داستان فانتزی سکسی

داستان فانتزی سکسی

داستان فانتزی سکسی

کیان با ناباوری داشت به تیلی نگاه میکرد که روی یه پل طنابی که مقداریش هم تو آب رودخونه فرو رفته٬ ایستاده بود.فشار آب رودخونه که حسابی هم بالا اومده بود داشت پل رو زیر پای تیلی و بچه میرقصوند.کیان رد نگاه تیلی رو دنبال کرد که با درموندگی داشت به سر پل نگاه میکرد. یکی از پایه ها داشت از گل در میومد و لق میزد. کیان میدونست که اگه دختره با بچه بیافته تو آب٬ کار پسر بچه تمومه. در حالیکه سعی داشت خونسردیشو حفظ کنه با لبخند داد زد:
-تیلی! میتونی برگردی؟ من میگیرمت… ببین! قوی ام…
به جای تیلی انگار رودخونه جواب داد.تیلی نگاهی انداخت به سمت جایی که کیان داشت نگاه میکرد. از اونطرف یه درخت نسبتاً بزرگ داشت با سرعت به طرف پل می اومد.اگه به پل میرسید همه چیزو گه میکرد و با خودش میبرد. کیان سریع پایهٔ پل رو چسبید و سعی کرد نذاره از جاش در بیاد. اما گلی و لیز بودن زیر پاش, کار رو براش مشکل میکرد.
-بدو تیلی وقت نیست.
-بگیرش!
تا کیان بخواد به خودش بیاد تیلی بچه رو پرت کرده بود سمتش. کیان یه لحظه از بی فکری دخترک سرش گیج رفت. اما سریع خودشو جمع کرد. فقط دعا کن دستم بهت نرسه مادر جنده! چون تیلی تعادلی نداشت٬ نتونست بچه رو مستقیم پرت کنه و کیان مجبور شد همون لحظه بپره تو آب. آب اونقدر سرد بود که انگلیسی که سهله٬ اسم خودش هم یادش رفت. تنها چیزی که تو سرش بود فقط فحش رکیک بود. فقط یه لحظه وقت بود. باید بچه رو میگرفت و ادامهٔ خریت تیلی رو با پرت کردن بچه تو خشکی٬ تموم میکرد.زیر پاش خالی بود. تنها شانسی که داشت, رسیدن بچه همزمان با پریدن خودش بود. که باعث شد بتونه تو یه لحظه پای پسر بچه رو بگیره و پرتش کنه بیرون آب.تنش که بین فشار آب یخ و طناب پل گیر افتاده بود٬ داشت خرد میشد.کیان چسبیده بود به طناب تا آب نبردش اما قبل از اینکه بتونه خودشو بالا بکشه, درخت با تمام سرعت خودشو کوبید به نزدیکی جایی که کیان به پل چسبیده بود و پل رو جر داد. یه لحظه درد وحشتناکی تو سرش پیچید و تمام تنشو بی حس کرد. نمیدونست چی شده. تیلی رو هم نمیتونست ببینه. بچه اونور داشت گریه میکرد و جیغ میکشید.کیان لبخند زد. گریه خوبه. گریه یعنی زنده بودن. گریه یعنی درد. درد یعنی اینکه هنوز زنده ای. باید هرچه سریعتر تیلی رو پیدا میکرد.رودخونه انگار داشت با کیان گل کوچیک بازی میکرد. آب همچین با خباثت میکوبیدش به دیوارهٔ رودخونه که اگه پهلوهاش نشکسته بودن حتماً معجزه بود.سرمای آب باعث انقباض عضله های کیان شده بود و مغزشو از کار انداخته بود. با نیرویی که نمیدونست از کجا میاد٬ دستشو انداخت دور پایهٔ لق که حالا تقریباً از جاش در اومده بود. باید ازش به عنوان میخ استفاده میکرد تا با فشار آب شسته نشه و بره. تا جایی که جون داشت پایه رو تو زمین فرو کرد و وقتی از سفتی اش مطمیٔن شد٬ خودشو کشید بالا.پای چپش حس نداشت. پای راستشو به سختی از آب بیرون کشید و با ته موندهٔ توانش٬ خودشو از آب بیرون کشید. تازه وقتی از آب بیرون اومد٬ شیار قرمز رنگ خون رو دید که میریخت تو آب. گوشت پشت رون پای چپش مثل یه مثلث بزرگ جر خورده بود و خون ازش جاری بود. وقت زیادی نداشت.سریع خودشو کشید به سمت پسر بچه. پیراهنشو در آورد و بچه رو بست به تنهٔ درخت نازک. این دو تا توله سگ به اندازهٔ کافی امروز تحرک کرده بودن.تنها چیزی که اون لحظه باعث میشد کیان بیهوش نشه٬ امید به این بود که اگه تیلی رو گیر بیاره٬ مادرشو میگاد. کیان از شدت درد عصبانی بود.حالا نوبت خودش بود. با دستای لرزون تیشرتشو در آورد و از وسط پاره اش کرد. دستشو رسوند به جای زخم که آویزون مونده بود. گوشت رون رو چسبوند سر جاش و در حالیکه داشت مثل بچه ها گریه میکرد٬ با تی شرتش روشو بست. نباید خون بیشتری از دست میداد.محکم جای زخم رو بست و بلند شد. رفت به سمت رودخونه. حدود سه متر اونطرفتر لباس سفید تیلی رو دید که تو جریان آب بالا و پایین میرفت. سرش زیر آب بود. یه بار شوهر خواهرش که جراح مغز و اعصاب بود براش تعریف کرده بود که بدون هوا موندن مغز میتونه ضررات زیادی یه مغز بزنه.کیان کاملا میدونست که وقتی نداره. تا الان هم به اندازهٔ کافی وقت از دست داده بود.احساس میکرد چندین ساله که تو این لحظه مونده. نمیدونست دختره تو این چند سال خفه شده یا نه. با اینکه زیاد حالش خوب نبود و درد امانش رو بریده بود٬ میلنگید ولی عقب عقب رفت و دور خیز کرد. فقط یه نقشه تو سرش بود. باید تیلی رو از زیر آب در بیارم. بقیه اشو بعداً یه فکری براش میکنم. با تمام سرعتی که میتونست بدون توجه به درد٬ دوید و با یه جهش خودشو انداخت یه کم جلوتر از جایی که لباس تیلی رو میدید. اینطوری اگه آب میکشیدش٬ شانس اینو داشت که خودشو گیر بده به تیلی.حدسش درست بود. دستش رو انداخت دور کمرش و زیر آب چسبید بهش.انگار تیلی هنوز بیهوش نشده بود و داشت تکون میخورد تا خودشو آزاد کنه. لباس تیلی که لای دو تا تختهٔ شکسته گیر کرده بود٬ طاقت وزن کیان رو نیاورد و پاره شد. لحظاتی بعد دختر و پسر مثل پر کاه اومده بودن روی سطح آب که انتهاش یه آبشار بود…

ماگنوس پرده های ضخیم و مشکی رنگ پنجره رو کشیده بود پایین.با اینکه صبح بود اما ماگنوس دلش شب میخواست. این پرده ها مخصوص تابستون بود که شبها برای خوابیدن بیش از حد روشن بودن. اصولا همهٔ خونه ها اینو داشتن. الان هم ماگنوس دلش تاریکی میخواست. شومینهٔ توی هال رو روشن کرده بود و نشسته بود جلوش. هوای بیرون ابری و گرفته بود. این اواخر با لیدیا کلاس میرفتن که شرابهای مختلف رو یاد بگیرن. لیدیا خیلی دلش میخواست وقتی بازنشسته شدن٬ یا برن جنوب فرانسه یا ایتالیا. بعدش هم یه زمین بخرن و توش انگور بکارن.یه بطری شراب کنار دستش گذاشته بود و گاهی یه قلپ ازش میخورد. تو زیر زمین خونه پر بود از شراب که بعضی وقتها لیدیا برای امتحان یکیشو می آورد و بدون اینکه به اتیکتش نگاه کنن باید حدس میزدن اسمش چیه و مال چه سالیه. ماگنوس هیچوقت نتونسته بود درست حدس بزنه٬ فقط واسهٔ تفریح و همراهی لیدیا بود که قاطی این بازی احمقانه میشد. چه فرقی میکرد؟ شراب شرابه دیگه! بریز تو حلقت٬ تموم شه بره.رقص شعله های آتیش٬ماگنوس رو برده بود به رویایی دلچسب. به رویایی که توش٬ عشق نه مرز داشت نه سن و سال مهم بود. تو رویاش٬ تیلی زنش بود و حامله. با اینکه ماگنوس میدونست که تیلی هنوز پریودش شروع نشده, بازم دنیای خیال بود و همه چی ممکن.تو رویاش تازه صبح شده بود. با اینکه دیشب دو بار تیلی رو قبل از خواب کرده بود٬ الان بازم آلتش برای همسر رویاییش شق شده بود. با یه بوسهٔ گرم و خیس رو لبای تیلی٬ دختر کوچولو رو بیدار کرد. بوسه هاشو رفته رفته محکمتر کرد و کشیدش تو بغل مردونهٔ خودش.نمیخواست بچه رو تو شکم دختر اذیت کنه. بچه ای که خودش اون تو کاشته بود. هیچوقت نتونسته بود با لیدیا بچه دار شدن رو تصور کنه٬ اما با تیلی چرا. حتی تا داشتن ده تا بچه رو هم میتونست با تیلی تصور کنه…
اما با صدای تقه ای که به پنجره خورد از عالم رویا بیرون اومد. عصبی شده بود. دیگه کیه؟ با صدای بلند داد زد:
-دیگه چی میخواین؟ عشقمو ازم گرفتین بس نبود؟ ولم کنین لعنتی ها!
شیشهٔ مشروبو برداشت و بدون تعادل رو قدمهاش٬ به سمت در رفت. مست بود. اما واسه اش مهم نبود. همه میدونستن که حالش خوب نیست. همه وظیفه داشتن حقّو بدن بهش.درو که باز کرد٬ ماریتا٬ جوانترین پرستار آسایشگاه رو دید که با چشمای پر از اشک زل زده بهش. تعجب کرده بود. ماریتا برای چی اینجا اومده بود؟ماگنوس خیلی وقت بود که میدونست٬ ماریتا دوستش داره. اگه فکر میکنی نمیدونم٬ خر خودتی بچه! هر وقت ماگنوس کشیک بود٬ ماریتا کاراشو نیمه کاره ول میکرد. دختره ۲۲ ساله و تازه فارغ التحصیل شده بود.وقتی که دانشجو بود٬ دورهٔ کارآموزیشو زیر نظر لیدیا گذرونده بود و چون لیدیا خیلی ازش راضی بود٬ همونجا نگهش داشته بود. اما عالی و بی نقص بودن ماریتا٬ فقط در رابطه با لیدیا بود. رفتارای ماریتا کاملا برای مرد پخته ای مثل ماگنوس نشون دهندهٔ علاقه اش بود. اما خوب با بودن لیدیا٬ ماریتا جرات ابراز این احساسو به مردی که دوبرابر خودش سن داشت٬ پیدا نمیکرد. بعضی شبها ماگنوس مجبور میشد نصفه شب ماریتا رو بکشونه به آسایشگاه٬ چون یه سری از فورمها یا ناقص بودن یا اصلاً نبودن.یکی از همون شبها یه بار ماگنوس به شوخی با کف دستش زده بود به پشت ماریتا. مثلاً برای بی دقتیش تنبیهش کرده بود و به وضوح ارگاسم دخترک رو دیده بود٬ اما خودشو زده بود به اون راه.اما الان حال خودش هم خیلی بد بود. دلش سکس میخواست. با صدایی مست اما آمرانه گفت:
-بیا تو…
ماریتا مثل یه بچهٔ حرف گوش کن٬ اومد تو هال. محیط خونه با تاریکی پرده ها و نور شومینه٬ یه حال خاص تو ماریتا ایجاد کرده بود. یه جور ترس آمیخته به احترام. احساس میکرد لیدیا یه گوشه ایستاده و نگاهش میکنه. ته دلش پشیمون شده بود که اومده. خواست برگرده اما موهای طلایی و به هم ریختهٔ ماگنوس و صورت جذابش با اون چشمای آبی٬ نذاشت. . بطری شرابو از ماگنوس گرفت و یه نفس هر چی توش مونده بود٬ سر کشید. برای چیزایی که تو سرش میگذشت٬ باید تمام شراب دنیا رو سر میکشید تا شجاعت کامل رو به دست بیاره؛ اغفال یه مرد زن مرده…
ماگنوس خیره شده بود به حرکات بچه گانهٔ دخترک. با دست اشاره کرد به سمت شومینه.
-برو بشین…
-فقط میخواستم ببینم حالت چطوره. باید برم…
-میبینی که حالم بده! خیالت راحت شد؟ بفرما برو…
ماریتا دیگه نمیتونست تحمل کنه و چسبید به ماگنوس. لبای خوش فرم و نرم ماگنوس رو گاز میگرفت. حالا که ماگنوس پسش نمیزد یعنی جای امیدواری بود.ماگنوس یه کم غافل گیر شده بود. فکر نمیکرد ماریتا خودش شروع کنه. اما اصلا دلش عشقبازی نمیخواست. فقط سکس میخواست. بدنش پر از هیجان و استرسی بود که باید توی واژن ماریتا خالی میکرد.جواب گازهای ماریتا رو با محکم کشیدن موهای دختر داد. با تمام قدرت ماریتا رو فشار داد و خوابوند همونجا روی زمین٬ رو پارکت ها. تمام وزن خودشو انداخته بود رو ماریتا٬ طوریکه ماریتا رو زیر خودش دفن کرده بود.از طرف ماگنوس نه بوسیدنی در کار بود٬ نه اشتیاقی. اما ماریتا عاشق تر از اون بود که بتونه بفهمه. مهم این بود که تو بغل ماگنوس باشه. حتی وقتی ماگنوس لباسش رو به تنش پاره کرد و وحشیانه آلت خودشو چپوند تو واژن ماریتا٬ دختر چیزی نگفت. هیجانزده تر و ناتوان تر از اون بود که بتونه جلوی حرکات وحشیانهٔ مرد رو بگیره.ماگنوس همونطور که محکم داشت تلنبه میزد٬ بیشتر حالت یه شیر گرسنه رو داشت که چمبره زده بود روی شکارش.
-ماگنوس! داری اذییتم میکنی!
-ش ش ش ش! الان تموم میشه!
– یه کم یواشتر!
ماگنوس لبای ماریتا رو کشید تو دهنش و صداشو خفه کرد. چند لحظه بیشتر نکشید که تمام آبشو خالی کرد تو واژن ماریتا و ولو شد روش.ماریتا ماگنوس رو از رو خودش کنار زد و سر جاش نشست. نمیتونست بفهمه ماگنوس بهش تجاوز کرده یا عشق بازی؟ خوب میدونست که مرد زیر فشار عصبی زیادی باید باشه. حرف و حدیث هایی بین بقیهٔ پرستارها بود که میگفتن ماگنوس جنازهٔ لیدیا رو دیده.ماریتا دستشو گذاشت رو شونهٔ ماگنوس که به پشت افتاده بودو زل زده بود به سقف. تکونش داد. ماگنوس یه وری نگاهش کرد و زمزمه کرد:
-ببخشید…
و زد زیر گریه. قلب ماریتا نزدیک بود وایسه. مرد بیچاره!
-شنیدم که کار تیلی بوده… درسته؟
-نمیدونم… دیگه هیچ چی نمیدونم…
-یه بار که تیلی داشت با یکی دیگه از دخترها دعوا میکرد٬ شنیدم که گفت اولین فرصتی که گیر بیاره میره پیش عمه اش که تو Uppsala زندگی میکنه… شاید تو راه اونجا باشه…فکر میکنی بره اونجا؟
چشمای ماگنوس برق زد.
-به کس دیگه ای هم گفتی اینو؟ مثلاً پلیس؟
-فعلاً نه…
-تشنمه! تو هم چیزی میخوری؟
-اگه یه لیوان آب بهم بدی ممنون میشم.
-میارم برات.
ماگنوس رفت تو آشپزخونه و یه لیوان آب و یه لیوان هم آبمیوه ریخت. از تو کابینت یه کپسول در آورد و محتویاتشو خالی کرد توی لیوان آبمیوه.با یه قاشق به همش زد. با هر دوتا لیوان برگشت پیش ماریتا که نگاهشو دوخته بود به شعله های آتیش.
-بیا آبتو بگیر…
-آبمیوه اس تو دستت؟
-آره. میخوای؟
-میتونم؟
ماریتا با پای خودش افتاده بود تو تله. ماگنوس لیوان آب پرتقال رو داد به ماریتا که داشت لیوانو سر میکشید و کنارش رو زمین نشست.
-ببخشید که باهات بد رفتاری کردم. ازم خیلی ترسیدی؟ رنگت خیلی پریده… خیلی انگار اذییتت کردم دختر جون؟ ماریتا؟ ماریتا! چت شده؟
ماریتا بی حال افتاده بود رو زمین. ماگنوس ماریتا رو که کاملاً بیهوش بود بلند کرد و برد تو اتاق خوابش.

کیان بی حال بود و نمیتونست زیاد تقلّا بکنه. تنها چیزی که از دستش بر می اومد٬ محکم بغل کردن تیلی بود. تحت هیچ شرایطی نمیتونست ولش کنه. درختی که پای کیانو پاره کرده بود حالا مثل یه ناجی گیر کرده بود به سنگی که یک متر قبل از آبشار قرار داشت.کیان خون زیادی از دست داده بود و از وقتی آب٬ هر دوتاشونو با قدرت زیادی کوبیده بود به این درخت٬ حس میکرد چشماش سیاهی میره. دیگه نا نداشت. آب از زیر انگار پاهاشو گرفته بود و میکشید. تنها شانسی که داشتن این بود که تنهٔ درخت همون طرفی بود که کیان بچه رو بسته بود. قبل از اینکه هوشیاریشو از دست بده تو گوش تیلی زمزمه کرد باید چیکار کنه. تیلی خودشو بالا کشید رو درخت. هرچی بیشتر اونجا آویزون می موندن همونقدر اوضاع خطرناک میشد. زیاد تا خشکی راه نبود و تیلی نمیتونست از این غریبه که معلوم نبود از کجا میشناستش و یا از کجا یه دفعه پیداش شده، علی رغم چیزی که ازش خواسته بود، بگذره.فقط میدونست که وقتی با ترس و لرز روی پل وایساده بود٬ از شنیدن اسم خودش خیلی خوشحال شده بود و جون گرفته بود. صدایی که توش نگرانی بود. دو سال میشد که کسی اسمشو صدا نکرده بود. حداقل اینطوری صداش نکرده بود.تیلی دستشو انداخت تو کمربند پسر جوون و همونطور که خودشو روتنهٔ درخت جلو میکشید اون رو هم با خودش میکشید.زبری تنهٔ درخت لای رونای تیلی رو میخراشید ولی مردن ترسناک تر از زخم شدن رونهای پاش بود.تیکهٔ آخر رد کردن ریشهٔ درخت بود. اگه خطر نمیکرد٬ نمی برد. از کلّه پوکی نوجوونیش و از سنگینی کیان استفاده کرد و به سختی روی تنهٔ درخت و رو زانوهاش بلند شد. تنهٔ درخت زیر پاش چرخید و در رفت. اما در آخرین لحظه تیلی تونست خودشو پرت کنه و بیافته روی چمنها. درحالیکه کمربند کیان رو نگه داشته بود. زورش نمیرسید که پسره رو بالا بکشه. نمیتونست خیلی هم نگهش داره. خودش هم خیلی خسته بود. کمک نیاز داشت. باید پسره رو بیدار میکرد. با کف دستش ضربه های آروم زد تو پیشونی پسر.
-پاشو! چشماتو باز کن پسر! هی! هی! هی!برگرد! برگرد! هی! میشنوی؟
کیان با خستگی چشماشو باز کرد. چشاش تار میدید. سرشو آورد بالا و خودشو چرخوند طوریکه پشتش به تیلی باشه.کیان از علفها تا جایی که جون داشت محکم گرفته بود. تیلی هم با تمام توانش داشت پسر رو میکشید. به نظر میرسید که تمام اجزای طبیعت که تا چند دقیقهٔ پیش٬ سر ناسازگاری داشتن٬ حالا داشتن کمکشون میکردن. گل لیز کنار رودخونه خیلی راحت زیر باسن کیان کنار میرفت و باز میشد. تا دخترک بتونه از آب بکشتش بیرون.کیان خودشو به سختی بالا کشید. و چند لحظه بعد، وقتی که احساس مردن میکرد، صورت قشنگ یه فرشته رو بالای سرش دید که دستاشو گرفته و داره با خودش میکشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *