داستان سکس یه مرد متأهل

داستان سکس یه مرد متأهل

داستان سکس یه مرد متأهل
داستان سکس یه مرد متأهل

من فرزینم. سی و چهار ساله و متاهل ساکن محمدیه قزوین. یه کاری هم داریم که حقوقش با حق بیکاری فرقی نداره واسه همین مسافرکشی هم می کنم. البته بعضی وقتا.
سه سال پیش بود که واسه خاطر یه دوست دختر یه تومن پیاده شدم ، و همین باعث شد که دیگه نبینمش. رفت که رفت. منم دیگه دستم رو داغ ( شما هم باورتان شد ) گذاشتم که دیگه با هیچ دختری رفاقت نکنم. اما نکردم ( منظورم دوستی با دختره ). تا اینکه هفته پیش از قزوین داشتم برمی گشتم و طبق معمول سر راه مسافر سوار می کردم. یه لحظه یه خانمی رو دیدم که نگاش بدجوری دلم رو گرفت. چراغ دادم اونم گفت: الوند. گفتم : بفرمایید خانممم. اومد و جلو نشست. منم گازش رو گرفتم و راه افتادم . گفت: همین با یه نفر می خوای بری. گفتم: آره عزیزم مشکلی داره؟ گفت : نه . و ما راه افتادیم. چون می دونستم که نیم ساعته میرسیم، از همون قزوین خارج نشده کرم ریزی ما شروع شد تا خانم خوشگله رو به حرف بیارم. الان یادم نیست چی می گفتم اما می دونم که از هوا و اقتصاد و همه چی گفتم تا لب وا کنه و حرف بزنه . بالاخره حرفاشو هدایت کردم تا درباره خودش بگه که از کرج اومدن و از الوند هم زیاد خوشش نمی آد. سر سه راه البرز و ایسادم و دوتا ایستک هم گرفتم و راهمون رو ادامه دادیم. دیگه راحت باهام حرف می زد. ازش خواهش کردم که شمارش رو بده تا اگه افتخار داد بازم ببینمش . اولش قبول نمی کرد می گفت: آخه شرایط من فرق می کنه . من متاهلم. منم گفتم : ایراد نداره ما که نمی خواهیم کاری بکنیم. اگه شد یه نیم ساعت با هم میریم می گردیم. …. بالاخره سرمبارکتون رو درد نیارم قبول کرد تا شمارش رو بده. تو ک…. نم عروسی بود.

اون شب نتونستم اس بدم اما فردا صبحش بهش اس دادم . باورم نمی شد که به این راحتی و زودی جوابم رو بده . تا ظهر با هم اس بازی کردیم . تا اینکه دم ظهر گفت می خوام برم قزوین. گفم عزیزم من دارم از سرکار میام بذار بیام دنبالت. گفت: باشه. جایی که قرار گذاشته بودیم رفتم و برش داشتم . گفتم کجا برم؟ گفت : نمی دونم. خودتون می دونین دیگه یعنی چی !!!! اما من بدبخت جا نداشتم مجبور شدم ببرمش توی باغات اطراف. یه جای دنج پیدا کردم و از ماشین پیاده شدیم. دستاش رو گرفتم و بردم لای درختا. گفت : فرزین کجا میبری منو؟ می ترسم! گفتم : نترس بابا ، برمی گردیم. روبروش وایسادم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. داشتم توی چشای عسلی و نازش نگاه می کردم اونم ساکت داشت منو نگاه می کرد . انگار منتظر بود که من کاری بکنم. آروم لبامو بردم جلو و از لباش یه بوس کوچولو برداشتم. اونم یه لبخندی زد . دستام و آوردم بالا و صورت تپلش رو توی دستام گرفتم. لبامو نزدیک کردم ، این دفعه یه بوس آبدار از لباش بداشتم و شروع کردم به خوردن لباش، داشت خمار می شد و این هوس منو بیشتر می کرد. رفته رفته اونم شروع کرد به خوردن لبام. زبانم رو کردم توی دهنش و می چرخوندم و اونم مث سینه مامانش می مکید. رفته رفته دستام رفت روی سینه های بزرگش. از روی مانتو ماساژشون می دادم. با چشای خمارش نگام می کرد و گفت: چی می خوای؟ گفتم تورو عزیزم . شیرینم رو می خوام. و اون با عطش لبلم و گرفت و بوسید. دستم رو بردم و دکمه های مانتوش رو باز کردم. یه تاب سفید نخی پوشیده بود با یه سوتین اسپرت. داشتم دیونه می شدم . از زیر تابش دستم رو بردم تو و سینه هاش رو گرفتم . چشاش و بست و آه ه ه ه ه بلندی کشید. انگار اونم مثه من دلش می خواست. تابش رو بالا دادم و سرم رو آوردم به سمت سینه هاش. فقط داشت مستی منو نگاه می کرد. و من سینه های تپلش رو لیس می زدم . دستم رو بردم سمت نافش و آروم سر دادم به سمت پایین .

از زیر کمربندش رد شد. به ک…ش نرسیده بود که دستم رو گرفت. گفت: امروز نه. گفتم : شیرین می خامش. میمیرم. خندید و گفت : هیچ چی نمی شه. بهت می دم اما امروز نه. صدای غرش ابرا منو به خودم آورد هوا ابری بود وانگار میخاست هوای عاشقی رو کامل کنه. نشوندمش زمین روی چمن ها . آروم هولش دادم و به پشت خوابد و اومدم روی سینه هاش. و شروع کردم به خوردنشون. رفتم پایین تر ، دور نافش رو لیس زدم . منو کشوند بالا و شروع کرد به خورن لبام. از حالتش متوجه شدم که داره اذیت میشه. من رو زمین به پشت خوابیدم و گفتم : عزیزم بیا رو سینم. آروم اومد روم و در حالیکه ک…ش رو به ک…رم فشار می داد سینه هاش و سرش رو کشید بالا. سینه های تپلش که کمی آویزون بود افتاد روی صورتم. و من ….. تا می تونستم خوردم . دستام رو از زیر شلوار لیش ( خدا بکشه اونی که شلوار لی رو تولید کرد- با اون کمر تنگش ) گذاشتم روی باسنای بزرگش. آروم آروم ماساژشون می دادم و سینه هاش رو میخوردم. محکم خودش رو بهم فشار داد و منو تو بغلش گرفت. متوجه شدم که دیگه نمی خواد ادامه بدم ومنم چون نمی خواستم از دستش بدم ، دستم رو از زیر شلوارش درآوردم . تابش رو پایین کشید و گفت: واسه امروز بسه. بلند شدیم و بسمت ماشین براه افتادیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *