سکس با دستفروش

سکس با دستفروش

سکس با دستفروش
سکس با دستفروش

وقتی که داشتم از استخر برمی گشتم یه دفعه موبایلم زنگ زد…
_سلام مامان.
_سلام بابک جان خوبی.ببین پسرم یه خبر بد…
_چی شده؟
_مسعود تو راه خونشون تصادف کرد مرد…
_آخ آخ… کی؟
_همین الان به ما زنگ زدن خبر دادن.ببین پسرم من و بابات داریم میریم شمال خونشون. فهمیدی؟
_آره آره.خوب…
_خوب نداره که.دو سه روزی اون جا هستیم.
_باشه.میخواین منم بیام.
_نه…نه… تو خونه باش
_باشه.مامان زود برگردینا
_باشه مامان.مواظب خودت باش.خداحافظ.
_خداحافظ. مسعود اسم شریک بابام بود.سره یه کار ساختمونی با هم آشنا شده بودن و شریک شدند.مرد خوبی بود.دو سه باری بیشتر ندیده بودمش ولی بابام خیلی ازش تعریف میکرد. وقتی رسیده بودم خونه ساعت 5بعد از ظهر شده بود.رفتم تو اتاقم لباسام رو درآوردم و رفتم حموم.در حموم رو هم باز گذاشته بودم… از حموم اومدم بیرون و واسه خودم یه آب پرتقال ریختم و شروع کردم به خوردن… داشتم پیش خودم فکر میکردم که تو این یکی دو روز که خونه تنهام چیکارکنم؟ یه راه حل توپ به فکر رسید… لباسام رو تنم کردم و رفتم تو پارکینگ.اون یکی ماشین رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. داشتم تو خیابون ها کس چرخ میزدم که یه رسیدم پشت یه چراغ قرمز سره یه چهار راه. یه دست فروش دختر داشت به همه ماشین ها سرمی زد.تو دستاش چند جفت جوراب بود که دم هر ماشینی میرفت دکش میکردن.داشتم با چشمام تعقیبش میکردم که اومد سمت ماشین من…

_آقا جوراب نمیخواین؟ یه دختره تقریبا 17 یا 18 ساله بود.یه چادر سرش بود که رنگ روش هم رفته بود.یه پیرهن آبی تنش بود که به خوبی میشد سینه هاش رو دید.یه لحظه رفتم تو فکر.پیش خودم گفتم اینم بد تیکه ای نیست ها… تو همین فکر بودم که صدایه بوق ماشین هایه پشت سرم من رو از این فکر درآورد. گاز دادم و رفتم.تو راه داشتم به این دختره فکر میکردم و نقشه ای رو براش کشیده بودم.پیش خودم گفتم:آخه خره این دختره کر و کثیفه.سگ این رو نمی کنه تو میخوای بکنیش.؟خوب..خوب میبرمش حموم.کس کس دیگه.کس این چه فرقی با کس بقیه داره.تازه ما که کس تمیزش رو کردیم بزار یه بار هم کس کثیف بکنیم!! سریع دور زدم و رفتم سر همون چهار راه.دیدم اون کنار واساده تا چراغ قرمز بشه و دوباره بیاد به مردم جوراب بفروشه. رفتم کنارش واسادم وبراش بوق زدم.روش رو برگردوند طرف من.منم با دست بهش علامت دادم که بیاد سمت من.دیدم داره میاد
_سلام آقا.جوراب می خواستین؟
_سلام.نه جوراب نمیخوام.ببینم دوست داری بیای تو یه خونه کار کنی؟
_خونه…؟ والا چی بگم آقا.نمیدونم.
_پول خوبی بهت میدم. میای یا نه؟
_بله.چشم. میام. تا فهمیدم که راضیه سریع در و براش باز کردم و گفتم:
_بدو.زود بیا بالا.
_آخه آقا ماشینتون کثیف میشه؟
_بهت میگم بیا بالا اومد بالا.منم سریع گازشو گرفتم و از اون محل دور شدم. تو راه حواسم بهش بود.هیچ حرفی نمی زد.فقط داشت این ور اون ور رو نگاه میکرد.

_ببینم دختر چند سالته؟
_من آقا؟
_نه…عمه خدا بیامرزم!!(خندید.وقتی که خندید قیافش یه کم خوشگل تر میشد.دندوناش یه دست و سفید بود.)
_من 17 سالمه آقا.
_پدر مادرت کجان؟
_شهرستانن آقا.
_خودت تنهایی تو تهران کار میکنی؟
_نه آقا… با داداشم.من سر این چهار راه هستم.داداشم سره چهار راه بعدی. آقا ما داریم کجا میریم؟
_میریم خونه من.
_برایه کار دیگه.آره؟
_آره عزیزم.(وقتی این حرف رو زدم یه دفعه ساکت شد).چیه چرا ساکت شدی؟
_هیچی آقا.همین طوری.حالا من باید چیکار کنم آقا؟
_صبر کن برسیم بهت میگم. دیگه رسیده بودیم به خونه.بردمش بالا.در و باز کردم و رفتیم تو.داشت اتاق رو نگاه میکرد.رو کرد به من و گفت:
_حالا باید چیکار کنم آقا.؟
_اول باید بری حموم.
_اول باید حموم رو بشورم؟
_نه بابا.اول باید بری حموم تا تمیز بشی.(سرش رو انداخت پایین.فهمیده بود که باید کسش رو آماده پذیرایی از کیر من کنه)
_آقا ولی شما گفتین که من رو میبرین خونتون برایه کار.
_کار از این بهتر میشه؟
_آقا خواهش میکنم.بزارین برم.
_باشه برو.ولی اگه یه کمی فکر کنی می فهمی که داری اشتباهی میکنی؟
_چرا؟
_هم بهت پول میدم.هم غذا میدم.هم میری حموم تمیز میشی و … (بازم سرش رو انداخت پایین و داشت پیش خودش دو دوتا چهار تا میکرد) بهش گفتم:پس چرا نمیری؟ برو گم شو دیگه…!!
_باشه آقا.چشم هر چی شما بگین.
_آها… حالا شد.اول باید بری حموم.تا تو برگردی منم میرم بیرون خرید.باید یه فکری برایه شام کنم. یه تیغ بهش دادم و کردمش تو حموم.
_ببین بهت چی میگم؟
_بله آقا؟

_خوب خودت رو تر و تمیز میکنی.بعد میای بیرون.حالیته؟
_چشم آقا. در حموم رو بستم و رفتم بیرون.غذا خریدم و برگشتم.وقتی رفتم تو خونه دیدم لخت وایساده جلویه میز آرایش مامانم و داره خودش رو درست میکنه. از پشت عجب هیکلی داشت.هیچ کس فکر نمیکرد زیر اون چادر رنگ رو رفته همچین هیکلی خوابیده باشه.مثل این که حسابی خودش رو شسته بود.
_آهای… (یه دفعه برق از کونش پرید.برگشت به طرف من.بادیدن این صحنه حسابی کیرم داشت راست میشد.صورتش حسابی خوشگل شده بود.نمیدونم حروم زاده از کجا آرایش کردن رو یادگرفته بود.سینه هاش یه کمی بزرگ بود.کسشس رو هم که حسابی تمیز کرده بود.سفید سفید شده بود).
_ب ب بله آقا؟
_اون جا چه غلطی میکردی؟
_هیچی آقا.

_برو تو اتاق من رو تخت بخواب الان میام.وقتی داشت میرفت کونش بد جور می لرزید.دیگه بیشتر از این معطل نکردم.پلاستیک غذا رو گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم تو اتاق.رو تخت نشسته بود.لباسام رو در آوردم و رفتم از تو کشویه میزم یه کاندوم آوردم.رفتم جلوش و کیرم و گرفتم جلویه دهنش و بهش گفتم شروع کن. کیرم و گرفته بود تو دستاش.اول یه نگاهی بهم کرد و شروع کرد به خوردن کیرم.عجب ساکی میزد.هرکی میدید فکر میکرد این دختره بازیگر کانال(ایکس ایکس ال).همچنان داشت کیرم و میخورد.و گاهی هم تو چشمام نگاه میکرد.کیرم رو از دهنش کشیدم بیرون و گفتم که برو رو تخت. رفت رو تخت و آماده شد که پذیرایه کیر خوشگل من باشه.از کیرم معذرت خواهی کردم و کاندوم رو کشیدم روش!! دستم رو گذاشتم رو کونش رو و کیرم رو با سوراخ کسش هماهنگ کردم و با یه فشار فرستادمش تو.کسش داغ بود.چند ثانیه ای کیرم رو اون تو نگه داشتم و بعد شروع کردم به جلو عقب کردن.اصلا فکرش رو نمی کرد که همچین کسی مشتریش بشه.دیگه خجالت رو گذاشت کنار و شروع کرد به ناله کردن.داشت از آه و ناله هاش خوشم می اومد.قشنگ این کار رو انجام میداد.کیرم رو از کسش کشیدم بیرون.خودش فهمید که باید آماده بشه واسه کون دادن.برگشت یه نگاهی بهم کرد و گفت:آقا من حاضرم. کیرم رو بردم دم سوراخ کونش و کم کم کیرم رو کردم تو کونش.یه داد کوچیکی زد و گفت:آقا زود باشین.تا آخرش بکنین دیگه. یه دفعه با فشار کردم تو.لبش رو گاز گرفت و سرش رو گذاشت رو بالشم.بعد از چند لحظه خودش داشت عقب جلو میکرد.فهمیدم که دیگه دردش آروم شد.منم شروع کردم به تلمبه زدن.همش می گفت:آقا تند تر… تند تر… منم تند تر میکردمش.داشتم حال میکردم ولی آبم داشت میومد.تا اومدم به خودم بیام آبم اومده بود.کیرم رو تو کونش نگه داشتم و تمام آبم ریخت تو کاندوم… از پشتش بلند شدم و رفتم بغلش نشستم.چشماش بسته بود.

_ببینمت… (چشماش رو باز کرد.چشماش یه کمی خیس شده بود).گریه کردی؟
_نه آقا… از چشمام آب اومد.آخه بد جوری یه دفعه کردین تو کونم. زدم زیر خنده.اونم خندش گرفت.
_ولی تمیز شدی.نه؟
_بله آقا.دستتون در نکنه.
_پاشو.پاشو برو. اون پلاستیک رو از تو آشپزخونه بیار که خیلی گشنمه.
_نمی تونست بلند بشه.کمکش کردم تا بلند بشه. وقتی میخواست بره گشاد گشاد راه میرفت.خندم گرفته بود.برگشت و اونم یه لبخندی زد… شام رو باهاش خوردم و یه بار دیگه هم رفتم روکارش!! اون شب تا صبح پیشم خوابیده بود… بعد از اون یکی دو روز دیگه هم تو خونه نگرش داشتم.وقتی که مامانم زنگ زد گفت که داریم حرکت میکنیم به سمت تهران منم بلند شدم و بهش گفتم:
_بلند شو باید ببرمت.
_چرا آقا؟
_مثل اینکه بهت خوش گذشته ها.مامانم اینا دارن میان.تو خونه نداری؟
_چرا آقا…خونه داریم… یه جا هست که با داداشم شب ها اون جا میخوابیم. لباسام رو تنم کردم و سوار ماشین کردمش و رسوندمش دم همون خونه.خونه که نمیشه گفت خرابه بهتره. وقتی داشت میرفت بهش گفتم:
_ببینم تو همیشه سر اون چهار راه هستی؟
_بله آقا.همیشه اونجام.
_باشه.من اگه دوباره باهات کار داشتم میام اون جا.
_چشم آقا.من در خدمتم.

کیفم رو درآوردم و دو تا تراول ۵۰ هزاری بهش دادم و ازش خداحافظی کردم… راستش رو بخواین از اون روز تا حالا حتی یک بار هم از اون چهار راه رد نشدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *