داستان گی دامن کوتاه

داستان گی دامن کوتاه

داستان گی دامن کوتاه
داستان گی دامن کوتاه

ماجرای محسن تموم شد. منو سعید بدجوری حشری شده بودیم و شق کرده بودیم. از اونجایی که محسن استاد خالی بندی بود من برگشتم بهش گفتم: محسن توروخدا شر و ور نگو الاف نکن مارو.
محسن یکمی عصبی شد و گفت: باور نمی کنی؟ وایسا الان میگم خودش بیاد.
یکمی دور و ور رو نگاه کردیم تا بالاخره علیرضا رو پیدا کردیم و صداش کردیم بیاد. علیرضا با خنده ناز و یکم حالت عشوه اومد سمت ما. راه رفتنش یه جوری بود. تا قبل از این رفتارای دخترونه از خودش نشون نمی داد. از اونجایی که هیکل دخترونه‌ای داشت و رنگ پوست سفید برای این که بچه ها اذیتش نکنن خیلی مردونه رفتار می کرد حتی صداشم کلفت تر می کرد (اصن این پسر همه چی تموم بود). با تعجب به سعید نگاه کردم دیدم اونم خیلی تعجب کرده.
علیرضا به ما رسید و خیلی سکسی گفت: ســـــلام بچه ها
سعید یه سر تکون داد و منم با من و من گفتم سلام. فضای پرهیجانی بود. محسن گفت: سلام عزیزم بعد دستشو گرفت و کشیدش تو بقل خودش. علیرضا گفت اییی نکن زشته یکی میبینه محسن خندید و محکم کون علیرضا رو از رو شلوار گرفت.علیرضا هم یه آی با خنده و عشوه گفت. منو سعید دیگه کپ کرده بودیم.
محسن گفت علیرضا مگه من از کون نکردمت دیروز؟
علیرضا با این که معلوم بود با دونستن ما مشکلی نداره کلی خجالت کشید و چیزی نگفت فقط سرشو آروم به نشانه تایید نشون داد و بعدش به زمین خیره شد.
دلیل خجالت علیرضا بیشتر من بودم. توی این مدت توی مدرسه جدید بعد از سعید با علیرضا خیلی خیلی صمیمی شده بودم. یه جورایی من مثه برادر بزرگش بودم. با محسنم خیلی رفیق بودا ولی اگه درد دلی یا مشکلی داشت ویا چیزی میخرید یا کاره باحالی می‌کرد اولین کسی که بهش می گفت من بودم. تو درسا و خیلی جاهای دیگه بهش کمک می کردم. تقریبا از همه چیز هم خبر داشتیم و حتی چیزایی بود که به علیرضا میگفتم ولی به سعید نمی‌گفتم. چون که مامانه علیرضا با مامان من همکار بودن خیلی میومد خونه ما و اینم دلیله دیگه‌ای بود که مارو بهم نزدیک کرده بود. خلاصه این که رفاقت خیلی نزدیکی باهم داشتیم
یه نگاه به سعید کردم دیدم که یکمی عصبیه. من یه چشم غره به محسن رفتمو به علیرضا گفتم : علی تهدیدت کرده بهمون دروغ بگی ؟ راستشو بگو اگه داره بهت زور میگه یا اذیتت میکنه بگو ها!
محسن داغ کرد و اومد چیزی بگه که علیرضا با استرس گفت: به خدا واقعا … حرفشو خورد خجالت می کشید بگه واقعا به محسن دادم.
سعید نزدیک محسن شدو گفت دیوس راس بگو به زور کردیش ؟ الانم تهدیدش کردی بگه خودش خواسته؟
مهربونی و مظلومیت علیرضا باعث میشد که همه ازش حمایت کنیم. از طرفی اوایل دوستی هامون خیلی به محسن اعتماد نداشتیم.
محسن دیگه قاط زده بود. یه جوری قرمز شده بود که گفتم الان میزنه در گوش سعید و همین هم داشت میشد. سعیدو هل دادو دستش برد بالا. من و علیرضا کاملا خشکمون زده بود. اومد دستشو بیاره پایین که بردیا نمی دونم چه جوری و از کجا سر رسید. دست محسنو محکم گرفت و توی ۱ ثانیه پیچوند و هلش داد و چسبوندش به دیوار. محسن یه لگدی پروند ولی این بردیا لامصب دعوا تو خونش بود حرکات محسنو به راحتی پیش بینی می کرد. محسن داد زد: ولم کن دیوس. بردیا گفت: ولت میکنم اول آروم بگیر. دست محسنو ول کرد به سعید نگاه کرد و گفت: چی شده سعید؟
سعید یه نگاه به محسن کردو گفت: این عوضی حرومی به علیرضا تجاوز کرده. بردیا یه نگاه وحشتناک به محسن کرد. وقتی بردیا از این نگاها به کسی میکرد یعنی قرار جر بخوره! علیرضا با گریه دوید جلوی بردیا و گفت نه بخدا خودم خواستم توروخدا ولش کنید. رفتم سمته علیرضا و دستشو گرفتمو بهش گفتم: لازم نیست ازش دفاع کنی. نترس. اگه به زور کردتت بگو دهنشو سرویس کنیم. علیرضا دیگه رسما داشت هق هق می کرد. خیلی ترسو بود. با هق هق گفت: نه …. نه … بـ..خدا … زوری … نبوده …!
هیجان ماجرا باعث شده بود متوجه دور و برمون نشیم غافل از این که کلی شلوغ کرده بودیم و بچه ها هم داشتن آروم آروم دور می گرفتن و خوب همه می دونن این اتفاق خوبی نیس چون باعث میشه که پای ناظم به ماجرا باز بشه و دیگه نمیشه جمعش کرد. سریع به علیرضا گفتم که بره دست و صورتشو بشوره و به سعیدم گفتم بره یه جای دیگه تا من و بردیا با محسن صحبت کنیم. سعید با مشتای گره کرده نگاهی به محسن کرد و با خشم برگشت و رفت. بردیا با خونسردی به محسن نگاه میکرد. خونسردی که ناشی از تمرکز بالای بردیا موقع دعوا ها بود و نه از روی بیخیالی. سکوتی نسبی برقرار شده بود. محسن مشغول چرخوندن و کش دادن کتف و آرنـجش بود. غرولندی کرد و زیر لب گفت غول بیابونی دیوس. بردیا چیزی نگفت و منتظر بود من یه چیزی بگم. منم هنوز منتظر بودم که شرایط آروم بشه. اینجور موقع ها همیشه من حرف میزدم. یه جورایی اگه بردیا عضله گروه بود ، من مغز گروه بودم.
محسن که کمی اعصابش آروم شده بود لباسشو که در اثر کشیده شدن به دیوار خاکی شده بود تکوند و گفت‌: نیما ٬ شماها همه منو کس کش و دیوس می بینین در صورتی که این جوری هم نیس. هنوز منو نشناختین.
سرشو پایین انداخت. شاید خجالت می کشید تو چشمامون نگاه کنه. غرورش اینجور موقع ها نمی ذاشت احساساتشو خوب ابراز کنه.
محسن ادامه داد: من … راستش … لعنتی … میدونی علیرضا … رفیقمه … یعنی ….
من گفتم : بگو دیگه جونت بالا اومد
– اگه خفه شی میگم. چیه شیش ماهه به دنیا اومدی ؟
– ما که الاف تو نیسم عوضی
– ببین … من و علیرضا رفیقیم … می فهمی ؟ یعنی این که … دوستیم … ازش سوء استفاده نکردم که .
– یعنی … دوسش داری ؟
– اه اه اه … مگه من دخترم یا اون ؟ این حرفای خاله زنکی چیه ؟
– اوکی باو . ببین محسن من بهت اعتماد دارم ولی … باور کن … اگه اذیتش کنی یا دلشو بشکونی …
بردیا نذاشت حرفمو تموم کنم گفت: دهنت سرویسه. افتاد ؟
محسن یه لبخند زد و گفت: باشه. حالا رخصت میدین ما رفع زحمت کنیم ؟
بردیا هم سری به نشانه تایید تکون داد. کمی که محسن دور شد بردیا به من گفت که به محسن اعتماد نداره و بهتره که با علیرضا صحبت کنیم
منم قبول کردم و رفتیم پیشه علیرضا. اونم به ما اطمینان داد که خودش اینو خواسته و ما هم چاره‌ای نداشتیم جز این که قبول کنیم. اون روز تو اوقات تلخی و اعصاب خوردی تموم شد. سعید تا زنگ آخر شدید تو خودش بود. زنگم که خورد سریع وسایلشو جمع کرد و رفت. حتی خداحافظی هم نکرد. میدونستم ناراحته ولی نمی دونستم دقیقا از چی.
من بعد از مدرسه ۳٬۴ ساعت دیگه می‌موندم و درس می خوندم. وسایلمو جمع کردمو رفتم تو کلاس آخر راهرو. اونـجا دنج ترین و خلوت ترین کلاس بود.هروقت می خواستیم با سعیدلب بازی کنیم می رفتیم اونـجا. رفتم میزه آخر و کتابامو گذاشتم تو جا میزی. سرمو که بلند کردم دیدم سعید تو چارچوب در ایستاده. ۱ دقیقه تو سکوت به هم نگاه کردیم.
من: چرا اینجایی هنوز ؟
سعید: مامانم زنگ زد گفت آژانس بگیرم برم خونه. امروز مریم خانم (پرستارش) نیس
– خوبی؟
– نه
– چی شده آخه؟ از صبح تو خودتی
– نیما
– چیه ؟
– عصبی بودم
– از دست محسن ؟ آخه دیگه انقد عصبانیت نداره
– نمیدونم. یه جورایی حسودیم شد.
– به کی؟
– به علیرضا
– به کون دادنش ؟
– نه اوسکل
– پس به چیش حسودیت شده ؟
– نمی دونم
سکوت … چند ثانیه گذشت. سعید گفت: با علیرضا حرف زدم
من گفتم : خوب چی گفت
– گفتش که … یعنی … اه
– اه جونت در اومد بگو دیگه
– گفتش از محسن خوشش میاد
– یعنی دوس داره بهش بده و اینا ؟
نه … یعنی آره … یعنی …
سعید یه مکثی کرد و گفت : یعنی گفت که دوسش داره ! یعنی عشق و اینا
یه کوچولو درک این موضوع برای منم سخت بود چون هیچ وقت علیرضا از احساسش در مورد محسن به من نگفته بود درصورتی که احساسه منو به سعید می دونست. هنوز دلیل ناراحتی زیاد سعید رو نفهمیده بودم. ازش پرسیدم: خوب تو چرا این وسط ناراحتی ؟
سعید گفت : نیما ؟
گفتم: ها ؟
سعید با یه حالت پرسشی گفت : تو منو … . جملشو خورد. منم رگ بامزگیم گل کرد و گفتم : معلومه که میکنمت عزیزم ! سعید یکم عصبی شد و گفت: بی شعوری دیگه دهنتو ببند یه دقیقه. سرشو انداخت پایین و گفت : نیما من دوست دارم !
حالا نوبت من بود که جواب بدم ولی ضعف من در بیان احساساتم اجازه نداد این کارو کنم. دقیقا هر وقتی که میخواستم یه حرف با احساس بزنم لال می شدم و دیگه نمی تونستم صحبت کنم. سکوتی بینمون حاکم شد. سعید هنوز داشت به من نگاه میکرد و منتظر جواب بود. منم سرمو انداخته بودم پایین تا باهاش چشم تو چشم نشم. واقعا دوسش داشتم ولی نمی تونستم بگم. تو دلم داشتم فریاد میزدم که منم دوست دارم ولی صدام بیرون نمی اومد. بغض سعید ترکید. گریه کنان و عصبی شروع کرد به سمت من حرکت کردن. تو اون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گرفتمش تو بقلم و لبامو گذاشتم روی لباش. گریه سعید قطع شد و محکم بقلم کرد و با لباش با من همراهی کرد. خودشو ازم جدا کرد و گفت: نیما میخوام … گفتم چیو ؟ گفت: تو رو! یعنی میخوام باهم سکس داشته باشیم. با تعجب و البته همراه با شوق زیاد بهش گفتم: یعنی بهم می‌دی گفت: آره میدم. چند لحظه‌ای رفتم توی فکر و سکوت بینمون برقرار شد. پرسیدم: آخه کی؟کجا؟ گفت: همین الان میگم امیر بیاد دنبالمون میریم خونه اون حال میکنیم. گفتم: خوب بریم اونجا سکس کنیم اونم میاد ما رو میکنه ! خطریه! سعید گفت: نه بهش گفتم اولین کونمو میخوام به توبدم. بازم چند لحظه‌ای رفتم تو فکر … یعنی خیلی قبل تر منو میخواسته؟ یعنی منتظر بوده من بگم؟ یعنی من اینقد احمقم‌؟ سعید گفت: باشه؟ گفتم: نمی‌دونم باید اجازه بگیرم
خلاصه زنگ زدم مامانمو و با التماس راضی شد که اجازه بده برم خونه سعید. سعید هم زنگ زد به امیر و ازش خواست که بیاد دنبالمون. خیلی زود امیر جلوی در مدرسه بود. با یه بنز سفید که مدلشو یادم نیست ولی خیلی ناز بود. من رفتم صندلی عقب و سعید هم رفت جلو نشست. پامو که توی ماشین گذاشتم دلهره و ترس عجیبی سراغم اومد. با خودم گفتم عجب خریتی کردما ! الان اگه امیر منو بکنه چی میشه؟ چند وقتی بود که خودمو انگشت میکردم و خیار های خیلی کوچیک میکردم تو کونم و در واقع شوق به کون‌دادن توی من بیدار شده بود برای همین ته ذهنم از این که امیر منو بکنه بدم نمیومد ولی خوب تجربه اول بود و ترس و اضطراب. از وقتی که تو ماشین نشستیم به جز احوال پرسی کوتاه صحبت دیگه‌ای نکردیم. به منطقه خونه سعید که رسیدیم اتفاق عجیبی افتاد. خیابون اصلی اون منطقه خیلی خلوته و کوچه‌ها هم همینطور. خونه‌ها اکثرا قدیمی و ویلایی یا برج و خیلی مدرنه. در کل محله خلوت و ثروتمند نشینیه و بخاطر کوچه ها و خیابون های تنگشِ که خیلی خلوته. به محض این که وارد اون خیابون خلوت شدیم سعید زیپ شلوار امیر رو کشید پایین کیرشو تو یه چشم به هم زدن در اورد و شروع کرد براش جق زدن. امیر تو آینه ماشین یه نگاه به چشم‌های متعجب من کرد و با خنده گفت: نیما جان عزیزم مکان سکس که مفت و مجانی نیست. حالا آقا سعید قول داده جز جق برام ساک هم بزنه. احساس من به سعید باعث شد که حسودیم بشه و عصبی بشم. با صدای لرزان و بریده گفتم: حالا میتونستین تا رسیدن به خونه صبر کنین. امیر که متوجه لرزش صدام شده بود گفت: ببخشید دیگه من یکمی عجولم و نخودی خندید.
۲٬۳ دقیقه بعد رسیدیم وارد خونه امیر شدیم. امیر ۲ دست لباس راحتی برامون آورد. معلوم بود که اونا برای سعید بودن. یه لباس آبی آسمونی و اون یکی قرمز بود. بنظرم اومد که باید تاپ و شلوارک باشن. به سعید گفتم کجا عوض کنیم گفت: همین‌جا دیگه همه مردیم خجالت نداره که. پیراهنم رو در آوردم و تاپ و پوشیدم. امیر رو دیدم که داره بهم نزدیک میشه. یکمی جبه گرفتم و به سمت مخالف چرخیدم. امیر با لبخند گفت: عزیزم فقط میخوام کمکت کنم. و یه بوس از لپم کرد. مهربانی و جنتلمن بودن امیر سستم کرد و گفتم اوکی. امیر کمربندمو باز کرد و شلوارمو از پام درآورد. پاهای بی‌مو و صافمو که دید چشماش برق زد و یه بوس از لای رونم کرد. آروم خاست که شورتمو در بیاره که دستشو گرفتم. سریع یه نگاه به سعید کردم که دیدم شرتشو داره در میاره. سعید گفت: زود باش مامانت ۲ ساعت دیگه میادا. امیر سریع شرت منو در آورد. شلوارکو برداشتم. اومدم که پام کنم دیدم که اصلا شلوارک نیس بلکه یه دامن خیلی کوتاه تا زیره کونه. یکمی حشری شدم. همون موقع سعید رو دیدم که دامنو پاش کرده و با ناز و عشوه تو بقله امیر با پا بلندی کردن لباشو به لبای امیر رسونده و دارن لب میگیرن. پاهای ناز و دخترونه سعید شهوتمو ۲برابر کرد. دامنو پوشیدم و به پاهای سعید خیره شدم. امیر که متوجه نگاه من به ساق و رون ناز سعید شده بود گفت: تازه با کفش پاشنه بلند ندیدیش. و خندید. گفتم پاشنه بلند؟ سعید خودشو از آغوش امیر جدا کرد و گفت حالا بعدا برات می‌پوشم. دستمو گرفت و به سمت یکی از اتاقا کشید. امیر از پشت سر بلند گفت:سعید کاندوم و کرم گذاشتم رو پاتختی. بلافاصله بعد از اینکه در رو بستیم لبامون رفت روی هم. دستای سعید دور گردنه من حلقه شده بود و منم با دستام کمر باریک و نازشو گرفته بودم. سعید خودشو تو آغوش من رها کرده بود. سعید پاهای سبزه و بی موشو به پاهای سفید و صاف من می مالید. انگاری اصلا دیگه رو زمین نبودیم. دستامو آروم از لبه دامن کوتاه آبیه سعید رد کردم و به کونش رسیدم. کونشو یکمی فشار دادم. صدایه آهه کوتاهی از سعید بلند شد. همچنان به لب دادن ادامه دادیم زبونامون رو تو دهن هم میکردیم و لیس میزدیم درس عین فیلمای پورن.
متوجه نشده بودیم ولی امیر اومده بود تو اتاقو داشت ما رو نگاه می‌کرد. تا فهمیدم خودمو از سعید جدا کردم. اون که تا الان چشماشو بسته بود با تعجب چشماشو باز کرد و امیر رو دید. امیر بلافاصله گفت نمی خواستم مزاحم بشم فقط یادم رفت بهت بگم که کونتو خالی کنی! سعید: اوه مرسی که گفتی. باشه اول من میرم بعد نیما تو برو. خالی کردن کون برای دادن رو سعید از امیر و منم از سعید یاد گرفته بودم ولی هیچ وقت خودم انجامش نداده بودم.
سعید که رفت من و امیر تنها شدیم. امیر اومد داخل اتاق و روی مبل راحتی که اونجا بود نشست. منم از خجالت سرمو انداخته بودم پایین و پاهامو جفت کرده بودم. امیر گفت: آقا نیما شما مثه این که از ما بدت میاد. وقعاً ازش بدم نمیومد.اتفاقا خوشمم میومد. کلی هم تو ذهنم فانتزی سکس باهاشو داشتم. مرد مهربون و خوش تیپی بود کلی هم به ما احترام میذاشت واقعا دلیلی نبود که ازش بدم بیاد ولی یه احساس منفی بهش داشتم. اونم حسادت بود. سعید خوشگل من که برای بوسیدنش تو مدرسه دهنم سرویس میشد روزی حداقل ۳٬۴ ساعت در اختیار امیر بود. در کنار این حس ازش خیلی خجالت می کشیدم. اروم گفتم: نه بدم نمیاد امیر گفت: ولی معلومه خوشت هم نمیاد. من گفتم: راستش … . میخواستم بگم بهش که خوشم میاد ازش ولی نتونستم. امیر گفت: خوشت میاد ازم؟ آب دهنمو محکم قورت دادم و گفتم: بعله. امیر لبخندی زد و گفت: پس بیا اینجا. رفتم پیششو منو روی پاش نشوند. آروم لبامو بوسید و با دستش لای رونمو می مالوند. واقعا بلد بود چه جوری یه نفرو رام خودش کنه. لب گرفتن ما ادامه داشت تا اینکه امیر گفت: بسه دیگه الان سعید میاد ناراحت میشه. من از روی پاش بلند شدم و رفتم روی تخت نشستم.
سعید چند دقیقه بعد اومد و حالا نوبت من بود که برم. امیر که تعلل منو دید ازم پرسید: بلد نیستی نیما جون؟ گفتم: میدونم چه جوریه ولی تا حالا انجامش ندادم. سعید گفت: بیا بریم من برات انجام بدم. امیر گفت: نه سعید عزیزم هیچ وقت این کارو جلو هم نکنین باعث میشه که از هم چندشتون بشه. مثه این که جلو همدیگه برینین. حالتون بد نمیشه؟ منو سعید خندیدیم و من گفتم: خوب چکار کنم؟ امیر گفت: بیا خوشگل خانم خودم بهت یاد میدم. از این که به من گفت خوشگل خانم خیلی حال کرده بودم. باهم رفتیم تو دستشویی و درو بستیم. امیر اول یه لب دیگه ازم گرفت. لبای منو سعید خیلی فرق داشت. لبای سعید نازک و صورتی بود ولی لبای من بزرگ و گوشتی بود. اینقد که بعضی وقتا بچه ها بهم میگفتن انجلینا جولی. امیر دوباره ازم لب گرفت و گفت من از این لبا سیر نمی‌شم. اروم دامنمو در آورد و بهم گفت که پاهامو دو طرف توالت فرنگی بزارمو یکمی قنبل کنم و زانو هامو بشکنم و با دستام لپای کونمو از هم باز کنم. با این کار سوراخم معلوم شد و امیر با یه صدای شهوتی گفت: جوون! سوراخ این دختر خوشگل رو ببین. من با این که گرایش به پسرا دارم هیچ وقت از این که دختر خطاب بشم یا اینکه لباس زنونه بپوشم در حالت معمولی خوشم نمیاد ولی خوب اینجا شهوت در حالت حداکثر بودو دیگه مغز کار نمی کرد. برای همین خیلی با حرفای امیر حال می کردم. امیر سر شلنگ آبو روی سوراخم گذاشت و گفت نترس نمی کنمش تو ولی باید یکمی فشارش بدم فقط آبو که باز کردم ممکنه یکم غافلگیر بشی ولی لطفا تکون نخور. سر شلنگو به سوراخم فشار داد و آبو با فشار باز کرد. هجوم آبو به داخل سوراخم رو قشنگ حس کردم. انقد آب رفت داخل شکمم که دردم گرفته بود. گفتم بسه توروخدا. امیر گفت وقتی شلنگو برداشتم خودتو سفت بگیر که آب ها از کونت نریزه روی زمین بعد بشین رو توالت و فشار بده که خالی بشه. منم این کارا رو کردم و آب با فشار از روده ام خالی شد. حس خوبی داشتم. همه آب ها که خالی شد امیر گفت: پاشو چک کنم ببینم هنوز تو کونت کثیفه یا نه. آروم انگشت کوچیکشو کرد تو کونم. خیلی درد نداشت چون زیاد خودمو انگشت میکردم. انگشتشو در آورد و گفت: تمیزه تمیزه.امیر گفت: بیا سوراختو با شامپو بشورم که تمیز بشه.برو تو وان. منم رفتم تو وان برگشتم به سمت امیر و دیدم که داره شوارشو در میاره. دید که من یکمی ترسیدم گفت خیس میشه شلوارم. کیر شق شدش از روی شرتش معلوم بود. کیرش خیلی بزرگ بود. امیر که دید من دارم کیرشو دید میزنم یه پوزخندی زد مشغول شستن سوراخم با شامپو شد. انگشت کوچیکشو میکرد تو کونم و میچرخوند. شست و شو که تموم شد یه حوله داد که خودمو خشک کنم. پشتمو به امیر بود و شروع کردم به خشک کردن بدنم. خم شده بودم داشتم ساقامو خشک میکردم که دستای امیرو روی کمرم و کیرشو لا پام حس کردم. سریع بلند شدم و پاهامو بستم ولی اوضاع بدتر شد و کیرش بین پاهام موند. امیر جوونی گفت و گردنمو بوسید. دستاشو دور سینه و کمرم حلقه کرد و گفت: تو سکسی ترین پسری هستی که تا حالا دیدم. از دهنم پرید: از سعیدم سکسی ترم؟ گفت: بهش نگو چون ناراحت میشه ولی آره. خودمو از دستاش رها کردم و دامنو پوشیدم و از حموم اومدم بیرون.
با سرعت به سمت اتاق رفتم. سعید روی تخت دراز کشیده بود. خیلی سریع رفتم روی تخت و محکم لبای سعید رو مک زدم. همین جوری که لب می گرفتیم توی هم می لولیدیم. سعید لباشو ازم جدا کرد و اومد روی من و شروع کرد به خوردن سینه هام. همزمان با دستش با کیرم ور میرفت. طولی نکشید که بوسه های سعید از سینه هام به کیرم رسید. از تخمام زبونشو میکشید تا سره کیرم. بعد از چندباری که اینکارو کرد کیرمو کرد دهنش. از شدت شهوت نمی‌تونستم چشمامو تکون بدم و خیره به سقف بودم. سعید آروم و ناز برام ساک میزد. ساک زدن سعید یهویی قطع شد. بلند شدم ببینم چی شده. دیدم امیر وارد اتاق شده. سعید گفت: میشه بری بیرون لطفا عزیزم؟ امیر گفت: شما تجربه ندارین بزارین من کمک کنم. الان تو سگی بشین و برای نیما ساک بزن منم کونتو گشاد میکنم برای کیر نیما. سعید جوابی نداد ولی سریع حالت سگی گرفت و برای امیر قنبل کرد. منم نشستم و در حالی که سعید برای من ساک میزد به امیر خیره شدم. امیر ۲ زانو نشسته بود و فقط شرت پاش بود. اولین باری بود که بدون تیشرت امیرو می دیدم. بدنش فوق سکس بود سینه‌های برجسته و مردونه و عضلانی با شکم شش تیکه و محکم. باورم نمیشد. از دیدنش انقد حشری شدم که آبم تو دهن سعید خالی شد. چند قطره بیشتر نبود و سعید قورتشون داد. کیرمو که شل شده بود از دهن سعید در آوردم و رفتم پشتش. امیر در آستانه این بود که ۲ انگشتشو وارد کون سعید کنه. با ورود ۲ انگشت سعید با نازک ترین صدای که می تونست گفت آااااه! یسسسس! و به آه و اوه کردن ادامه داد. خیلی زود از شدت شهوت زیاد که ناشی از آه و اوه سعید بود کیرم شق شد و به امیر گفتم که بره کنار که بکنم تو سعید. کون سعید گشاد شده و کرم زده آماده بود برای فتح شدن. پشتش ۲ زانو نشستم و کیرمو تنظیم کردم و خیلی آروم سرشو کردم تو. سعید دوباره بلند گفت: آاااه! وای خدا جون! آروم شروع کردم به فرو کردن ادامه کیرم. امیر هم اونور داشت جق میزد. کیرش ۱۸ سانتی میشد ولی خیلی کلفت نبود. از دیدن کیره امیر حشری شدم و نصفه باقی مانده کیرمو تا ته کردم تو سعید. سعید جیغی کشید و گفت: جر خوردم! آااخ! یه دقیقه تکون نخور! منم چند لحظه‌ای نگه داشتم. سعید (همونجوری که کیرم تو کونش بود ) برگشت سمت منو گفت: نیما عشقم. میشه جرم بدی؟ من چند لحظه ای به چشمای نازش نگاه کردم بعد کمرشو محکم گرفتم و کیرمو تا سرش کشیدم بیرونو دوباره تا ته کردم تو. شکمم که با صدای تق به کونه سعید خورد سعید گفت: آاه! دوباره. منم دوباره این کارو کردم . بعد از چندتا تلمبه سعید فریاد زد که داره آبش میاد. باورم نمی شد. حتی دستم به کیرش نزده بود و فقط با کون دادن آبش اومده بود. آب سعید داشت تو کاندوم تخلیه می شد و منم داشتم تو کونه نازش تلمبه میزدم تقریبا با ۸٬۹ ضربه منم ارضا شدم و تو کاندوم توی کون سعید آبم تخلیه شد.
هردومون بیحال افتادیم روی تخت. به سعید گفتم: چه زود آبت اومد. امیر گفت: سعید انقد زود انزاله که دست به کیرش بزنه آبش میاد. حتی با انگشت کردن هم من آبشو آوردم.سعید گفت: برا همین کون دادن بیشتر از کردن بهم حال میده اونجوری زودی آبم میاد ولی اینجوری یکمی قبلش حال میکنم. گفتم: دوباره بریم؟ سعید گفت: نه. من یه بار که آبم بیاد باید یه ربع صبر کنی تا دوباره بتونم حال کنم. کیره من تو فاصله ۱ دقیقه دوباره شق شده بود. انگشت کردنای امیر و اومدن آب سعید با کون دادن منو ترغیب کرده بود که کون بدم. به سعید گفتم منو میکنی؟ گفت: اره فقط باید وایستی. امیر گفت: سعید عشقم تو که نمیتونی به نیما حال بدی زودی آبت میاد. بعد روبه من کرد و گفت: بزار من بکنمت قول میدم خیلی حال کنی. نگاهی به سعید کردم. تو اون لحظه من از خدام بود که برم زیر کیره امیر ولی تایید سعید برام مهم تر بود. چهره سعید رفت توهم و گفت: امیر راس میگه. اگه دوس داری بهش بده. با سرعت به امیر نگاه کردمو لبخندی به نشانه تایید زدم. امیرم گفت: عشقم یه جوری میکنمت که زیر خواب خودم بشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *