من و زن حشری همسایمون

من و زن حشری همسایمون

من و زن حشری همسایمون (1)
من و زن حشری همسایمون

سلام دوستای گلم،من رامین 23ساله دانشجو هستم که یه اتفاقی واسم افتاده بود که خواستم با همه دوستای خوبم در میون بذارم. اولاا اینو بگم که این داستان کاملا واقعیه و بر اساس زندگی 1ماه پیش خودمه داستان من از اونجایی شروع شد که یه روز صبح که داشتم از خونه میرفتم بیرون(خونه های محل ما همش ویلایی 1000متریه)دیدم همسایه بغل دستیمون عوض شده،خدایی خوشحال شدم چون وقتی دیدم چه چیزی بجاشون اومده حال کردم. نرفتم برگشتم تو خونه مامانمو صدا کردم.گفت چیه داد میزنی بیا تو ببینم چی میگی،رفتم تو بلافاصله پرسیدم مامان اینا کین؟گفت همسایه های جدیدن،گفتم خوب؟ آشنا شدی باهاشون؟ گفت آره،یه خونواده 3نفره بودن که آقای خونه راننده ماشین سنگین بود دخترشون 9 سالش بود و خوده زنه که یه گوله آتیش بود بچه شمال بود،اونجوری که مامانم میگفت 30 سالش بود ولی خدایی تو دید اول من فکر کردم دو سه سال از من بزرگتره،خیلی جوون مونده بود.با قد تقریبا 170،وزن تقریبا60 کیلو یه استیلی ساخته بود بیاوببین…

من و زن حشری همسایمون (2)
من و زن حشری همسایمون

رفتم تو نخش اما چون شناختی نسبت بهش نداشتم نمیتونستم حرکتی بکنم.چون تازه اومده بودن نمیشناختمشون حتی باهاشون یلام علیکم نمیکردم،خیلی کم اتفاق می افتاد سلام کنیم،من هر جوری بود میخواستم رابطه بین خونواده ما و اونا بیشتر بشه تا راحت تر بتونیم باهم حرف بزنیم.زمان این مشکلو حل کرد،2سال گذشت،اما من خیلی بیشتر بهش علاقه مند شده بودم،مریم(زن همسایه)خیلی گرم بود یعنی اصلا خجالتی نبود خیلی با من و خونوادمون راحت شده بود،رفتو آمد خونوادگی داشتیم،انقد باهام راحت بود من خجالت میکشیدم متوجهش کنم که بهش علاقه دارم،نه اینکه خجالتی باشما رفتاره مریم کاری میکرد شرمندش بشم مثلا میومد خونمون با یه شلوارو یه تیشرت به موهای باز تو خونه میگشت،خیلی شوخی میکرد مخصوصا با من،این کارش باعث میشد منم گاهی فکر کنم بهم علاقه داره ولی کاری ندارم انقد که شیفتش شده بودم هر فکری میتونستم در موردش بکنم. شوهرش سفرهای ترانزیتی میرفت که ماهی یه بار خونه میومد این میتونست برگه برنده من باشه و از این فرصت استفاده کنم.خلاصه گذشت تا اینکه یه روز ساعت 3 داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه که هرچقد در زدم کسی درو باز نکرد،صدا رفته بود خونه مریم اینا که اومد دم در و سرشو از در آورد بیرونو گفت رامین جان کسی خونه نیست؟ وای منو میگی تاحالا رامین جان صدام نکرده بود،رامین گفته بودا ولی رامین جان…خیلی تعجب کردم،بعد یکم مکث گفتم ظاهرا کسی نیست باید منتظر بمونم،گفت تو کوچه؟ زشت نیست بیرون بمونی؟ما با هم این حرفارو داریم؟ دعوت کرد تو،

اولش تعارف کردم گفتم نرم ولی با اسرارش نظرم عوض شد و با هم رفتیم تو،اون جلو تر از من میرفت،یه شلواره جین با یه تیشرت تنگ پوشیده بود ولی چون اینجوری خونمون زیاد میومد زیادواسم چیز جالبی نبود ولی باسن نسبتا بزرگی داشت طوری که وقتی راه میرفت قشنگ بالا پایین میشدو هر کیری رو سیخ میکرد.رفتیم تو من خیلی خسته بودم خوابمم میومد رفتم افتادم رو مبل،گفت چی میل داری گفتم دستت درد نکنه یه چایی بی زحمت گفت باشه و رفت تو آشپز خونه،گفتم رویا کجاست؟(دخترش) گفت مدرسست،کسی خونه نبود،یه فکرایی میومد تو ذهنم ولی جرات نداشتم،گفتم شوهرت چی؟ میدونستم شوهرش سفر نرفته چون شبش دیده بودمش،همینطور که چایی رو گذاشت جلوم گفت رفته خونه داداشش و دوباره رفت تو آشپز خونه.گفتم تا کسی نیومده باید یه کاری بکنم فرصت از این بهتر! چایی رو زود خوردمو استکانو خودم بردم تو آشپز خونه،تو آشپز خونه دیدم داره ظرف میشوره دستاش خیسو کف آلود تو ظرفشویی بود،گفت چرا زحمت کشیدی خودم میاوردم گفتم مرسی خونه خودمونه تعارف نداریم که،وایی نمیدونم کونش بزرگ شده بود یا من تا حالا به این دقت نگاه نکرده بودم،انقد بزرگ بود که چشمم همش تو کونش بود چون اون پشتش به من بود قشنگ میتونستم نگاه کنم.گفت پس واسه خودت چایی بریز گفتم نه مرسی دیگه نمیخورم،انگار دیگه خسته نبودم،بردم استکانو بزارم تو ظرفشویی که اونم بشوره جوری رفتم که دقیقا پشت سرش بودم گفتم ببخشید زحمت این استکانم بکشید گفت خواهش میکنم بزار کنار ظرفا،چون ظرفا جلوش بود از پشت رفتم جلو طوری که به خودم جرات دادم از پشت کیرمو چسپوندم به کونش،مثل اینکه نفهمیده بود دارم میرم نزدیکش یه لحظه جا خورد یکم رفت جلو که ازم جدا شد ولی دوباره اومد عقب که قشنگ کیرم افتاد تو فرق کونش،وای باورم نمیشد چه کون نرمی داشت مثل پنبه،معلوم بود اونم دلش میخواد گفتم بذار استکانو خودم بشورم دئتا دستامو از کنار پهلوهاش بردم تو ظرفشویی و خودمو بیشتر بهش فشار دادم که از جلو چسبید به کابینت همینجوری فشار میدادمو میشستم اونم خیلی عادی انگار که چیزی نشده بود به شستنش ادامه میداد که باعث لرزش کونش میشد وااااای که انگار دنیارو بهم داده بودن،استکانو نزدیکه 5دقیقه شستم،اصلا نمیخواستم ازش جدا شم که یه دفعه آیفون به صدا در اومد،ازش فاصله گرفتم رفتم رو مبل نشستم اونم رفت دروباز کرد یکی از همسایه ها بود باهاش کار داشت.برگشت گفت رامین فکر کنم خونوادتون اومدن صداشون از تو حیاط میاد،وسایلمو جمع کردم در حال رفتن گفتم بابت همه چی ممنون گفت خواهش میکنم قابلی نداشت که درجا وایستادم برگشتم چند ثانیه بهش نگاه کردم و خندید سرشو انداخت پایین،فهمیدم بابا طرف دارره میخاره،گفتم پس فعلا و رفتم خونه.

من و زن حشری همسایمون (3)
من و زن حشری همسایمون

اونشب خیلی تو فکر بودم،تو فکر اینکه خودش میخواسته و من پا پیش نمیذاشتم،حالا تو فکر این بودم که چجوری دوباره شرایطو جور کنم که اندفه کارو تموم کنم،بیقرار بودم،هی میرفتم تو حیاط میرفتم تو اتاقم گیج شده بودم،فکر این زن داشت دیونم میکرد. گذشت…یه مدت گذشت…احساس میکردم اونم بهم علاقه پیدا کرده،از رفتارش با منو طرز نگاش میشد فهمید،تا اینکه یه شب از بیقراری رفتم تو کوچه که دیدم شوهر مریم خانم داره بارو بندیلو میبنده که بره سفر،خیلی خوشحال بودم،میدونستم اگه شوهره بره اونم بیکار نمیشینه.فرداش منتظر موندم تا ازش خبری بشه،نزدیک ظهر بود دوباره رفتم دم در دیدم داره دخترشو راهی میکنه بره مدرسه سلام احوال پرسی کردمو همونجا وایستادم،دخترش رفت اونم یه چشمک بهم زدو با خنده رفت تو خونه،دیگه دل تو دلم نبود،میخواستم از رو دیوار بپرم برم تو خونش نمیدونید چه حالی داشتم،رفتم تو خونه ناهار خوردم و یکم استراحت کردم،ساعت تقریبا 3 بود دوباره رفتم دم در گفتم شاید بیاد ببینمش رفتم دم در،داشتم با گوشی ور میرفتم که دیدم صدای درشون اومد،فهمیدم داره میاد اومد دم در دیدمن دم در نشستم نگاش کردم گفت رامین جان بیکاری؟ گفتم آره چطور مریم خانم؟گفت میخوام یه کمد جا به جا کنم ولی نمیتونم،میتونی کمکم کنی؟ سریع بلند شدم با خنده گفتم چرا که نه در خدمتم،گفت بیا تو باهم رفتیم تو،از در که وارد شدیم چادرشو از سرش برداشت وای چه سینه هایی…بزرگ ولی خوش فرم،گفتم کدوم کمده؟ اتاق خوابه خودشونو نشونم داد گفتم رویا کجاست؟مدرسست؟ گفت آره گفتم خوبه! خندید…منم خندیدم رفتم سمت اتاق،خواستم کمدو بلند کنم که گفت منم کمکت میکنم،کمد تو شرایطی بود که وقتی روبه روش وامیستادی پشت به تخت بودی،دستامو گذاشتم بالای کمد یکم سنگین بود اومد کمکم کنه که زیر کمدو گرفت گفتم با هم بلند میکنیم گفت باشه گفتم حالا…اومدیم بلند کنیم که از دستش در رفت و کمرش خورد تو شکمم و دوتایی عقب عقب افتادیم رو تخت جوری که من به پشت افتادم و مریمم افتاد رو من باورتون نمیشه یه جیز خدادادی،منم بی اختیار دستمو دور شکمش حلقه کردم خواست بلند شه که نذاشتم مثل اینکه خودشم زیاد اسراری نداشت واسه بلند شدن،کیرم دقیقا رو کونش بود،یه چند دقیقه همونطوری بی صدا تو بغل هم بودیم که آروم تو گوشش گفتم مریم خیلی دوست دارم…چند ثانیه بعد گفت نمیدونم خوبه یا بد ولی منم دوست دارم،وای اینو که نگفت فکر کردم دنیا ماله منه خیلی جرات پیدا کردم فکر میکردم زنمه،بهش گفتم بلندشو گفت میخوای چیکار کنی گفتم میخوام بکنمت…یه لبخند کوچولو زدو بلند شد شروع کردم به در آوردن لباساش از تیشرت شروع کردم،از پایین یواش یواش کشیدم بالا وای ی ی …چقد سفیدو خوردنی بود طاقت نیاوردم شروع کردم در حین در آوردن به بوسیدن شکمش کمکم در کشیدم بالا تا سینه هاش،انقد تنگ بود که به زور از رو سینه هاش کشیدم بالا،کلا تیشرتشو در آوردم لبمو گذاشتم رو لبایش همچنان میخوردم که انگار خوشمزه ترین چیزه دنیاست…هی میبوسیدمو گاز میگرفتم یه 5 دقیقه طول کشید،همونطور سرپا که بودیم رفتم پشتش وبند سوتینشو باز کردم شروع به لیسیدن کمرش کردم…از کمر تا وسط سینه هاشو لیسیدم،حالا بالا تنش کلا لخت بود رفتم سراغ پایین میخواستم دکمه شلوارشو باز کنم که یه ذره مقاومت کرد ولی من توجهی نکردم باز کردم وای خدا چی داشتم میدیدم…اون پاهایی که چند سال انتظار لمس کردنشو میکشیدم .

..آروم آروم شلوارشو میکشیدم پایین وپاهاشو میلیسیدم،شلوارشو کلا از پاش در آوردم حالا مریم بودو یه شرت پاشو یه رامینه خر کیر…انقد بزرگ شده بود که داشت شلوارمو جر میداد،شرتشم در آوردم وای…چه چیزی زیرش بود سفیدو تپلو ترو تمیز…اول یه گاز کوچولو ازش گرفتم یه جیغ کوچولو کشید منم حشری تر شدم شروع کردم به لیسیدن خودش که میگفت تا حالا شوهرش واسش کسشو نخورده ولی من داشتم وحشیانه میخوردم واسش که یه دفعه دیدم دستاش لای موهامه،با دستاش سرمو فشار میداد به کسش منم بیشترو بیشتر میخوردم که یه دفعه سکوته محیطو با آهو ناله هاش پر کرد آه ه ه ه ه ه ه …واااااااااااااااااای ی ی ی…منم هی تندترو تندتر میخوردم کسشو که دیدم یه جیغ از ته دل کشیدو کل بدنش لرزید…ارضا شده بود،یلند شد دکمه های پیرنمو وا کرد خودم شلوارمو در آوردم شرتمم همینطور یه آن کیرمو دیدم خودم ترسیدم …تا حالا کیرمو به این بزرگی ندیده بودم،مریم گفت اوووووو ماشاالله،گفتم قابلی نداره مال خودته خندیدو همه کیرمو گذاشتتو دهنش،خیلی حرفه ای ساک میزد خیلی حرفه ای تا ته کیرمو میکرد تو دهنش و موقع در آوردنش با دستش که حلقه بود دور کیرم ،کیرمو فشار میداد پایین…خیلی بهم حال میداد،گفتم بسته دیگه الان آبم میاد،نه اینکه زود انزال باشما نه اما اون جوری که مریم ساک میزد قرصم میخوردی آبت میومد.مریمو به شکم خوابوندم گفتم سجده کنه سریع همین کارو کرد،از پشت یه کس گردو قلمبه زده بود بیرون این کیر منم که هی بزرگو بزرگتر میشد…پشتش زانو زدم…کیرمو با دست گرفتم سرشو میمالوندم به کسش…یه 2دقیقه این کارو ادامه دادم،وای چقد حشری شده بود چنان جیغ هایی میزد که انگار کیر خر بهش فرو رفته در حالی که من هنوز نکرده بودم توش،میدونستم این کار زنارو حشری تر میکنه ولی نه انقد…یه دفعه شروع کرد به التماس کردن که بکن تو…بکن تو دیگه…بکن تو دیونم کردی…زود باش…نامردی نکردم…از بس کسش خیس بود کیرمو که گذاشتم رو کسش نصفش رفت تو یواش یواش همشو کردم تو کسش اولش آروم جلو عقب میکردم،چند دقیقه بعد چنان سرعت تلمبه زدنم زیاد شده بود که وقتی میکردم تو به بدنش میخوردم یه موج از کونش شروع میشد تا گردنش…خیلی حشری شده بودیم …به هیچ چیز فکر نمیکردم..

.چشای قرمزم فقط کسو کون مریمو میدید…مریم که تو فضا بود،انگار اولین سکسشه…خیلی داشت حال میکرد منم همینطور…یکم که گذشت خواستم حالتو عوض کنم،کیرمو کشیدم بیرون گفتم بلند شو اونم سریع بلند شد…آوردمش کنار دیوار تکیه دادمش به دیوار جوری که پشتش به دیوار بود،وایستادم روبه روش پای راستشو با دست چپم گرفتم بلند کردم تا کنار پهلو هام جوری که ساق پاش تو دستم بود…یکم رفتم جلوتر…کسش دقیقا جلو کیرم بود،با دستم گرفتم کیرمو کردم تو کسش…از زیر چنان تلمبه هایی میزدم که پرت میشد بالا،حال میکرد بازم میگفت محکم تر،حقیقتش دیگه نا نداشتم،نمیدونم چرا آبم نمیومد! خیلی حالت قشنگی بودا ولی خسته کننده بود،زود خسته شدم…پاشو گذاشتم زمین بردمش پیش دراول،دستاشو گذاشت رو دراول،رفتم پشتش خواستم دوباره بکنم تو کسش که یه دفعه چشمم به کونش خورد،نمیدونم چرا اصلا کونش به فکرم نرسیده بود…تروتمیز بود بهش گفتم میخوام از کون بکنم،یه مکث کرد گفت درد داره حرفشو قطع کردم گفتم جان من بزار حال کنیم دیگه نذاشتم چیزی بگه گفتم چیز چرب چی داری تو خونه گفت چرا گفتم واسه خودت میگم داری یا نه گفت صبر کن از همون کشو جلوش یه چیزی دراورد داد بهم منم اصلا نگاه نکردم ببینم چیه درشو باز کردم یکم ازش مالیدم به کیرم یه کمم به کون مریم،وقت مالوندن فهمیدم خیلی تنگه نمیدونم قبلا از کون داده بود یا نه ولی خیلی تنگ بود،انگشتمو یواش یواش کردم تو کونش انگشتم به زور میرفت تو،ساکت شده بود…یکم با انگشتم با کونش بازی کردم یکم که جا باز کرد یه انگشت دیگه هم چسپوندم بهش با دوتا انگشت میکردم تو کونش حالا کم کم داشت صداش در میومد با آهوناله شروع شد…آه ه ه ه ه ه ه …نفهمیدم چی بود بهم داد مالیدم به کونش ولی خیلی چیز ردیفی بود حسابی چربش کرده بود،دیگه کونش قشنگ جا باز کرده بود و آماده کردن بود،کیرمو گذاشتم دم کونش فشار دادم تو بلافاصله یه جیغ بلند کشید که منو حشریو دیونه کرد منم گفتم جون چه تنگه،خیلی داغ و تنگ بود کیرم به زور توش جلو عقب میشد بعد چند دقیقه سوراخ کونش گشاد تر شده بود حالا راحت تر میشد کردش منم حسابی ریتم تلمبه زدنو تند کرده بودم،کم کم داشتم احساس میکردم داره آبم میاد،کیرمو در آوردم زود کردم تو کسش،راستی بهتون نگفتم من به طور اتفاقی از مامانم که داشت واسه یکی از همسایه هامون تعریف میکرد شنیده بودم که مریم لولشو بسته منم میدونستم که امکان بچه دار شدن دیگه وجود نداره کیرمو کردم تو کسش چون داشت آبم میومد حشری شده بودم و مثل دیونه های وحشی داشتم میکردمش…

من و زن حشری همسایمون (4)
من و زن حشری همسایمون

تندو سریع و محکم جیغ که چه عرض کنم فریاد میکشید که بلاخره آبم اومد،همشو خالی کردم تو کسش خودم داغی آبمو حس کردم که مریم داد زد وای سوختم چقد داغه…آبمو که خالی کردم انگار که زیره پامو خالی کردن کیرمو کشیدم بیرون افتادم رو تخت مریمم همینطور،خوابمون برد من که نفهمیدم چجوری،تو خواب بودیم که یه دفعه با صدای در جفتمون از خواب پریدیم…گیج شده بودیم،منکه چشام حلقه شده بود فقط داشتم مریمو نگاه میکردم نمیدونستم چیکار کنم مریم سریع لباساشو شلخته پوشید رفت آیفونو برداشت گفت کیه؟ گوشیو گذاشتو درو زد،گفتم کی بود گفت رویا،زود باش لباساتو بردار بپر تو حموم رویا نبینتت تا بهت خبر بدم،همین کارو کردم،چند دقیقه تو حموم نشستم دیدم در حموم باز شد مریم بود اومد تو…گفتم چیشد گفت هیچی بهش گفتم من میرم حموم،آبه گرمو باز کرد گفت پاشو دیگه،گفتم چیکار کنم،گفت نمیخوای دوش بگیری؟؟؟ گفتم بابا تو دیگه کی هستی کفم بریده بود انقد خونسرده،بلند شدم بغلش کردم…

در گوشم گفت حالی که تو امروز بهم دادی هیچکس تاحالا بهم نداده بود گفتم خوشت اومد؟ با یه مکث گفت رامین جونم دوست دارم گفتم بیشتر از من؟؟؟ که منو چند ساله تو کفه خودت گذاشتی؟ گفت آره میدونم از نگاهات معلوم بود میخوای منو ولی بدون منم تورو میخواستمو میخوام اما تا حالا روم نمیشد چون ازت بزرگترم مثلا اون روز که تو آشپزخونه چسپوندی بهم خیلی خوشم اومد گفتم خوب حالا الان من چجوری برم رویا میبینه منو گفت نگران نباش دوش بگیریم لباساتو بپوش بهش میگم بره تو اتاقش به درساش برسه اونوقت میری یه خنده و یه چشمک زد دستاشو دور کمرم حلقه کرد منم لبو گذاشتم رو لبش خوردم دوش گرفتیمو همونطور که گفت از خونه رفتم بیرون،بعد این قضیه هروقت که شوهرش میره سفر ما با هم این برنامه رو داریم….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *