داستان سکس گروهی هستی

داستان سکس گروهی هستی

داستان سکس گروهی هستی (1)
داستان سکس گروهی هستی

امروز که به ادامه آن ماجراها فکر میکنم باور نمی کنم من نقش زن آن ماجرا بودم. به نظرم تمام اتفاقات افتاده واقعه دوری بود که شاید خیلی هم به شدتی که به نظر می آید نیفتاده باشد اما در تمام این داستان ها من بودم که حضور داشتم. تقریبا کسی نبود که بعد از اولین قرار متوجه تفاوت رفتار من و افشین نشده باشد. حالا افشین رسما دست من را محکم میگرفت، به قرارهایی با دوستانش میبرد. برایم کادو می خرید و با من جوری رفتار میکرد که علاقه و تعصب عجیبی را به همه نشان میداد. در هر مهمانی ما دقیقا فقط کنار هم بودیم. در دوره همی هایشان با من مثل پرنسس ها رفتار میکرد. یک جور ظریف و شکننده! علاقه و وابستگی ما به اندازه ای زیاد شده بود که هر روز ساعتها یا با هم بودیم و یا با هم حرف می زدیم و این دیگر هیچ محدودیتی را شامل نمی شد. سکس دوم ما هم ده روز بعد در همان خانه اتفاق افتاد. این بار وقتی وارد خانه شدم با یک دسته گل بزرگ به استقبالم آمد. رزهای سفید زیبا که با تعداد بسیار زیاد در یک دسته بسته شده بود. به سمتم درازش کرد و من گرفتم و بو کشیدم و خودم را در آغوشش رها کردم. من ظریف یا لاغر نبودم اما او با تمام قوا بلندم کرد و با گلها به اتاق خواب بردم. روی تخت خواباندم و شروع به بوسیدن هم کردیم. بوسه های عمیق و طولانی. مدت زمان بین این دو روز اینقدر خوب و طولانی بود که باعث شده بود اشتیاق ما نسبت به هم به قدری زیاد بشود که به هیچ چیز هم رحم نکنیم. لباسهای همدیگر را با چنگ بیرون میکشیدیم و بعد همدیگر را محکم لمس می کردیم. به دقیقه هم نکشیده بود که هردو کاملا عریان در آغوش هم بودیم. انگشتش را لای پای من برده بود و با فشار بالا و پایین می کرد. اینقدر این درد را دوست داشتم که احساس می کردم انگشتش را روی قلبم می کشد و تحریکم می کند.

داستان سکس گروهی هستی (2)
داستان سکس گروهی هستی

در همان حالت رویم آمد و این بار بدون خوردن من و او بعد از تست میزان خیسی لای پایم محکم آلتش را فرو کرد. پاهایم شروع به لرزیدن کرده بود. از درد آه بلندی کشیدم. انگار کمی ترسید. حرکتش را متوقف کرد و در چشمهایم خیره شد. کمی با لرزش تکانش داد و وقتی با سر تاکید کردم حالا راحتترم تکان دادنش را شروع کرد. با سرعت فرو می کرد و بیرون می کشید. و سرش را به سرم چسبانده بود و در گوشم زمزمه می کرد: عشق منی تو! عزیز دلم! دلم برای تنت تنگ شده بود! ماله منی تو عزیزم! ضرباتش را محکمتر کرده بود و من بعد از مدتها داشتم طعم به اوج رسیدن در سکس را میکشیدم. به بدنش چنگ میزدم. روی شانه ها و بازوهایش و او من را محکم می کرد. درست ثانیه هایی که به یک حس عالی نزدیک میشدم دست از فرو کردن برداشت و بیرون کشیدو لای پایم رفت و زبان داغش را روی گره حساس چوچولم کشید. طاقت از کف داده بودم. گره را که کاملا تحریک شده بود در دهان گرفته بود و می مکید. کارش باعث شده بود از شدت هیجان سعی در نجات خودم داشته باشم. سعی کردم خودم را از لای دندانش بیرون بکشم اما موفق نمی شدم و او محکم پاهایم را لای بازوهایش قفل کرده بود. مقاومتم تمام شده بود. با تمام وجود رها شدم. با آه و ناله بلندی. در حالی که تمام عضلات رانم منقبض شده بود. داخل رانم را بوسید و بلند شد و دوباره این بار بی محابا و با قدرت دوباره در بدنم فرو رفت. درد حالت انقباض رها شدن و بعد هم سرعت او در فرو کردن ناله ام را به هوا برده بود. محکم و با سرعت در حالی که سینه هایم را فشار میداد عقب جلو می کرد. بعد ناگهان دست کشید و با کاپوتی که روی پاتختی گذاشته بود خودش را آماده ادامه کرد. بعد از گذاشتن کاپوت حرکاتش عمقی و به شدت محکم شده بود. جوری که هر ضربه اش جیغ من و پرتاب شدنم به بالا را همراه داشت. وقتی ارضا شد آنچنان محکم این کار را کرد و با فشار که فکر می کردم در عمق وجودم فرو رفته است. وقتی رها شد همانطور روی من افتاد. مثل اولین بار وسط سینه ام. سینه ام را بوسید و سرش را روی سینه ام جوری گذاشت که نوک سینه ام کنار لبهایش باشد و مشغول زبان زدن به سینه ام شده بود. سرش را ناز می کردم. و به موهایش نگاه می کردم. ساعت 3 بود و من مست خواب شده بودم. نمی دانم چقدر بعد آمد و پشتم خوابید. وقتی بیدار شدم هنوز پشتم بود. زیر پتو بودیم. و او هم خواب بود. برگشتم و تن و بدنش را نگاهش کردم. مثل بار قبل حالا عذاب وجدان سراغم آمده بود. اما یک اعتراف الان هست و این است که با وجود تمام علاقه ام به افشین، او هنوز برایم گم بود. هنوز مطمئن نبودم عاشقش هستم و اینقدر دوستش دارم که هر کاری برایش بکنم. هنوز پیرو قاعده هر چه پیش آید بودم و نمی دانستم چه آینده ای هست. اما حداقل بعد از سکس، هر بار که خواستم تصاحبش کنم فکر متاهل بودنش مانعم بود. باید به خانه برمیگشتم. با موهایش بازی کردم و بیدارش کردم. چشمهایش را که باز کرد لبخندی زد و لبهایم را بوسید. م: باید برم خونه کم کم. افشین: منم همینطور. پروانه مهمون داره. نگاهش کردم. اصلا متوجه نمی شد که در رختخواب با من خوابیده و فکرش پیش پروانه است. نگاهش کردم و بلند شدم و دنبال تکه های لباسم گشتم. او هم بلند شد . . . پیشرفت این اتفاقات و ترس ها و تردید های من با نزدیک شدن بیشتر من و افشین بهم من را خوشحال نگه نمی داشت. هر چه بیشتر به او انس می گرفتم محدودیت های تاهل او بیشتر آزارم میداد. گاهی واقعا ناراحت و عصبی میشدم. گاهی غصه می خوردم و تمام این مدت میدانستم هیچ عاقبتی این رابطه نخواهد داشت. طی این مدت در جمع دوستان و کسانی که از دوستی ما با خبر بودند زمان زیادی را با رضا و بهمن میگذراندیم. بهمن یکی از شرکای اصلی شرکت بود. یک مرد چهل و چند ساله نه چندان جذاب. با من خیلی حرف نمی زد اما من دوست دخترش را که یک خانم دکتر هم سن و سالش بود را میشناختم. او و رضا پسردایی افشین به خوبی از کیفیت و کمیت رابطه من و افشین باخبر بودیم. بخاطر علاقه و رفاقت عجیب افشین به آنها من کاملا آنها را میشناختم و افشین هم درباره من به آنها اطلاعات داده بود.

داستان سکس گروهی هستی (3)
داستان سکس گروهی هستی

مدتی از رابطه من و افشین میگذشت. در آن روزها من درگیر مسائل جدی در خانواده ام شده بودم. برادرم قصد مهاجرت داشت و حرف برگشتن مجدد من پیش مادرم را پیش کشیده بودند. از طرفی در محل کارم هم مشکلاتی داشتم و همه اینها فشار عصبی زیادی را روی من ایجاد کرده بود. در ایامی که برادرم برای گرفتن اقامت زن و پسرش به آلمان رفته بود و من اکثر شب ها با مادرم بودم افشین و دوستانشان ترتیب یک سفر به شمال و یک مهمانی به قول خودشان آنچنانی را دادند. در سفر قبلی که همراهشان رفته بودم و یکشب بیشتر نبود من و افشین از صبح از خانه بیرون زده بودیم و اصلا در جریان بازیها و شیطنت ها و کارهای پارتی های آن ها نبودیم. اما این بار من شرایط خوبی برای سفر نداشتم. اول به افشین شرایط بدم را گفتم ولی او به قول خودش با جمله حالم را نگیر من را راضی کرد که همراهش بروم. یک مسافرت سه روزه به نوشهر برنامه ریزی شده بود. به مادرم گفتم یک ماموریت کاری می روم. میدیدم که همه در تدارک یک پارتی آنچنانی هستند. من و افشین با هم راه افتادیم و باقی هم در ماشین های متعدد می آمدند. رضا، برادرش رامین، بهمن و رویا، فاحشه های رامین و چند تا از دوستانشان که من نمیشناختمشان. یک ویلای خیلی زیبا که به تازگی رضا خریده بود منتظر مهمان ها بود. سرایدار کلی مشروب وخوراکی بجز تمام چیزهایی که باقی آورده بودند را تدارک دیده بود. در دخترهای همراه ما رقاصه های عربی بودند و کسانی که احتمالا برای هر کاری آماده بودند. با افشین برای شب قول و قرار میگذاشتیم و تمام راه با خوراکی سرمان گرم بود. وقتی به آنجا رسیدیم بی مقدمه و بی اطلاع در اتاقی که برایمان دیده شده بد سراغ هم رفتیم و مثل موجوداتی که تشنه سکس بودند همان طور ایستاده و با لباس خمم کرد و شلوارم را پایین کشید و فرو کرد. بی محابا بی برنامه و من فقط درد هیجان ناگهانی ام را تحمل می کردم. با سرعت و بی فرصت این کار را میکرد. سعی می کردیم بی صدا ناله کنیم تا صدایمان بیرون نرود. در همان حال بلندم کرد و به در اتاق چسباندم و فشارم داد. و تند تر ضرباتش را می زد. درد تمام وجودم را گرفته بود. آخرین ضرباتش را با شدت زیادی می زد و من به زور ناله هایم را می خوردم. مثل همیشه آخرین ضرباتش خیلی محکم بود و با کاپوت دانه دارش شدت این درد زیادتر شده بود. وقتی رها شد تنم را به درفشار میداد. دردم گرفته بود. همانطور ایستاده بمن تکیه داد. نفس زنان گفت دوستت دارم عشقم. بغلم کرد از پشت و روی تخت بردم. کمرم را مالید و گفت یکم استراحت کن. بعد تمام لباسهایم را با حوصله در آورد و پتو را رویم کشید. لباسهای خودش را هم عوض کرد. کنارم نشست و لبم را بوسید و گفت: من میرم پایین ببینم چه خبره. تو بخواب یکم بعد بیا. سرم را تکان دادم . واقعا خسته بودم و خیلی زود خوابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت 6 عصر بود. لباس پوشیدم و یواش یواش از اتاق بیرون رفتم. طبقه بالا خلوت بود و معلوم بود یک عده از همسفرها خوابند. از پله ها که پایین رفتم رضا و بهمن را در آشپرخانه مشغول کاری دیدم. جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم: افشین کجاست؟!
هر دویشان نگاهم کردند. رضا به یکی از دخترهایش اشاره کرد تا چایی برای من بریزد و صندلی را نشانم داد. نشستم و به خیال اینکه افشین باید حتما رفته باشد دنبال خرید یا کاری دوباره پرسیدم: افشین کجاست رضا؟! رضا روبرویم نشست و گفت: برایش کاری پیش اومد. یعنی برای پروانه مشکلی پیش اومده بود. مجبور شد برگرده تهران.
خشکم زد. بهت زده به صورت هر دویشان نگاه کردم. رفته بود؟!!! مگر میشد؟!!! دوباره نگاهش کردم و پرسیدم: رفت تهران؟!!! چرا منو بنرد؟!! بهمن با تاکید گفت : خیلی با عجله رفت. نشد بیدارت کنه.
ماتم برده بود. رضا که سنش از بهمن و افشین بیشتر است و رییس این دو نفر محسوب می شد و به شکلی بزرگ و ثروتمند کل جمع بود برای ارام کردنم دستش را روی دستم گذاشت و گفت : شاید کارش تمام شه برگرده فردا. خودت را ناراحت نکن. فعلا که با مایی. قول میدم بهت بد نگذره. نگاهش کردم. حال خودم را نمی فهمیدم. چطور ممکن بود من ار تنها گذاشته باشد در جمعی که من مهمان و به واسطه او اینجا بودم و دنبال کار زنش با این عجله و بی خبر دادن رفته باشد. دست به تلفنم بردم که زنگ بزنم و سرش داد بزنم که با چه اجازه ای من را اینجا ول کرده و رفته که بهمن گوشی را گرفت و گفت. گوشیش خاموشه. تو راهه.
نمی توانستم این رفتار تحقیر آمیز را تحمل کنم. گریه ام گرفته بود. اشک جمع شده در چشمهایم را کنترل کردم. اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که باید من هم برگردم. بلند شدم. مثل آدمی که اضافی آن جمع باشد معذب بودم. اشکهایم در حال سرازیر شدن بود. با دستم اشکم را پاک کردم. اهمیتم اینقدر کم بود که من را راحت رها کرده و رفته بود. به رضا نگاه کردم و گفتم: منم بر می گردم و به سمت راه پله با عجله دویدم. بهمن و رضا هر دویشان دنبالم آمدند. پروانه هم از اتاقشان بیرون آمد و دنبالمان آمد. بهمن آرام به او گفت داستان چیست. رضا پشت سرم به اتاق آمد. حالم واقعا بد بود. رضا با عجله گقت: چجوری می خواهی این موقع شب بری؟! ماشینی نیست.
با عجله و بغض گفتم
میرم ترمینال.
رضا با عجله گفت: این موقع شب.
نگاهی به ساعت دستم انداختم و گفتم تازه 6 و ربعه. تا 12 میرسم تهران.
رضا که من را مشغول لباس پوشیدن و برداشتن ساک و کیفم می دید جلو آمد و به زور دستم را گرفت و لب تخت نشاندم و گفت من نمی زارم این موقع شب راه بیفتی تهران. صبر میکنی افشین بی شعور برگرده بعد با خودش بر میگردی.
اصرار و انکار من و رضا و بهمن ادامه داشت. بلخره بغضم ترکید و حسابی گریه کردم و آنها دلداری ام دادند که این یک اتفاق غیر منتظره بوده و من حق دارم ناراحت و عصبانی باشم. آنها به زور نگهم داشتند و من واقعا نمی دانستم باید چه کاری کنم. گیج بودم. بلخره راضی شدم به ماندن. اما در اتاق ماندم. گریه ام گرفته بود. بهت زده بودم. هنوز دو ساعت نشده بود که ما در اغوش هم بودیم و حالا من تنها اینجا بودم در حالی که او رهایم کرده بود و دنبال هر چیزی که برای زنش اتفاق افتاده بود من را وسط کلی غریبه گذاشته و رفته بود.
هنوز هم از شرح باقی اتفاقات آن ابا دارم. به پارتی رضا و بقیه رفتم و با تعارفات متعدد رضا حسابی مست کردم اما هر دویشان مراقبم بودند. تا نیمه شب رقاصه ها و روسپی هایی که با خودشون آورده بودند از هیچ کاری برای سرگرمی دست بر نمی داشتند. خسته و ولو روی مبلی افتاده بودم و همه کم کم داشتن به اتاقهایشان می رفتند. رضا به بهمن اشاره کرد من را تا بالا و اتاقم ببرد. بهمن هم که خودش حسابی مست بود جلو آمد و من را بلندم کرد. اول از روبرو و بعد که دید نمی تواند من را روی دوشش انداخت. سرم داغ بود و تنم تب کرده بود. سرم درد می کرد و تنم سست شده بود. حالم را نمی فهمیدم. انگار می خواستم خودم را به هر چه بی عاری عالم بود بزنم. وقتی بهمن من را روی تخت گذاشت تمام لباس هایم بهم خورده بود. چشمهایم بسته بود و خنکی تنم را حس می کردم که از عریانی در حال باد خوردن است. وقتی دست هایی را روی شکمم حس کردم چشمهایم را باز کردم. دیدم بهمن با کمی ترس و ابا دستهایش را روی شکمم گذاشته و پیراهن من تا زیر سینه هایم بالا رفته است. تنم را مالید و دستش را بالا کشید. نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. شاید هم میدانستم. هر دوی ما به شدت مست بودیم. او بیشتر و کاملا مسلط به شرایطش. به عنوان اعتراف شاید هیچ وقت این همه مست نبودم از طرفی وجودم تهی از هر تعهدی و تاهلی بود. نمی دانم چند ثانیه طول کشید اما به خودم آمدم و دیدم که سنگینی تنش روی تنم است. یک لحظه به خودم آمدم. سعی کردم کنارش بزنم. شبیه فیلم های آمریکایی دستش را روی دهنم گذاشته بود والبته من چندان هم نمی توانستم مقاومت کنم یا داد و بیداد کنم. نمی دانم چه حرکتی بود که ورودش به بدنم درد شدیدی را داشت. و ادامه اش و کمتر از چند ثانیه حرکتش و بعد خالی کردن خودش در بیرون. گریه می کردم. وقتی خالی شد رویم افتاد و نفس نفس می زد. امروز و همان روز و در تمام روزهای بعد مقصر این اتفاق افشین بود. نه من و نه بهمن. هر دوی ما مست بودیم. اینقدر همه چیز منزجرکننده و چندش آور بود که حتی نگاه هم بهم نمی کردیم. هنوز مست بود. از مستی برای من فقط درد در سر و سینه و کمرم مانده بود. پاهایم را در شکمم جمع کردم. هنوز لباسهایم نصفه نیمه تنم بود. پتو را روی خودم کشیدم. بهمن لق لق زنان بیرون رفت و در را بست. پشت سرش را هم نگاه نمی کرد. تحقیر شده بودم. مورد تجاوز قرار گرفته بودم و بیشتر از و بدتر از همه اعتمادم را از دست نداده بودم . . .
تا صبح خوابم نبرد. ساعت حدود 5 صبح بود که چمدان را دوباره بستم و از خانه بیرون زدم. فکر نمی کنم برای کسی قابل توصیف باشد که چه حالی داشتم. در جاده ویلایی منتهی به خانه انتظار همه چیز را داشتم. فکر می کردم برای برگشتن باید کجا بروم. با حالی که داشتم حتما نمی توانستم خانه بروم. ترجیح می دادم حتما در تهران باشم تا آنجا بمانم. بلخره یک تاکسی پیدا کردم تا ترمینال بروم. وقتی به ترمینال رسیدم اولین تاکسی که به تهران می رفت را دربست گرفتم و روی صندلی عقب ماشین فرو رفتم. ساعت حدود 8 شده بود. تلفنم زنگ خورد و شماره مادرم را دیدم. جواب دادم و گفتم چون حالم بد است در حال برگشتنم. او هم باور کرد و حسابی نگران شد. نمی دانستم از حال به بعد باید چه کنم یا چطور بار این تحقیر و بی احترامی را تحمل کنم و بار اشتباهی که کرده بودم. شاید کاری که بهمن در حال مستی انجام داده بود باعث شده بود که کمی از شدت اشتباهی که افشین کرده بود کمتر شود اما در هر صورت باعث این اتفاق هم افشین بود. نباید من را بین دوست های احمق و مستش تنها می گذاشت. نمی توانم بگویم حس بی حیثیت شدن داشتم اما احساس بسیار بدی داشتم و میدانستم دیگر ممکن نیست بتوانم به دوستی ام با افشین یا به آن جمع دوستی برگردم. تا می خاستم به این فکر کنم که چقدر افشین دوست خوبی است و حیف آن همه دقایق و لحظات خوبی که باهم داشتیم اما این فکر که مرا تنها گذاشت و دوستش با من آن رفتار را داشت رهایم نمی کرد. امروز بعد از چهارسال با اطمینان می گویم رابطه با مرد متاهل بچه دار اگر آدم مبارزه و بیرون کردن زنش از زندگی اش نباشید محکوم به این انتهاست.
ساعت از 10 گذشته بود و ماشین حوالی مرزن آباد بود که تلفن زنگ خورد. شماره را نمی شناختم . حس و حال و توان پاسخ نداشتم و جواب هم ندادم. دوباره و دوباره و دوباره تلفن تکرار شد تا بلخره جواب دادم. صدای شتابزده و نگران رضا بود.
ر.سلام هستی من رضام. توکجایی؟
م. دارم بر می گردم تهران.
ر. هر جا هستی برگرد اینجا. کجا رفتی ؟
م. برنمی گردم.
ر. بهمن گفت چه گ…..ی خورده! برگرد اینجا درستش می کنیم. با این حال کجا داری میری . . . باقی حرفهای رضا را نمی شنیدم. میدیدم که در تلاش است تا خودش اوضاع را کنترل کند
همانطور که تمام گندکاریهای بهمن و افشین را جمع و جور می کرد. رضا شبیه برادر بزرگ بود که همه چیز را کنترل می کرد و مراقب همه چیز بود در عین حال خودش هم کم دنبال کیف کردن از زندگی اش بود. آخرین جمله ای که گفت این بود که برگرد دوباره اینجا و منم گفتم نمی خام دیگه هیچکدومتون رو ببینم.
تماسهای بعدی اش را جواب ندادم و وقتی به تهران رسیدم و جلوی خانه پیاده شدم تلفنم را خاموش کردم. به هر بهانه ای بود مادر را با توضیحات پرت و پلا آرام کردم و در تختم فرو رفتم و با چند مسکن قوی سعی کردم بخابم و فراموش کنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *