داستان شهوتی افسانه

داستان شهوتی افسانه
داستان شهوتی افسانه

داستان در مورد مردی سی و چند ساله است که در شبی تابستانی دچار افسانه آه میشود و شخصیتهای مختلف و جدیدی را در زندگی اش تجربه میکند ، با هر بار آه کشیدن دچار ماجراهایی میشود که تمام ذهن و فکرش را درگیر میکند و حالا ادامه داستان
اپیزود سوم – شگفتی

چند دقیقه ای بود که حواسم به نگاه به مردی بود که کمی اون طرف تر روی یک نیمکت نشسته بود و به بازی کردن ما چشم دوخته بود ، چهره اش نگران کننده نبود ، فقط لباس پاره و سر و وضع بهم ریخته اش که نشون میداد یه کتک حسابی خورده کمی آشفته ام میکرد .
رو به همسرم گفتم :
بهتره کم کم راه بیفتیم .
نه ، بذار یه ذره دیگه بچه ها بازی کنند ، میوه پوست گرفتم و چای هم تازه درست کردم ، بخوریم و بعد بریم.
با دو دلی قبول کردم و دوباره با پسر و دخترم شروع به بازی کردم و زیر چشمی حواسم به اون غریبه بود.
کمی بعد ، مرد غریبه که انگار داشت با خودش زمزمه میکرد ، از روی نیمکت بلند شد و به سمت خیابون اصلی راه افتاد.
با دور شدنش ، خیالم راحت تر شد ، چون واقعا نه حوصله جر و بحث رو داشتم و نه میتونستم نگاه جسورش رو روی همسر و بچه هام و خودم تحمل کنم.
حدود ساعت نه و نیم بود که وسایل رو جمع کرده بودیم و به سمت خروجی پارک و ماشینم میرفتیم ، بچه ها که عملا دیگه نایی نداشتند و با بی حالی کامل ، فلاکس آب و زیر انداز رو داشتن با خودشون میاوردن .
همسرم میترا هم که از سیر تا پیاز عالم رو برام تعریف کرده بود همچنان داشت از اتفاقات روز میگفت و من هم که تو فکر کار فردا بودم ، آروم و بی صدا به سمت ماشین حرکت میکردم ، از کنار پنج تا جوون که داشتند قلیون میکشیدند و به تعداد هر کدومشون یه قلیون وجود داشت ، عبور کردم ، اعصابم از صدای خنده های بلندی که میکردن خرد میشد ، اما سعی کردم نگاهم رو از جمعشون بگیرم ، یک لحظه چشمم به قلیون اضافی که یه گوشه گذاشته بودن جلب شد ، حسی که اینبار این صحنه رو قبلا دیدم بهم دست داد.
با زمین خوردن پسرم ، از فکر و خیال دراومدم و به سمتش چرخیدم ، پاش به جایی گیر کرده بود و روی زمین افتاده بود ، میترا سریع به سمتش دوید و از روی زمین بلندش کرد و لباس هاش رو تکوند ، یه نگاه اجمالی به سر و پای سینا انداخت.
پسرک کوچولو با اون موهای لخت خرمایی رنگش ، نگاهی به کف دستهاش انداخت، صورت زرد و ضعیفش که از زور درد جمع شده بود و لبهای قلوه ای کوچولوش زیر نور چراغهای پارک معصوم و بی گناه بود.
وقتی مطمئن شدم اتفاق خاصی نیفتاده با تکرار جمله چیزی نیست بابا ، الان خوب میشه ، به راهم ادامه دادم و به پارگینگ رسیدم ، با سوییچ دزدگیر ماشین رو زدم و از چیزی که میدیدم ، شگفت زده شدم ، تاکسی سمند زرد رنگ چهار چراغش شروع کرد به چشمک زدن کرد ،کمی مشکوک شدم ، دوباره دزدگیر رو زدم و اینبار چراغهای ماشین خاموش شد ، برای بار سوم دکمه رو فشار دادم و مطمئن شدم سوئیچ سمندی که دستمه مربوط به یه تاکسی زرد رنگه ، کمی وا رفتم ، به سمت ماشین با قدمهای شل و بی انرژی رفتم و درب صندوق رو باز کردم و وسایل رو توی ماشین گذاشتم.
عصبی شده بودم و سعی میکردم با فکر کردن به این موضوع که این مرد مطمئنا تو زندگیش خوشبخته خودم رو آروم کنم.
به خونه که رسیدیم ، بچه ها رو پیاده کردم و وارد خونه شدیم.
میترا بلافاصله مشغول جمع و جور کردن وسایل شد و منم به بچه ها تو تعویض لباسهاشون کمک کردم ، کمی بعد به کمک میترا رفتم ، خونه ساده و جمع و جور این راننده تاکسی گردشی ، توجه منو جلب کرده بود ، همه چیز در عین سادگی ، صمیمیت خاصی داشت ، حتی دستگیره ها و تزیینات روی در و دیوار و درب یخچال آشپزخونه هم ، پر از محبتی بود که میشد حسش کرد.
بچه ها سرگرم خودشون بودند و دخترم ، بعد از مسواک زدن ،بلند شب بخیر گفت و به اتاق خودش رفته بود و کمی بعد پسر کوچیکم اومد و روی مبل دراز کشید و خوابش برد.
میترا به اتاق خودمون رفت و منم پشت سرش وارد اتاق خواب شدم و درب رو بستم، از پشت بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم ، دستم رو از پایین تنه اش به سمت شکم و سینه هاش و به حالت نوازش کشیدم ، سرش رو کج کردو موهای لختش روی صورتم ریخت ، گونه اش رو بوسیدم ، به سمت خودم برش گردوندم و لبهاش رو بوسیدم ، حس خنکی لبهاش تو گرمای تابستون و خونه ای که به خاطر خاموش بودن طولانی مدت کولر گرم شده بود و خنک شدنش کمی زمان میبرد ، خیلی به من چسبید ، با هجوم دوباره به سمت لبهاش ، متوجه شد که دوباره و بیشتر به بوسه هاش نیاز دارم .
سراپا ایستاده بودیم و همدیگه رو عاشقانه میبوسیدیم . دستهاش رو روی صورتم گذاشته بود و با دو دستم دور کمرش رو حلقه زده بودم ، سرش ، رو به عقب خم شده بود و پایین تنش رو به من فشار میداد.
بوسه های داغ و لبهای خنک و نرم میترا ، حسی متضاد رو برام ایجاد میکرد ، عطر موهاش تو سرم پیچیده بود ، بغلش کردم و به سمت تخت بردمش ، مخالفتی نکرد و باز شروع به بازی لبها کردیم. عمیق میبوسیدمش . از لبهاش به تمام صورتش بوسه ها رو میبردم.
دستم رو به سمت دکمه های پیراهنش حرکت دادم و سه تا دکمه اولی رو باز کردم از بالای سوتینش لبهام رو به بالا و شکاف سینه هاش رسوندم.
با بوسه اولی که روی سینه های برجسته و مرمری میترا زدم ، نفس عمیقی کشید ، نرمی و برجستگی بالای سینه هاش و انعکاسی که رنگ روشن پوستش به چشمم میداد ، حس خوبی بهم داده بود ، چند تا بوسه ریز زدم و صورتم رو به سینه هاش فشار دادم. دستم رو از زیر کش شلوارش رد کردم و به بهشت داغش رسوندم ، نمناکی و نرمی بهشتش حالم رو خراب تر کرد ، انگشت وسطم رو خیلی نرم فرو کردم و میترا لبهاش رو گزید.
با بوسه ای که به صورتش زدم ، باعث شدم ، چشمهای پر از تمناش رو به چشمهام بدوزه ، آروم بهش گفتم دوستت دارم.
لبهاش رو غنچه کرد و همزمان با فشار بیشتر انگشتم ، لبهای خوش طعمش رو بیشتر مکیدم ، با دست دیگه پیرهنش رو کامل درآوردم و حرکت دستم رو روی بهشتش سریعتر کردم.
خیلی آروم زیر گوشم گفت ، کامران میخوام.
با این حرفش تازه متوجه شدم که هنوز لباسهای خودم رو در نیاوردم ، ازش کمی فاصله گرفتم و لباسهای خودم رو در آوردم ، میترا روی دو زانو نشست و شروع کرد به بوسیدن سینه هام و مکیدنشون ، لذت خوبی تمام بالا تنه ام رو فرا گرفته بود ، شورتم رو که درآوردم ، جلوم خم شد بیضه هام رو توی دست ظریفش گرفت و سر آلتم رو به لبهاش سپرد ، خط ستون مهره هاش که از زیر موهای بلند و لختش شروع میشد و به باسن سفید و خوش فرمش منتهی میشد رو با چشم دنبال کردم ، به سرش نگاه کردم که خیلی آروم داشت با مکیدن و بلعیدن آلتم عقب و جلو میشد.
با سرانگشتام مسیر مهره های کمرش رو نوازش کردم و با عقب جلو کردن پایین تنه ام بهش نشون دادم که دارم از حرکت لبها و زبونش روی آلتم لذت میبرم.
چند دقیقه بعد ، بازوی راستش رو گرفتم و بلندش کردم ، طاق باز روی تخت خوابید ، از بالا نگاهی به اندامش انداختم ، بدن شفاف و روشنش با اون شورت نازکی که پاش بود و سوتینی که نصفه نیمه به تنش مونده بود ورنگ مشکی این دو با پوست تنش تضاد قشنگی داشت ، خودم رو روی سینه هاش انداختم و شروع به لیسیدن و خوردن سینه های نسبتا درشتش کردم.
قفسه سینه اش رو با قوس دادن به کمرش بالا داد و سوتینش رو باز کرد ، اینبار هر دو سینه اش کاملا آزاد شدند و من هم تشنه شروع به مکیدن سینه راستش کردم و سینه دیگه اش رو با دست راستم مالش میدادم.
با تقلاهای بدن و پایین تنه هر دومون ، سینه هاش رو رها کردم و شرتش رو کامل از پاش بیرون کشیدم و سرم رو بین پاهاش فرستادم.
بهشتش با تحریکهایی که کرده بودم خیس خیس بود ، با دو انگشتم دو تا پرده نازک دروازه بهشتش رو کنار زدم و شروع کردم به بوسیدن و مکیدن ، دستش روی سرم و توی موهام میچرخید و نوازشم میکرد و با دست دیگه اش سعی میکرد بین نانازش رو بیشتر باز کنه تا من با زبونم بیشتر بتونم فرو برم.
چند دقیقه بعد وقتی حس کردم حسابی آماده شده ، بین پاهاش قرار گرفتم ، چشمهای خمارش از عطشی که داشت تو وجودش چنگ مینداخت خبر میداد و حال من هم بهتر از اون نبود.
خیلی آروم آلتم رو وارد کردم و با یه فشار کوچیکی که وارد کردم ، آلتم لیز خورد و تا انتها فرو رفت.
هر دو با هم بازدم نفس عمیقی که کشیده بودیم رو بیرون دادیم و من خیلی نرم شروع به تلمبه زدن کردم.
چشماش رو بسته بود با دستهاش پهلوهای منو گرفته بود ، یک دستم رو ستون کرده بودم کنار شونه اش وبا دست دیگه صورتش رو نوازش میکردم و با رونهام که بین رونهای نرم اون قرار داشت ، پاهاش رو از هم باز کرده بودم و آروم و پر قدرت تلمبه میزدم.
قطرات عرق روی پیشونیم جمع شده بود ، تن میترا هم خیس عرق شده بود و دونه های ریزعرق رو روی بدنش میشد تشخیص داد.
نگاهم به صورتی بود که با چشمهای بسته و دهن نیمه باز از لذت ناله های کوتاهی میکشید و انگشت شصت دست من رو با گوشه لبش میبوسید.
بنظرم میرسید که کامران واقعاً عاشق میتراست و با هر ضربه و ورودش به بهشت میترا انگار داره باهاش مناجات میکنه ، مناجات با همسری که تمام زندگیش رو به پای اون ریخته و با تمام نداریهاش ساخته ، حسی که بین رابطه جنسی این دو برقرار بود ، علاوه بر شهوت ، حالتی عجیب داشت ، رقص انگشتهای میترا به روی بدن مرد خودش و عضلات بدن کامران که در تحرکی بدون وقفه منبسط و منقبض میشد.
میترا رو برگردوندم و به پهلو دراز کشید ، از پشت و به موازاتش قرار گرفتم و آلتم رو وارد بهشتش کردم ، با دست چپم پای میترا را باز کردم و بروی پای خودم انداختم شروع به تلمبه زدن کردم ، دستم رو به بهشت میترا رسوندم و به نرمی میترا رو به اوج تحریک رسوندم و دست دیگه ام رو از زیر بدنش رد کردم و سینه دیگه اش رو تو مشت گرفتم.
دستش رو دور گردن من انداخته بود صورتم رو به صورتش چسبونده بود و با من نفس میزد ، من هم بین تلمبه هایی که میزدم ، گهگاهی صورتش رو میبوسیدم .
با تند شدن ضربات من و حرکت دستم روی بهشتش ، طاقتش از دست رفت و روی تخت ولو شد ، اما من هنوز از این بدن نحیف لذت می خواستم.
با تعجب به سمت من سرش رو برگردوند و گفت ، نیومدی؟
نه ، داگ استایل شو.
پشتش قرار گرفتم و روی دوپای خودم که از زانو خم شده بود ایستادم و دوباره فرو کردم، ضرباتم قوی تر و دیدن پرتاب شدنش به جلو لذت دوچندانی رو بهم میداد.
ناله هایی کوتاه میکرد و با ضربه هام وسط جیغهای کوتاهی که میزد چیزی رو زمزمه میکرد که متوجه نمیشدم.
موهای لختش از روی شونه هاش آویزون شده بود و مثل آونگ عقب و جلو میشد ، آلتم تا انتهای بهشتش فرو میرفت و دوباره تا سرش بیرون میکشیدم. پشت پاهام عرق کرده بود و کولر هم نمیتونست از پس گرمایی که از شهوت و تحرک زیاد بدنم رو گرفته بود بربیاد ، روی بدنه آلتم ، آب غلیظ میترا رو میدیدم که با هر بار فرو کردنم بیشتر میشد.
با حرکت آخرم ، بهشتش به شدت منقبض و منبسط شد و من هم دیگه کم آوردم.
آلتم رو بیرون کشیدم و تمام کمرش رو از اب انزالم خیس کردم ، از بیرون کشیدن و داغی اب من اونم دوباره ارگاسم شد و روی تخت به حالت دمر ول شد و رو تختی رو توی مشتهاش گرفت.
به آرومی و طاق باز کنارش دراز کشیدم و جعبه دستمال رو روی شکمم گذاشتم و چندتا دستمال کاغذی بهش دادم و خودمم با چشمهای بسته سعی کردم بدنش رو تمیز کنم.
چند دقیقه بعد میترا که انگار نه انگار الان زیر ضربه های من داشت از حال میرفت ، بلند شده بود و اتاق نیمه ریخته پاش رو جمع و جور میکرد.
بعد از اینکه خودم رو تمیز کردم ، بلند شدم و لباس پوشیدم .
میترا با تعجب پرسید کجا میری این وقت شب؟
خندیدم و گفتم ، هنوز یازده نشده ، سرشبه بابا ،برم گاز بزنم ، صبح حوصله تو صف موندن رو ندارم.
سوئیچ رو برداشتم از خونه بیرون زدم.
حال عجیبی داشتم ، رادیو آهنگهای غم انگیزی رو پخش میکرد و من هم اروم رانندگی میکردم ، اما کاملا عصبی و خسته بودم. از داشبورد پاکت سیگار باریکی رو برداشتم وخواستم با فندک ماشین روشن کنم ، اما فندک خراب شده بود و هیچ گرمایی نداشت ، بناچار داشبورد رو دنبال کبریت گشتم و یه جعبه کبریت له شده پیدا کردم.
توی روشنایی چشمم به یه پاکت پلاستیکی ضخیم و یه پاکت آزمایشگاه افتاد که توی داشبورد بود ، به ارومی بیرونش کشیدم و نگاهی بهش انداختم.
توی پاکت پلاستیکی بسته هایی بود که حاوی دونه های ریز و شفاف مکعبی شکل بود و بهشون میخورد نوعی مواد شیمیایی و یا ماده مخدر صنعتی باشن، موبایلم زنگ خورد ،اسم علی رو صفحه گوشی نشون میداد.
با ترسی که بهم غالب شده بود گوشی رو جواب دادم.
بله؟
سلام ، صبح ساعت چهار بیا همون جای قبلی ، البته اینبار کمی بیشتر بهت میدیم ، همینجوری ادامه بدی نونت تو روغنه ، خیلیا با ساقی بودن شروع کردن و بعد یه مدت بار خودشون رو بستن. فعلا عزت زیاد.
یخ کردم و گوشی از دستم ول شد ، خدای من ، ساقی مواد مخدر بودم ، اصلا باورم نمیشد ، چشمهام رو بستم ، تصاویر مثل فیلم جلوی چشمم با سرعت زیاد عقب و جلو میشد، دعوای دکتر ، تشنج تمنا ، خنده های پسرهای قلیون کش ، ، تاکسی زرد و مردی که بهش تکیه داده بود، فریادهای بابا آرمین ،صدای پیچ گوشتی بادی خط تولید، آژیر آمبولانس ، صدای زنگ دارافسانه ، اشکهای ثریا ، فریادهایی که شوهر افسانه میکشید ، چهره آه، ناله های میترا ، خنده های پسرم و بازی کردن دخترم و این بسته ها و پاکت آزمایشی که الان تو دستم بود.
یکهو به زمانی عقب تر پرتاب شدم ، جلوی ترمینال کاوه ایستاده بودم ، جوونی بیست و هفت یا هشت ساله با ساک مشکی رنگی پیشم اومد ، پرسید دربست؟
با پاسخ مثبت من سوار شد و کمی گفتگو و ناله من از وضعیت اقتصادی پیش جوونک که اسمش علی بود و پیشنهاد کار از اون و حالا این تماسی که منو به سمت کاری کشونده بود که اصلا فکرش رو نمیکردم.
چشمهام رو باز کردم ، با ترس ، بسته ها رو توی تاریکی پرت کردم ، زدم دنده یک تا حرکت کنم ، هنوز چند متری نرفته بودم که ، توقف کردم ، دنده عقب گرفتم و سرجام برگشتم. ماشین رو به سمت تاریکی چرخوندم و نور چراغها روبه سمتی که بسته ها رو پرت کرده بودم تابوندم ، با عجله پیاده شدم و روی زمین خاکی بسته ها رو پیدا کردم.
خاک روی پاکت ها رو تکوندم و تو مشتم گرفتمشون.
سوار ماشین شدم و به سمت پمپ گاز حرکت کردم. ، گاز رو که زدم ، گفتم برم سمت جاهای شلوغ شهر شاید مسافر دربستی به تورم بخوره .
سمت خیابون آبشار دوم ، کنار زاینده رود خشک شده داشتم رانندگی میکردم.
تقریبا همون سمتی بودم که دو سه ساعت پیش با بچه هام اونجا بودیم ، منتها اینبار سمت مقابل رودخونه بودم ، از پشت درختهای پارک یه مرد سی و چند ساله بیرون اومد و منم حسب عادت براش چراغ زدم.
هنوز بهش نرسیده بودم ، که متوجه زوج جوونی شدم که خیلی رمانتیک همدیگه رو بغل کرده بودند و از همون سمت بیرون اومدن ، پسرک ، با یه بوسه دلبرانه از دختر جدا شد و رفت و دخترک با کمی فاصله و جلوتر از مرد جوون ایستاد، ماشین رو سعی کردم بین هردوی اونها نگه دارم ، دختر جوون پیشدستی کرد و درب ماشین رو باز کرد ، با مکالمه ای که بینشون اتفاق افتاد ، مرد به سمتم اومد و متوجه شدم که آدرس هردوشون یه جاست.
بنابراین با دعوت مرد از دخترک ؛ هر دو سوار ماشین شدند و به سمت خیابون فرایبورگ راه افتادیم.
تو سکوت رانندگی میکردم و رادیو با اینکه روشن بود ، اما صداش تا انتها کم بود.عطر دخترک فضای ماشین رو گرفته بود ، مرد جوون هم به صندلی ماشین تکیه داده بود و از پنجره با زاویه به منظره ای خیره مونده بود و کمی بعد چشمهاش رو بست و نفسهای عمیق میکشید، حس عجیبی بهش داشتم ، یه جور بیخیالی خاصی تو نگاهش بود که بهش حسودی میکردم ، نمیدونستم وضعیتش چطوره اما از آزادی و فراغ بالی که داشت کمی حرصم گرفته بود.
اطراف فرایبورگ دخترک درخواست کرد که ماشین رو متوقف کنم ، مرد جوون با اشاره و آروم گفت که کرایه رو حساب میکنه ،با نیشخند تلخی قبول کردم و با تعجب دیدم دخترک هم اعتراضی نکرد و با صدای ظریفی تشکر کرد و مثل یه پرنده کوچولو تو تاریکی شب و زیر نور نارنجی رنگ خیابون فرایبورگ گم شد.
دنده رو یک کردم که حرکت کنم و میخواستم از مرد مسیرش رو بپرسم که دیدم ، دستش رو روی دستم گذاشت و گفت کمی صبر کن.
درب ماشین رو باز کرد و به درب تکیه داد و به مسیری که دخترک رفته بود خیره موند.
حوصله درام بازیش رو نداشتم ، سیگاری آتیش زدم و جعبه کبریت رو کنار پخش ماشین جا دادم همون لحظه دیدم مسافرم ، یه نخ سیگار رو گذاشته گوشه لبش و داره وجیبهاش رو دنبال کبریت میگرده ، دوباره کبریت رو برداشتم و به سمت صندلی شاگرد خم شدم ، همزمان به سمت من برگشت و از پنجره گفت عزیز فندک ماشین رو آتیش میکنی.
با دست راست چوب کبریت در حال سوختن رو جلوش گرفتم و با کامی که گرفت سیگارش روشن شد ، وقتی داشتم صاف میشدم با صدایی که بشنوه بلند گفتم ، توقف رو به حسابت میذارما.
جوابی نداد ، انگار همونجا میخواست بمونه ، صندلی رو کمی به عقب دادمو زیر چشمی نگاهش کردم. به درب ماشین تکیه داده بود و غرق در افکار خودش بود.
تلفنم زنگ خورد ، صدای میترا بود .
سلام ، کامران کی بر میگردی؟
سلام عزیزم ، مسافر دربستی خورده بهم ، احتمالا تا صبح بچرخم ، پنج یا شیش میام ، تو بخواب ، نگران من نباش.
کامران ، حواست باشه ، سینا رو باید صبح زود ببریم پیش دکترش آدرس بیمارستانی که اونجاس رو گرفتم ، جواب ازمایشش رو گفته باید هرچی زودتر ببینه ها.
آزمایش؟ آزمایش چی؟
کامران !! حالت خوبه؟ جواب آزمایش سینا رو میگم ، خودت گرفتی گذاشتی تو ماشین.
یاد پاکت جواب آزمایش افتادم و با عجله دنبالش گشتم و نگاهی بهش انداختم ، از متنش چیزی حالیم نشد ، اما بنظر آزمایش خون بود ، متوجه نمیشدم چرا خاطرم نیست ، برای چی پسرم رو به آزمایشگاه برده بودیم و مشکلش چیه و روم هم نمیشد بپرسم ، داشتم کلافه میشدم.
صدای میترا که کمی با بغض هم قاطی شده بود ، گفت الان دوباره رفتم بالای سرش ، رنگش زرد زرد شده بود ، فکر کنم بخاطر انرژی زیادی که تو بازی خرج کرده اینجوری شده ، پیشونیش یخ کرده اس و خیس عرقه ، کاش میومدی خونه.
سعی میکردم به خودم مسلط باشم و بی اطلاع بودنم از موضوع رو نشون ندم.
میترا وسط حرفهاش گفت ، دکتر میگفت اگه جواب آزمایشش مربوط به تالاسمی ماژور باشه ، باید تا آخر عمر بهش خون تزریق بشه و این خودش باعث یه سری عوارض دیگه میشه.
با شنیدن کلمه تالاسمی جا خوردم ، وای نه ، یعنی این سینا کوچولو دچار کم خونی شدیده ؟ آخه این بچه که سنی نداره .
دوباره بهم ریخته بودم ، سعی کردم میترا رو آروم کنم و با حس غم انگیز و غصه ازش خداحافظی کردم.
از ماشین پیاده شدم و به سمت بلوار فرایبورگ رفتم ، مرد جوون هنوز به ماشین تکیه داده بود و اصلا توجهی به من نداشت، هوای تابستونی و ساکن و تن عرق کرده ام سنگین بود.
فکرم حسابی مشغول بود ، یه ماشین مدل بالا پشت سرم ، چراغ زد و با بوق کشیده ای رد شد و رفت ، نیم نگاهی بهش انداختم ، فقط از ظاهر ماشین متوجه شدم که باید گرون قیمت باشه و اگه به من میزد ، حتما براحتی پول دیه رو میداد.
وسط بلوار نشستم ، سرم رو تو دستام گرفتم ، نمیدونستم چی کار باید بکنم ، تازه الان فهمیدم چرا کامران کنار شغل آبرومندانه اش ، ساقی شده ، درد این مرد هم درد کمی نبود.
میدونستم که خیلی ها که به تالاسمی ماژور مبتلا میشن ، خیلی زود تحمل درمان رو از دست میدن ، انتقال مداوم خون و بعد هم انباشتگی آهن تو بدنشون که به وضع ناجوری باید به صورت مداوم و درمان بشه.
داشتم دیوونه میشدم ، چرا تقدیر اینو برای آدما میخواد ، چرا مشکلات ناخواسته اینقدر زیادن ، این دنیا چرا جای عجیبیه که هیچکس متوجه درد دیگری نمیشه ، روی چمنهای بلوار دراز کشیدم ، صورتم پر از اشک شده بود و دیگه براحتی هق هق گریه ام شونه هام رو میلرزوند.
دستام رو روی صورتم گذاشتم و بلند آه کشیدم. آه سرد و کشیده و شگفت انگیز.
پیرمرد با عصاش به پام زد ،دستهام رو کنار بردم و با چشم اشکبار نگاهش کردم.
لبخندی زد و گفت
، چی شده؟ بازم کم اوردی؟
چرا؟ چرا اینجوری میشه؟
آه بکش تا بهت بگم .
چی کار باید بکنم ؟
خودت میدونی ، خودت بهتر از همه میدونی.
گفتم نمیدونم ، بخدا نمیدونم ، من تو هر شخصیتی که باشم کم میارم ، من مال این دنیا نیستم ، اصلا نمیخوام اینجا بمونم و وسط حرف زدن و هق هقم ، ناخواسته آه کشیدم.

نسیم ملایمی وزید و خاکستر سیگارم به چشمم رفت ، سرم رو پایین گرفتم و چشمهام رو بستم، با دست چپم ، سعی کردم چشمم رو تمیز کنم ، وقتی سرم رو بلند کردم ، همچنان به درب تاکسی تکیه داده بودم و پیرمرد خاکستری پوش با لبخند روبروی من بود.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم چرا؟
گفت : همه این ماجراها رو دیدی ؟
بله ، اما چرا ، چرا هر قلبی دردی رو باید تو خودش داشته باشه ، چرا این دنیا اینقدر ظالمه ، چرا اونیکه عاشقه از عشق محرومه و اونیکه معشوقه ، حواسش به جای دیگه پرته ، چرا زندگیها با تلخی باید سپری بشه ، چرا خیانت میکنن ، چرا رها میکنن ، چرا ظاهرسازی میکنن ، چرا بخاطر بی پولی زجر میکشن ، چرا بخاطر بی پولی بقیه رو بدبخت میکنن ، چرا ، خدا کجای این ماجراهاست؟
پیرمرد کنارم تکیه به تاکسی زرد رنگ داد و گفت ، همینه ، خدا کجای این ماجراهاست؟ تو اصلا حسش کردی؟
تو لحظه ای که تمنا رو روی تخت بیمارستان رها کردی، ندیدی که خدا مثل پدرش چطور بالای سرش ظاهر شد و دستهاش رو گرفت ، تو لحظه ای که ثریا دلت رو زده بود تو چشمای غم زده اش ندیدیش که خدا چطور لبخند و بوسه رو به لبهای تو آورد که دخترک با شوق به تخت خوابش بره و به داشتن ذره علاقه ای هم از تو دلخوش باشه، زمانیکه دکتر داشت زیر مشت و لگد روی زمین می افتاد ازلابلای شاخه های درختها تو جلوه ماه ندیدیش که باعث شد دکتر تصمیم بگیره به عشق ثریا فکر کنه، تو لحظه ای که سینا زمین خورد ، خدا رو ندیدی که چطور خودش رو بهش رسوند و از روی زمین بلندش کرد؟
میدونم که دیدی ، اما درکش نکردی ، نفهمیدی که همیشه حضور داره ، اما تو عجله داری ، برای رسیدن ، عجله داری ، نمیدونی داری به کدوم سمت میری ، اما من بهت قول میدم که وقتی خسته شدی و ایستادی متوجه میشی که دوباره پیش کسی هستی که از اول پیشت بوده.
عشق خیلی بزرگه و غرق شدن توش ، روحت رو آرامش میده ، اما دنیا برای عشق ورزیدن نیست ، تضاد زیاد این دوتا باعث زجر کشیدن میشه ، با روحت که ازاد ترینه زندگی کن ، بگذار به همه چی عشق داشته باشی ، حتی به کسی که دلش سنگیه و از عشق چیزی نمیفهمه ، روحت رو به بالا بفرست ، از اون بالا خیلی چیزای این پایین برات روشن میشه.
ممکنه بی وفایی ببینی ، ممکنه بهت خیانت کنند ، ممکنه قلبت رو صدهابار بشکنن ، اما در نهایت عشق وجودت رو روشن میکنه و وقتی پیشش برمیگردی ، میتونی سرت رو بالا بگیری که تو هر لحظه از زندگیت عشق ورزیدی به همه ، به همه موجوداتی که خالقشون برای وجودشون عاشقی کرده ، عاشق بودن کار هرکسی نیست ، سختی داره ، اما قابلیتش هست و البته تنها راه نجاته…

به سمت راننده تاکسی برگشتم که توی بلوار دراز کشیده بود ، به آرومی صداش کردم ، دستهاش رو از روی صورتش برداشت و گفت:
بنظرت من باید تقاص گناهم رو کی پس بدم؟
بهش گفتم بسته ها رو بی خیال شو ، مطمئن باش ، راه دیگه ای برای حل مشکلت هست.
از روی چمن ها بلند شدو هراسون گفت کدوم بسته ها ؟
لبخندی زدم و گفتم ، بی خیال ، من بابت توقف الانمون دیگه پولی نمیدم ها.
به سمت ماشین برگشتم و آروم قدم زدم ، پیرمرد کت و شلواری تو پیاده رو درب خونه ای رو باز کرد و واردش شد ، تو آخرین نگاهش از لای درب لبخندی بهم تحویل داد و صورتش محو شد….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *