داستان همسایه خوب ما

داستان همسایه خوب ما

داستان همسایه خوب ما
داستان همسایه خوب ما

پسریم 22 ساله,دانشجوام تو همدان!
دارم از دانشگاه بر میگردم خونه آیفون طبقه دو رو میزنم کسی جواب نمیده مجبور میشم کلیدو از جیبم در بیارم در آپارتمان و باز میکنم درو که دارم می بندم نگاه بیرون می کنم ی زنی داره میاد,درو نمی بندم تا اونم بیاد همسایه بالایی مونه تقریبا 28 سالشه.
میرم تو خونه خبری از سعید و دوست دخترش نیست,آرمان هم طبق معمول هدفون تو گوششه و داره سه تار تمرین میکنه,خونمون یه خونه دانشجوییه تو همدان تقریبا طرفای بعثت,میرم یه قهوه درست می کنم,یه سیگار از تو جیب شلوارم در میارم میکشم.
تازه از دوست دخترم جواب نه واسه ازدواجمون شنیدم,طبق معمول میرم تو اتاق و لبتابمو میزارم رو پاهام و یه آهنگ دشتی می زارم و میرم تو خودم, حالم اصلا خوب نیست, یه ساعت بعد سر و کله سعید با دوست دخترش پیدا می شه,میان تو دختره اسمش مهنازه,جواب سلامشو میدم و میشینه رو مبل یه نگاهی به سرو وضع من میکنه ومیره تو خودش,سعید رفته آشپزخونه چایی درست کنه,ازم می پرسه چت شده,مثل اینکه حالت خوب نیست,جوابشو نمیدمو فقط بهش نگا میکنم,سعید میاد تو اتاق میگه:خوب خلوت کردینا!
منم دوباره طبق معمول حرفی نمی زنمو پامیشم از اتاق میرم بیرون تاکارشنو بکنن,
مهناز معزرت خواهی میکنه و درو پشت سرم میبنده,حدودا بعد دو ساعت از اتاق در میان,دختره با یه لب از سعید خدا حافظی میکنه,میاد بغلم ولو میشه رو مبل!
بهش میگم چطور بود؟
میگه با اینکه یادم نیست چند بار کردمش ولی هر سری واسم تازگی داره,کونش خیلی جمع و جوره,
حالم ازش بهم می خوره,بهش میگم دست از این کارات بکش سعید ولی گوشش بدهکار نیست!
فردا صبح در واحدمونو که میبندم برم بیرون اتفاقی همون همسایه بالایی رو دوباره می بینم جواب سلاممو میده و رد میشه میدونه که دانشجوییم,از رو قبض های گاز اشتراکی ک رو تابلو ورودی آپارتمان زدن معلومه تنها زندگی میکنه,میرم دانشگاه دوباره عصر خسته و کوفته بر میگردم خونه, میام بالا با سعید حرف میزم راجب همسایه بالایی,ازش هر چی بگم باز کم گفتم,قیافش سبزه اس,دیگه نمیدونم اون زیر چی داره,یه استیل درست حسابی که هر چی می پوشه بهش میاد,سعید میگه شب بزنیم بهش,بهش فحش میدمو بهش میگم:تو همش فکرت تو اینکاراست,
شب قرار بود فوتبال بارسا رو بده تی وی آنتنش مشکل داشت,کلید پشت بامو از همسایه روبرو گرفتم تا برم پشت بام آنتن درست کنم,از جلو واحد همسایه بالایی که می گذرم شیطون میره تو جلدمو یه فکرایی میزنه به سرم.
خلاصه میرم آنتن تی وی رو درست میکنم ساعت تقریبا 11.30میشه,موقع برگشت وقتی از جلو واحد آیناز(قهرمان داستانم اسمش آینازه) رد میشم,یه صدایی از داخل خونش میاد گوشمو میچسپونم به در,داره سریال میبینه,با کلی اه وافسوس یه طبقه دیگه میرم پایین میشینم پای فوتبال,با خودم فکر میکنم چی میشد من بااون 2 ساعت تنها بودیم چی میشد!
خلاصه کس شعرام تموم میشه و خوابم میبره,میرم صبح نون سنگگ بگیرم میبینم وایستاده تو نوبت,کلی خوشحال میشم که دوباره میبینمش,کلی نگاش میکنم,دیدم داره میره منم میرم تکی میخرم می افتم دنبالش,دم درباهم میرسیم,من ناخوداگاه بهش سلام میکنم واون جواب سلام منو میده,یهو از دهنم میپره و ازش میپرسم:شما تنها زندگی میکنین؟آخه فضولی داشت میکشتتم,
یهو بهم زل میزنه و کمی سکوت میکنه,میگه چطور؟منم بهش میگم هیچی فقط خواستم بدونم همینطوری
وقتی گفت تنهام انگار دنیا رو بهم دادن,فهمید که من خوشهال شدم یه تبسمی کردو گفت:بفرمایید,رفتیم تو
من دیگه از اون روز یه جور دیگه راجبش فکر میکردم,دیگه هر شب کارم شده بود رفتن در خونش گوش وایستادن ,شماره طبقه بالا رو از رو قبض دم در آپارتمان برداشتم,اومدم خونه رفتم تو اتاق و در و بستم, گوشیه تلفن برداشتم زنگ زدم یه صدای ظریف و احساسی از اون طرف گفت بفرمائید,دیگه زبونم بند اومد, گفت: از شماره ای که افتاده معلومه از طبقه پایین زنگ زدید,میتونم کمکتون کنم؟منم با یه صدای که میلرزید جوابشو دادم ,گفتم:همون پسریم که صبح جلو در با هم صحبت کردیم,هر چی ته دلم بود بهش گفتم, یه 30 دقیقه ای پشت تلفن با هم صحبت کردیم,آخراش دیگه سکوت کرده بود فقط من حرف میزدم,بهش گفتم میخوام از نزدیک باهات حرف بزنم,چیزی نگفت,گفتم فردا ساعت 11 شب میام خونت,چیزی نگفت تلفن و قطع کرد!
پیش خودم هزار جور فک میکردم,اگه برم زنگ بزنه پلیس چی!یا یکی ببینه من دارم میرم خونش چی!خلاصه تا فردا دل تو دلم نبود,ساعت شد 10.30همه خطراتشو به جون خریده بودم, درست ساعت 11 رفتم طبقه بالا
دستم بردم که زنگ بزنم دیدم لای در بازه فهمیدم خودش باز گذاشته تا صداشو همسایه نشنوه.
در و پشت سرم بستم,دیدم از آشپزخونه صدا میاد,یهو اومد وایستات جلوم,گفت همین الان درو باز کردم تا همسایه روبرو متوجه نشه که میای تو,سلام,یه شلوارک پاش بود با یه تاب صورتی رنگ توری که از زیرش سوتین بنفش رنگیش کاملا معلوم بود,وای داشتم چی میدیدم یه هیکل مانکنی,رفتم تو حال نشستم و دیدم رفت آشپزخونه با دو تا نوشیدنی قهوه برگشت,سر صحبتو خودش باز کرد,گفت:پس آقا پسرگفتی که عاشق من شدی؟زبونم بند اومده بود,نمیدونستم دیگه چی باید بگم,گفت:شوهرم تو اتاقه صداش کنم بیاد؟یه لحظه خوشگم زد گفتم نکنه راست بگه؟بعد دید ترسیدم,زد زیر خنده وگفت نترس من واقعا تنها زندگی میکنم,من دیگه یکمی راحتر باهاش حرف میزدم,ساعت 12 شده بود,گفت نمیخوای بری؟گفتم من که حرفام و نزدم,گفت: گوش میکنم,منم شروع کردم جریان دوست دخترم رو بهش گفتم,کلی دلش واسم سوخت,گفت:حالا چه کاری از دست من بر میاد؟من حرفی نزدم,خودش فهمید جریان از چه قراره.
رفت شام و آورد, شام و خوردیم ومن رفتم دستامو بشورم,اومدم دیگه روم نمیشد بهش نگا کنم,گفت تو خجالت کشیدنم بلدی مگه؟کنارم نشست دستشو انداخت دور گردنم گفت:خوب تو الان شرایط سنیت جوریه که اینجور فکرا برات طبعیه,بدنش بوی خوبی داشت,بر خلاف بقیه زنای هم سن و سال خودش خوب مونده بود,گفت نمیخوای شروع کنی,تا این حرفو زد انگار دنیا رو بهم دادن,رفتیم تو اتاقش یه آهنگ از کلبتون گذاشت,بعدش دراز کشید رو تخت,گفت بیا ببینم چیکار میکنی؟لباسامو در آوردم رفتم کنارش,لبامو گذاشتم رو لباش,لباش داغ بود,بعد شروع کردم به خوردن لباش,یواش یواش رفتم پایین تر گردنشو لیس می زدم گوشاشو میخوردم,ساکت بود فقط نگام میکرد,تابشو به زور با کمک خودش در آوردم سوتینوشو از پشت باز کردم, وای داشتم چی میدیدم دو تا سینه عین دو تا هلو,تا زبونم و زدم بهشون یه نفس عمیق کشید!ضربان قلبشو میشنیدم,دستم رو شلوارش بود,رفتم پایین تر,یه کمم شکمشو خوردم,شلوارکش خیلی تنگ بود,به زور با کمک خودش در آوردم وای یه شورت سه سانتی بنفش تنش بود که فقط بندش معلوم بود بقیش رفته بود لای کونش,خیلی بوی خوبی میداد معلوم بود که تازه رفته بود حموم,از رو شورتش کلی کسشو خوردم بعدشم رفتم روناشو و پاهاشو خوردم,پاهاش خیلی ظریف بود یه لاک مشکی هم زده بود,شرتشو در آوردم وای داشتم چی می دیدم کسش دقیقا عین بالای هلو بود اصلا به هم ریخته نبود,منم دیگه خودمو خیس کرده بودم,کیرم از شق درد داشت پاره میشد,گفت صبر کن,رفت یه اسپری بی حسی از یخچال آورد,زد رو کیرم وشروع کرد به خوردن همشو کرد تو دهنش و گفت: چه داغه!گفتم شمارو دیده اینطوری شده,گفت :الان حالشو جا میارم,بعد کمی خوردن گفتم: حالا نوبت منه,رفتم سراغ کسش, تا زبونمو کشیدم رو کسش دیدم داره می لرزه,دستامو محکم گرفت یه اه بلند کشید,معلوم بود داره بهش خوش میگذره,صداش بلند شد بود اه اه اه ….
زبونمو کردم تو لای کسش وای چقد داغ بود,حالا نوبت کیرم بود گذاشتم دم کسش,گفت:زود باش بکن توش
کیرتو می خوام بکن تو تا ته بکن,من تازه پیدات کردم ,منو بکن,سر کیرمو که با آب دهنش خیس کرده بود گذاشتم تو کسش خیلی تنگ بود,یه جیغ کوچولو کشید گفت تا ته بکن بکن تو ,من کیر می خوام,وپاهاش رو شونه هام بود,وقتی تلمبه میزدم صدا خوردن تخمام به کونش دیوونم می کرد,بهش گفتم: سگی بشینه و سرشو رو زمین بگذاره,آخه اینطوری سوراخ کونش خود به خود باز میشه,یه کم کرم لیز کننده زدم رو کیرم و بدون اینکه بهش بگم گذاشتم در کونش جیغ کشید میخواست در بره که نذاشتم,یه کم که اینطوری موند بهش عادت کرد گفت همه کیرت اینه؟منم تا این حرفو شنیدم حشری تر شدم و تا ته کردم تو کونش,داشت دیوونه میشد,فقط میگفت بکن منو منو بکن کیر میخوام,از کونش در آوردم گذاشتم تو کوسش یکمی که از کسش کردم پاشد گفت:حالا نوبت منه تو بخواب کیرمو گذاشت تو کسش شروع کرد به بالا و پایین کردن سینه هاش عین دو تا هلو بالا و پایین میشد,بهش گفتم داره آبم میاد کیرم ودر آورد گذاشت تو کونش با دو سه بار بالا پایین کردن آبم و خالی کردم تو کونش گفت: چقد داغه,افتاد بغلم از کونش داشت آبم میومد بیرون,گفت:تا حالا همچین سکسی نداشتم.
شو هرش تو تصادف مرده بود,طفلی
تا صبح دو بار دیگه کردمش,خیلی لذت بردم ازش,اونم همچنین,یه ترمه که ماهی یباردارم میرم پیشش الناز جونم دوست دارم!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *