مغز حشری مردها

مغز حشری مردها

مغز حشری مردها
مغز حشری مردها

این یه خاطرست و صرفا یه درد دل. یه سوال. اینکه چیکار باید کنم؟ اگه دنبال مطالب سکسی و خودارضایی هستین لطفا نخونین.

هیچوقت فکر نمی کردم عاشق بشم. یعنی انقدر از همه مردها و پسرها ایراد می گرفتم که واقعا فکر می کردم اونی که من میخوام وجود خارجی نداره. کتاب زیاد می خوندم. عاشق مردهای توی کتابا بودم. از داستانای دوزاریِ عشقی متنفر بودم اما همیشه تو کتابای خوب یه مرد جذاب پیدا می کردم. مرد آرومی که یه درد درونی داشت، آدم رومانتیکی بود و یه جنتلمن واقعی. مرد بود.
از پسرهای دانشگاه حالم بهم میخورد.یا یه مشت آدم داغون سطحی بودن که هیچی حالیشون نبود و فقط و فقط به فکر کوس و کون دخترا و ماشینای شاسی بلند و مارک تنبونشون بودن، یا ازین دختر ندیده ها که سه سوت عاشقت می شن و تا در خونه تعقیبت می کنن و فرداشم میخوان بیان خواستگاریت.
دختر خیلی دافی نبودم. عقده ی عمل و پروتز و این چیزا رو هم نداشتم. اما به خودم می رسیدم. می دیدم که همه دوستام دوست پسر دارن و بهشون خوش میگذره. دوست داشتم عشق رو حس کنم ولی انقدر پیداش نکردم که به خودم گفتم شادی جون خوب شاید اونی که تو میخوای فقط توی کتابا هست، هر آدمی بالاخره یه عیبی داره، رضایت بده. اما با هرکی دوست می شدم سر دو هفته احساس خفگی می کردم. دلم نمی خواست مال کسی باشم. اینکه صاحبم می شدن دیوونم می کرد.

تا اینکه با نیما آشنا شدم. عکاس بود. نمی دونم چی شد که واقعا بهش جذب شدم. با هم می رفتیم بیرون و من از رفتاراش لذت می بردم. هر چی که پسرای دیگه عقدشو به دلم گذاشته بودن، این پسر داشت. مهربون بود. انقدر آقا و جنتلمن بود که لذت می بردم. نه پولدار بود، نه ماشین شاسی داشت، نه کفش و کلاه مارکدار، نه هیکل خفن. فقط جذاب بود و برای من دوست داشتنی.
دست در دست هم قدم می زدیم. شیطونی می کردیم. همه ی تهران رو با هم زیر پا گذاشتیم و به هر کافه و رستوران و پارک و سالن تئاتری که میشد سر زدیم. ردپای عشقمون همه جا بود. 24 سالم بود و تازه می فهمیدم عشق چیه. می فهمیدم لذت چیه. با من حرفای سکسی نمی زد. هیچی. فقط از عشق آسمونی می گفت و از دستای نرم و کوچیکم که توی دستاش گم میشد. همه جا ازم عکس می گرفت. در حال خندیدن، داد زدن، پریدن، خوردن، حرف زدن و اخم کردن. استودیوش که یه سوئیت کوچولو بود پر شده بود از عکسای من که از در و دیوار اونجا بالا می رفتن.

توی همون سوئیت کوچولو بود که بعد از 3 ماه با هم سکس کردیم. یه سکس رویایی. دیگه روی زمین نبودمو تو آسمونا سیر می کردم.

هیچوقت باکره بودن برام افتخار نبود. باکره مونده بودم چون کسی پیدا نشده بود که باهاش به این درجه از تمنا برسم. دوست داشتم اولین بارم با کسی باشه که واقعا عاشقشم. نیما انقدر دیر اومده بود که تا 24 سالگی با هیچکس نبودم. در حالیکه خیلیها توی اون سن حداقل لاپایی دارن یا از پشت میدن. ازین کارا متنفر بودم و به نظرم بچه بازی بود. اما احساس پاکی و پاک بودن رو دوست داشتم.

تو آغوش نیما عذاب وجدان نداشتم. احساس نمی کردم دارم کار بدی می کنم. احساس نمی کردم فقط غریزست. انقدر با عشق و لطافت باهام عشقبازی می کرد و باهام ور می رفت که احساس می کردم دارم درجات عرفان رو طی می کنم! هر لمس بدنش انگار یه عبادت بود. هر بوسش انگار یه کتاب بود که می خوندم و بزرگ می شدم.

4 سال از دوستیمون گذشت. همه چیز عالی و بینظیر بود. گاهی وقتا بهش شک می کردم که شیطنت می کنه، اما هیچ مدرکی علیهش نداشتم. بهم پیشنهاد ازدواج داد. برای آینده برنامه ریزی می کردیم و لذت می بردیم. می گفت واقعا عاشقمه و هیچ جا جز در آغوش من آرامش نداره.

اواخر درگیر کارای پایان نامه و دانشگام بودم زیاد ندیدمش. اما هر روز ساعتها باهاش حرف می زدم و سعی می کردم بهش محبت کنمو دورادور آرومش کنم. 3 ماه پیش فهمیدم با یه زنی خوابیده. داشتم دیوونه می شدم. بهش که گفتم کلی گریه و زاری و التماس کرد که فقط سکس بوده و هیچ احساسی به طرف نداشته. گفت تو عشق منی تو زندگی منی. می گفت چون تو رو زیاد نمی دیدم بهم فشار اومده بود عصبی بودم. گندش در اومد که جز اون زن با دو نفر دیگه هم بوده و به من نگفته. همه اینارو خودم فهمیدم. خدا می دونه چند نفر دیگه هستن و من بی خبرم.

دلم شکسته. واقعا دلم شکسته. منی که خودمو تمام و کمال در اختیارش گذاشتم حالا چون چند ماه اخیر گرفتار پایان نامم بودم و نتونستم برم پیشش باید این کار رو کنه؟ من که دورادور همش بهش محبت می کردم. از محبت و قربون صدقه هیچی براش کم نذاشته بودم. آخه چرا باید این کار رو با من کنه؟ تمام زندگیم بود، چه کارا که براش نکردم.

چه دروغگویی از آب دراومد. من که ازش جدا شدم ولی هر روز زنگ میزنه التماس می کنه که برگرد، میگه سکسم با اون زنها ربطی به عشقم به تو نداشته. میگه عوض میشم. میگه بچگی کردم.اما من باور نمی کنم. می دونم که نتیجه زندگی با این مرد فقط رنج و ناراحتیه.

هر روز میگم خدایا فکرش رو از سرم بیرون کن تا ضعیف نشم و بهش برگردم.
آقایون عزیز این پیج
به خدا وقتی خیانت می کنین، نمی دونین چه ضربه ای به ما می زنین. صاف بیاین بگین ازت سیر شدم. به خدا هر روز رابطشو با اون زنا تجسم می کنم و هزار بار میمیرم. همش می گم یعنی من براش بد بودم؟ یعنی من زشتم؟ به خدا نیستم، به خدا هیچی کم ندارمو هیچی براش کم نذاشتم. تو سکس هم هر کاری میخواست حتی اگه دوست نداشتم براش کردم.به خدا ذیگه ذره ای اعتماد به نفس برام نمونده. همش می گم یعنی همون قربون صدقه ها رو به اونا هم گفته؟ یعنی همونطوری بوسیدتشون؟ خدایا منو بکش از این عذاب راحتم کن.

راست می گفتن که محبت زیادی هم خوب نیست، اما من باور نمی کردم. می گفتم نیمای من فرق می کنه.

این مرد همه زندگی من بود، حاضر بودم براش بمیرم. حالا چیکار کنم؟ چیکار کنم که حالم خوب شه؟ آیا واقعا کسی که با تمام وجود عاشق زنش باشه میتونه خیانت کنه؟ آقایون از شما دارم می پرسم. نمیدونم تو مغز مردا چی میگذره، اما اصلا همچین چیزی صحت داره؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *