داستان کس پدر سوخته

داستان کس پدر سوخته

داستان کس پدر سوخته
داستان کس پدر سوخته

بعضی از روزهای هفته ، دَم عصر که میشه از سَر بیکاری ، هر ازگاهی به بوتیک یکی از دوستان سر میزنم و سه چهار ساعتی مشغول گپ زدن با رفقا میشم و گاهی هم اگر پا بده با مشتری های زن یا دختر هم ،سرگرم لاس زدن میشم و اگر هم حسابی پا پیچ بشن ، بفهمم بیوه ای یا دختری هستند بی معطلی سنگ پاشون میشم. یه سه /چهار سالی هست که بزنم به کونِ خر ، گوش شیطون کیر و کَر ، این آیند و روند چهار / پنج سالی میشه که ادامه داره و سر قفلی سَرخری مغازه هم ، رو این حساب بنامم زده شده. این مغازه با کل سرمایه و اجناس داخلش ، ارث پدری دوستم بهمن بود که بهش رسیده بود و با اینکه جنس هایی خاص و بسیار گران قیمتی ارائه میداد و تماما از خارج وارد میکرد ،طبیعتا مشتری های خاص خودش رو هم داشت ، اما با اینحال با حضور نسبتا کمی که در آنجا داشتم ، با قشرهای مختلف و نسبتا زیادی از مردم روبرو شده و باهاشون آشنا شدم . و حتی با بعضی هاشون ارتباط دور و نزدیکی پیدا کردم که اکثرا هم از قشر اُناث بوده ، یا دختر بودند و یا زنان بیوه که با رضایت خاطر خودشون طالب دوستی بودند .

در این چند سال ، میان اینهمه ماجراهای ریز و درشتی که اونجا داشتم ، یکیشون واقعا منحصر بفرد بود . خاطره ای شیرین که مصیبت نامه خاص خودش رو هم بهمراه داشت و سه سال تمام اثرات روحی بدی ، رو گُرده زندگیم گذاشت و دردسر هاش عین کله قندی مرتب شب و روز تو کونم فرو میرفت و درمیومد. یبار نشد مثل بچه آدم، این آبِ کُسِ خوش ، از گلوی کیرمون پایین بره . خدا بیامرزه این {مارشال رومل } رو که میگفت کیرم تو سر تا پای هر چی خاطرخواهی بره که بلای جون آدمه ، نه راه پس داری که اگر بِری از عقب کونت میزارند و نه راه پیش داری که بری پیشَکی بازم کونت میزارند . همون وسط آویزون ،معطل می مونی تا ایستاده ، چپ و راست جِرت بِدن . نور به قبرش بباره . فرمانده آلمانی لشگر زرهی اهواز تو جبهه العلمین تو شاخ آفریقا بود که با انگلیس ها تانک بازی میکرد دیوث. وراجی زیاد کردم ببخشید .فقط خواستم بعنوان مقدمه ، یه زِر زِری کرده باشم تا برم سر کُس و کون اصلی داستان، تا براتون بردارم بزارمش رو طاقچه ، تا خوب سیاحت کنین!
سالی که نکوست اُبنه شدن ، از اولین کون دادن در بهارش پیداست .
ماجرای چگونگی قُر زدن پروین که انرژی بکار رفته در آن ، معادل دو یابویی ست که یه گاری هندونه رو با دویست ضربه شلاق تو کونشون تا خود قم ، نان استاپ کشیده باشند.
عصر یکی از روزهای آذرماه سه سال پیش که رفته بودم طبق معمول سری به دوستان بزنم ، جلو مغازه یه جای پارک دیدم سریع زدم کنار و وقتی خواستم دنده عقب بگیرم که برم تو پارک ، یدفعه از تو آئینه دیدم یه ماشین بنز سر خرش رو کج کرد تو جای پارک ما ! زِپِلشک !! یعنی چی؟ مثل اینکه این جماعت هر چقدر که ماشینشون شخصیت و کلاس داره ، خودشون تِرِکونِ شخصیت دارند. این خلاف عرف قوانین راهنمایی و رانندگی بود چون حق تقدم با من بود. رو این حساب ، از تیز بازی طرف شاکی شدم اما با خونسردی پیاده شدم و چشمم خورد به سرنشینان ماشین که زن و مردی به اندازه بوفالو بودند و مشخص بود که دارند با هم یکه بِدو میکنند، وقتی رفتم سر وقت راننده ،کنار پنجره که رسیدم دیدم اخرین جمله ای که رو بزنش گفت و که البته منظورش به من بود ، این جمله آذری بود : گورخما بابا ، سیکیمَه اوستوراجاخ !!؟
معنی جمله اینه ” نترس بابا سر کیرم میخواد بگوزه؟”
با اون حال آشفته ام وقتی این جمله رو شنیدم نا خود اگاه خنده ام گرفت (هموطن های آذری زبان میدونند من چی میگم! چون چنین جملات من درآوردی و کمدی وار رو فقط یه آذری میتونه بگه و یه آذری هم میتونه متوجهش بشه حتی اگر فی البداهه اختراع و گفته بشه حالا میخواد در هر حالتی و به هر شدتی باشه ممکنه در عین عصبانیت ، طرف رو بخنده بندازه در صورتی که در اصل ، ترجمه فارسی آن خیلی هم بی مزه و بی معنی میشه . در کل مفهوم ان به معادل فارسی عوام رو میشه این چنین تعبیر کرد : “نترس بابا کیرم رو میخواد بخوره؟)
گلویی صاف کرده و خودم رو جمع و جور کردم و گره ای به ابرو انداختم و گفتم اولا – شنیدم چی گفتی چون منم آذریم ! رو حساب سن و سالت و حرمت مادمازلِ بغلی دستی ات نشنیده میگیرم . دوما – آقا جنابِ زرنگ ، کار خوبی نکردی ، حق تقدم طبق قانون با من بود چون جای پارک رو من زودتر دیدم و ایستادم ، داشتم دنده عقب وارد پارک میشدم که شما جِر زنی کردین و چپیدین جای پارک ما !!
راننده بنز که تیپ و وَجَنات و حرف زدنش عین حمال های میدان تره بار بود، نیشش رو باز کرد و حق بجانب با لهجه ای در حد منظومه شمسی گفت: اَوَلَندیش – مادامازول خودتی نه عیال بنده !! بعدیش منم میخواستم دنده عقب پارک کنم ، اینتهاسی (مُنتها) چون شوما جلوم بودین نتونستم !!! بیخودی هم چپ چپ نیگا نکن ، خُب نتونستم دیگه!!
دومندیش – نتیجه میگیریم حق {تقلم }بامن بود ، پس سرش کردم تو ! کوجا چیپاندم؟ ادب هم خوب چیزیه!
سِومندیش…سِومندیش ..من کِی شوما رو جیر زدم!!!؟؟
کُس شعر هایی که مَردکِ کُس بالاخان تحویلم داد ، اولش بُهت زده ام کرد. من که فکر کردم داره منو دست میندازه ، در عین اینکه خودم رو آدم خونسردی میدونستم ، انگار نشادور بهم فرو کرده باشند چنان برافروخته شدم که گفتم : مرتیکه دَبنگ واسه ما کلنگ بازی در میاری ؟ همزمان میخواستم با کف دستم بزنم وسط کله کچلش که گوشه چشمم تصویری رو ، رو صندلی عقب شکار کرد و با دیدن یه کُسِ پَری رو ، که مثل ماه شب چهارده می درخشید ، انگار آب یخی روی کونِ جزغاله شده ام ریخته باشند ، لال مونی گرفتم . چه لُعبتی ، چه کُس لاواکی !! چشمم کف پاش ، بِشاشم کلهِ کچلِ باباش ، عین جواهر میدرخشید ، پوستی سفید وبی نهایت زیبا ، تا جایی که موهاش دیده میشد بلوند بود . هیکلش هم که نگو !! مُرده شوی این چشمهای هیزو دَله ام رو ببرند که در حالت نشستن، سریع آنالیزش کرد و به چشمم یه کُسِ شاسی بلند اومد .(خانمهای گرامی محترم، امیدوارم این آقایون بی ادب و بی تربیتِ بی نزاکت را که واحد جنسیت و اعلام وجودی فردی و جمعی خانمهای محترم را که یک زن یا زنان ، یا یک دختر یا دختران میباشد را با واژه ای بسیار نامانوس و حشری کننده ، یعنی ، یک کُس و دو کُس و کُسها را بر زبان نحسشان جاری میسازند !! ببخشند و بیامرزند و بر اقایان عادت السانِ بی نزاکت ، حلال کنند. خدایش بیامرزد، یعنی نیامرزد آنکه اولین بار تخم لق این وازه بسیار زشت و زیبا را در دهان نحس و پلیدش ، بجا شکست . خاک برسر )
ادامه ماجرا :
طفلک دختره ! از چهره اش معلوم بود که از مَردِ رِندی راننده که یحتمل بابای دیوثش باشه خجلت زده بود و ماتم زده نگاهم میکرد . والا اگر بابای قرمساقش ، منو سر پا میکرد بهتر از دیدن چهره مغموم شده این دختر بود . قربون نافش ، همون اول با نگاهش دلم رو از جا کند و بُرد و صاف گذاشت لای پستونهای سپیدش. معطل نکردم و ضرب العجل به گه خوردن افتادم و گفتم: البته که…البته که … این جای پارک متعلق بشماست ، احترام شما بزرگترها بر ما جوانها واجب و لازم الاجراست. ببخشید اگر بی ادبی کردم ، جداً شرمنده ام و از حضورتون معذرت میخوام ! بهر حال از تاثیرات بد روحی خیابون های پر ترافیک هست دیگه ببخشید .! وقتی چهره ام به حالت گریه تغییر پیدا کرد، یارو از شدت تعجب با چهار تا چشم زُل زد به صورتم !! اِی بر اون پدرت لعنت دختر که دلمو چنان بردی که پاک حرف زدن یادم رفت و زبونم دچار لکنت شد و طوری به ریپ زدن افتادم که هیچ ، نا خواسته دهنم به خایه مالی آلوده شد . حالا مثل این کسخل ها لَقوه گرفته بودم و هیچ کلمه دیگه ای از دهنم بیرون پرتاپ نمیشد . ننه اش که جلو نشسته بود و به قائده یه کرگدن هیکل داشت ، در حدی که چهر ه اش رو بهم نشون بده دولا شد و با عشوه خاصی که اومد بدادم رسید و با لهجه غلیظ تری بهم گفت : ماشااله ! جاوان به این میگن ، موؤدب !! راستش ما اومدیم خرید مَریدِ شب عید!!بکنیم اما جا پاک!!!!! پیدا نکردیم اینه که کردیم جای شما و خلاصه جای دیگه نبود که بکنیم ببخشید!!!!
چه عشقی کردم ، با خوشحالی تمام در حین اینکه از وجودم ذوق بود که بیرون میریخت ، نگذاشتم به حرف زدنِ مفت و چرت و پرت گویی ، یا بعبارتی سوتی دادنش ادامه بده و گفتم : بَه بَه خوش اومدین ، چرا زودتر نگفتین ؟! منِ کور شده چشم از دختره هم برنمیداشتم ، که باباش یه تیکه از همون جملات بهم انداخت و گفت: شازده !! عقب دونبال لنگه دامپائیت میگردی!!؟
یه آن جا خوردم اما سریع بخودم اومدم و گفتم نخیر . میخواستم عرض کنم حال برای اینکه خدای نکرده ازم دلخور نباشین و جبران بی ادبی ام رو کرده باشم میتونم شمارو به بوتیک خودم که همین روبرو هستش دعوت کنم وبا تخفیف ویژه از خجالتتون در بیام ، سریع یکی از کارتهای مغازه رو بهش دادم و گفتم از تشریف فرماییتون خوشحال میشم . باباش که خر کیف شده بود گفت چه بهتر ، زحمتمون کمتر، شوما سرش رو کج کن برو کی آمدیم ! این حرفش رو نشنیده گرفتم و زودی رفتم پشت فرمون نشستم ، حالا مگه جای پارک پیدا میشد! اگر زودتر از من میرفتن تو مغازه ، اون بهمن سگ سیبیل (صاحب مغازه ) و سعید جونور (شاگرد فروشنده) تا برسم ، دختره که سهله ، ننه گنده اش رو هم ، تو اتاقک پروو ، کس و کونش رو آب لمبو میکردن دیوث ها ! گفتم کُس خارِ جریمه و اعزام به پارکینگ ناچارا دوباره دنده عقب برگشتم بالاتر از بنزشون دوبله پارک کردم تااین بوفالو (زن یارو ) بتونه درو باز کنه و کون هم بیاره پیاده شه والا هیولایی که من دبدم ، انگار هر چی تا بحال خورده بود نریده بود .! خلاصه زودتر از اینها خودم رو رسوندم درب مغازه و به این پسره بلال فروش سپردم که حواس کیریش به ماشین باشه و طوری شد خبرم کنه . سریع چپیدم تو مغازه ، از شانسم مشتری هم نبود . به بهمن و سعید گفتم از مهمان های ویژه ام دعوت کردم بیان اینجا خرید کنند ، آشنا هستند جان مادرتون باادب و با فرهنگ و با نزاکت باشین ها بی کلاسهای حشری ، یه وقت ضایع نکنین ها ! برای اینکه دست از پا خطا نکنند یخورده چاخان قاطی وراجی هام کردم و بهشون گفتم : یارو از این دل سیاه های دسته کلنگیه ، زبون نفهمه ، صاف تو چشمات نگاه میکنه هرز بجنبه ها ، بایستی فاتحه کونتون رو بخونین . تو نمیری از همین بلال فروش بساطی ، چَکی همه بلال هاشو یجا میخره و تو اتاق پروو ، یکی یکی شافتون میکنه! در ضمن بهشون گفتم صاحب مغازه منم ! پس کیر تو حلقومِ مغزتون، حواستون باشه ، یه افسار به اون حَشرِ کیریتون ، که دین و ایمون و دوست و آشنا سرش نمیشه ببندید و چشمها رو از بیخ درویش کنید. از بابت قیمت هم هر چی عشقت کشید بگو و اگر هم چونه زد ، کاریت نباشه هر کم و کسری هم بشه ، چشمم کور ضرر و زیانش پای من ! خدای من ، چقدر رذالت و پَستی بخرج دادم! بیچاره بهمن از هیبت نادیده یارو زَهره تَرک شده بود ، عین بچه یتیم ها فقط گفت چَشم و چیزی دیگه ای هم نگفت ! دلم براش سوخت . وقتی مهمان ها اومدن ، یارو جاکش چنان سلام علیکی و خوش و بشی باهام کرد که انگار سالهاست منو میشناسه ! برای اینکه تو ذوقش نخوره از دید زدن دخترش هم خودداری میکردم اما با اینکه به این کُس مغزهای کُسِ موش دزد سپرده بودم سوتی ندن، قرمساقها عین کُس ندیده ها ، جوری به دختره زل زده بودن که جز پَرت و پلا و هذیون گفتن ، آن هم با لکنت گرفتگی..کار دیگه ای ازشون برنمیامد ! گفتم وای دَدَم وای ، الانه که آبروریزی بشه ، سریع گفتم سعید جان بی زحمت چند تا آبمیوه بگیر بیار . دیوث نه گذاشت و نه بر داشت گفت اُوستا ، هواسرده آبمیوه حال نمیده با اجازه نسکافه بگیرم بیارم!! (یعنی اسکولِ نفهم الان تو این سرما نسکافه میدن نه اب میوه ! زد تو برجُکم) قرمساق بدون اینکه جواب بگیره عین الاغ سرش رو انداخت پایین رفت بیرون . بهمن هم تا دید هوا پَسه ، پشت بندش گفت : سعید جان واستا منم باهات میام روزنامه بگیرم ! حاجی هم که متوجه هیز چشمی اینها شده بود راستی راستی چه سیاهدلی از آب دراومد و همزمان با چشمهای ریز کرده ،معلوم بود که با فحش های زیر لبی ناقابلِ ناموسی ، هر جفتِ این کُره خر های کُس دَله رو تا از درب مغازه خارج بشن ، مشایعت کرد . آخ که از دستشون موقتا خلاص شدم. البته بیچاره ها تقصیری هم نداشتن ، مالِ ناب آدم رو به لکنت و سکسکه که چه عرض کنم به گوز گوز هم میندازه!
بعدِ اینکه تخم سگهای خر حشری سرخرو کم کردن ، اول درو بستم و سریع برداشتم رو یه تیکه کاغذ، شماره تلفنم رو نوشتم و وارونه روی ویترین پیشخوان گذاشتم و یه برگه هم نصفه کشیدم روش ، طوری که این کچله نبینه . دختره هم که از ما بدش نیومده بود هر از گاهی لحظه تماشا کردن لباسها ، دور از چشم باباش ، با عشوه وتبسمی خونه خراب کُن ، نیم نگاهی بهم مینداخت و منو بیشتر امیدوار میکرد تا دلگرم شم . فقط تلاشم این بود که هرچی لباس میخواد از همینجا بخره و شماره ام رو بر داره ، وگرنه جای دیگه تو همین راسته میرفت دیگه باید فاتحشو میخوندم (گربه ماده که سهله ، گربه نَر هم تو این راسته از ترس کونش افتابی نمیشد).
از قرار معلوم فقط آمده بودن برای دختره خرید کنند وگرنه خودشون باید میرفتن خیابان باب همایون، چون علاوه بر اینکه ریخت و لباسهای اینورِ شهر ، بهشون نمیخورد بلکه اون هیکل های مانکنی شان هم که سایز” ایکس ایکس گامیش لارژ ” بود و لباسهای اینجاها هم فقط میتونست یه لنگه پاشونو پُر کنه ! چیزی گیرشون نمیومد.
این بابای کچلش حواسش خیلی جمع بود ، قرمساق اینقدر هم هالو نبود که تعارف منو بخاطر دخترش ندونه . اینه که دم و دقیقه چشمش به صورت من بود تا جواهرشو نگاه نکنم ! ماشالله هزار ماشالله ، بزنم به تخته خودش که عین بوزینه بود . اما ننه اش معلوم بود جوونی هاش خوب مالی بود اگر یابو خوری نمیکرد، هنوز میتونست دلِ دو تا الاغ ، مثل بهمن و سعید رو ببره . (هرچند هنوزم بعید میدونم که با این هیبت هم ، دل این حشری های آویزون رو نبرده باشه که بعدآً با تشریح کردن هیکل گُنده خانم به کُسِ نابِ تپل !! هر دوشون صحتی بر حدس و ادعایم گذاشتن .!)
شماره رو که گذاشتم یواش یواش با انگشتهام رو میز ضرب گرفتم تا توجه دختر ه رو به کاغذ شماره تلفن جلب کنم اما هر دفعه این چاقالِ کچل ، سرخر میشد و هی الکی زر میزدو سرم رو میبرد . تا بالاخره با گوشی ام ، یواشکی تلفن مغازه رو گرفتم و گوشی تلفن رو از زیر پیشخوان برداشتم و الکی شروع کردم به حرف زدن ، تا شاخ رو از کونمون بکشه بیرون دیوث تا دیگه باهام حرف نزنه . اما نگاهم به دختره بود که بالاخره متوجه اشاره ام شد که با ادا و اطوار بهش رسوندم شماره رو برداره. ..خلاصه موفق شدم و ناکس خیلی خونسردانه چرخ زدو اومد سمت پیشخوان و شماره رو برداشت تا منم یه نفس راحتی بکشم. در این حین، دوتا کسخلِ وِرژِن بالای جنده باز ، سرو کله اشون پیدا شد. سعید که رفته بود نسکافه داغ بیاره ، از هُلش درب شیشه ای بسته شده رو نمی بینه با صورت اسبی خودش میخوره به درب شیشه ای !! این کچل قرمساق تا صحنه رو دید جوری شکمش روگرقت و نشست زمین و شروع کرد به خندیدن که جداً از بی کلاسی بیش از حدش متعجب شدم وهم ناراحت ، اما بعدش خودم خنده ام گرفت .حالا خوب شد نسکافه ها ، رو خودش و زمین نریخت . بهمن هم که پشت سرش میومده ، تا سعید رو لحظه برخورد با در میبینه ، زودی عقب گرد میکنه خنده کنان در میره تا بعد سعید بیاد داخل مغازه . این کچل هم دست بردار هم نبود ! نشسته و ریسه رفته ، رو بزنش کرد و به ترکی که به سعید اشاره داشت گفت ” کور گوزویی سیکیم اوشاخ” (چشم کورت رو گاییدم بچه )دوباره زد زیر خنده!! مردک بی نزاکت ! زنش هم رو حساب حیا ، با کف دست به لُپ صورتش میزد و خنده کنان به شوهرش گفت : ای بابا یواش یارو ( اشاره به من) شنید ! اما دست کمی از شوهره نداشت ! دختره بیچاره هم از خجالت داشت خون خونش رو میخورد و پشت هم آروم بهشون میگفت بسه دیگه!! عیبه، آبرومون رو بردین !! تا بالاخره ساکتشون کرد . اما این آرامش و سکوت ، دو ثانیه هم دوامی نداشت ، با وارد شدن سعیدِ دست و پا چلفتی با قیافه آویزون ، باز یارو پِقی زد زیر خنده ، که اینبار منم دوام نیاوردم و رفتم زیر پیشخون ، ریسه ها مو بشمرم . ای کیر تو ملاجت پسر، دیگه داشتم میترکیدم . خلاصه پس از اندی که فضا به آرامش و جدیت رسیدو نسکافه ها هم که قرار بود شش لیوان باشه اما دیوث کُسِ فیل کُن ، 16 عددرو سینی آورده بود تماما خورده شد و نهایتا مهمانان بعد از کلی گشتن تو مغازه نسبتا بزرگی که دربست در اختیارشون بود بعداز انتخاب هفت /هشت دست لباس شیک خارجی ،( تمامشون رو دختره پروو کرد و باباش هم مثل نگهبان کاخ باگینگهام ، جلوی درب اتاق پروو ، عین میخ ، رو به ما ایستاده نگهبانی میداد) و سه / چهار تا شیشه عطرو و دو سه تا پالتو ، آخر سر امدند پای صندوق . سعید که دور تر از من ایستاده بود با اشاره بهم میگفت که کونت پاره ست !! اب دهنم رو قورت دادم ، گفتم به تخمم هر چی میخواد بشه بشه ، صدقه تخم چپم !! الکی!
خلاصه از ما تعارف کردن و بفرما گفتن و قابلی نداره و مهمون ما باشید ، حالا دل تو دلم نبود که نکنه یارو تیز بازی دربیاره و بگه مرسی و جنس ها رو که فقط عطریاتش واقعا قیمتش کلان بود برداره بره یا اونقدر سر تخفیف گرفتن ، گدا بازی دربیاره و کون من بدبخت رو بابت تاوانِ این گنده گوزی پاره کنه که اون سرش ناپیدا . اما در کمال تعجب قیمت کل رو که با کلی اِفه تخفیف دادن ، جلو دختره چُسی اومده بودم ، حاجی بدون اینکه یکلام حرفی بزنه، جیرینگی نقد از جیبش دراورد و با لبخند و رضایت و با اظهار شرمنده گی از اینکه خیلی زحمت دادن و همچنین باتشکر از اینکه قدری هم تفریح کردن و کیرمون کردن ، همه مبلغ رو که چک پول بود با نیشخندی که کون هر فروشنده ای رو میسوزوند گذاشت رو میز ، تازه به بهمن و سعید هم انعام شاگردونگی چشمگیر داد و کم مونده بود پس گردن سعید هم بزنه و اینباز بگه گوزویی سیکیم مواظب باش ! با این لُرد بازی که از خودش نشون داد چشمهای هر سه مان از گشادی داشت جر میخورد . موقع رفتن یواشکی برگشت به سعید گفت : ما نفهمیدیم این نسکافه بود یا آب کُسِ فاطی ؟ بعدش یه عشوه کَمَری اومد که یعنی ما اینیم کونتون بسوزه که اینجوری اُوِرت خرج میکنیم .!! من الاغ هم که اولش فکر میکردم یارو از اون سواستفاده کن های روزگاره ، بشدت از خودم شرمنده شدم و در اخر کار ، وجدانم زد پس کله خودم و گفت این صِفت برازنده خودته . خلاصه این خاطره اشنایی رو براتون گفتم تا بدونین چه مصیبتی کشیدم تا جلوی این گوریل چاقال یه شماره به دخترش بدم. آنقدر ذوق زده بودم که حتی کیرمم تو پوست خودش که سهله تو جای خودش هم نمیگنجید و هی تو سر خایه هام میزد تخم سگ. دیگه دل تو دلم نبود که کِی میخواد زنگ بزنه . دوسه روز گذشت خبری نشد و به بخت خودم داشتم چوب اِماله میکردم و میگفتم :
ای فلک این بختِ کیری سرنگون گردد…… که چون کیر بی پیر ، همیشه خوابیده است . خلاصه بعد از گذشت پنج روز که دخترک حسابی گذاشته بود کِرمَکِ انتظار کشیدنم ، تبدیل به کیر بشه و کونم رو پاره کنه ، تو خونه نشسته بودم و داشتم گذری بر صفحات تاریخ مینداختم و جایی که ژاپنی ها از اسمان و دریا به بندر “پِرل هاربر” تو هاوایی ، ریده بودن و رَجز خوانی “هیروهیتو” که اینورِ جوب واستاده بود و به ” روزولت ” که اونورِ جوب بود میگفت : دیدی کیرمم نیستی ! دیدی زدم کس و کونتو یکی کردم که یهو گوشی ام زنگ خوردو دیدم ناشناسه ، وقتی گفتم بفرمایید در جواب یه د ختره با چه لَوندی خاصی گفت : الو ، آقا سیروس ؟ با اینکه صداش رو تو مغازه آهسته شنیده بودم با اینحال رو هوا شناختمش .
خلاصه بعد از حال و احوالپرسی و چرا دیر زنگ زدی و گفت عجب کردم و کلی حرفهای دیگه که واسه فاطی تنبون نمیشد فهمیدم اسمش پروین و دختر بزرگ خونه و 24 سالشه و پدرش بزور تو سن بیست سالگی داده بودش به یه مولتی خر پولِ تاجر که 35 سال از خودش بزرگتر بود . و سه سال بعد ازدواجشون یه روز صبح شوهرش با دوتا از شرکای تجاری اش که درب خونه قرار داشتند به قصد مسافرت به بندر خرمشهر از خونه خارج میشن و عصر همان روز خبر دار میشه که شوهرش بهمراه سه تا کُس ، تو گردنه هزار چم جاده چالوس ، شیرجه میره تو دره و تنها تیکه بزرگه اش که بدست امده و کشیدن بالا تخم راستش بوده. بابا ایواله ، عجب شعبده بازی بوده ناکس.
خب دیگه ، همیشه روزگار یار موافق آدمها نیست که فقط بشینن با کُس زاغ ، کباب داغ بخورن ! بعضی وقتها سیخ داغ هم تو کون آدم میکنه بی پیر.
سه ماه از اشناییمون گذشت و فقط دوبار تو پارک ساعی و هر بار بمدت 10 دقیقه آنهم به اصرار من قرار گذاشتیم و همدیگر و دیدیم و الباقی این مدت فقط وقتمون به تلفنی حرف زدن سپری شد و بگا رفت . پروین واقعا زیبا بود و بی نهایت خوش هیکل ، همونقدر که پسر و مردها و پیرمردهای محلشون تو ولنجک براش میمردند و گریه میکردن ، دختر و زن و پیرزنها شون هم رو حسادت ، بخونش تشنه بودند. من و پروین با هم خیلی گرم گرفته بودیم و با اینکه فقط دوبار همدیگر و دیده بودیم خیلی بهم وابسته شده بودیم .ولی این حس وابستگی رو بیشتر از طرف پروین نسبت به خودم احساس میکردم، طوری که همیشه به خودم میگفتم دختری با این وجنات و با این موقعیت که جداً اگر اشاره میکرد ، دکتر و کارخونه دارهای خر پول تهران ، رو جفت تخمِ چشمهاشون میگذاشتنش ، چرا بند کرده بمن !؟ البته تعریف از خود نباشه منم از لحاظ تیپ و قیافه بدک نبودم ، اگر اشاره میکردم لات و لوت های تهران و شهر های حومه ، دسته جمعی میکردنم ! از لحاظ موقعیت کاری و شخصیتی ، پَشم و پیله ای داشتم و از لحاظ مالی هم ، درسته که پولم از پارو بالا نمیرفت اما اندازه دسته کلنگ که میشد و واسه خودمون ناسلامتی پخی بودیم.
پروین تو این مدت خیلی چیزهارو از زندگیش بمن نگفته بود و که بعدا یکی یکی بهم رو کرد.البته این جدا از دو خصلتی بود که همون اوایل بهش پی برده بودم و به نظزم دوتا عیب بزرگ بشمار میومد .یکی اینکه خیلی بد دهن بود و دهنش چاک و بست نداشت طوری که هر مردی رو میتونست نشادوری کنه . دوم اینکه خیلی دست و پا چلفتی بود و تنها تیز بازی که ازش دیده بودم همان برداشتن شماره تلفن من از روی پیشخوان معازه بود ولا غیر. از ماه دوم ارتباط تلفنی ،کارمون به سکس تلفنی کشید . همینطوری تُن صداش ، آب هر مردی رو میتونست از شدت حشری کردن ، از سر لوله توپِ کیرش ، ده متر به هوا پرتاب کنه، چه برسه سکس با خودش که من بدبخت بار اول از شدت هیجان باعث شد آب تو حلقوم کیرم گیر بکنه و خایه چپم گیرپاچ کنه و اشکم دربیاد .
خوانندگان عزیز ببخشند که این داستان قسمت اولش قدری طولانی شد . حال با اجازه شما عزیزان میخوام بدون حاشیه پردازی برم سر اصل ماجرای اولین روز سکس خودم با پروین و الباقی رو که مرتب ماجراهای سکسی خودمون باشه که آنهم با اتفاقات عجیب و غریب همراه بود با اجازه آدمین گرامی و خوانندگان عزیز ، اگر طالب بودین بطور سریالی باز گو خواهم کرد.
پنج ماه گذشت . من و پروین با اینکه خیلی طالب سکس با هم بودیم له له میزدیم اما به اصرارهای من که خونه خالی دارم توجهی نمیکردکه هیچ ، اصلا به تخمش هم نبودو .میگفت هر وقت خونمون خالی شد صدات میکنم . مدتی گذشت و تا روز موعود رسید .
یه شب زنگ زد که بابا و ننه و برادرکوچکش فردا صبح میرند به باغ کرج سر بزنند و 8 صبح اینجا باش. تا خود صبح از هیجان خوابم نبرد .شما نمیدونین چه لعبتی بود! ماهیگیری بودم که اینبار پری دریایی به تورم خورده بود هر چند دهنش جفنگ بود.
صبح که شد از شدت هیجانی که داشتم زودتر اماده شدم . در اون لحظه اگر پیشنهاد وزارت رو بهم میکردن ، بی برو برگرد میگفتم : برو بابا کیرم تو ملاج وزیر و وزراتخونه اش. پریدم پشت ماشین نم نم گازش رو گرفتم رفتم .رسیدم درب خونه اشون زنگ زدم . جداً چه خونه ویلایی شیکی و با چه حیاط بزرگی . دهم فروردین بود و بوی شکوفه ها ادم رو مست میکرد وقتی رفتم داخل ساختمون ، درو که باز کرد شکوفه اصلی رو با بوی دیوانه کننده اش تازه اونجا دیدم و حس کردم . یه ربدشامبر زیبای بدن نما ،برنگ ارغوانی تنش بود و موهای بلوندش رو چون ابشار طلا به اطراف گردنش پریشون کرده بود . وقتی این هارمونی رنگ و زیبایی چهره و اندام تراشیده و برجسته گی سینه های لختش که تو چشمم فرو میرفت ، بهمراه اون لبخند ملیحش رو دیدم که اینچنین به استقبالم اومده ، طوری از خود بیخود شدم که نفسم گرفت و نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم که دست انداختم چهار چوب در و گرفتم که پس نیفتم . زودی دست انداخت و منو کشید تو بغلش و بخودش چسبوند ، آن نیروی روحانی که بمحض دیدنش روح منو افسون کرده بود و یک آن به سرزمین رویاها برد و میرفت که برام تجلی گر بهشت برین باشه ، با گفتن جمله زیبایی که بوی عشق میدادو ظرافت تمام عیار زنانه ای همراهیش میکرد و احساس خواستن با تمام وجود در آن موج میزد ، وقتی بدین شکل بر دهان جاری ساخت ” کُس مشنگ ، اول صبحی مگه جن دیدی که داری پس میفتی ؟ ” انگار فیوز برق سه فاز اون نیروی افسونگر روحانی که منو به اسمان رویاهایم به پرواز دراورده بود رو کشیده باشه ، یهو ارتباطم قطع شد و حس کردم با کون خوردم زمین!! از بغلش جدا شدم گفتم مرده شور اون ظرافتت رو ببرند . دختر این اصطلاحات جاهلی رو تو از کجا یاد گرفتی که اینجوری تِر میزنی به ذوق و احساس ادم !؟ اخمی کرد و دست انداخت کیرم رو که شق و رق ایستاده بود و اما از سر صدقه جمله ظریفانه اش از بیخ غش کرده بود و گرفت و کشید و گفت : الان وقتش نیست . بعد شازده رو ول کرد و اون لباس توری بدن نماشو از تنش دراورد و برق سپیدی بدنش و اون سینه های مرمرینش هر چی خون تو بدنم بود بسوی لوله کیرم سرازیر کرد و کیر پیچ شدم . شورت ارغوانی رنگش چنان تنگ بود که به گوشت تنش فرو رفته بود و بشدت حشری ترم کرد . نه حرفی و نه تعارفی ، بدون اینکه بپرسه ایا صبحونه کوفت کردی یا نه ! بجای اینکه کراواتم رو بکشه ، از سر کیرم گرفت کشون کشون برد تو اتاق سر تخت خوابش و شروع کرد به لخت کردنم . من که تشنه آب کسش بودم دیوانه وار بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت افتادم بجونش شروع کردم به بوسیدنش و خوردن پستونهاش و لیس زدن سر تا پاش و بعد جهت صرف کُس خوری با صورت افتادم رو کُسی که انگار دست نخورده مونده بود شروع کردم بخوردنش . تازه اپیلش کرده بود مثل برف میدرخشید به عمرم چنین زیبایی از یه کُس ندیده بودم . واقعا برام نوبرانه بود. رایحه آبی که ازش بیرون میزد دیوانه ام کرده بود و زبونم رو ، روی چوچولش و اطراف کُسش میچرخوندم و گهگاهی درونش فرو میکردم و در میاوردم . از هیجان و شهوت داشت میمرد . همانجور که سرم رو فشار میداد به کسش ، داد میزد که شوهر دیوث مافنگی گور بگور شده من تا بحال از این گه ها نخورده بود ، وای سیروس چه حالی میده ادامه بده ، تورو هر کی که میپرستی ادامه بده . هی این جمله رو تکرار میکرد و هی میزد تو سرم و موهاشو میکشید . لحظه ای که داشت ارضا میشد چنگ زد تو موهام ، سرم رو یه وجب بلند کرد بین دو پاهاش با چنان فشاری قفل کرد که مغزم میخواست از کونم بیرون بزنه ! صدای فریادهای گوش خراش شهوت انگیزیش تمام فضای خونه رو پر کرده بود . منم حین اینکه درد فشار پاهاش رو سرم رو تحمل میکردم ، انگار منتظر وقوع چیزی باشم چشم از کُسش برنمیداشتم ، که یهو از ته دل چنان جیغی کشید و همرمان چنان اب کُسی به صورتم پاچید که انگار تمام آب جونش از کُسش بیرون پمپاز میشدو بیرون می جهید و صاف میزد به صورت من ! آخرین نبضش رو که زد سرم رو ول کرد و بیحال افتاد و شروع کرد به گریه کردن . دلم بحالش سوخت . میدونستم برای چی گریه میکنه اما بروش نیاوردم و بخاطر حرمت گذاشتن به این احساسی که ناغافل گریبانگیرش شد حتی از خیر کردنش هم گذشتم .بغلش کردم و گذاشتم تا قدری گریه کنه و آروم بشه . اما کیر بد عنقم همینجور شق و رق ، بی خیال و بی توجه به احساس من ، راست مونده بود و کوتاه بیا هم نبود دیوث! شرط میبندم که اگه زبون داشت ، از فحشهای خار مادری که بهم میداد میشد یه مثتوی نوشت . با آروم شدن پروین و عدر خواهی کردنش ، کیر منم از رو رفت و روی کنار کُس نازنین پروین مانند عشاق های دلشکسته غش کرد که پروین تازه متوجه این شد که طفلی بچه ، شیر نخورده خوابش برده ، سریع لبش رو گذاشت رو لبهام و با دستش بیخ گلوی شازده رو گرفت . گفتم مطمئنی که حالت خوبه ؟ هیچ الزامی به این کار نداری ها ! با این وضعیتت اصلا دلم رضا به این کار نمیده . گفت کُس نگو من تازه عقده چهار ساله ام رو با کسی که دوستش دارم با تجربه ای جدید دارم از دلم خالی میکنم . پس زر زیادی نزن و کُسم رو که اولین لبخند زندگیش رو میزنه نومید نکن ..یالا بجنب که میخوام ببینم حالا با کیرت چکار میکنی . ! کفرم دیگه دراومده بود و بهش گفتم ای بِچشم . اول خدمت کُست میرسم بعد از اون فلفل میریزم توی اون دهنت که دیگه اینجوری حرف نزنی . لنگهاش دادم بالا و چشمم که به دولبِ کیپ شده کُسش که خورد از خود بیخود شدم . سر کیرمو دور و اطرافش میمالیدم که حشرش بیشتر بزنه بالا که یهو گفت یالا دیگه معطل چی هستی . هنوزم کُسش عین سپید رود پر اب بود اما سرش رو که گذاشتم یخورده فرو کردم دیدم از شدت تنگی اصلا جلو نمیره ، پروین همینطور که نفسش بند اومده بود از ترسش جفت دست هاشو انداخت جلو سینه ام که مانع از این بشه که یهو فرو نکنم تا بیشتر درد بکشه. از تنگی کُسش و واندادنش متوجه شدم که تا بحال غیر شوهرش به کسی پا نداده طفلک . حشر منهم بحد جنون رسیده بود و بیشتر از این هم نمیتونستم فشار بیارم . سعی کردم با عقب جلو کردن جزیی براش جا باز کنم . بیچاره پروین هم خیلی مدارا کرد و با باز کردن لنگهاش به طرفین بیشتر همکاری میکرد و خلاصه بعد گذشت 5/6 دقیقه قفلش باز شد و اروم اروم تا ته کردم توش و خوابیدم روش . واقعا هم نفس خودم و هم نفس پروین به شماره افتاده بود و عنقریب به ریپ زدن میفتادن . پروین دست هاشو به کمرم قفل کرده بود و نمیگذاشت تلمبه بزنم . بعمرم چنان خلسه رفتنی از هیچ زنی تا بحال ندیده بودم . انگار تو این دنیا نبود که البته منم دست کمی ازش نداشتم . بعداز دقایقی گشت زدن تو عالم شهوانی ، بهم گفت شروع کن . آهسته کشیدم بیرون و آهسته هم تا ته فرو کردم . چند بار که این روند و ادامه دادم احساس کردم کُسش بحد مطلوبی جا باز کرده و اماده کوبیدن شده و با دل و جون شروع کردن به کردنش . وقتی به ریتم معمول که رسید ، دوباره حالت حشر پروین برگشت و خلاصه بعد 5/6 دقیقه عقب جلو کردن و چپ و راست غلتاندن ، صدای ناله اش چنین ریتمی داشت :
آه … آخ ..جون .. فدام بشی !! من که مُردم دیگه ..آخ .آی …اوه ه ه ه ه ه …آخ .عنتر مُرده بودی اگه زودتر میومدی!!!! ….وای..ی ی.ی.ی من کجام ؟ .. کاشکی تموم نشه …تموم نشه ..وای … بزن کُسکش که میخوام جیغ بزنم …..کاشکی تموم نشه……دِ بجنب تا نیومدن حمال !! ..اخ صبر کن ..صبر کن نگه دار …وای ….وای جونم …اوهههههههههه…..تکون نخوری ها ……!! وای ..پس چرا واستادی یالا دیگه چُرت حشرم پاره شد!! زود باش دیگه دیوث ، داری چه غلطی میکنی؟ بکن ..بکن ..بکن محکم بکن عشق من، میمیرم برات .. وای چه ظرافتی داری کسکش! !!…..نکبت مگه ماست خوردی…؟!!! وای ….. آه ه ه ه ! جون …وای بکوب ..بکوب که دارم تو بهشت سیر میکنم ! آی جلال کسکش ای گور بگور شده پاشو ببین زن بیوه ات رو چه جوری دارند میگان یاد بگیر قرمساق !! ای بی شرف که منو همیشه تو حسرت نگه داشتی جنده باز کون کن !! جان سیروس جونم محکم بکن ..بکن ..بکن ..بکن تا ته بکوب ..کسسسکششششش.! آه عزیزم فقط هر بار میکنی توش چند ثانیه نگه دار، اخ اخ اخ اه اه …..وای ..تموم نشه نشه نشه .. خاک برسرت پس چرا اون تو نگه داشتی بی عرضه..!! دِ یالا دیوث …چرا معطلی بزن پس کله اش تکون بخوره کُسکش رو ……ای جانم ….آخ ……. جانم اهههههههههه …
آرومتر ..آرومتر …حیوون !!! یواش …یواش ….. وای دارم میمیرم ..اخ…. پس چراداری فِس فِس میکنی بجنب دیگه قرمساقِ بَبو !!! دیگه از کُس مغز خوانی اش بستوه اومده بودم ، اصلا نمیدونست چه جوری کیر و تو کُسش قاپ بزنه ! کفرم دراومده بود و همینجور لیچار میگفت ! گفتم اگه ساکت نشی در میارم میکنم تو حلقومت تا صدات بریده بشه ، چند لحظه ای ساکت شدو منم به حالت حشرم برگشتم و خودشو برگردوندوم از پشت کذاشتم تو کسش فشار دادم یکدفعه چنان جیغی کشید شروع کرد بالش رو گاز گرفتن ، دیگه هر چی از رو شهوت فحش میداد تو بالش خالی میکرد و منم بشدت از این پوزیشن که بدنم موقع کردنش به لُمبرهای خوش گوشت کونش اصابت میکردو در تماس بود شهوتم چند برابر شد و بشدت تمام میکوبیدم تو کسش . از اینکه در اوج شهوت قرار داشتم و یه همچین فرشته بد دهنی زیر م بود و اما ارضاء نمیشدم در تعجب بودم و داشت یواش یواش نگرانم میکرد. بی معطلی برشگردوندم و اومدم پایین تخت و ایستاده کشیدمش سمت خودم و افتادم روش ، یخورده پستونهاش رو خوردم بعضا نوکشون رو هم گاز میگرفتم .بلند شدم جفت لنگش رو دادم بالا تا دسته کیرم رو کردم تو کُسش. اینجوری تنگی کسش رو بیشتر احساس میکردم با حیغ و دادی که مجددا راه انداخته بود امید داشتم با خایه دردی که گرفته بودم زودتر ارضاء بشم . وای چه پوزیشنی بود ! وقتی کیرم رو از این زاویه میدیدم که چه جوری تا ته میکنم و در میارم چه لذتی بهم دست میداد . با اینکه اصلا متوجه گذر رمان نبودم ، این باعث نشد که متوجه ارضاء پیاپی پروین نشم . کماکان به کردن کس نازنیش انهم در لحظاتی که خایه درد امانم رو بریده بود ادامه میدادم . ای کیر تو روح پدر بد ذاتت زن ،که کس شعر گفتن هات کیر مارو ناکار کرده بود.
چند دقیقه دیگه به تلمبه زدنم ادامه دادم و پروین هم همچنان با جیغ و دادش در حالی که ملحفه رو تو مشت دستهاش میگرفت و ول میکرد ، یهو احساس کردم که ابی که تو خایه هام جمع شده بود میخواد بزنه بیرون ..لحظه ارضاء شدنم نزدیک بود .کوبیدن تو کسش رو تندتر کردم و همون لحظه ای که کیرم را تا بیخ فشار دادم و میخواست اولین قطرات آبم ، کُسش رو مهمون کنه صدای ماشین از داخل حیات به گوشم شنیده شده و ناخوداگاه کیرم مثل فنر بیرون جهید و یکی دو قطره از آب کیرم با فشار باور نکردنی به بیرون پرتاب شد و به گلوی پروین اصابت کرد و الباقی از ترس صدای ماشین ، تو حلقوم کیر بدبختم گیر کردو سکس رو زهر مارم کرد . بیچاره پروین بهت زده از صدای ماشین زهر ترک شده بود . بلند شد پرید جلوی پنجره ، ناگاه زد تو سرش که ای وای بابا و ننه اش چه زود برگشتند. من که دیگه هیچی ، فاتحه ام رو خوندم چون هیچ امیدی به راه فرار در اون وقت کم که به پله های نزدیک درب ساختمان رسیده بودند وجود نداشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *