داستان پر حشر

داستان پر حشر

داستان پر حشر (1)
داستان پر حشر

نفس های آخرم رو میکشیدم…از دست دنیا…از دست عشق…از دست خدا….صدای نم نم بارون با نفسام هماهنگ بود…لبخند میزدم…به چی؟به دنیایی که هیچ وقت لبخندش رو ندیدم؟به آدمایی که هر کمکشون از هزاران نفرین بدتر بود؟…چشمامو روبه دنیا بسته بودم تا دنیایی دیگر رو ببینم…هر قطره خونی که که از این تن لعنتی خارج میشد انگار که شمارش معکوسی بود برای پیوستن…پیوستن به خدا…به خوبیها…پیوستن به عشق جاویدان…عشقی که حتی ذره ذره ی وجودش خالصانه باشه….
صدای هیاهوی جمعیت من رو به خودم آورد…صدای آمبولانس لعنتی وجودم رو غرق در خودم میکرد…غرق در خون بودم…خونی که تمام بدی ها رو از شر من خلاص میکرد.وقتی تازه متوجه شدم تو این دنیام از خود بی خود شدم…وقتی نگاهی به بدن نیمه جان خودم انداختم سنگینی دستای ملک اللموت رو روی شونه هام حس کردم….بردنم…بردنم سوار ماشین مرگ…ماشینی که بودن در اون دنیای زیبا رو از من دریغ میکرد…آره…منظورم همون ماشین اورژانسه…. وچشمامو بستم…

داستان پر حشر (2)
داستان پر حشر

با صدای زجه های مادرم چشمامو به زور باز کردم…بغض پدرم مثل سکوتی بود که بودن در این دنیا رو بهم تحمیل میکرد…درد زنده بودن رو در تمام وجودم حس کردم…قلبم…روحم…وقتی چشمم بازشد مادرم با صدای بلند صلوات داد…غرق در شادی… پدرم و خواهرم خدا رو شکر میکردن…انگار که از محکومیت من به زندگی خوشحال بودن…سعی کردم اتفاقات رو به یاد بیارم ولی انگار بخت ماانع به یاد آوردن گذشته ها میشد…سکوت پر معنایی کردم…پدر مادرم به سمت من حجوم آوردن…بوسه ی گرم مادرم التیام بخش روحم شد…دستای گرم پدرم رو گرفتم…ناگهان تمام بدنم تیر کشید….عمیق و عمیق تر…جراحت چاقو رو کنار قلبم حس میکردم…انگار که دیوار میان مرگ و زندگی یک سانت بود…
پدرم دستانم رو فشرد و با حالت التماس وگریه گفت فدات شم.تورو خدا بگو ببینم چی شد…سکوت کردم…نا خود آگاه اتفاقات امروز مثل برق و باد از جلوی چشمای بی فروغم گذشت…
ساعت 11صبح بود که ستایش (دوستم) باهام تماس گرفت:
-الو…سلام حالت خوبه؟
من:نه سرم درد میکنه.یادی از ما کردی.خبریه؟
-یه سوپرایز دارم.حدس بزن چیه؟
-چه میدونم.ماشین خریدی؟
-نه اسکل.زور بزن…
-اممممممممم برام چیزی خریدی؟

-واقعا که خیلی خنگی…عصر بیا خونمون تا بهت بگم…بابام اینا خونه نیستن…
باورم نمیشد.آخه این کارش چه معنی میتونه داشته باشه؟راستش رو بخواین کمی هم ترسیده بودم.بالاخره آدرس رو گرفتم و یادداشت کردم.تا ساعت 4 دل تو دلم نبود…با سر ووضع آشفته به سمت خونشون راه افتادم…یه ساختمون 7طبقه بود.زنگ واحد6رو زدم…صدایی دلنشین تو گوش من طنین انداز شد…
_بله؟
_ببخشید منزل اقای سلیمانی؟
_اهورا تویی؟این لوس بازی ها چیه درآوردی؟بیا بالا.
منم اروم آروم و با حس کنجکاوی بالا رفتم.تا از اسانسور بیرون اومدم ستایش به استقبالم اومد…مثل همیشه دریایی از محبت رو با بوسه ی گرمش به لبای خستم بخشید…بعد از سلام واحوال پرسی اولین سوالی که پرسیدم این بود که:
_بابا مامانت کجا رفتن؟
-نگران نباش.رفتن روستامون تو تنکابن فاتحه عمه بابام.
بی اختیار لبخند سردی از لبای مرده ام خود نمایی کرد…عشقم رو به آغوش کشیدم…زمزمه کردم…دوستت دارم…از عمق وجود….ورو مبل لم دادم وکنترل تلوزیون رو برداشتم…ستی هم توی اشپز خونه رفت تا 2تا چایی بریزه…همین که چای هارو اورد و کنارم نشست دستام رو دور گردنش حاقه کردم…داغه داغ…ازش پرسیدم:
-ستی پس این سوپرایزی که میگفتی چی شد؟
نیش خندی زدو گفت فعلا چایت رو بخور بعد دنبالم بیا تا بهت نشونش بدم…منو تا اتاقش کشوند .نگاهم جذب پوستر های دیوارش شده بود…ناگهان کمرم رو گرفت وهولم داد روی تخت…با خنده گفتم چیکار میکنی دیوونه؟مگه مرض داری؟
-حالا میفهمی که مریضم یا نه.

داستان پر حشر (3)
داستان پر حشر

کنارم نشست…دستای پر محبتش رو از لابه لای موهام حس کردم…لبلشو نزدیک کرد…نزدیک ونزدیکتر…نفسم رو حبس کردم که با روحم نفس پر محبتش رواستشمام کنم….چشمایه زیبا شو بست…حرارت نفسگرمش رو با تمام وجود حس کردم…ناگهان لبهای ستایش رو روی لبهام احساس کردم…با دستای سردم گردن قلمیش رو بین انگشتام گرفتم…سکوت بود…سکوت مطلق…زبونم رو بین لب های داغش خزوندم…زبونم رفت…ناگهان نوک زبونم به زبون ستایش گیر کرد…چشمامون به روی هم گشوده شد وبرای یک لحظه نگاهمون به همدیگه قفل شد…کمر ستایش رو گرفتم واونو به زیر کشیدم…موهای بلوند و بهم ریخته ی ستایش به آتیش شهوت دامن میزد….صورتمو زیر گردنش گذاشتم …زبونم بی اختیار مسیر بین چونه و گلوی ستایش رو طی میکرد…ستایش چشماشو بسته بود و ناله میکرد…کمی پایین تر اومدم…سینه های کوچولوی ستایش توجه منو جلب کرد…سرم رو از روی لباس بین سینه هاش گذاشتم…بو کشیدم…از ته دل…سینه ی چپش رو با دست چپم میمالوندم…سکوت بی معنای اتاق حالا با آه وناله های ما متزلزل شده بود….همونطور که میمالوندم دست ستی توجه من رو بهش جلب کرد…دستاش رو توی شلوارش کرده بود ومیلرزوند درحالی که چشمای نازش رو بسته بود…ستایش به حالت نیم خیز دراومد وبلوزش رو درآورد…بادیدن پوست ناز وسبزه ی ستایش آتیش شهوت وجودم رو غرق در خودش کرد…بی اختار به سمت شکمش حمله ور شدم…بازو هاش رو گرفتم وزبون کنجکاوم رو به نافش نزدیک کردم…زبونم رو میکشیدم وستایش هم با آه ه ه ه گفتنای خود جواب کارمو میداد… بالا وبالا تر رفتم وبه سینه هاش رسیدم…سوتین شکلاتیش رو بالا دادم وبه سینه های ریزش حجوم بردم…نوک سینه ی راستش رو توی دهنم بردم ودستام به سمت کسش لرزید..

.دستم رو از بالای شلوار روی کسش گذاشتم ویه فشار کوچولو وارد کردم…ستایش از روی لذت یه آه ه ه ه ی ی ی بلند در گوشم زمزمه کرد …تموم بدنم مور مور شد…خودم رو شل کردم وروی تخت افتادم…ستایش به سمتم اومد…کمر بندم رو باز کرد و شرتم رو درآورد که ناگهان کیرم به احترامش بلند شد…کیرم رو توی دستش گرفت وتف کرد روش وچند باری دستش رو بالا پایین کرد…بعدش یه بوس محکم از سر کیرم گرفت که تا اعماق احساساتم به لرزه دراومد…یه آخ خ خ کشدار گفتم و چشمامو بستم…نوک کیرم رو توی دهانش فرو کرد…شروع کرد…شروع کرد به ساک زدن…صدای ملچ ومولچ کیرم و ناله های منو ستایش آمیخته شده بود…دیگه کیرم داشت گرم میشد…شهوت توی وجودم قل قل میزد….حس بی نظیر ارضا رو توی بند بند وجودم حس کردم….که ناگهان داد زدم:دیگه بسسسسه!ستایش با اون چشمای شهوتی وخمارش نگاهی از روی تعجب بهم انداخت که سر تا پا غرق در خجالت شدم…ستی رو هول دادم و شلوارش رو به سختی درآوردم…ناگهان در وجدانم فرو رفتم…آخه این کاری که میکنم درسته؟آیا با احساسات یه دختر بازی نمیکنم؟آیا صدمه ای بهش نمیزنم؟…وهزاران سوال بی جواب دیگه…ولی شهوت بهم غلبه کرد…ستایش با صدایی اشباع شده از شهوت فریاد زد:آخه منتظر چی هستی؟بجنب دیگه…دارم میمیرم……با دندون شرتش رو درآوردم وبه سوی کسش حمله کردم…انگاری که چیزی داشت حولم میداد…نوک بینیم رو روی چوچولش گذاشتم و میلغزوندم…زبونم هم بیکار نبود و دهانه ی کسش رو میمالوند…کسش داغه داغ بود…در تب حشر آتیش گرفته بود …ناگهان پاهاش رو جمع کرد وسرم رو بینش فشرد…دستاش رو توی مو هام برد و میکشید…جیغی بلند سر داد و کمی لرزید وآب شیری کم رنگی روی صورتم ریخته شد……ناچار ناله ای سر دادم و به سراغ خودم رفتم…ستی رو به حالت داگ استایل قرار دادم و کیرم رو بین پاش قرار دادم…رون های تپل ستی راه رو برای عبور مرور کیرم تنگ میکرد…آب کس ستایش راه رو برای کیرم دلچسب میکرد…شروع کردم به عقب وجلو …جلو عقب…ناله هام دیگه بلند شده بود…آه ه ه …جوووووون…داشتم لحظات خوش ارضا رو میگزروندم که ناگهان…سایه ی مردی قوی هیکل رو پشت سرم دیدم…جیغ ستایش دنیا رو رو ی سرم ویرون کرد……………..
با صدای پدرم از گذشته بیرون آومدم و خودمو تو بیمارستان پیدا کردم…

_عزیزم ….اهورا…تو رو خدا حرف بزن…الهی بابات فدات شه
-بله بابایی؟تو رو خدا ولم کن .مامان میخوام تنها باشم…ولم کنین
جای جراحت چاقو رو بدنم نوید چادثه ی شومی رو میداد…دیگه هیچ چیز یادم نمیومد…دنیا رو سرم خراب شد.اخه چه اتفقی ممکنه افتاده باشه…بیشتر از خودم نگران ستایش بودم.بغض ره نفس رو به روم میبست…احساس مجال نداد…بغضم ترکید…بیشتر احساس عذاب وجدان در وجودم رخنه کرده بود…نکنه ستایش به خاطر من آسیب دیده باشه نکنه…و هزاران شک وتردید دیگه…..موبایلم رو ورداشتم .بین هزاران شماره شماره ی ستی رو پیدا کردم…سعی کردم باهاش تماس بگیرم ولی(دستکاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد…)….
دو هفته به بدبختی گذشت…دو هفته بدون ندای ستایش…روز به روز لاغر تر ونحیف تر میشدم…نه آبی …نه غذایی…هر روز هم مامورای کلانتری به خونمون میومدن…وهزارن سوال بی جواب نثار این پیکر دل شکسته میکردند….نه من میدونستم چی به سرم اومده و نه دیگرون.دکترا میگفتن که شوک شدیدی بهت وارد شده..دیگه تصمیم خودمو گرفتم…به زور لباسام رو عوض کردم و بدون توجه به حرفای مامانم از خونه زدم بیرون.انگاری که یه حس قوی منو به حل این معما سوق میداد.هوای آلوده ی تهرون کوفتی حال ریه هام رو بد تر میکرد.ستایش هم از اون موقع گوشیش خاموش بود.به محله ی ستایش اینا رفتم.وقتی در خونشون رسیدم جلوی چشام سیاهی رفت…خاطرات 3سال با هم بودن سوهان روحم شد.صدای ستایش توی سرم پیچید…اهورا ببخشید…نمیتونستم…
دم در خونشون افتادم…اشکام رو به زور پاک کردم…بلند شدم وزنگشون رو به صدا در آوردم…باز زنگرو فشار دادم اما کسی نبود…آخه این چه معنی میده؟مضوع پیچیده شده بود…زنگ واحد بغلی رو زدم…مردی با صدای جاافتاده ای جواب داد..
من-ببخشید…آقای سلیمانی نمیدونید کجا تشریف دارن؟
-آقای سلیمانی؟ایشون 10روزه که از اینجا رفتن.
مو به تنم سیخ شد.سرم گیج رفت…باصدایی لرزون پرسیدم نمیدونید کجا تشریف بردن؟
-واللا به ما گفته بودن رفتیم به روستا…………..
بی اختیار افتادم.درجه تبم بالا رفته بود.ریه هام به شدت ناراحت بود.سرفه های پیاپی من توجه همه رو جلب کرده بود.دوتا نوجوون کم سن زیر بغلم رو گرفتن و بلندم کردن.اسپریم رو در اوردم و به دهانم پاشیدم.رویای ستایش از ذهنم بیرون نمیرفت…اشک هام رو گونه های سردم خود نمایی میکرد…هیچ چیزی رو نمیتونستم ببینم…ولی چکار میشد کرد؟آخه چطور بدون ستایش زندگی کنم؟کسی که با وجودش زندگیم معنا میگرفت…کسی که شاید تنها هدیه ی خدا به من بود …روی جدول نشستم وبه فکر فرو رفتم …صدای مردی به گوشم رسید…

_آقا بازار تشریف میبرین؟
_جانم؟
_گفتم بازار تشریف میبرین ؟من مسیرم میخوره…
ناگهان جرقه ای تو ذهنم زده شد…آره …داییه ستایش….داییه ستایش توی بازار پارچه میفروخت.بی اختیار به راننده گفتم اره میرم بازار و بعد منو به سمت ماشینش راهنمایی کرد…بعد از یه نیم ساعتی به در اصلی بازار تهران رسیدیم…جمعیت داشتن همدیگه رو له میکردن…همینطور مستقیم رفتم داخل و جلو رفتم…که چشمم به یه پارچه فروشی افتاد.داخل شدم و پرسیدم آقای فلانی؟گفت اشتباه اومدین برید اونجا…خلاصه ما هم به هزار بدبختی به مغازه یارو رسیدیم…داخل شدم و پرسیدم:
_میبخشین.آقای ………؟
_ نه خیر .الان صداشون میکنم
یه دفعه داد زد آقا مرتضی؟کجایی؟
یه مرد ریشو با سیبیل های کلفت آومد وگفت:بله فرمایش؟
_من یکی از هم کلاسی های ستایش خانوم هستم.به تازگی توی پایان نامه ام دچار یه مشکل شدم.ایشون موبایلشون خاموشه.شماره ای چیزی ازشون ندارین؟
-اولش عصبانی شد ولی هزار مدرک ونشونی دادم که بالاخره دوتا شماره بهم داد…….
حالا بگذریم که من چقدر اصرار کردم تا شماره رو بگیره که البته خودش داستانیه….
با هزار بدبختی شمارش رو گرفتم وزیر درختی نشستم.شماره ی اول روگرفتم خاموش بود…شماره ی دوم رو وارد کردم وکلید سبز رو فشار دادم…آره …بوق میزد……………با شنیدن صدای ستایش قطره های اشکم سرازیر شد…بغض کردم……
-الو ستی تویی؟توروخدا حرف بزن
-اهورا متاسفم…اشتباه کردم…به خدا منم مثل تو دارم میمیرم…درکم کن
-ستی الان وقت این حرفا نیست.تو رو به روح مادر بزرگت بگو چی شده…
-باید ببینمت …بیا…فردا بیا

-کجا؟
-تنکابن
-آخه دیوونه…
-هیچ چی نگو فقط فردا صبح بیا
دهنم کف کرده بود…نوای قلبم توی گوشام میپیچید…بلور های اشکم روی گونه هام نشون از زخم بزرگی میداد…هزاران بار به مغزم فشار اوردم که اتفاقات رو یادم بیاد ولی نشد که نشد…ناچار به خونه رفتم…یه سری وسایل رو آوردم و ریختم توی ساک دستیم …ناگهان خواهر بزرگم وارد اتاقم شد و رشته ی افکارم رو پاره کرد…
-چیکار میکنی؟
-هیچی.یه کار کوچیک واسم پیش اومده.که شخصیه.
-کمکی از دستم بر نمیاد؟
-امممم چرا..میتونی ماشینت رو بهم قرض بدی؟-
_باشه فقط بلایی به سرش نیاری هان.
بالاخره اون شب گذشت.فرداش ساعت شیش صبح بیدار شدم .بعد از پوشیدن لباسام زدن بیرون وبه سمت مازندران رفتم…خلاصه یه سوییت اجاره کردم و به ستایش زنگ زدم وآدرس رو بهش دادم…تا بالاخره ساعت یازده شد…بد ترین لحظه ی زندگیم…زنگ به صدا دراومد…یاد زخم چاقوی روی سینم افتادم که تیری عمیق کشید….بی تاب رفتم در رو باز کردم…بغض گلوم رو گرفت…ستایش رو بغل کردم…بی مقدمه اشکای هردومون سرازیر شد…صدای حق حق ستایش نفسم رو میبرید…تا روی صندلی همراهیش کردم…نشست …
-اهورا از کجا شروع کنم؟از این دل بیچاره؟از روحی که قلبش شکست؟آره بد بخت شدم…
-به خدا منم حال تورو دارم…اصلا میدونی چه بلایی به سرم آومده که این حرفا رو میزنی؟
-غلط کردم اشتباه کردم….تقصیر من بود…اونروز بهت زنگ زدم تا سوپرایزت کنم…بابام ومامانم رفته بودن فاتحه…منم یقین داشتم که حالا حالاها نمیان…خودت نفهمیدی…من خریت کردم و تو چاییت ترامادول انداختم…بعد هم تو اونو خوردی…کشوندمت توی اتاقم وغرق شهوت و لذت بودیم…اولین بار من ارضا شدم و تو خواستی خودتو ارضا کنی…داشتی لاپایی میذاشتی که یه دفعه صدای در آومد

-یا امام حسین.جون مادرت بگو چیشد…

…احمد بود…برادرم…با صدای ناله های تو وارد اتاقم شد…تو اون لحظه قلبم ایست کرد…از ته دل جیغ کشیدم…احمد نعره ای بلند سر داد وسرت رو کوبید به لبه ی تخت بعدش هم به من حمله ور شد و….
-واااای خدایا.خوب …
گریه هاش نمیذاشت حرف بزنه…با من ومن ادامه داد…
-به سمت آشپز خونه دوید …یه کارد بزرگ آورد وتوی سینت فرو کرد…
قلبم سنگینی میکرد …دستای سردم رو تو دست ستایش گذاشتم…جلوی چشمام سیاهی رفت…نفسم تنگ تر وتنگ تر میشد…اشکام روی گونه هام خشک شده بود…اسپری رو از توی جیبم دراوردم و پاشیدم توی حلقم تا این سینه ی پر درد کمی آروم بگیره…….
ستایش:احمد رفت…فرار کرد…رفت به کرمانشاه…فکر میکرد تو مردی .خونوادم هم وقتی موضوع رو فهمیدن از هم پاشیده شدن…مامانم به خونه ی مادرش تو کرج برگشت…منو بابام هم به شهرمون رفتیم.ولی اهورا هیچ وقت فکر نکن تنهات گذاشتم…به خدا هر شب توی بیمارستان بودم…ولی کسی این رو نفهمید…منم به شهرمون برگشتم که شاید بتونم با تنها گذاشتن تو راحتت کنم……..
ستی رو بغل کردم…اشک هام مجال حرف زدن نمیداد…صدای نفس های پر دردمون حتی دل سنگ رو هم میشکست… آره …باید جدا میشدیم…واسه ی همیشه…اخه خدایا این بود جزای عشق چهار ساله؟…این بود پاداش شبایی که بدون نوای ستایش خوابم نمیبرد؟…آخه خدا…قربونت برم…عدالتی که میگفتن این بود؟

کلام آخر بود…دوستت دارم ستایش …واسه ی همیشه…و لبامو روی لباش گذاشتم……………..
____________________________________________________________________
با تشکر از دوستان عزیز که این داستان رو تا آخر خوندید.فقط یادمون باشه که ما ایرانی ها انسان هایی هستیم به قدمت تاریخ.پس کمی با فرهنگ رفتار کنیم وبه جای استفاده از الفاظ زشت انتقادی سازنده رو بیان کنیم.پس منتظر نظراتتون هستم واگه نظر ندید وامتیاز ندید به اهالی این سایت ظلم کردید.لازم به ذکره که من نویسنده ی داستان (حرمت عشق فراموش شده )هستم.کسانی که انتقاد کردن میتونن ببینن که به نظر اونها بسیار توجه کردم.در ضمن آز کفتار پیر بسیار متشکرم که با انتقاد های خوب خودش منو راهمایی کرد.

داستان پر حشر (4)
داستان پر حشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *