داستان مسافر راهی

داستان مسافر راهی

داستان مسافر راهی (1)
داستان مسافر راهی

سلام خدمت دوستان این اولین باریه که من خاطره خودمو برای شما مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد من امین هستم 32 سالمه 4 ساله ازدواج کردم و بچه ندارم همسرم 3 سال از من کوچکتره اوایل نامزدی اوضاع خوب بود حتی بعد عروسی هم بد نبود. از نظر مالی متوسط هستیم از وقتی که دلار گرون شد زندگی برامون سخت تر شد دیگه درامدم کفاف خرج زندگیمونو نمیداد مجبور شدم نیمه وقت با پرایدی که با پولای عروسی وقرض قوله خریده بودیم برم کار کنم اولاش بلد نبودم خیلی میچرخیدم تا یه مسافر پیدا کنم ولی کم کم یاد گرفتم.. صبح زود میرفتم تو یکی از میدونای تهران مسافر میزدم کم کم با خطی های اونجا رفیق شدم
مثل اونا تو صف وای میستادم و مسافر میزدم دیگه مسافرا منو میشناختن بد نبود خرجمون درمیومد
بیشتر مسافرا تکراری بودن و هر روز میدیدمشون. بین مسافرا 2تا دختر بودن که به نظر میومد خواهرن.
یکیشون خیلی بهم نگاه میکرد منم ازش خوشم میومد تا اینکه یهروز ماه رمضون بود وقتی پیاده شدن
از هم جدا شدن سریع با ماشین رفتم سمتش بوق زدم نگام کرد با دست اشاره کردم اگه سمت پایین میری بیا بالااونم گفت نه مستقیم میرم یکم نگاهمون بهم قفل شد گفتم بیا بالا کارت دارم نشست تو ماشین خیلی دختر ساده ای به نظر میومد اسمش زهرا 30 سالش بود صورت نسبتا قشنگی داشت کم آرایش میکرد یکم جلو رفتیم گفت خیلی وقته میخوام باهاتون حرف بزنم یه دفعه چشمش افتاد به حلقه تو انگشتم سریع پرسید شما زن دارید؟ گفتم بله گفت حیف شد گفتم چرا مگه چه اتفاقی قرار بود بیوفته گفت هیچی هر چی اصرار کردم حرفی نزد بعدشم رفت
روزها همینطور میگذشتن بعضی وقتا میدیدمش گاهی میرفتیم یه دوری میزدیم درد دل میکردیم برام تعریف کرد که نامزد داشته بهم خورده پدرش فوت کرده بودو با مادرشو خواهرو براردراش زندگی میکنه یه بار که از دوران نامزدیش تعریف میکر بغض گلوشو گرفت منم ناخودآگاه دستمو باز کردم خم شد اومد تو بغلم پیشونیشو بوسیدم ازم جداشد پدرم خونشو داده بود بسازن دیگه تموم شده بود ولی چون میخواست بفروشه نرفته بود بشینه توش یه بار از جلوی خونه رد شدیم بهش گفتم اینجا خونه بابامه خالیه میای بریم بالا یه دفه گفت بریم از شانس تخمی کلید نداشتم البته منم به شوخی گفتم فکر نمیکردم قبول کنه
که کلید داشتم ولی اونو نمیدیدمرفتم با 100 تا دوزو کلک کلیدو از مامانم گرفتم چند روز بود نمیدیدمش.
تا اینکه یه روز دیدمش رفتیم یه دوری بزنیم رسیدم به خونه گفتم بیا بریم گفت نمیام دیرم شده با اصرار بردمش تو .
تو آسانسور ازش لب گرفتم همرهیم میکرد رسیدیم رفتیم تو کیفشو گذاشت رو اپن آشپزخونه همدیگرو بغل کردیم از هم لب میگرفتیم سینه هاشو میمالیدم یه دستمو کردم تو شلوارش کونشو میمالیدم کونش زیاد بزرگ و جذاب نبود ولی سینه هاش کم نظیر بودن کمربند خودم باز کردم کیرمو کث راست شده بود در آوردم(البته کیر بنده مثل بعضی دوستان 20سانت به بالا نیست سایزش معمولیه تا حالا اندازه نگرفتم)گرف تو دستش زانو زد بدون اینکه من چیزی بگم گذاشت تو دهنش کپ کردم دختری که فکر میکردم خیلی ساده باشه خیلی حرفه ای داشت برام ساک میزد شک کردم که شاید اپن باشه دوباره پرسیدم گفت نه خواستم از پشت بکنم هر کاری کردم نرفت تو خلاسه انقد ساک زد تا آبم با فشار پاشید بیرون چون جلو در حموم بودیم همشو ریختم کف حموم سریع جمع و جور کردیم رفتیم فرداش که دوباره اومدن نوبت من نبود دیدم خواهرش رفت زهرا موند رفتم سوارش کردم رفتیم اونجا بازم شروع کردیم لب گرفتن ایندفه دکمه های مانتوشو باز کردم سینه هاشو در آوردو خیلی حشری شده بودم کیرمو خودش در اورد شرو کرد به خوردن سینه هاشو میمالید م بهش گفتم زهرا کسسست باز نیست با چشماش اشاره کرد چرا بازه چشمایه خودم شد اندازه زردالو
بلندش کردم گفتم راست میگی گفت نه خورد تو ذوقم باز شک کردم پرسیدم گفت بازه دستمو برم تو شرتش انگشتمو گذاشتم لای چاک خیسسسس کسسسشش آروم هل دادم رفت تو گرما و رطوبط لذت بخشی داشت شورت وشلوارشو تا زانو دادم پایین یه تف سر کیرم زدم با کف دست به کسشم مالیدم سرشو گذاشتم رو لبه های کسش یکم بالا پایین کردم تا سوراخش پیدا شد فشار دادم رفتو شروع کردم تلمبه زدن بعد یکی دو دقیقه دیدم آبم داره میا درش آوردم نشستم اومد نشست رو تو این پوزیشن آبم دیر تر میاد بالا پایین میکردو کیرم تو اون کسسس خیسس وول میخورد بهش گفتم چیکار میکن گفت کسسسسسسس مید کجا نشستی میگفت رو کیرررررر امین گفتم اوندفه چرا ندادی میگفت اشباه کردم گوه خوردم کیرتو خوردم کوسسسسمو جرررر بده بعد چند دقیقه خسته شد پشد دوباره دولا شد چپوند کیرمو تو کسسسسشش چند تا تلتمبه زدم تو کسششش آّبم اومد کشیدم بیرون ریختم لای چاک باسنش شره میکرد میومد پایین بعد یکم سر کیرمو میک زد که خیلی حسس بدی بهم دست داد چشمام سیاهی رفت خودمونو تمیز کردیمو رفتیم بعد از این یه بار دیگه باهاش سکس داشتم که هموجا تقریبا مثل همین بود دیگه نتونستم بکنمش
اگه غلط املایی داشت منو ببخشید این داستان نبود یه خاطره واقعی بود که براتون نوشتم عزت زیاد.

داستان مسافر راهی (2)
داستان مسافر راهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *