منو مثله زنا کرد

منو مثله زنا کرد

منو مثله زنا کرد (1)
منو مثله زنا کرد

داستانی که من امروز می خواهم برای شما بنویسم مربوط میشه به از ۲ سال پیش تا به حالا، موقعی که من ۱۶ ساله بودم. اسم من متین قدم ۱۶۰ سانتی متر و وزنم ۵۸ کیلو می باشد. من یک شخصی بودم بسیار مودب در یک خوانواده ایی همه زورش به من می رسید. تمام کارها را به من می ګفتند تا انجام بدهم. شاید من تنها کسی بودم که اعتراض نمی کردم و به حرف های آنها ګوش می دادم ما یک خانواده ی ۶ نفری بودیم. پدرم حاجی اکبر، مادرم رباب و خواهرام که یکی ۲۰ سالش بود اسمش فاطمه و دیګری که ۱۵ سالش بود اسم مریم بود و یک داداش داشتم که ۲۲ سالشه اسمشم سجاد هست. پدرم اونو فرستاده به عراق تا با ګروه داعش بجنګه!! والله نمیدونم چرا! از من نپرسید از آقای خامنه ایی بپرسید!

خلاصه من روحیه بسیار لطیف داشتم و رابطم با مردم بسیار خوب بود. من یک پسر آنچنان زیبا نبودم. ولی اندامی ظریف و کوچکی داشتم حتی به ان حد بود ازدست دادن با مردم خجالت می کشیدم چون وقتی که دست میدادم همه می ګفتند وای چه دستای کوچکی! دستش مثل دخترهاست!. و با دوستانم به استخر نمی رفتم لباسهای خودرا جلوی آنها در نمی آوردم. چون تن من اصلا ماهیچه نداشت. یک تار مو هم نمی تونستی در بدن من پیدا کنی. خلاصه از اینکه جلو کسی دیګه لخت بشم بسیار خجالت می کشیدم. حتی یکروز به خاطر امتحان ورزش مجبور بودم که لباس ورزشی به پوشم. و می خواستم تا لباسم را عوض کنم خیلی منتظر شدم که همه برن تا من بتونم لباسمو عوض کنم! خلاصه وقتی همه رفتند من شروع کردم به لخت شدن تا لخت شدم ناګهان یکی از بچه های صنف بالاتر که سوم دبیرستان بودند منو دید. همونطور به من ذل زده بود انګار آدم ندیده بود. آخه یک تیکه دیده بود با اندامی سفید و کمری باریک و کونی خوشتراش من هم ازاین حالت خیلی شرمنده شدم زود لباسم را پوشیدم و اصلا امتحان نداده از مدرسه رفتم بیرون. خجالت میکشیدم به مدرسه برم و خودم را به مریضی زدم. من اصلا پیش کسای دیګه اصلا احساس راحتی نمی کردم. ولی چند دوست داشتم یک جوری من نقش نوچه انها را بازی می کردم و انها خیلی هوامو داشتند. خلاصه اینکه من این رو فهمیده بودم که یک جورایی با اون ها فرق داشتم. جای خوبش این بود دوست دختر زیاد داشتم. ولی احساس من به دوستی به مردها بیشتر بود. و چونکه ارتباط داشتن با انها لواط محسوب می شد و یک ننګ بسیار بزرګی بود من جرات نمی کردم حتی فکرش را بکنم. بعضی وقت ها که خونه تنها می شدم و همه می رفتند من شروع می کردم به داشتن فکر های ناجور. لباس های خواهر ها مو و یا مادرم را پروف می کردم و جلوی آینه پوز می دادم. خلاصه توی خیالات خودم غرق می شدم و بازی کردن با سینه هام و جرق زدن خودم را ارضا می کردم. خلاصه بدم نمی یومد توسط مردها ګاییده شوم. ولی می ترسیدم.

روزها به همین منوال می ګذشت. همیشه منتظر بودم که خونه خالی بشه تا من بتونم کمی تنهایی حال کنم. هروقت ازم مي پرسیدند که تو چرا نمی آیی؟ درسم را بهونه می کردم. یک روز که خونه خالی شده بود کل خانوادمون رفتم خانه ی عمو که کرج بود برای مهمانی بعضی از آدم کلفتها هم آنجا بود! خیالم راحت بود حداقل تا فردا ظهر نمی آیند! ساعت ۲ بعد از ظهر روز ۵ شنبه بود! من زود رفتم تو اتاق خواهرام رفتم چیزی که تونستم مانند شورتاشون، تاپاشونو دامنا شونو، سوتین هاشونو وهر لباسه خوشکلی که ګیرم امده بود آوردم تا هال روی مبل میزاشتم و شروع می کردم به پروف کردن و با خودم حال می کردم. خلاصه یک ست شرت بنفش به همراه یک سوتین سرخ تنم کرده بودم و بالای اونها یک لباس راحتی توری سبز هم تنم کرده بودم موهام که بلند بود. بعد ازاون شروع کردم به ارایش کردن یک ارایش خیلی غلیظ کردم.اول صورتم را پنک کیک زدم. لبامو ماتیک صورتی زدم. با مداد تابو ابروهامو قهوه ایی کردم و صورتم که اصلا مو نداشت مژه ها را ریمل زدم و به لپام روژګونه زدم و حتی یکی از لنزهای چشم خواهرم را هم کردم تو چشمام و چشمم شده بود بنفش رنګ. ناخنای دست و پامو هم لاک زدم! وقتی که توی اینه خودم را نګاه کردم از دیدن خودم تعجب کردم خیلی خوشکل شده بودم اصلا با چهره اصلی خیلی تفاوت داشت. خلاصه حالی به هولی شدم. در این موقع یک دفه یک نفر امد و زنګ در را زد خیلی ترسیده بودم منهم دیګه در را باز نکردم تا خودش بره. اقای کریمی بود یکی از دوستای بابام. شروع کرد اسم من را صدا می کرد. متین خونه نیستی من جواب ندادم. خلاصه بعد از چند لحظه دیدم از حیاط پشتی یکی داره میګه یاالله يالله می خواست بیاد تو حیاط. من زود خودم را قایم کردم زیر پنجره تا منو نبینه. وقتی تو حیاط امد دنبال چیزی می ګشت اره دستی بود وقتی که اونو پیدا کرد و رفت! البته من که فکر می کردم که اون رفته! بلند شدم ولی دیدم اون دوباره برګشت و چشمش به من خورد! به خاطر من نیومده بود اون می خواست یک چیز دیګه برداره وقتی که منو دید به طرف من امد دیګه دیر شده بود من هم یک چادر سفید را برداشتم و سرم کردم! ولی چادر ګرفتن رو بلد نبودم پاهای لخت بی موم از پایین معلوم می شد! داخل خانه شدم تمام وجودم را ترس ګرفته بود. ولی اون به جای اینکه چیزی بګه ازمن عذرخواهی کرد ګفت ببخشید خواهر نمی دونستم کسی خونه هست من در زدم ولی کسی در را باز نکرد. من قبلا از حاجی اجازه ګرفته بودم. بهش ګفته بودم که اره نیاز دارم اونم ګفت متین خونه است اګه نبود خودت از روی دیوار داخل برو و اونو وردار. من تعجب کردم وقتی که اینو ګفت انګار نفهمید که من همون متین هستم. اون تمام فامیلمون را می شناخت و وقتی به قسمتی از چادر که پاهای لختم ازش بیرون زده بودند و برق می زدند نګاه کرد تعجب کرد به خاطر همین از من سوال کرد ببخشید شمارا نشناختم شما کی هستید. من چیزی نګفتم نمیتونستم چیزی بګم خوب تابلو می شد. اون به من شک کرد و دوباره از من سوال کرد که من کی هستم. اخرش من با صدای نازک ګفتم من مستخدم هستم من امروز امدم خونه تمیز کنم و یک ساعت دیګه میروم. اونم قبول کرد و رفت. البته من اینطور فکر می کردم.

منو مثله زنا کرد (2)
منو مثله زنا کرد

خلاصه دوباره تنها شدم چادر رو در اوردم و شروع کردم به حال کردن ، با سینه هام بازی می کردم. یک خیار پیدا کرده بودم لیسش میزدم و هی می بوسیدمش. نشستم روی صندلی ایی که روبرو آینه بود. پاهام مو دادم بالا! شرتمو کمی کنار دادم تا سوراخ کونم معلوم شد. با ناخونم کردم تو کونم خیلی حال میداد! بادسته دیګه هم زمان خیار رو کرده بودم تو دهنم عقب و جلو می کردم! همین طور که خودمو توی اینه نګاه می کردم، می خواستم خیار را تو بکنم تو کنم. با اینکه خیار کوچک بود باز هم نیمی رفت تو کونم. به همین حالت نیمه دراز رو صندلی نشسته بودم که یکدفعه صدایی شنیدم دیدم که اقای کریمی داره منو از توی پنجره دید می زنه خیلی هول شدم و خیلی زود چادر سفیده ایی که اونجا بود را برداشتم و رو سرم کردم. و اونو دیدم که داره داخل هال میشه. به من ګفت به به اینجا داری حال می کنی. چرا دروغ ګفتی؟ تو دوست دختره متینی؟ متین خودش کجاست؟ خلاصه خیالم راحت شد از اینکه منو نشناخت!! من با صدای نازک ګفتم متین رفته برای شام پیتزا بیاره. اخه اونوقت ساعت ۷ شده بود! خلاصه اونم بهم نزدیک شد عجب هیکلی چقدر نازه حیف نیست این کون و کوس نازنین توسط اون بچه کونی ګاییده بشه. اومد پشتم و دمه ګوشم ګفت تا متین میاد یک حالی به من بده وګرنه به همه میګم که متین دختر اورده خونه و تو هم با خیار بازی می کردی. من چیزی نګفتم و بعد شروع کرد اول چادرم را درآورد بعد چند دقیقه ایی همینطوری به من نګاه می کرد. عجب هیکل نازی داشتم. رونام، کونم سینه بند سرخم از زیر لباس راحتی معلوم بود کمی سینه هم داشتم. واون لباس زیربسیار قشنګ وچشمام همه خیلی خوشکل بودند. خلاصه بدجوری دیونش کرده بودم. بهم نزدیک شده از دوتا بازوم ګرفت و شروع کرد از من لب ګرفتم. من هیچی نمی ګفتم از ترس اینکه بفهمه و ابروم بره بهش نګاه نمی کردم اون هی لب می ګرفت و شروع کرد به خوردن ګردنم! از خود بی خود شده بودم هیچوقت به مردی لب نداده بودم و هیچوفت مردی ګردنمو نخورده بود. کیرم داشت سیخ می شد. ګوشامو می خورد خودمو ګذاشتم در اختیارش. منو غرق بوسه می کرد و من هم همین طور بی حال شده بودم و داشتم لذت می بردم. همین طوری داشت پایین می رفت یه هو متوجه چیزی شده بود. به پایین که نګاه کردم، دیدم، ‍پایین لباسم یک برامدګی زده بود بیرون! تعجب کرده بود می خواست لباسو بالا بزنه من بهش ګفتم انکارو نکنه. بعد که کمی دقت کرد تو صورتم را نګاه کرد ګفت متین تویی؟؟ دیګه همه چیز برای من ختم شد! پا ګذاشتم به دنیا جدیدی که کل زندګی مو تغییر داد. خلاصه کمی که به من خیره شده بود منم از خجالت هیچ چیزی نمی ګفتم و ساکت همین طوری به پایین نګاه می کردم. بعد اون به من ګفت برو روی صندلی بشین و خودش رفت رو مبل روبروی من نشست. ګفت خوبه به حاجی زنګ می زنم تا بیاد ببینه پسره حاج اکبر چه جنده ایی شده!! ابروی باباتو بردی اون مرد بزرګ بچش کونی!! من شروع کردم به التماس کردن تو رو خدا به کسی نګو تورا خدا مثل دخترا ګریه می کردم!! اون باز ګفت نه من باید زنګ بزنم با بفهمه به بچه های مردم ګیر نده!! من از ترس ابروی خودم و خانواده ام به پاش افتادم اونم من بلند کرد و پرتم کرد روی زمین! و همین طوری به بدنم نګاه می کرد به شرتم که از لباس زده بود بیرون به صورت آرایش کرده ی من! کمی که ګریه کرده بودم ارایشم پخش شده بود. خیلی هات شده بود. مبایلشو در اورد و شروع کرد به عکس ګرفتن! یک چند تا عکس اززوایای مختلف ګرفت. از من پرسید چرا این کارو کردم. من که هم شهوتی شده بودم و هم خجالت می کشیدم. اخه پیش یک مرد سبیل کلفت قوی هیکل با لباسهای زنانونه وارایش کرده نشسته بودم. اونم با شهوت منو دید میزد. مثل یک پری خوشکل که ګیره کوسه ماهی افتاده! می دونستم اخر منو می خوره !اګه نخوره خله! اون دوباره سوال کرد ولی من جوابشو ندادم و به سکوتم ادامه دادم. خلاص بهم دستور داد که پیشش برم و ګفت که رو پاش بشینم و من از ترس رفتم رو پاش نشستم. و اون دوباره شروع کرد از من لب ګرفتم خیلی عاشقانه لبامو می خورد زبونشو کرد تو دهنم خیلی بوی بد می داد! اخه اقای کریمی عادت داشت که ناس بکشه! و دندوناشم زرد شده بودند. بازهم من داشتم حال می کردم یکدفه رفت سراغ لمبرهای کونم و کونم را نوازش می داد از هوس داشتم دیونه می شدم خیلی دوست داشتم من هم اورا ببوسم! ګردنمو بوسید و دوباره امد و ازم لب ګرفت خیلی داغ شده بودم نمی دونم چی شده بود که ناخداګاه من هم لبشو بوسیدم نمی خواستم که لباش از لبام جدا بشه! اینو که دید اونم یک جورایی حشرش زد بالا و وحشی شده بود همین طوری من محکم میما لید و می بوسید و من هم کی شروع کردم به اه وناله کردن. اونم لباسمو بالا داد و سوتینمو اونور داد و نوک سینه مو می خورد من خیلی دوست داشتم یکی نوک سینه مو بخوره به خاطر همین داغ شده بودم و می ګفتم اقای کریمی بخورش لیسش بزن دوست دارم!!! اونم به من ګفت نګوی اقای کریمی به من بګو بابا!! خلاصه منم اونو بابا صدا می زدم. تا همین حال احوال دیدم ابم داره میاد خیلی حال داد و ابمو تو شرت خواهرم خالی کردم. بعد اون نشست رو مبل و به کیرش اشاره کرد. من هم رفتم بین دوتا پاش زانو زدم. می شد حدس زد که کیرش چند سانته از تو شلوارشم می شد دید. تقریبا ۲۰ سانت بود. من هم زیب شلوارشو باز کردم و کیر شو که انګار تو قفس بود را کشیدم بیرون شروع کردم به نوازش کردن کیرش. کیرش از کیر من بزرکتر و هم کلفتر!! کیره من در موقع اوجش دوازده سانت بود. خلاصه با زبونم سره کیروشو لای درز کیرشو لیس میزدم. کمی اب از سرش بیرون امد ابو مزه مزه کردم و شروع کردم به خوردن کیرش. اون خیلی حال می کرد هی بهم می ګفت بخورش ساغر جون!!! ساغر جون! فدای اون زبون و لبای خشکلت بشم!! من که ساغر نبودم ولی از اینکه بابام دوست داشت منو ساغر صدا کنه خوشم می یومد. همین طور می خوردمش اون هم داغ شده بود. بعد سرم رو محکم ګرفت و کیرشو می کرد دو دهنم !! دهنم داشت پاره می شد! میکشید عقب و باز می کرد تو!!! همین کار را با سرعت کرد داشتم خفه می شدم. هی می ګفتم بابا دارم خفه میشم!! حشرش زده بالا این حرفا حالیش نبود!! سرعتش خیلی زیاد کرد من دیګه داشتم بالا می یارودم کیرش خیلی داغ بود و من هم دیګه مثل جنده ها دهنمو داده بودم تا بابام بګادش!!! یکدفه بابام شروع کرد به فریاد زدن و نعره کشیدن دخترم دوست دارم عاشقتم! احساس کردم یک چیزی از دهنش بیرون میاد دیګه تلمبه نزد و محکم سرمو ګرفته بود و کیرش را تو دهنم نګه داشت و اباش همه مستقیم میرفت تو شکمم اخه کیرش تا اخر کرده بود تو دهنم. خیلی طول کشید تا فهمیدم دیګه کیرش شل شده بود و از دهنم درآوردش! من بی حال سرمو رو پاهای بابام ګذاشته بودم و اون سرم را نوازش می کرد. احساس کردم که شرت بنفش خواهرم که تو تنه من بود خیس شده بود. من دوباره حال کرده بودم. از این حالت خیلی راضی بودم. بابام منو بلند کرد و ګفت حاجی کی میاد من ګفتم فرداظهر!! اون ګفت خوب برو چایی درست کن! من خیلی خسته شدم! و خودش رفت و تلوزیون روشن کرد و تلویزون تماشا می کرد. من هم رفتم آب جوش رو اجاق ګذاشتم و رفتم پیش اینه به خودم نګاه می کردم صورتم به هم ریخته بود! کمی سر وضعمو درست کردم و سوتینم که رفته بود انور رو درست کردم شرتمو عوض کردم این دفعه شرت سرخ خواهرمو پوشیدم. دوباره پیش آینه امدم ایندفعه به خودم ګفتم سلام ساغر جون!!! همینطور زیر چشمی نګاه میکردم میدیدم که اقای کریمی که حالا بابام شده بود لبخندی روی لبای خوشکلش بسته بود و راضی معلوم میشد و منهم که رضایت اونو می دیدم راضی بودم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *