داستان هما

داستان هما
داستان هما

تنش بوی گیاه می‌داد، بوی سنگین و نمناک تن‌های دخترانه. بازوهای نچندان لاغرش رو دور بازوانم حلقه کرده بود و من برای اولین بار از این فاصله نزدیک اجزای صورتشو می‌دیدم. چشمهای قهوه‌ای، موهای بور بلند و صورت گندمگون با کک و مک هایی بر گونه های برآمده اش، تنش آنقدر سفید و صاف بود که وقتی از آغوشم جدا شد شکم و پستان‌های کوچکش از گرما و فشار تنم صورتی و سرخ شده بودند. هما از اون دختر دهاتی‌هایی بود که برای کار روی دشت‌های صیفی جات از روستاهای اطراف میومد،از بچگی که همبازی بودیم و دو سه سالی ازش بزرگتر بودم میشناختمش و حالا که من 18 سالم شده بود او نم بزرگ شده بود.هر چند سالیان درازی بود که دیگه با هم بازی نمیکردیم اما همدیگرو می‌دیدیم، سر زمین‌های کشاورزی، در مسیر رفت و آمد هر روزه، کنار تپه‌ها و هر جا که فرصتی برای صحبت‌های کوتاه و بچگانه پیش میومد. اون روزم داشت از سر زمین میومد که از خانه برای زن‌های در حال کار، صبحانه نیمروزی‌شونو ببره، من که داشتم تراکتور لکنته اربابو می‌بردم تحویل بدم ناگهان به صرافت این افتادم که هما رم سوار کنم. ترمز زدم و اونم بدون معطلی پرید بالای گاری و یه گوشه نشست، وسط راه یک دفعه پیچیدم سمت خونه‌های متروک بیرون ده، هما داد زد آهای من میرم خونه، گفتم یه سر به بچه روباه هایی که تازه به دنیا اومدن میزنیم و میریم، اصرار کرد پیاده بشه اما نزاشتم. یکی از بچه روباهارو بغل کرده بود و حسابی احساسات دخترانش گل کرده بود، گفتم هما ببین رنگ موهای تو با این یکیه، خندید و منم دستمو بردم جلو تا موهایی که رو پیشونیش افتاده بود رو لمس کنم اما یه نیم قدم رفت عقب و بچه روباهو گزاشت زمین و گفت بریم دیگه دیر کردم، گفتم باشه میریم حالا، فقط خواستم ببینم موهات نرمه یا نه، بازم یه لبخند کمرنگ زد و سرخ شد و شاید یکم ترسید. اینبار دستمو بردم جلو و موهاشو لمس کردم، انگشتام از رو پیشونیش لغزید رو گونشو اون هیچکار نکرد فقط تو چشمای من خیره شده بود. فهمیدم بدش نمیاد، لپش گرفتم و کشیدم جلو که ببوسم اما باز خودشو کشید عقب، گفتم فقط یه بوس، ترسیده بود و خواست که بریم، میدونستم چیزی نمونده که شروع کنه به دویدن و فرار کنه! گفتم باشه بریم ولی به این فکر می‌کردم که خیلی حماقت بزرگیه یه همچین موقعیتی رو از دست بدم، یدفه به ذهنم رسید گفتم این توله ها گناه دارن شب یا سگا اینارو میخورن یا خودشون از گرسنگی میمیرن، بیا با خودمون ببریمشون. هیچی نگفت فقط با حرکات شانه و سر بهم فهموند هر کار میخام بکنم، سرگرم گرفتن بچه روباه ها شدم که دیدم جلوی در وایساده و منتظره زودتر بریم، گفتم بیا کمک کن بگیریمشون، زود اومد و دنبال یکیشون کرد و روباهه هم رفت زیر یه سری خرت و پرت. گفتم دستت کوچیکتره ببر تو سوراخ و درش بیار، نشست رو زمین و خم شد و دستشو تا بازو کرد داخل سوراخ من بالا سرش وایساده بودم که دیدم اونقد خودشو کش داد که یکم از شورتش زد بیرون، یه شورت صورتی روشن ساده! انتهای کمرش که به کونش منتهی میشد اینقد سفید بود که ناخود آگاه با نوک انگشت لمسش کردم، یدفه خودشو جمع کرد و گفت تو دیوانه شدی!؟ بهش فرصت ندادم و کشیدمش تو بغلم، با مشت چند بار زد رو شونه هام اما اعتنایی نکردم، چند ثانیه که گذشت شروع کردم به بوسیدن و بوییدن موهاش، هیچکاری نمیکرد فقط قلبش تند تند میزد، یه بوس محکم از گونه اش کردم و شروع کردم به خوردن لباش، میدونستم دلش سکس میخاد، خیلی وقته میدونستم! از همون موقعی که دزدکی می‌شنیدم با دوستا و دخترای همسن خودش تیکه های سکسی بهم میپرونن و…لباش خوردم و از روی چانه‌ش اومدم زیر گلوش، حالا کیر من بشدت راست شده بود و تن اون داغتر! زیر گلو و گردنشو خوردم که دیدم خودش دکمه های پیراهنشو باز کرد، سوتین نداشت اما پستون های متوسطش مثل دو تا دونه هلوی نارس سفت و خوردنی بودن، سینه هاشو میخوردم و با دست باسنای کونشو میمالیدم، شلوارشو خودم کشیدم پایین و نشوندمش رو زمین، پاهای نسبتا تپل و سفید و شورت تنگی که چسبیده بود بهش، اونقدر حشری بودم که از روی شورت داشتم زیر شکم و کس و رون هاشو میخوردم! شورتشو درآوردم پاهاشو خودش باز کرد، یه کس گندمی رنگ با موهای بور وزوزی و چوچولای چروکیده و قهوی روشن داشت، با نوک انگشت چوچولای کلفتشو بازی می‌دادم که دیدم رفت توی حال خودش، دستاشو از پشت تکیه گاه کرد و سرشو برد عقب و چشماشو بست. سرمو بردم بین پاهاشو فقط لیس میزدم و گهگاه گاز کوچکی از کسش می‌گرفتم، با صدای آروم و بی حال ناله میکرد و خوشش میومد. پا شدم شلورامو درآوردم و کیرمو که داشت شورتمو جر می‌داد نشونش دادم، نه می‌خندید و نه گریه می‌کرد، خودشو آورد جلو و آماده شد ساک بزنه، شورتمو درآوردم و اون با دستای کوچک و نرمش سرشو گرفت اول مالشش داد بعد با نوک زبون خیسش کرد و با ولع برد تو دهنش، باورم نمیشد این هما بود که کیر منو داشت میخورد، همون همای بور و سفید و نچندان خوشگلی که بین بوته ها می نشست و علف های هرزو از خاک میکشید! همون همایی که الان تن دست نخورده و صورت کک و مکش وقتی موهاش میریخت رو شونه هاش منو از زور حشر میکشت..من نشستم و اون روی دو زانوش خم شد سمت من و مشغول ساک زدن شد، موهای بلندش میریخت اطراف صورت و روی شکم و بالای کیرم، موهاشو جمع کردم و بالا گرفتم، یه حس مور مور خوب از کیرم تا روی سینه هام تیر میکشید، گفتم پاشو برگرد سمت من، مثل بره های سرگردان معصوم شده بود! به حالت سگی کونشو داد سمت من و سرشو گزاشت رو دستاش. سوراخ کونش خیلی کوچکتر و تنگ تر از چیزی بود که فکرشو میکردم، اطرافش قهوی روشن و صورتی کمرنگ و خود سوراخ، انگار اصلا سوراخ نبود! سر کیرمو فشار دادم روش و یه کم رفت داخل که داد زد آآه، گفتم هنوز نکردم و خندیدم، سرشو برگردوند سمت من و گفت درد داره خب، یکم بیشتر فشار دادم، ابروهاش رفت تو هم و یه آآآه بلندتر گفت، کیرمو درآوردم یه کم تف بهش زدم باز فشار دادم اما بیشتر تو نمیرفت، این دختر واقعا تنگ بود! بهش گفتم پاهاتو بچسبون به هم و همینکارو کرد، منم کیرمو میکردم لای پاهاش و تلمبه میزدم، یه کم که گذشت بلندش کردم روشو کردم سمت خودمو و روی دو زانوش وایساد و من یکم باز پستوناشو خوردم و اونم کیرمو تو مشتش بازی میداد. تو همون حالت دستامونو پنچه تو پنچه کردیم و من کیرم کردم بین پاهاش تو مثلثی که دوتا رونش با کسش می‌ساخت، هفتیِ کسش خیلی مرتب و دست نخورده بود، نوک کسش از جلو یه شکاف ریز مثل شکاف چانه داشت، کیرم که داخل میرفت گرما کس و بین رون هاش تنمو میلرزوند، اینقد تلمبه زدم که احساس کردم داره آبم میاد، کیرمو گرفتم سمت شکمش و آبم ریخت رو شکمش و آروم آروم اومد پایینتر تا روی کسش، با نوک انگشت بازیشون میداد و منم محکم چسبوندمش به خودم و با تمام وجود لباشو بوسیدم، بوسه ای که یک طرفش لبهای همایی بود که الان با تمام وجودش لبای منو میبوسید!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *