالای سرش وایسادم و پتو رو آروم انداختم روی بدن برهنۀ مرجان. مرجان گفت :
- بذار کنارت بخوابم.
گفتم : نه
گفت : با لباس
گفتم : بی خیال مرجان. بیا کل این ماجرا رو فراموش کنیم.
با عصبانیت گفت :
- چی رو فراموش کنیم؟ اینو که من خودمو لخت مادرزاد انداختم تو بغل تو و تو نخواستی منو بکنی؟
گفتم : آره، بهتره فراموشش کنیم، وگرنه دیگه نمی تونیم همدیگه رو ببینیم.
مرجان گفت : هیچوقت کاری رو که باهام کردی، فراموش نمی کنم.
با استیصال گفتم :
- مگه من با تو چیکار کردم؟
مرجان گفت : تو زن نیستی که بفهمی وقتی من همه چیزمو در اختیارت گذاشتم و تو منو پس زدی، این یعنی چی.
مرجان اینو گفت و از جا بلند شد. پتو رو به کناری انداخت و مشغول پوشیدن لباس هاش شد. با وجود همۀ اونچه اتفاق افتاده بود، هنوز از دیدن تنش تحریک می شدم. وقتی پشت به من خم شد تا شرتشو بپوشه، سوراخ کونش و کس کاملاً خیسش هوش از سرم برد. شرتشو پوشید و به طرف من چرخید. نگاه خیرۀ منو که دید با عصبانیت گفت :
- چشماتو درویش کن.
من سرمو پایین انداختم و مرجان در حالی که پستوناشو پشت سوتین سفیدش پنهان می کرد، زیر لب گفت :
- فقط بلده هیز بازی دربیاره و از راه دور پالسِ بی خودی بفرسته.
و در حالی که شلوار جین کوتاهشو به پا می کرد، گفت :
- وقت عمل که می رسه، واسه من می شه پسر پیغمبر.
یهو با کف دست، محکم به پیشونیش کوبید و گفت :
- خاک بر سرت مرجان که لخت مادرزاد هم نمی تونی کسی رو حشری کنی.
گفتم : اینجوری نیست مرجان. من . . .
حرفمو قطع کرد و در حالی که بلوزش رو از روی زمین برمی داشت، گفت :
حرف بی خود نزن. من اگه زن بودم، اگه زنیت داشتم، تو همۀ این بهانه ها رو مینداختی
تو سطل آشغال و می اومدی تو بغلم. کس بیوۀ مجانی رو با یه صیغه می شه شرعی و
اخلاقیش کرد. ولی تو نخواستی.
به طرف در اتاق رفت و خواست تا اونو باز کنه، اما در قفل بود. با عصبیت گفت :
- کلیدشو چیکار کردم؟
گفتم : همون دور و برا یه جایی افتاده لابد.
مرجان در حالی که به زمینِ زیر پاش نگاه می کرد، گفت :
- تو نمی خواد چشم بسته غیب بگی بچه مثبت.
و خم شد و کلید رو از روی زمین برداشت و در رو باز کرد. قبل از این که از اتاق بیرون بره، برگشت، توی چشمام زل زد و گفت :
- اگه سارا از سکستون برام حرف نزده بود، فکر می کردم همجنس بازی که منو تحویل
نگرفتی. ولی می دونم که خیلی خوب بلدی چطور به یه زن حال بدی. البته اگه بخوای.
باز چند لحظه مکث کرد و بعد گفت :
- ولی منو نخواستی. نخواستی بعد از این همه سال که عاشقت بودم. یه شبو با من باشی.
ولی پشیمون می شی. یعنی من پشیمونت می کنم. کاری می کنم که وقتی خبرش بهت
برسه، به خودت بگی کاش اون شب یه کم با اون دختر مهربون تر بودم. . . . . خداحافظ
در اتاق رو بست و رفت. من مثل آدمای منگ داشتم به همۀ اونچه که تو اون شب اتفاق افتاده بود فکر می کردم. و به این که مرجان چیکار می خواد بکنه. وسط همۀ این فکرها گیر کرده بودم که صدای بسته شدن در آپارتمان رو شنیدم. مرجان رفته بود.

این نوشته در داستان سکس با فامیل ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 پاسخ به داستان سکس اس‌‌ام اسی

  1. soha می‌گوید:

    من اگه شوهری مثل تو داشتم میپرستیدمش دمت گرم

  2. FUCKER BOY می‌گوید:

    واقعا که،اگه چیزی که تو می گی راست باشه،خیلی آدم بی خودی هستی که دلشو شکوندی

  3. FUCKER BOY می‌گوید:

    واقعا که خیلی سنگدلی،واقعا که آدم عوضی هستی،نمی خواستی بکنی اینطوری نمی زدی تو ذوقش

  4. نيايش می‌گوید:

    مرجان چيکار کرد بعدهاااا؟!!!!

  5. حسین می‌گوید:

    خیلی ادم مسخره ای هستی حداقل پهلوش میخابیدی و نمیکردیش و ارومش میکردی ولی الان گناه هم کردی ب نظر من

  6. بیتا می‌گوید:

    برای بار دوم همچین داستانی شنیدم فکر میکنم شما به پاکی حضرت یوسف باشید واقعا خوش به حال همسرتون ،خداحفظتون کنه

  7. سميه می‌گوید:

    ادم مسخره اي هستي . ولي نويسنده خوبي ميشي. بيچاره بد بخت .زنت باهاش در مورد سكستون بهش گفته . پس بدان زنت از امدن مرجان خبر داشته .معلوم نيست خودش پيش كي خوابيده.تو ادم مثبتي نيستي .احمقي

  8. بابی می‌گوید:

    واقعا اگه داستانت راست باشه واقعا مردی …مرامتو داداش …منم این اخلاق و خصوصیات رو دارم ولی این اتفاق برام نیفتاده که بدونم منم از این ازمون قبول میشم یا نه خداییش خیلی سخته

  9. علی می‌گوید:

    ینی انتظار داری اینو باور کنم؟؟؟؟

  10. علی می‌گوید:

    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ. چنین چیزی محاله 1 میلیونم درصد هم نمیشه احتمال داد واقعی باشه

  11. ماني می‌گوید:

    ببينيد بچه ها سكس يه چيز روحاني وبسيارمقدس هستش.البته سكس نه لاشي بازي والواتي.حساب كنيديه بانو با تمام وجود وحجب وحيا درلحظات سكس تمام وجودش رو با عشق در اختيار طرف مقابل مي زاره.وتمناي هيچ چيزي هم نداره جز محبت.اين به كنار.اين مورد هم اگه واقعي باشه كه فكر ميكنم نيست.كار خوبي نبود.خانم مورد نظربيوه بودوراضي.وفكرميكنم رابطه تو اون لحظه باهاش ضروري بود.ومي تونست بعدا مجابش كنه كه ادامه نداشته باشه.

  12. بانو می‌گوید:

    منم يك زنم احساسشو اون لحظه درك ميكنم خيلي بده خودتو در اختيار يك نفر قرار بدي اما اون تورو نخواد يعني به يك زن احساس خودكشي دست ميده دلش خيلي بد ميشكنه اما اون كار اشتباهي كرده بود كه ميخواست با يك مرد متاهل ارتباط بر قرار كنه ! تو نبايد ميزاشتي لمست كنه از همون اول كه اومد بايد ميزاشتي بره و ديگه نياد چون تو زن داري ! ولي نميشه گفت كارت خوب بوده چون تو همه جاشو ديد زدي ولي اخر هم گفتي من اهلش نيستم !

  13. jaber می‌گوید:

    داستان خیلی قشنگی بود.مشخصه که نویسنده ی چیره دستی هستی و تخیل عالی داری.در کل به رمز و راز نویسندگی آشنایی داری و داستانت مثل یه هیجده چرخ آدمو پشت خودش میکشه.تشکر از داستانت.

  14. سینا می‌گوید:

    دمت گرم مردنگیتو نشون دادی
    کاش همه مردا مثل تو بودن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>