داستان های یک جنده

داستان های یک جنده

داستان های یک جنده
داستان های یک جنده

آسمون رنگ غروب به خودش گرفته بود و کم کم لحظه ی دیدار فرا میرسید.آپارتمان نقلی خودم رو طوری براش مرتب و تمیز و با اثاث مجلل (ولی نه خیلی گرون قیمت)تزئین کرده بودم که به نظر یه خونه ی درست و حسابی بیاد.گرچه قبلا اینجا اومده بود ولی بعد مدتها دوباره مثل اولین باری بود که میدیدمش.یادم به اولین شبی افتاد که سکس داشتیم.یکی از بهترینهام بود.فکر نمیکردم یه پسر 23 ساله اینهمه چیزها راجع به سکس بدونه!اووووف!حسابی حشرم کرده بود!وخدای من….تا حالا هرچی مورد پسر جوون داشتم به یه ربع نرسیده کارشون تموم بود ولی این یکی دوساعتی باهاش دست و پنجه نرم کردم تا بالاخره…میگن سبزه ها آتیششون تندتره!یه پسر قد بلند سبزه با موهای مشکی و چشمهای خمار عسلی

عکس دوتامونو که تو باغ یکی از دوستان جلوی استخر گرفته بودیم برداشتم و نگاه کردم.خاطرات و جملاتی که اون شب رد و بدل کردیم دوباره توی ذهنم رژه میرفت.اول که شروع کردم به بوسیدنش تقریبا کار خاصی نمیکرد و فقط بوسه های منو جواب میداد بعد یکدفعه انگار مثل جرقه منفجر شد.محکم فشارم داد و چسبوندم به دیوار.دستهاشو دو طرف سرم به دیوار تکیه داد و سرش رو خم کرد و دیوانه وار شروع کرد به بوسیدن لبهام.نفسم بند اومده بود.از میون بوسه هاش آروم زمزمه کردم:نه بابا!…مثل اینکه واردی

پوزخندی زد و با همون لحن زمزمه کرد:حالا کجاشو دیدی!!! فکر کنم همونجا بود که ته دلم یه پیچ عجیبی خورد و درست عین نوجوونیهام دوباره شروع کردم به تجربه یه سری واکنشهای مربوط به عاشق شدن! آره فکر کنم از همونجا شروع شد

قاب عکس رو سر جاش گذاشتم و جلوی آینه ایستادم.پیراهن حریر نازکی به تن کرده بودم که بدنم از زیرش مشخص بود.حتی سیاهی نوک سینه هام بدجوری خودنمایی میکرد.بند لباسم رو بالا کشیدم و کمی صاف و صوفش کردم.اون شب باید با نمایش تمام و کمالی مدهوشش میکردم.چون احتمالا آخرین فرصتم برای این کار بود!

صبح بعد از اولین شب توی دستشویی جلوی آینه داشتم صورتم رو میشستم که اومد بدنمو به خودش چسبوند و چندتا ماچ آبدار ازم گرفت.توی آینه نگاهش کردم و با حالت خاصی که به ابروهام داده بودم بهش گفتم:عاشقم کنی کشتمت! خندید و با حرارت بیشتری به بوسیدنم ادامه داد.

من با مردهای زیادی سر و کار داشتم از کله گنده های مملکت گرفته تا بازیگرهاو چهره های محبوب تلویزیونو آدمهای عادی.هیچ کدوم برام اهمیت خاصی نداشتن.با همشون مثل یه مشتری برخورد میکردم.تا اینکه یکی از مشتریهای قدیمی به اسم ایمان منو به یه مهمونی توی خونه اش دعووت کرد.اونجا با علی آشنا شدم.به ظاهر آدم خوش مشرب و گرمی بود اما اوایل چون میدونستم 7-8 سالی ازم کوچیکتره زیاد حسابش نمیکردم.چند بار توی چندتا مهمونی دیگه هم دیدمش.نگاههای پنهانی و خریدارانه ای بهم میانداخت.زیاد تحویلش نمیگرفتم.تا اینکه خودش اومد جلو.روی صندلی پشت میز شام نشسته بودم و ته مونده ی شرابم رو میانداختم بالا .خم شد و در گوشم گفت:امشب حسسسسابی دل همه رو بردی گیتی خانوم.مخصوصا دل یه پسر بچه ی بی گناه رو که اینقدر تحت تاثیر رفتار و حرکات ظریف شما قرار گرفته که یک لحظه هم از فکرت بیرون نمیاد.

لحن صداش پر از اعتماد به نفس بود طوری که یه لحظه یادم رفت فقط 23 سالشه.سرم رو بلند کردم و توی شیشه دکور روبرو انعکاس چشمهای خمارش رو دیدم که از شدت التهاب شعله میکشید.قلبم تیر کشید.از جا بلند شدم و بدون هیچ حرفی به طرف اطاق نشیمن که بقیه اونجا بودن رفتم.دنبالم اومد و درست روبروی من روی مبل لم داد.به ظاهر شروع کرد به خوش و بش کردن با دوستان اما لحظه ای از نگاههای وقت و بی وقت من غافل نمیشد.حرکاتش به طرز عجیبی به نسبت سنش حساب شده و با اعتماد به نفس بود.منو یاد

“رت باتلر”توی فیلم بربادرفته میانداخت! ایمان شماره منو بهش داده بود و اونم مرتب زنگ میزد تا اینکه بالاخره راضی شدم بیاد خونه ام

صدای ماشین اومد.از پنجره بیرون رو نگاه کردم.خودش بود.موهامو مرتب کردم و ابروهامو با انگشتم به طرف بالا کشیدم.لبهامو به هم فشار دادم و به اوپن آشپزخونه تکیه زدم.طولی نکشید که زنگ در به صدا در اومد.با طمانینه به طرف در رفتم و بازش کردم.قلبم تقریبا وایستاده بود.مثل همیشه اول کلاه بیس بالیش رو در اورد و سلام کرد.چشمهاش برق خاصی داشت.محکم بغلم کرد و یه بوسه ی جانانه از لبام گرفت.مدت 4 سال با هم در ارتباط بودیم اما تعداد دفعاتی که سکس داشتیم به انگشتان دست نمیرسید!بارها ازم خواسته بود ولی بهش اجازه نمیدادم .اکثر شبها تا دیروقت حرف میزدیم و فیلم میدیدیم.ولی وقتی به فاز سکس میرسید جلوشو میگرفتم.چون از وقتی فهمیده بودم که عاشقش شدم دلم نمیخواست فقط واسه سکس بیاد سراغم.دلم میخواست اونم بهم احساسی داشته باشه…اونم فهمیده بود که برای من خاصه و مثل بقیه باهاش رفتار نمیکنم

اومد تو و مثل روزهای اول دور و بر رو نگاه کرد

دکورتو عوض کردی؟

اوهوم.

از چیزی ناراحتی؟

لبخند بی روحی تحویلش دادم و گفتم:نه…تو اینجایی…واسه چی ناراحت باشم؟

مثل همیشه نیستی

جوابش رو ندادم.بساط شام رو چیدم.چراغها رو خاموش کردم و زیر نور دوتا شمع شاممونو با حرفها و شوخیها و خنده های همیشگی خوردیم.بعد که تموم شد سر جاش نشست و نگاه معنی داری بهم انداخت.منتظر بود دعوتش کنم به اتاقم اما این کارو نکردم.از سر جام بلند شدم و با حلاوت تمام آروم آروم به طرفش رفتم.یه بوسه از پیشونیش کردم.عین خل و چلها بهم زل زده بود.گفتم:بلند شو بشین اونجا. بلند شد و نشست روی مبل بغلی و آهی کشید.خم شدم روش و اول با آرامش چندتا بوسه ی داغ از لبهای قلوه ایش گرفتم.نفسش داشت تندتر میشد.بعد رفتم روی گردنش و سیب گلوشو بوسیدم و لیس زدم.آروم گفت:جوووون! عقب وایستادم و در حالی که زیرزیرکی نگاهش میکردم آروم آروم بندهای لباسم رو پایین کشیدم.نگاه پر التهابی از شونه های لختم به چشمهای خمارش انداختم.خم شدم روی زانوهاش و گفتم:بازش کن.آروم زیپ پیراهنم رو باز کرد و دستهای گرمش رو به باسن و پهلوهام کشید.بند سوتینم رو باز کرد …پیراهنم رو تا کمر پایین آوردم بعد شروع کردم به بازی با نوک سینه هام.آهی کشید و دست برد به طرف سینه هام و باهاشون بازی کرد .سرم رو بالاگرفتم و چشمامو بستم.در حالی که نوک سینه هامو میمکید آه بلندی کشیدم.پیراهنم رو از پام دراورد..شورت پام نبود.دست کشید روی پاها و باسنم و کسم شروع کرد به بازی کردن باهاش.بعد خودشو کشید پایین و لبهاشو گذاشت روی کسم.آه و اوووهای اصلیم اینجا شروع شد.با هر نفس اسمش رو صدا میزدم:علییییییییییییی…..آآآآآآآآآآهههههههههه….علیییییییییییییییییی…..آآآآآآآآآهههههههه

دکمه های تیشرتش رو باز کردم و درش آوردم و افتادم به جونش

.دیوانه وار میبوسیدم و میبوییدمش .بوی ادکلن “لالیک”که زده بود مستم کرد و عطشم رو بیشتر!

. ..

شلوارش رو به کمک هم در آوردیم.چرخی زدم و پشتم رو بهش کردم.با دیدن باسنم که یه کم بزرگه بدجور تحریک شد و آه بلندی کشید نشستم روی کیرش و اینقدر ورجه وورجه کردم که حسابی حالی به حالی شد.سینه هام بسکه بالا و پایین میپرید درد گرفت.دیوونه شده بود البته خودم هم همینطور.صدای آآآه و اوووههامون اینقدر بلند بود که تا 7 تا خونه اونورتر میرفت.با هم دم میگرفتیم:آآآآآآآآآآآآآآآآهههههههههههه…..آآآآآآآآآآآآآهههههههههه

تا اینکه بالاخره آبش اومد.بلند شدم و خودم رو انداختم روی مبل بغلی.دوتامون از نفس افتاده بودیم. چند دقیقه بعد در حالی که قفسه های سینه مون بالا و پایین میرفت به هم نگاه کردیم ویه بار دیگه به طرف همدیگه هجوم آوردیم..یک ساعتی گذشته بود.من از جا بلند شدم و لباسم رو پوشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم.هنوز نفسش بالا نیومده بود.سرسری دکمه های بلوزش رو بست و شلوارش رو پاش کرد و دنبالم دوید توی آشپزخونه.در حالی که داشتم ظرفها رو جمع و جور میکردم گفت:اینقدر همه چی یهویی شد که یادم رفت بعد شام اینو بهت بدم.. برگشتم و دیدم یه جعبه کوچک سورمه ای مخملی دستشه.قلبم وایستاد.نکنه…! داشتم از خوشحالی دیوونه میشدم.نگاه تعجب باری بهش انداختم و جعبه رو ازش گرفتم.آب دهنم رو فرودادم و آروم بازش کردم.یکدفعه با دیدن زنجیر بلند نقره ای گوشه لبم ناخوداگاه به طرف پایین کج شد…..چقدر احمق بودم که همچین فکری کردم! فوری حالت صورتم رو تغییر دادم و گفتم:اوووه!چه نازه! اشاره کرد به نگینهاش و گفت:اصله ها!! گفتم:تو که میدونی من زیاد اهل طلا و جواهر نیستم!!

میدونم تو خاصی…تو یه دونه ای…تو عشق منی

بعد زنجیر رو برداشت و از زیر خرمن موهام به گردنم بست.توی چشاش زل زدم و گفتم:امشب بمون! با مهربونی گفت:میدونی که اگه میتونستم تمام لحظات عمرم میخواستم با تو باشم.همیشه… اشک توی چشام حلقه زد.

امشب نمیتونم…باید برم خونه…مهمون داریم

مهمونات از من مهمترن؟

هیچکی برام از تو مهمتر نیست ولی…

آهان ….گرفتم….خونواده دختره میان؟نگاهم به بشقاب شامش افتاد که تقریبا دست نخورده بود

سکوت کرد.بعد از مکث کوتاهی گفت:خودت میدونی که من تو رو میخوام ولی

ولی نمیتونی با من بمونی چون به هر حال یه بدکاره ام.زنی که با 500 تا مرد دیگه غیر از تو بوده زنی که 8 سال ازت بزرگتره …سکوت کرد

حتی اگه هیچ علاقه ای به دختر آفتاب مهتاب ندیده ی چادر پیچ شده ای که بابات برات انتخاب کرده پیدا نکنی که مثلا باباش رئیس قوه ی فلان بهمانیه است ….بازم حاضری اون همه خاطره و اون همه نقطه مشترک و اون لحظه های گرم و عاشقانه ای که به گفته ی خودت تو آغوش من گزروندی….کنار بذاری و برای همیشه فراموش کنی؟

من نمیتونم تا آخر عمرم فراموشت کنم

پس ازدواج نکن

نمیتونم

چرا؟

جراتشو ندارم جلوی اون همه آدم وایستم

با هزاران سوال توی نگاهم با چشمان اشکبارم بهش زل زدم و یه لحظه یادم اومد که کی ام و چی ام و به پسر بیچاره حق دادم که بخواد زندگیشو بکنه. زیر لب گفتم:درسته…هیچ کس نسبت به یه بدکاره هیچ تعهدی نداره

چی؟

هیچی عزیزم.صورتش رو میان دستام گرفتم و گفتم:برو…برو دنبال زندگیت …

پیشونیمو بوسید و به طرف در پیش رفت.یک لحظه برگشت.از فرصتی که داشت تموم میشد برای گفتن حرفی که هیچ وقت نزده بودم استفاده کردم:دوست دارم علی…خیلی دوست دارم

با شنیدن این جمله با قدمهای محکم و سریع به طرفم هجوم اورد و بوسه های آتشینش رو جای جای صورت و گردنم گذاشت بعد هولم داد روی مبل و روی بدنم خزید. کیرش رو محکم فرو کرد و با تمام قدرت تلنبه زد.درد شیرینی تو تموم تنم پیچید….نشونه ی نهایت حس و مجذوبیتش به من بود.که به جون خریدم.بعد شروع کرد یم به ناز و نوازش هم.بوسیدیم و بوسیدیم و بوسیدیم..ساعتی گذشت و ما کنار هم روی کاناپه مشغول راز و نیاز بودیم.تا اینکه گوشی موبایلش زنگ زد و مادرش سراغش رو گرفت و گفت که مهمونها رسیده اند.هولهولکی از جا بلند شد و لباسهاشو درست کرد.در حالی که موهاشو تو آینه صاف میکرد براندازش کردم.راه درازی در پیش داری عزیزم ولی دنیا همینجا برای من پایان یافت.علی رفت و من اون شب تا صبح گریه کردم.

بعد از اون شب دیگه خبری ازش نشد نه زنگی نه حتی پیامی بعدا از ایمان شنیدم که مشغول کارهای عروسیشه.گریه کردم…ضجه زدم…اما چه فایده…من هیچ حقی نداشتم نه حق اعتراض به ازدواجش و نه حتی حق اینکه بهش بگم که بچه ی اونو تو شکمم دارم.چون من یه زن بدکارهام!لیاقتم بیشتر از این نیست ….هیچ کس هیچ تعهدی نسبت به یه زن بدکاره نداره

تقدیم به علی پسری که هفته پیش دیدمش و الهام بخش این داستان بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *