داستان پسر خاله با ساناز

داستان پسر خاله با ساناز

داستان پسر خاله با ساناز
داستان پسر خاله با ساناز

سلام دوستان اين خاطره زياد به سكس مربوط نيست ولي واقعي هستش لطفا احترام بذاريد من ١٦ سالمه و تنها دختر توي كل خانواده هستم . دو تا پسر خاله دارم كه هميشه با اونا بازي ميكردم يكيش همسن خودم بود خيلي باهم صميمي بوديم اون يكي ٣ سال از ما بزرگتر بود ولي باهم بازي ميكرديم . نميدونم سكس و اين چيزا از كجا حاليش بود ولي من كلن اصلا اين چيزا حاليم نميشد كلاس دوم كه بودم هر وقت ميرفتم خونشون بهم بازي هاي سكسي انلاين نشون ميداد بهم ميگفت اگه اينكارارو بكني باهام بهت اسبابازي ميدم منم اسبابازياشو دوس داشتمو هر كاري ميگفت ميكردم (من و مامانم خيلي باهم صميمي هستيم و فكر كنم تنها رازي كه بهش نگفتم) تا اينكه كلاس چهارم داشت حاليم مي شد چه خبر بوده ولي عادت كرده بودم و خيلي چيزاشو دوست داشتم تا اينكه يه روز ظهر رفتم خونشون باباش خواب بود و مامانشم ظهر گرفت خوابيد داشتم با اسبابازياش بازي ميكردم گفت بيا تو اتاق يه بازي قشنگ گرفتم هميشه مجبور بودم بازي جنگي ببينم و منم خسته شدم كه تمومش كرد گفت ميخوايم بازي كنيم اومد چندتا بند حوله حمام اورد و دست و پامو بست روسري خالم رو هم گذاشت ميخواست بهم دست بزنه كه پاشيدم بزور رفتم كه اب بخورم خيلي ترسيدم مامانم هميشه ميگفت دست نكني تو چيزاتا خون مياد منم ميترسيدم اين كاري كنه ولي اخر گيرم اورد اينقد اروم اروم گريه ميكردم يكم بهم دست زد كه دلش سوخت و ولم كرد گفت كاريت ندارم و اينا ( هميشه با تخم مرغ شانسي گولم ميزد ) يه كم كه بزرگتر شدم ازش فراري بودم هيچ وقت به كسي نگفتم هميشه تو دلم بود يه مدت رفتن شيراز يه يك سالي شد وقتي برگشتن خيلي تغيير كرده بود ( درس خون و اصلا سرش پايين بود همش ) الان تا ميتونم ازش فرار ميكنم كه باهم تنها نشيم يه بار عيد هم كه اومدن خونمون ديدم يواشكي داره پاهامو ديد ميزنه واقعا خيلي عقلم كم بود كه بعد چقدر فهميدم كه داره ازم سوء استفاده ميكنه دوستان اومدم درد دلمو بگم چون كسي رو نداشتم پس شماها لطفا توهين نكنين.

1 دیدگاه برای “داستان پسر خاله با ساناز”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *