داستان سکس با داماد جوان

داستان سکس با داماد جوان

داستان سکس با داماد جوان
داستان سکس با داماد جوان

در سال 1379 دادماد جاری من خیلی چشماشو برام خیره می کرد من تقریبا 30 سال داشتم ولی بچه دار نبودم اندام گوشتی و باسن قابل توجهی داشتم شوهرم راننده ماشین سنگین بود شاید ماهی یکبار هم خونه نبوداین پسره که تازه با خانواده ما وصلت کرده بود هم معلوم بود از اون مارمولکاست یه روز من به خونه جاریم رفتم دیدم که این هم اومده و با جاریم خلوت کرده همیدم که خبری هست اونا منو دیدن از جاشون بلند شدن و دیدم که شلور داماد جاریم از جلو قمبل شده منو نگاهی کرد و سرش را انداخت پایین به جاری خودم گفتم بریم گفت مگر نمی بینی مهمون برام اومده باشه برا بعد من هم گفتم باشه خواستم برگردم برم بالا دیدم که جاریم گفت بیا بشین با دامادم آشنا شین من هم گفتم بله من نمشستم روبروش جاریم هم رفت توی آشپزخانه برام چای بیاره دیدم این سرش پالیینه و هیچی نمیگه گفتم خوب کجا هستی چکار می کنی
گفت شکر مشغولیم و از این حرفا پرسید شوهرتان کجاست گفتم که والا الان که نزدیک به 15 روزز هست رفته شمال برای کار هنوز نیومده گفت خوبه من از خودم پرسیدم چی خوبه گفت هیچی همینجوری دیدم خندید نگاهی کرد و دوباره سرش افتاد پایین من فهمیدم که از شق درد داره میمیره گفتم راستی من یخچالم را جابجا نکردم زورم نرسید جاری ساده من هم گفت الان دادمادم میاد برات جابجاش می کنه اون هم از خدا خواسته گفت بریم من جابجاش می کنم و رفتیم بالا دیدم هی داره این ور و اون ور می کنه گفتم چیه گفت هیچی می خواستم از خونواده خانم آینده ام برام صحبت کنی بیشتر بدونم گفتم باشه اول یخچال رو جابجا کنیم بعد من خواستم کمک کنم خم شدم باسنم به پهلوش خورد و دیدم که بدنش شل شد و گفت ببخشید بلند شد که تکانی به یخچال بده دیدم که شق شق بود گفتم بیا بشین تا کمی خستگی ت در بره بعد گفت باشه من هم واقیعتش داشتم برای یه کیر می مردم صدای پای جاریم داشت میومد بالا نا خداگاه پریدم بیرون کفشهای دادماد را قایم کردم گفتم راستی دستش درد نکهنه درست کرد و رفت گفت ای وای خاک عالم کی برمی گرده گفته شب بر می گردم و رفت این بهده خدا هم رنگ و روش پریده بود گفت چرا دروغ گفتی گفتم همینجوری بعد دیدم عرق کرده بود بهش گفتم برو دوش بگیر تا سر حال بیای این هم رفت حموم و من هم داشتم میمردم از لای در دیدم که داره لغت می شه کم کم به در آوردن شرت و زیر پوشاش کرد وای کیر و دیدم آتیش گرفتم شروع کردم به دستمالی کوسم فایده نداشت
در زدم گفتم ژیلت پریدم تو بغلش جون مادرت بکن این هم از خدا خواسته شروع به خوردنم لب و لوچه من کرد و لباسمو در آورد از ساعت 10:20 صبح تا نزدیکای 14:45 دقیقه توی حموم از کون منو کرد واقعا حال کردم کوسم را خورد و آبشم هم ریخت توی کونم جای شما خیلی خالی بود و هنوز هم که هنوزه از اون موقع یاد می کنم که گداری که میاد کوسم را جر می ده و میره.

6 دیدگاه برای “داستان سکس با داماد جوان”

  1. خاک تو سر تو بعدش هم شوهرت

    شوهر باید بدونه زنی که هوسی هست نباید چندین روز تنهاش گذاشت

    کلا باید طوری رفتار کنن تا زن ها اصلا فکر خیانت نکنن واقعا متاسفم..این رفتار جنده ها ادمو از ازدواج متنفر میکنه:|

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *