داستان کامی شهوتی

داستان کامی شهوتی

داستان کامی شهوتی
داستان کامی شهوتی

یکی از روزهای آذرماه پارسال تقریبا ساعت 10 شب بود .تو باشگاه داشتم بیلیارد بازی میکردم که موبایلم زنگ خورد . بر خلاف عادت همیشگیم که اگه شماره غریبه باشه جواب نمیدم جواب دادم :
بفرمائید؟
سلام ، اقای م ؟
خودم هستم امرتون ؟
من ص هستم .
به جا نمیارم . میشه بیشتر توضیح بدید؟
شما میتونید با شماره ای که افتاده تماس بگیرید ؟
بله حتما. منتهی من الان جایی هستم که امکانش نیست . میتونم تا 1 ساعت دیگه زنگ بزنم ؟
بله . حتما من تا ساعت 2 بیدارم منتظرتون هستم .
قربان شما حتما زنگ میزنم . پس فلن بای
مرسی خدانگهدار
( هنوز اون مکالمه جزء به جزءش یادمه)
طرف مکالمه من یه دختر بود با یه صدای ناز که تو صداش یه جذبه خاصی بود. دیگه تامل جایز نبود بر عکس همیشه که تا منو از در باشگاه بیرون نمی انداختن من از بچه ها خداحافظی کردمو سریع رفتم طرف خونه . تا رسیدم موتورم رو گذاشتم تو پارکینگ و یه کله رفتم تو خونه. دیدم ساعت یک ربع به یازده میخواستم تل بزنم که با خودم گفتم این یه رب رو هم دندان رو جیگر بذار تا طرف فکر کنه خیلی دقیقی .
تو این مدت همش فکر میکردم که شماره من از کجا رسیده دست این بابا . آخه من خیلی کم پیش میاد به کسی شماره بدم ( به خاطر اینکه تو این کارا یه کم کودن هستم )
ساعت یازده گوشیو برداشتم و زنگ زدم . بعد از چند تا زنگ گوشیو برداشت . سلام و احوالپرسی و بعدشم یه یکدستی توپ . بهش گفتم بابا اینا نگن این وقت شب با کی حرف میزنی؟
گفت که یه سوییت جداگانه تو خونشون هست و اون تنها اونجا زندگی میکنه .
بعد از یه کم چاپلوسی گفتم امرتون بفرمایید؟
گفت که با دوستش اومده بودن درب مغازه من که برای دوستش نوت بوک بخرن . بر حسب اتفاق کارت ویزیت من افتاده بود دست ایشون و چون ایشون توی آزمایشگاه یه بیمارستان کار میکردند میخواستن اوقات بیکاریشون رو روی نوت بوکهای من به صورت ویزیتوری پر کنن . قرار شد فردای اونروز بیاد در مغازه تا با هم دیگه حرف بزنیم . ( اون موقع از این مارک نوت بوک فقط ما داشتیم چون تنها نماینده اون شرکت توی تهران بودیم )
بعد از خدا حافظی ازش رفتم تو فکر که این از کجا سبز شده . همش تو این فکر بودم که دوستام دارن مسخره بازی در میارن تا یه کم بخندن . آخه من خودم از این کارا زیاد میکنم . بگذریم .
صبح شد و من رفتم در مغازه . یه ساعتی بود در مغازه بودم داشتم فیلم نگاه میکردم که یه نفر سلام کرد . با دلخوری صدای دستگاهمو قطع کردم و جواب سلام دادم . سرمو که گرفتم بالا یک دفعه هنگ کردم . یه دختر با قد تقریبا 1.80 و خیلی خوش هیکل رو بروم وایساده بود و با اون چادر عربی که سرش کرده بود هوش از سر آدم میبرد . متوجه هنگ کردن من شد و سریع خودشو معرفی کرد . تازه 2 زاریم افتاد . همون دیشبیه بود

خلاصه با زحمات خودمو جمع جور کردم و بهش تعارف زدم که بشینه . وقتی نشست بهش گفتم چای میل میکنید یا کافی میکس ؟ گفت چایی ؟ لیوان برداشتم که براش چایی بریزم که یهو داد زد : وای تو این میخواین چایی بریزید برای من؟ یه دفعه به خودم اومدم دیدم لیوان خودمو برداشتم . آخه من یه لیوان آبجو خوری خفن دارم که تو اون مایعات میخورم . خلاصه معذرت خواهی کردم خواستم لیوانو عوض کنم که گفت دوست داره با لیوان من چایی بخوره . من هم اطاعت امر کردم و براش چایی ریختم . خلاصه بعد از چند دقیقه صحبت متفرقه رفتیم سر اصل مطلب . من مشخصات دستگاههامون رو بهش دادم و قرار شد بابت فروش هر دستگاه 20 هزار تومان بهش پورسانت بدم . داشت بلند میشد که بره من هم به یه بهانه ای تا دم پاساژ با هاش رفتم و ازش برای 5 شنبه شام دعوت کردم و اون هم با کمال میل قبول کرد . 5 شنبه من رفتم فلکه دوم صادقیه و چون هم بارون میامد هم دفعه اول ملاقات هر دومون بود موتور نبردم و با خط 11 رفتم . جلوی گلدیس وایساده بودم که یه نفر صدام کرد . برگشتم . خودش بود . با یه تریپ خفن اما با کلاس سلام و احوالپرسی و بعدش پیشنهاد خفن من جهت رفتن به فرحزاد. یه دربست گرفتم و هر دو سوار شدیم توی راه هیچ صحبتی بینمون ردو بدل نشد . رسیدیم اونجا یه قهوه خونه خوب بلدم که آبگوشت با عشقی داره و پاتوقمه. داخل شدیم و نشستیم . بهش گفتم چی میل داری؟
گفت هر چی خودتون میخورید .
گفتم من میخوام آبگوشت بخورم .
در کمال نا باوری گفت: آخجون آبگوشت .

خلاصه سفارش دادیم تا بیارن. بعد از خوردن شام سفارش چای دادم ( جای همه خالی دلتون نخاد )
دست کردم جیبمو بسته سیگارمو در اوردم . یه نخ برداشتم اومدم اتیشش کنم دیدم داره نگاه میکنه. گفتم شما هم میکشید یا من حق ندارم بکشم ؟
گفت من هم میکشم . خلاصه یه تریپ با کلاس بازی در آوردمو سیگاره اونم روشن کردمو با هم شروع کردیم صحبت کردن . من از زندگی خودم گفتم که بچه پرورشگاهیمو تا الان رو پای خودم وایسادمو . اونم از این که یه بار ازدواج نا فرجام داشته الان رو پای خودشه و با خانوادش مشکل داره و غیره .
خلاصه به ساعتم نگاه کردم دیدم نزدیک 12 گفتم دیرتون نشه گفت که شب خونه نمیرم . میرم خونه دوستم که دهکده میشینه. یه آن رگ غیرتم گرفت یهو متوجه شد و گفت نترس بابا دختره. هر دومون خندیدیم.

از قهوه خونه که اومدیم بیرون به پیشنهاد من تو دره فرحزاد شروع کردیم به قدم زدن زیر بارون و جای همتون خالی زمزمه کردن شعر بزن باران حبیب با صدای خر در چمن من . نمی دونم چرا من بچه مثبت شده بودم و از این تریپها پیاده میکردم. خلاصه یه آن به خودم اومدم دیدم میدان پونکیم . حسابی سردش شده بود داشت به وضوح میلرزید. بالاخره رضایت دادیم و یه تاکسی دربست گرفتیم. تو ماشین که نشستیم دستش رو گرفتم دیدم مثل برف سرده . یکم هاش کردم گرم بشه. وقتی رسیدیم دهکده داشتم از ماشین پیادش میکردم که یه لبخند قشنگ تحویلم داد وازم تشکر کرد. من هم گفتم که قابل نداشت و خداحافظی کردم وقتی نشستم تو ماشین دیدم ساعت تقریبا 2.5 شده. اونشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود . اما نمیدونستم روزگار داره با هام بازی میکنه.
فردای اونروز جمعه بود و من هم باید تو نمایشگاه الکامپ تو غرفه وا میستادم . خیلی خسته بودم دیدم که موبایلم زنگ میزنه دیدم خودشه. با سلام احوال پرسی شروع شد و قرار شد که من بعد از ظهر 2 باره تو صادقیه ببینمش . چون دوستش یک کار تحقیقاقی رو با هندی کم تهیه کرده بود و من قرار شد فیلمهای هندی کم رو ازش بگیرم و به VHS تبدیل کنم .وقتی رسیدم بارون بند اومده بود .رفتیم تو کافی شاپ پردیس فلکه اول نشستیم یه نیم ساعتی حرف میزدیم راحع به این که خیلی دیشب حال کردیم و.
یکهو بهم گفت که: کامی دلم میخواد برم یه جای دنج
من هم که آخر فردینم گفتم پاشو بریم . مثل این ادم چتا رفتیم پارک پرواز . هوا سرد بود . کاپشنم رو در آوردم و انداختم رو دوشش . داشتیم سیگار میکشیدیم که یه دفعه منو جو گرفت و بهش گفتم : میای با هم دوست شیم .؟ یه نگاهی بهم کردو گفت : مگه نیستیم ؟
گفتم : نه. منظورم اینه که فقط مال هم باشیم . یه سری حرف زدیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که شخص اول زندگی هم بشیم . ازش تشکر کردم و چیشانیش رو بوسیدم . یه ماشین گرفتم بردمش دم خونشون و از اونجا هم رفتم خونه.
د یگه خواب نداشتم تصور اینکه یه همچین دختری با من یه لا قبا دوست بشه خیلی مشعوفم کرده بودو …
روزی چند ساعت با هم تلفنی حرف میزدیم و قربون صدقه هم میرفتیم.

2 شنبه بود که اومد در مغازه فیلمها رو که تبدیل کرده بودم و گرفت و رفت خانه دوستش .شب زنگ زد که فیلمها توی دستگاهشون پخش نمی شه. قرار شد صبح برم اونجا و براشون راهش بندازم .
صبح شد بلند شدم یه دوش گرفتم و یه دست لباس مرتب تنم کردم . با ادوکلن هم دوش گرفتم یه آژانس و یه کله دهکده .
رسیدم سر کوچه زنگ زدم رو موبایلش اومد جلو پنجره و راه رو بهم گفت . طبقه سوم یه آپارتمان 8 واحدی. رفتم داخل . اومد به استقبالم و برای اولین بار یه لب داغ ازم گرفت که یه آن فکر کردم سماور گازی خونمو ماچ کردم . رفتیم داخل حال و من هم شروع کردم با ویدئو ور رفتن هنوز زمانی نگذشته بود که متوجه گندی که زده بودم شدم به جای اینکه فیلمها روSP ضبط کنم LP ضبط کرده بودم برا همین دستگاهشون پخش نمیکرد. نشستم رو مبل که اومد توی حال با 2 تا استکان چای . گفت درست شد براش توضیح دادم چی شده . گفت عیبی نداره . اومد بغلم رو مبل نشست دستمو گرفت و زل زد تو چشام . گفت کامی میدونی آدم تو چشات غرق میشه . گفتم من نجات غریق خوبی نیستم نجاتت بدم گفت لذتش به اینه که آدم توش غرق بشه . جفتمون رمانتیک شده بودیم دستمو انداختم گردنش و یه لب ازش گرفتم . با کمال میل خودشو در اختیارم گذاشت . بعد از چند دقیقه به خودم اومدم دیدم لخت تو بغل همیم . من خیلی با ORAL SEX حال میکنم شروع کردم به لیسیدن تمام بدنش از مغز سر تا نوک انگشتهای پاش . میتونستم رضایت رو توی اعمالش ببینم . دیگه وقتش بود باید میرفتم سر اصل مطلب پاهاشو جمع کردمو شرتشو در آوردم . یه نگاهی به کسش کردم و حظ کردم از این سلیقه . معلوم بود آماده همچین برنامه ای بوده خلاصه دل و به دریا زدمو شروع کردم به لیسیدن کسش

واقعا لذت بخش بود خوش طعم و گوارا 10 دقیقه ای میشد این کارو براش انجام میدادم حالش حسابی بد شده بود بدنش میلرزید. گفت حالا نوبت منه . جامونو عوض کردیم مثله قهطی زده ها شروع کرد لیسیدن بدنم آنفدر این کارو خوب انجام میداد که داشتم دیوانه میشدم . بعد از چند دقیقه بهش اشاره کردم که برام ساک بزنه اما ازم معذرت خواهی کرد و ازم خواست این چیزو ازش نخوام . قبول کردم . یه نگاه از سر شهوت بهم کردویه دست به کیرم زد که مثل ستون تخت جمشید استوار وایساده بود و گفت شوندولت چشه ؟ گفتم : نمیدونم شما دکترشین ؟ گفت داروشو دارم بدم ؟
گفتم لطف میکنید ؟
گفت خرج داره؟
گفتم : هرچی باشه قبوله؟
گفت : فقط باید برای من باشه؟
منم از خدا خواسته گفتم باشه قبول ؟
گفت : قول مردونه؟
گفتم : مردومنه . زنونه . بچه گونه . و…
با یه دستش آب دهنش رو مالید سر کیرم و گفت بزار یه دلی از عزا در بیاره. منم با یه چشم از روی شهوت پاهاشو باز کردم سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخش گفتم از جلو میشه ؟
با سر بهم جواب داد .
من هم خیلی آهسته شروع کردم به داخل کردن کیرم تو کسش . در آوردمش و دوباره این کارو کردم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن . هرچی زمان میگذشت بیشتر حال میداد . کسش مثله تنور داغ بود و البته خیس . احساس کردم دارم میپرم اما نمی خواستم تنهایی این کارو بکنم . بهش گفتم پوزیشنمونو عوض کردیم من به کمر خوابیدم اون هم اومد نشت رو کیرم تازه یادش افتاد چقدر بلند و درازه یه آهی کشید که کیف کردم . همینجور که بالا پایین میشد با چوچولش هم بازی میکرد . داشتم باهاش حرف میزدم تا روش باز بشه و موفق هم شدم . شروع کرد به حرفهای سکسی زدن دیگه داشت داد میزد از جر خوردنش میگفت و از اینکه چقدر دارم بهش حال میدم . یواش یواش دیدم داره اونم میپره منم داشتم میپریدم توی یک آن که داشت ارگاسم میشد من هم به ارگاسم رسیدم و چون نمیخواستم بهش و به خودم ضد حال بزنم همونجا خالی شدم . دیگه نا نداشتم از جام تکون بخورم نیم ساعتی همونجا خوابیدیم بعد با هم رفتیم دوش گرفتیم . درسته اونروز از کاسبی افتادم اما خیلی حال داد بهم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *