داستان کون حدیث

داستان کون حدیث

داستان کون حدیث
داستان کون حدیث

سلام اسم من حمید است من 18 سالمه و در تهران زندگی میکنم من زیاد اهل دختر بازی نبودم تا اینکه یه روز دوستم علی بهم گفت من با دوست دخترم تو پارک قرار دارم بیا تا با هم بریم که مشکلی پیش نیاد من گفتم باشه وقتی رسیدیم تو پارک دیدم به جز مریم(دوست دختر علی ) یک دختر دیگه هم تو پارک علی گفت فکر کنم دوست سارا است و بعد علی رفت پیش سارا و من هم رفتم آن طرف پارک و روی یک نیمکت نشستم داشتم با گوشیم ور می رفتم دیدم یک دختره از جلوم رد شد سرمو که بالا آوردم دیدم دوست سارا است خیلی خشکل بود پیش خودم گفتم یعنی میشه من پا اینو بگیرم گفتم بزار وقتی علی آمد میگم که شمارشو از سارا بگیره برام خلاصه علی که آمد موضوع باهاش درمیان گذاشتم اون هم به سارا گفت بعد چند روز دیدم گوشیم زنگ می خوره شماره غریبه بود گوشی ورداشتم دیدم صدای یک دختره بعد سلام کردن دختره گفت من حدیثم دوست سارا این که گفت من خیلی خوشحال شده بودم….. خلاصه نزدیک 2 ماه با هم دوست بودیم و و اون خیلی به من وابسته بود من هم خیلی تو نخش بودم که بکنمش ولی موقعیت جور نمی شد تا اینکه پدر بزرکم مرد وپدر و مادرم مجبور شدن برن شهرستان من هم که کلاس داشتم نمی تونستم برم برای همین خونه موندم خونه …..به مخم زد که حدیثو بیارم خونه و کارو یکسره کنم ساعت 4 بعدازظهر بود که زنگ زدم به حدیث و گفتم میتونی بیای خونمون اون خیلی به من اطمینان داشت برای همین قبول کرد و حدود ساعت4.30 بود دیدم داره صدای زنگ خونه میاد از تو ایفون نگاه کردم دیدم حدیثه در را براش باز کردم وقتی آمد دم در یه لب ازش گرفتم و بهش گفتم بفرما داخل گلم اون آمد داخل نشست ماهواره را براش روشن کردم زدم کانالpmc music و خودم هم رفتم تو آشپزخونه و کمی میوه وتخمه و… انها براش آوردم و نشستم پیشش دیدم روسری و مانتوشو خودش در آورده بود یه تاپ صورتی داشت و یک شلوار لی تنگ کمی کس و شعر بعد دستمو اناختم گردنش کمی با گوشش بازی کردم دیدم نه خودش خوشش میاد بعد دست کشیدم روی رون هاش بهش گفتم حدیث ورزشکاری تعجب کرد و گفت چطور؟ گفتم آخه خیلی هیکل زیبا و جذابی داری دیدم خندید و چیزی نگفت من هم باز دستمو انداختم دو گردنش وشروع کردم به بازی کردن با لاله گوشش بعد یواش یواش دستمو گذاشتم روی شانه اش و اونو میمالیدم کم کم دیدم حمید یک چشم(کیرم) هم داره از خواب بیدار میشه دیدم حدیث یه نگاهی به کیرم کرد و خندید منم از فرصت استفاده کردم و دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم وای عجب سینه های داشت حدیث 17 سالش بود ولی سینه هاش نسبت به سنش بزرگ بود کمی سینه هاشو مالیدم حدیث هم فقط چشاشو بسته بود و آه ه ه و اوه ه ه میکرد منم شروع کردم به لخت کردنش تاپشو در آوردم وای چقدربدنش سفید بود یه سوتین قرمز تنش بود رفتم سراغ شلوارش به زور شلوارشو در آوردم آخه خیلی تنگ بود وای چی میدیدم پاهاش سفید و بدون یک مو رفتم سرغ لب هاش و شروع کرم به لب گرفنن وای چه حالی میداد تو اوج شهوت بودم بعد رفتم سراغ سینه هاش و سوتین شو در آوردم و مثل وحشی ها شروع کرد به خوردن و لیسدن سینه هاش حدیث هم دیگه آه و اوهش به ناله تبدیل شده بود و ناله میکرد و دستشو کرده بود تو شرتش و کسشو میمالید منم بعد ازین که کلی سینه هاشو لیسدم رفتم سراغ کوسسسسسسسسسسش با دندونام لبه شرتشو گرفتم وکشیدمش پایین وایییییییییی چه کسی داشت تپل و سفید بون هیچ موی مثل یه سگ حمله کردم به سمت کسش و با زبون میلیسیدمش وای چه حالی میداد حدیث هم سرمو گرفت بود وفشار میداد به سمت کسش خیلی حشری شده بود کسش خیس خیس شده بود و منم هم همین طور داشتم میلیسدمش دیدم حدیث پیراهن مو دراورد بعد خودمم هم شلوارمو در آوردم کیرم می خواست شورتمو جربده شق شق شده بود دیدم حدیث دست شو کرد تو شرتم و شروع کرد به مالیدن کیرم یک دفعه دیدم شورتمو در آورد و سر کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن من هم چشامو بسته بودم فقط حال میکردم دیدم داره آبم میاد گفتم حدیث دیگه بسه بریم سر اصل مطلب گفت باشه حمید جان قربونت برم فقط زود باش دارم میمرم . خیلی حشری شده بود من رفتم بو آشبزخونه و یک شیشه روغن زیتون آوردم که زیاد درد نکشه با روغن انگشتمو چرب کردم و شروع کردم به بازی کردن با سوراخ کونش بعد انگشتمو به زور کردم تو سوراخ کونش دیم آهی کشید حق داشت آخه سوراخش خیلی تنگ بود دیدم کم کم داره کونش گشاد و آماده گاییدن میشه بعد کیرمو با روغن زیتون چرب کردم و حدیث را به حالت سگی در آوردم سرکیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش کمی فشار دادم سرکیرم به زور رفت تو کونش از درد به خودش می پیچید کمی آرام آرام تلم زدم بعد با یک فشار تمام کیرم رفت تو کونش از درد داشت میمرد کیرمو به همون حالت نگه داشتم تا جا باز کنه بعد شروع کردم به تلمبه زدن دیدم دیگه ناله نمیکنه منم تلم زدن تند تر و تندتر کردم کیرم داغ داغ شده بود خیلی حال میداد دیگه حدیث هم درد نمیکشید و هی می گفت بکن بکن یه وقت درش نیاری جرم بده زود باش جرم بده حمید جان منم هم با شنیدن این حرفها حشری تر میشدم و تلم زدن تند تر و تندتر میکردم دیگه داشت آبم می آمد چندتا تلم زدم و کل آبمو با فشار تو کونش خالی کردم دیگه حال نداشتم کیرمو از تو کونش در آوردم واییییییییی سوراخش گشاد گشاد شده بود و همینطور آب کیر از کونش بیرون میزد کمی ازش لب گرفتم وازش تشکر کردم بعد کمکش کردم تا لباس هاوشو پوشید و رفت خونشون بعد از اون روز دیگه هر وقت موقیت جور میشد با هم حال میکردیم. نظر بدید تا داستان کردن کون یک بچه خشکل براتون بنویسم خیلی با حاله تا چند روز دیگه آماده میشه.

4 دیدگاه برای “داستان کون حدیث”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *