داستان یک ازدواج

داستان یک ازدواج

داستان یک ازدواج
داستان یک ازدواج

ای خدا خسته شدم از دست تو. چی کار کنم من، هان؟ تو می گی آخه من چه کار کنم؟ دارم دیووونه می شم از دستت. دیوونه.
– فکر کردی من خودم حالم خیلی خوبه؟ خوب مگه تقصیر منه؟ فکر کردی من این مشکلات را ندارم؟
– نه آقا. تو کجا مشکلات من را داری؟ تو خودت را با من مقایسه می کنی؟ من را بدبخت کردی رفت. تقصیر من احمق ِ که از همون روز اول تسلیم این تصمیم مسخره تو شدم. گول اون واحد آپارتمانی کوفتی بغلی را خوردم. نمی دونستم قراره بشه پاتوق فامیلهای جنابعالی.
– خوبه فامیلهای خودتم هروقت میان مسافرت می رن خونه تو. خوب ما که نمی تونیم بهشون بگیم شبها از هم جدا می خوابیم و روزها سرمون به کار خودمون گرم ِ. به همشون گفتم این یک آپارتمان مبله اضافه است واسه مهمونا.
– آخه من چه گناهی کردم که باید هر هفته برم خونه فامیلهای کسی که هیچ نسبتی با من نداره. خواهرات پدرم را در آوردن. هروقت می رم خونه مامانت فقط لحظه شماری می کنم که زمان بگذره تا برگردم خونه. اسم مامانت که میاد عصبی می شم.
– اولاً که من و تو غریبه نیستیم و زن و شوهر قانونی هستیم. اونها که نمی دونند من گی هستم و تو لزبین. نمی دونند که من شوهر دارم و تو زن داری. ضمناً مامان من مگه چشه؟
– من خونه مامان خودم ماهی یکبار می رم. همیشه از این بابت شاکیه. مامان خودم را می تونم راضیش کنم اما به مامان جنابعالی نمی شه چیزی گفت. در ثانی آقای محترم همین الان توی فامیل شما بنده سکه یک پول شدم که نازا هستم. خسته شدم بسکه همه به من گیر دادند که چرا 6 سال ِ ازدواج کردید هنوز بچه ندارید. تو هم که قربونت برم هیچ چی نمی گی. می دونم دلت بچه می خواد آقا ولی جنابعالی که قرار نیست نه ماه تمام بچه تو رحمتون پرورش بدید که؟ اونهم واسه یک غریبه. دیگه هم نمی خواد اون دو هفته یکباری که ساناز می یاد خونه ما را بگذاری به حساب ارتباط دائمی ما. تازه اگه این یکی هم مثل قبلی ول نکنه بره. ای خدا من چقدر بدبختم. اگه من زن تو نشده بودم شاید می شد با مریم برم دانمارک. این ساناز را هم با هزار بدبختی پیداش کردم. تا می فهمند من شوهر دارم کلی فحشم میدن این لزبینها. بهم می گن هرزه و هوسباز.
– حالا بچه دار شدن اونقدرها هم بد نیست که. من نمی دونم چرا یک ذره احساس مادرانه تو وجودت نیست؟ من با اینکه حالتهای زنانه دارم اما خیلی دلم می خواد پدر بشم.
– حتماً با پدر شدن بقیه ثروت پدری بهت می رسه. من را عقد کردی که نصف این مجتمع را بدهند به تو، پسر یکی یک دونشون. حتماً گفتن بهت اگه یک پسر کاکل زری بیاری بقیه اینجا را به اسم اون می کنند. یادت رفته بابام به زور راضی شد من را به عقد تو در بیاره؟ می گفت شک داره تو مرد باشی. با اون عشوه هائی که تو می یومدی والا منم تحریک شده بودم منتها می دونستم پایین تنت به بالاتنت نمی خوره. خوبه حداقل موهای تنت را می زنی این یک ساعتی که باهات هستم پشم و پیلی نمی بینم خدا را شکر.
– تو خیلی قدر نشناسی. من که یک چهارم این مجتمع را به اسم تو کردم به طوریکه همه فامیل از حسادت داشتند دق می کردند.
– ببین من دیگه گول این حرفها را نمی خورم. یک چهارم این مجتمع مال منه اما یک شب نمی تونم با خیال راحت سرم را بگذارم روی بالشت و با فکری آسوده در کنار عشقم باشم. همش باید تنم بلرزه. تو درواقع با ازدواجت با من می خواستی به همه ثابت کنی مردی و اوا خواهر نیستی. ولی آنها تا واسشون بچه نیاری باورشون نمی شه. مامانت هفته پیش به من می گفت می دونه مشکل از من نیست. می خواست تو را ببره دکتر. به من می گفت راستش را بگو، پویا مشکل داره؟ اون خواهرات هم که کم نمیارن از نیش و کنایه زدن. مرجان برگشته می گه این که واسش مهم نیست. از همون اول هم می دونست پویا مرد نیست. به خاطر مال و منالش زنش شد. می گفت من مطمئنم پویا همه چیز را از همون اول بهت گفته و قول داده نصف سهمش را بده به تو. ما خوب داداشمون را می شناسیم. من می خوام بدونم اگه تو را خوب می شناسن چرا دودستی من را تقدیم کردن به تو که بعد از صبح تا شب حرص این چهار تا آپارتمان را بخورند؟ ببین خواهرت چقدر داغ ِ که حاضره تو را از مردی ساقط کنه اما این وسط من را هم ضایع کنه. پیر دختر حسود عوضی.
– ببین تو حق نداری راجع به مرجان اینطوری صحبت کنی. مرجان پیردختر نیست. او هم مثل تو یک لزبین ِ.
– چی؟ مرجان لزبین ِ؟ چی داری می گی تو؟ پویا واقعاً که ازت توقع نداشتم. من و تو 6 سال ِ که زن و شوهریم و تو در این مدت نباید به من می گفتی مرجان لزبین ِ؟ واقعاً که دیگه شورش را در آوردی.
– چطور شد تا حالا من یک غریبه بودم الان یک دفعه شدم شوهر و محرم راز. در ثانی مگه من و تو چقدر با هم در ارتباطیم که حرفش پیش بیاد و من بهت بگم. ضمناً خود من هم مدت زیادی نیست که فهمیده ام. اما مرجان از همون اول می دونسته من یک گی هستم.
– ببینم نکنه به مرجان گفتی من لزم و این نقشه را کشیده تا من را خر کنه سهمم را از چنگم در بیاره؟
– نه. مطمئن باش این طور نیست. خوب راستش من به مرجان گفتم تو لزبین هستی و من به دلیل این فداکاری ای که تو کردی نیمی از آپارتمانها را به اسمت کردم. راستش آیدا جون خیلی چیزها هست که با پول نمی شه جبرانشون کرد. من اگر پارتنر نداشتم تمام زندگیم را می بخشیدم به تو. اما به قول خودت این چیزها برای آدم آزادی نمیاره. من آن موقع نسنجیده عمل کردم. بر اثر اصرارهای من بود که تو حاضر شدی با من ازدواج کنی. من دیگه مشکلات بعدی را پیش بینی نکرده بودم. فکر می کردم مهم نیست که من و تو کی هستیم یا خانواده هامون کی هستند. راستش مرجان بیشتر غصه می خوره که تنهاست. او به تو خیلی حسادت می کنه چون می دونه تو این همه مدت پارتنر داشتی. به من می گفت حدقل اگر می دونست که تو لزبینی بعد از رفتن مریم می یومد سراغت. شاید باورت نشه اما مرجان در این 34 سال یک دوست دختر هم نداشته. او هیچ وقت به یک رابطه اشتباه تن نداده. مثل من و تو خودش را تسلیم نکرده. تا به امروز هم نتونسته با کسی دوست بشه. البته تعجب هم نداره چون خود من یک گی هستم و می بینم که اوضاع چقدر خرابه. به نظر من بهتره تو این شرایط سخت حداقل شما دو تا با هم دوست و همدم خوبی باشید. مرجان واقعاً تنهاست. ازت خواهش می کنم باهاش راه بیا.
– ای کاش زودتر از اینها می دونستم قبل از اینکه با ساناز آشنا بشم. هرچند امیدی به موندن ساناز ندارم. اما هر چی باشه الان ما با هم هستیم. آره، من مرجان را خوب می شناسم. می دونم که خیلی متعهده و آدمی نیست که به این راحتی ها تن به هر نوع ارتباطی بده. بهش حق می دهم با این اوضاع و شرایط نتونسته باشه هیچ دوستی پیدا کرده باشه. خود من وقتی از اولین دوست دخترم که شهرستانی بود و بعد از اتمام درسش برگشت شهرشون جدا شدم تصمیم گرفتم که حتی اگر شده تا آخر عمرم هم تنها باشم اما هرگز با دختری از شهر دیگه ای دوست نشوم. دوری از مهسا واقعاً برای من سخت و دردناک بود. اما من هم زیاد خوش شانس نبودم. مریم که اینقدر ادعا می کرد عاشق من ِ خیلی راحت اون 5 سال زندگی عاشقانه را بوسید و گذاشت و رفت. این ساناز را هم نمی شه زیاد روش حساب کرد. فعلاً که مجردِ. پس فردا معلوم نیست ازدواج کنه چی پیش میاد. الان که من شوهر دارم و ارتباطی هم با تو ندارم رابطمون اینه وای به حال روزی که او شوهر کنه.
– حالا از کجا مطمئنی که شوهر می کنه؟
– سرنوشت ههممون معلومه چی می شه دیگه عزیز من. نمی دونم. شاید هم ازدواج نکنه. اما تو را به خدا پویا یک کاری بکن. این مامانت گیر داده به من. من 33 سالم شده و اونها می خوان تا دیر نشده من بچه دار بشم. ببین اگر بگیم تو عقیمی باز هم مامانت تا نتیجه آزمایش را نبینه باور نمی کنه. تازه برای بعدش هم نقشه کشیده. می خواد بفرست ِ تو را آلمان که بری درمان کنی. بیا و اینبار از خیر مردانگیت و ارثیه پدریت بگذر وگرنه من بدبخت می شم.
– باشه حالا می شینم یک فکری می کنم ببینم می شه کاری کرد یا نه.
آیدا روی تخت دراز کشیده بود و در رؤیای خودش فکر می کرد که یعنی ممکنه پویا قبول کنه واز خیر بچه بگذره؟ یعنی می شه مرجان خواهر 34 ساله پویا هم یک لزبین باشه؟ ای کاش تمام این رؤیاها به واقعیت می پیوست. هفته دیگه قراره خانواده ساناز جواب نهائی را به یکی از خواستگارهای او بدهند و دارند حسابی رو مخ ساناز کار می کنند. ساناز هم که الگوی زندگیش یکی شده مثل او؛ معلومه که عاقبتش چی می شه. اما ای کاش مرجان یک لزبین بود….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *