داستان سکس حمید با زنش

داستان سکس حمید با زنش

داستان سکس حمید با زنش
داستان سکس حمید با زنش

داستان سکس از آقا حمید که خاطره بکن بکن با همسرش رو براتون تعریف میکنه و میگه که چجوری باهاش سکس داشته.
داستان مربوط به زندگی خودم با همسرم و سکسایی که دوران متاهلی داشتم. اسمم حمید، 30 ساله چند سال پیش بود که با خانمم مهسا ازدواج کردم که 28 سال داره. خانواده نسبتا مذهبی داشتیم ولی زندگیمون نسبتا خوب و ارام داشت می گذشت. روزها و شب ها به خوبی می گذشت. در مورد خودم که هیکلم بد نیست چون به صورت نامنظم یکم بدنسازی کار میکنم و قدم هم بلند هست. معمولا تیپه معمولی میزنم و خانمم هم خیلی قیافه خوبی داره و نسبتا هم سکسای خیلی خوبی باهاش دارم که هم هات هست و هم خوش هیکل و تنها مشکلی که داشت این بود که من زیاد از کون خوشم می امد ولی خوب کون خانمم خیلی کوچک بود ولی خوب هر از گاهی هم از عقب به فیض می رسیدم. روزها می گذشت و من هم زیاد به فکر سکس با کس های دیگه نبودم ولی یک دوستی به اسم مهدی دارم که زیاد با هم رابطه خانوادگی داریم که اون هم همسن من بود ولی چند سالی بعد از من با یک خانمی به اسم منصوره ازدواج کرد. منصوره هیکل توپی داشت مخصوصا باسنش که همیشه تو افساید بود. خب از زمان ازدواجشون دیگه به صورت خانوادگی زیاد رفت و امد داشتیم و البته منصوره هم بر خلاف مهدی دختر شلوغ کن و پر هیجانی بود. معمولا در مهمانی هایی که بودم نسبتا پوشش خانوما بسته بود به طوری که معمولا با روسری و مانتو بودن ولی خب از روی مانتو هم میشد حدس زد که چه تیکه ی خوبی باشه.
از زندگی خودم بگم که سکس های خوبی با خانومم داشتم و معمولا هفته ای دو مرتبه سکس داشتیم به طوری که حدود یک ساعت طول می کشید. زنم کس تنگ و سینه های متوسطی داشت ولی خب کون کوچکی داشت من هم که بیشتر دنبال کون بودن ولی خب می گذشت تا اینکه خانمم باردار شد . سه چهار ماهی از بارداری خانمم می گذشت که تصمیم گرفتیم یک مسافرت برای عید که نزدیک هم بودبریم چون بعد از به دنیا امدن بچه یک مدتی مسافرت نمیشد رفت. من معمولا اهل گردش و مسافرت هستم و هر موقع یک فرصتی پیش می امد یک مسافرت چند روزه می رفتم. وضعه مالیم نسبتا خوب تا متوسط بود ولی مسافرت جزو تفریحات اصلی من بود. وقتی تصمیم به مسافرت گرفتیم من گفتم بهتره یک هم سفری هم پیدا کنیم که خانمم پیشنهاد داد که به مهدی و منصوره بگیم. مثل اینکه منصوره قبلن به مهسا گفته بود تصمیم مسافرت برای عید دارند. به هر حال به مهدی هم گفتم و اونا هم قبول کردن. راستی یادم رفت بگم که ما ساکن اصفهان هستیم. مقصد مسافرت هم شیراز بود و بعد از اون به سمت جنوب. طوری برنامه ریزی کردیم که برای سال تحویل حافظیه شیراز باشم. یک روز قبل عید صبح زود حرکت کردیم و نزدیکای غروب به شیراز رسیدم. بعد از رسیدن، دو تا اتاق در یک هتل در نزدیکای ورودی شهر شیراز اجاره کردیم و شب را اونجا گذراندیم و قرار شد فردا برا سال تحویل حافظیه باشیم. صبح که نسبتا دیر بیدار شدیم و صبحانه خوردیم که تا امدیم از هتل خارج بشیم تقریبا دیگه ظهر شده بود. مستقیم به سمت حافظیه رفتیم. در راه ترافیک سنگین بود ولی حدودای ساعت 2 به حافظیه رسیدیم. اینم را بگم که کلا با یک ماشین و اون هم با ماشین مهدی رفته بودیم. حافظیه شلوغ بود و جای پارک نبود بنابراین تصمیم گرفتیم که مهدی ما را پیاده کنه و بره ماشین را پارک کنه و ما هم بریم داخل. بعد از اینکه از مهدی جداشدیم حدود 10 دقیقه ای پیاده رفتیم تا به حافظیه رسیدیم و وارد شدیم که خیلی هم شلوغ بود و در حین ورود تفریبا همه به هم چسبیده بودن. من سعی کردم خانمم را همراهی کنم چون زیاد حل می دادن و خانمم هم باردار بود. تو این یک لحظه دیدم یک نفر از پشت به منصوره چسبیده و دستش هم رو پهلوهای منصوره گذاشته و کامل داره باهاش حال می کنه. وقتی وارد شدیم فشار حل دادن کمتر شد ولی فردی که داشت با منصوره حال می کرد هنوز دنبالمون می کرد. منصوره هم حرفی نزد نمیدونم حالا یا خجالت می کشید یا خوشش امده بود. به هر حال امدیم نزدیک قبر حافظ بشیم که دیدیم خیلی شلوغه و خانمم گفت من نمیام شما برید. خانمم یک کناری نشست. من هم گفتم یک سر میرم ببینم چه خبره که منصوره گفت من هم میام. داستان من و منصوره دیگه از اینجا شروع میشه و فکر کنم دیگه خودتون حدس میزنید چی پیش خواهد امد. خب کنار هم حرکت کردیم و نزدیک قبر حافظ شدیم که تو اون شلوغی دیدم بهترین موقه که من هم از این کون بی نسیب نمونم. یک لحظه موقعیتش پیش امد که دیگه من کامل پشت منصوره بودم ولی سعی میکردم نشان بدم که در اثر فشار و حل من بهش می خورم و سعی کردم عادی برخورد کنم. ولی ارام ارام دیگه کیرم شق شده بود و دیگه وقتی فشار از پشت زیاد می شد من هم به منصوره می چسبیدم که یک مرتبه حدود یک دقیقه ای طول کشید و دیگه منصوره هم کامل متوجه کیره من شده بود. که یک لحظه برگشت من ترسیدم که نکنه بخواد واکنشی نشان بده به همین خاطر گفتم خیلی شلوغه و زیاد حل می دن که منصوره هم خوب شد شما هستید و هوام را دارید و گرنه خفه میشدم. تو همین حالت خیلی ارام ارام با جمعیت پیش می رفتیم که دیگه کیر من کامل شق شده بود و کاری هم نمیشد بکنم که گفتم الان دیگه منصوره شاکی میشه. دو مرتبه یک لحظه که دیگه بدجور فشار جمعیت زیاد شد منصوره سرش را برگردوند ولی یک نیشخند زد و گفت خیلی شلوغه که من هم جواب دادم اره و دیگه از خیال عکس العمل منصوره راحت شدم. تو این حین هر از گاهی هم می دیدم که خوده منصوره کونش را میده عقب و مثل اینکه خود اون بیشتر از من راغب بود. دیگه من هم پر روتر شدم و دستم را رو پهلوهاش گذاشتم که دیدم برگشت و وقتی دید منم گفت فکر کردم کسی میخاست جیبم را بزنه ولی مثله اینکه شما هستید. دیگه تو این حالت من شروع کردم با دستم یکم بدنش را مالش دادن و خب کیرم هم بد جور شق شده بود و منصوره هم داشت حال می کرد و دیگه هم حرفی نزد. وقتی از کنار قبر خارج شدیم بهش گفتم بریم ببینیم مهدی امده یا نه که گفت جای پارک نیست و فکر نکنم امده باشه. بیا بریم اون طرف را هم ببینیم. اون سمت هم مثل قبر حافظ شلوغ بود و راه هم باریک تر که وقتی من هم اون وضعیت را دیدم بهش گفتم بریم. وقتی به اون سمت رفتیم نزدیک که شدیم خوده منصوره این مرتبه امد جلوی من و گفت اینجا امن تر هستم چون خیلی شلوغه که من هم گفتم من حواسم بهتون هست. این مرتبه دیگه میدونستم منصوره هم راضی هست من هم دیگه نامردی نکردم و حسابی بهش حال دادم تا جایی که وسط جمعیت مانتوی منصوره را یکم بالا دادم تا اینکه یک لایه کمتر فاصله بین کیرم و کون منصوره باشد. منصوره یک شلوار جین پوشیده بود که کارم را سخت کرده بود ولی من هم دیگه از دستام هم استفاده می کردم و کامل داشتیم حال می کردیم. دیگه ارام ارام از جمعیت جدا شدیم که بریم ببینیم مهدی امده یا نه که تو راه منصوره گفت من تا حالا شیراز نیامده بودم و امروز هم خیلی حال داد. منم چون میخواستم یکم رومون تو هم باز بشه گفتم تو که خیلی حال کردی که اونم گفت نه تو حال نکردی. دیگه رسیدیم پیش مهسا که با رسیدن ما مهدی هم رسید.
وقتی رسیدیم همون موقع هم مهدی رسید و شاکی بود چرا گوشیتون را جواب ندادید که تازه دیدیم چند تا زنگ به من و منصوره زده و جواب ندادیم که به مهسا زنگ زده بود و اون را پیدا کرده بود. بعدم پرسید کجا بودید که منصوره گفت تا نزدیکای قبره حافظ رفتیم ولی شلوغ بود نزدیک نشیدیم و بعدش دیگه این اطراف را دیدیم و امدیم. مهدی گفت خب بریم یک گشتی بزنیم که من گفتم نمیام شما برین من با مهسا همین اطراف میمونم تا بیایید چون شلوغه و مهسا نمیتونه بیاد. خلاصه اونا رفتن من و مهسا هم همان جا بودیم تا امدم که زود هم برگشتن و گفتن نمشیه رفت چون شلوغه. دیگه من گفتم گرسنه ایم و بریم یک جایی یک چیزی بخوریم که با استقبال همه هم مواجه شدم. دیگه امدیم بیرون و رفتیم همان اطراف یک غذایی خوردیم ساعت دیگه حدودای 5 بود. بعدشم دیگه رفتیم به سمت هتل چون همه خسته شده بودند. دیگه هم اتفاق خاصی پیش نیامد. تو این مدت همش به فکر منصوره بودم که چطوری بتونم تو این مسافرت بکنمش و یک خاطره خوب از این مسافرت بسازم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *