ماجرای فرانک جون

ماجرای فرانک جون

ماجرای فرانک جون
چند ماهي مي شد که از تهران اومده بودم اينجا (اصفهان)واسه درس خوندن.آخه شانس تخمي من دانشگاه اين جا قبول شده بودم منم بدون هيچ مخالفتي راضي شده بودم که چند وقتي از پدر و مادرم دور باشم تا درسم تموم بشه.آخه خونه مجردي و از اين کس کلک بازيا که همتون اطلاع دارين.

هنوز يه واحد ساختمون خالي بود.آخرين باري که از تهران بعد از ديدن پدر و مادرم برگشته بودم مثل اينکه اون واحد هم به فروش رفته بود.

تو اين مدتي که اينجا بودم يه زن حدودا 40 ساله مالک تمام ساختون بود.نه شوهري داشت نه بچه اي.از اون خرمايه ها بود.

خلاصه اين زن با من بيشتر از بقيه همسايه ها صميمي بود.آخه ميگفت من از بچه هايه درس خون خوشم مياد. يه روز اومد در خونه من و گفت:

_سلام بابک جان.

_سلام خانوم کريمي.خوبين؟

_مرسي پسرم ممنون.يه زحمتي برات داشتم….

_بفرمايين

_ميخواستم بري به همسايه هايه ديگه هم بگي که امشب بياين خونه من.ميخوام با اين همسايه جديد که تازه اومدن آشناشون کنم.

_چشم چشم.حتما.امشب ساعت…

_ديگه حد اکثر تا ساعت 10 خونه من باشين

_باشه.پس من الان ميرم به بقيه هم خبر ميدم

يکي دوتا از همسايه هارو ميشناختم ولي بقه رو نه.رفتم طبقه اول در خونه يکي از همسايه ها. يه زن و شوهر زندگي ميکردن.در زدم شوهره اومد دم در

_سلام علي آقا

_سلام بابک جون.خوبي؟

_مرسي علي آقا.

_خبري شده؟

_نه.چيزه خاصي نيست.فقط خانوم کريمي گفته که اگه ميشه امشب بريم خونشون.

_چرا؟

_مثله اينکه ميخواد با ايناي که تازه اومدن بيشتر آشنا بشيم

_باشه.ما ميايم.

_پس اگه زحمتي نداره شما هم به آقا فتاحي اينا و آقا محمود اينا هم خبر بدين که ساعت 10 خونه خانوم کريمي اينا باشن

_باشه.

رفتم خونه يک ساعتي درس خوندم. به ساعت نگاه کردم ساعت 9:30 بود.پاشدم رفتم يه دوش گرفتم سر و صورت و صفا دادم و آماده شدم که برم.

رفتم دم خونه خانوم کريمي در زدم خودش در و باز کرد و گفت: بابک جان دير اومدي.گفتم:ببخشيد درس مي خوندم.

رفتم تو.همه تو حال رو مبل نشسته بودن.وقتي که در راه بودم که برسم به حال همه رو يه بر اندازي کردم .علي آقا اينا و آقا حسيني و محمودخان اينا و همسايه جديد.رفتم نشستم و سلام کردم.

علت تاخيرم رو گفتم و شروع کردم به خوش آمد گويي به همسايه جديد.يه مرد تقريبا 50 ساله بود.گرم صحبت باهاش بودم که يک دفعه در زدن.خانوم کريمي رو به من کرد و گفت:

_بابک جان برو در و باز کن

_مگه باز کسي مونده که نيامده باشه؟

_آره پسرم.فرانک دختر آقايه احمدي همسايه جديدمون.

پاشدم و رفتم درو باز کنم.درو که باز کردم….

چشمتون از اين روزها ببينه!! يه کس توپ واساده بود جلوم.

_سلام.پدرم اينجاست؟

_بله بله.بفرمايين.فرانک خانوم ديگه؟

_آره.شما؟

_من بابک هستم.با هم دست داديم و وارد حال شديم.

اون شب درست اومده بود جلويه من نشسته بود.ولي جدي عجب تيکه مالي بود.انگار خودش همه قسمت هايه بدنش رو درست کرده بود.همه چيش قشنگ و زيبا بود. چشم هايه آبي و موهايه طلايي و…

ديگه داشت حوصلم سر ميرفت.از جمع اجازه گرفتم و گفتم که من چند دقيقه ميرم تو حياط يه هوايي بخورم و بر ميگردم.

اومدم تو حياط .نشسته بودم رو صندلي .چند دقيقه تو تو حال خودم و فکر راه حل واسه تو کردن اين قناري خوشگل بودم که …

يک دفعه صدام زد

_آقا بابک اگه ميشه بفرماين تو واسه شام.

_بله بله.شما بفرمايين اومدم.

بلافاصله بعد از اينکه برگشت که بره منم پشتش بلند شدم که از پشت هم يه براندازيش بکنم.هيکلش خيلي رادست بود.کمر باريک و کون حسابي تراشيده.

بالاخره اون شب تموم شد.

يه رزو باباش اومد در خونم و گفت:آقا بابک اين لوستر ما لامپاش روشن نميشه.ميشه شما يه لطفي کنين و بياين يه نگا بهش بندازين

((پيش خودم گفتم:آخه عبدل کس قنه منو چه به برق و لوستر و …)) بله.چشم.شما برين من لباس تنم کنم بيام.

رفتم خونشون فرانک نبود ميخواستم يه سري به کامپيوترش بزنم روم نميشد واسه همين به باباش گفتم که لامپ هايه شما سوخته ميشه لطف کنين برين 5تا لامپ بخرين…

باباش هم مثل اسب سرش و انداخت پايين و رفت.

رفتم نشستم پشت کامپيوتر روشن کردم.ديدم که ياهو مسنجر هم داره.رفتم سراغ ياهو مسنجر.سريع آيديش رو يادداشت کردم و کامپيوتر رو خاموش کردم.

باباش هم اومد و لامپ هارو ازش گرفتم و لوستر رو واسشون جمع و جور کردم.

_آقا بابک خدا عمرت بده.من نميتونستم که برم بالايه چاهار پايه.

_خواهش ميکنم.

_لطف کردين

_خواهشم ميکنم.با اجازه

_به سلامت

رفتم خونه و رفتم پشت پنجره.منتظر شدم تا شاه کس خانوم بياد.نيم ساعتي معطل شدم تا بالاخره اومد.ديگه خيالم راحت شد.رفتم تو اينترنت و آيديش رو (اد) کردم.حدود 20 دقيقه منتظر شدم تا اومد.اول به من( پي ام)داد.گفت: شما؟ منم يه اسم خالي بندي بهش گفتم و شروع کردم باهاش چت کردن.گفتم که خونمون تهران و چند تا خالي بندي ديگه…

بعد از اون روز تقريبا هر روز با هم چت ميکرديم و خلاصه تصميم گرفتم که حرف سکس رو پيش بکشم…

_فرانک خانوم خلافتون چياست؟

_من.من بچه مثبتم هيچ خلافي ندارم

_آره جون خودت.راستش رو بگو

_فقط چند بار مشروب خوردم

_به به .پس اهل حال هم هستين

_منظورتون چيه؟

_سکس

_فقط يک بار اونم دو سال پيش.ديگه نداشتم

_اگه من ازتون بخوام چي؟

_شما؟شما که خونتون تهرانه.

_خوب حالا.جوابتون چيه؟

_من حرفي ندارم فقط…

_ديگه فقط نداره.من پايين منتظرتون هستم.

_پايين؟

_من بابک هستم.همسايه پاييني.

يه دفعه ديدم چراغش خاموش شد.مثل اين که (ديس کانکت)شده بود.يهو ديدم يکي داره در ميزنه.پيش خودم گفتم پسر تو نميري اومده تا جد و آبادت رو بياره جولويه چشت

رفتم درو باز کردم.نه گذاشت نه ورداشت يه دونه خوابوند زير گوش من.

_الاق جون خجالت نمي کشي يه ماه منو گذاشتي سر کار؟

_ فرانک خانوم چرا قاطي کردي؟بفرمايين تو باهم صحبت ميکنيم.

مثل اينکه از حرفم خندش گرفته بود.سرش و مثل يابو انداخت و اومد تو خونه.رفتم نشستم پيشش و گفتم:

_چي ميگي تو؟

_تو چي ميگي؟واسه چي منو گذاشتي سر کار؟

_من….

_هنوز سر اون حرفت هستي؟

_کدوم حرفم؟

_سکس…

فکر نميکردم اين قدر راحت باشه.تو چشاش يه برق عجيبي بود.سينه هاش داشت از حشريت منفجر مي شد…

منم ديگه بيشتر از اين معطلش نکردم و با لبام رفتم به استقبال لباش. با زبون دور لباش رو نوازش ميکردم و زبونش رو مي خوردم…

دستم رو سينه هاش بود و با سينه هاش بازي ميکردم.مانتوش رو باز کردم و رفتم سراغ سيه هاش.کرستش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن…

يه کم بويه عرق ميدادن ولي بازم قابل استفاده بود.بعد از مدتي رفتم پايين تر.شلوارش رو در آوردم و رفتم سراغ کس نازنينش.

از رو شرتش کمي کسش رو خوردم و خودش سريع شرتش رو در آورد و گفت:شروع کن.دارم مي ميرم

منم اطاعت کردم و شروع کردم به خوردن.با زبونم تموم کسش رو خيس کردم.يه آه و ناله اي ميکرد که کير بيچاره من داشت مي ترکيد.

ديگه خيلي داشت خوش به حالش مي شد.بلندش کردم و گفتم حالا نوبت شماست.مثل وحشي ها شلوارم رو در آورد و شروع کرد به ساک زدن.

خيلي سريع داشت اين کار رو انجام ميداد.مثل اينکه کير نخورده بود.

کيرم رو ول کرد و کس و کونش رو به طرف من قنبل کرد.گفت بکن تو کسم دارم ديونه ميشم.

بهش گفتم مگه پرده نداري؟ گفت:الان وقت ضر زدن نيست.زود باش.منم حسابي حرصم گرفته بود و گفتم:به تخم پسرم نيلوفر!! که پرده نداري.

کير خوشگلم رو روانه کسش کردم.تلمبه اي ميزدم که نگو و نپرس.هر دوتامون وحشي شده بوديم.موهاش رو تو دستم گرفته بودم و مثل وحشي ها ميکردمش.

مدتي به همين شکل گذشت. کيرم رو از کسش در آوردم و بالا فاصله کردم تو کونش.يه جيغي زد که هرکي ميشنيد پيش خودش ميگفت:انگار 20 تا کير کردن تو کونش. يه دفعه ديدم در ميزنن…

يا حضرت سيروس!!اين ديگه چه سره خريه.سريع شلوارم رو تنم کردم و پيرهنم رو هم انداختم رو دوشم و رفتم درو باز کردم…

خانوم کريمي بود.فهميدم که صدايه جيغ فرانک رو شنيده بود. چشاش رو دوخته بود تو چشام.هيچ حرفي نزد.يه دفعه ديدم مسير نگاهش منحرف شد.داشت پشت سرم رو نگاه ميکرد…

برگشتم ديدم وااااااي ي ي.فرانک لخت رو مبل بود و داشت با خودش بازي ميکرد.کس خول انقدر حشري بود که نفهميد در زدن و من دم در واسادم.

خانوم کريمي منو حول داد تو و سريع لخت شد.گفت:بابک نگفته بودي بکن هم هستي؟

اين حرف و زد و شلوارم رو در آورد و رفت سراغ کير نيمه خوابيدم.با ساک هايي که ميزد کيرم دوباره سر حال شده بود.

رفت نشت بغل فرانک و پاهاش رو باز کرد.فرانک کس خول تازه چشاش رو باز کرد و ديد که بله.يه مشتريه ديگه هم واسه کير من پيدا شده.بدون هيچ خجالتي چسبيد به حانوم کريمي و شروع کرد به لب گرفتن.منم ديدم چه فرصتي از اين بهتر.رفتم جولو.ديگه فرانک رو بيخيال شده بودم . رفتم سراغ خانوم کريمي.سينه هاش بد نبود.شق کرده و شفيد.کسش کمي چروک داشت ولي بازم مي شد استفاده کرد.شروع کردم به کردنش.بنده خدا نتوست بيشتر از اين حال کنه.آخه آبم داشت ميومد.

کيرم و کشيدم بيرون و بردم جولويه صورت فرانک و شروع کردم به جلق زدن.بالا فاصله آبم اومد .همش رو با فشار خالي کردم رو صورتش…

بعد از اون روز به سفارش خانوم کريمي هروقت که حال و حوايه کس کردن ميزد به کلم بايد هر دوتا شون رو صدا مي کردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *