یه زن دوست داشتنی

یه زن دوست داشتنی

یه زن دوست داشتنی (1)
یه زن دوست داشتنی

برف خیس و سنگین در حال باریدن بود. صدای زوزه و پارس یه سگ تنها صدایی بود که سکوت منطقهٔ صنعتی رو میشکست. آلِهاندرا از دیشب تو هوای سرد ایستاده بود و خیره مونده بود به جایی که مرد دیشبی کیانا رو آورده بود. تا حالا چندبار تصمیم گرفته بود که به پلیس زنگ بزنه اما ترس نذاشته بود. زن٬ ۲۵ ساله واهل مکزیک بود. و به این سرما عادت نداشت. پاهاش داشتن یخ میزدن و نمیتونست انگشتهای پاشو احساس کنه. مثل یه عقاب زوم کرده بود روی هدفش که یه ساختمون صنعتی بزرگ و شبیه سوله بود.تا وقتی که بچه بود تو یه شهر کوچیک مرزی نزدیک آمریکا زندگی میکردن و زیر خط فقر. پدرش تو کار قاچاق آدم بود و پول بخور و نمیری می آورد خونه. یه شب وقتی داشت یه گروه مکزیکی رو از جمله خوانوادهٔ خودش رو از مرز رد میکرد٬ پلیس مرزی با تیر زده بودتش. آلهاندرا بی حرکت ایستاده بود و داشت خونی رو که از گلوی پدرش می جهید نگاه میکرد. هنوز که هنوزه نتونسته بود مرگ پدرش رو باور کنه. خوزه سانتاکروز! مهربونترین مرد دنیا. هر وقت به پدرش فکر میکرد آروم میشد و میتونست تصمیمات درست بگیره. انگار پدرش نشسته بود تو قلبش و از همونجا داشت دختر کوچولو و تنهاشو راهنمایی میکرد.صحنهٔ مرگ پدرش اینقدر غیر واقعی و سریع اتفاق افتاد که هنوز که هنوزه نمیتونست بفهمتش. هنوز نتونسته بود از شوک دربیاد. بالاخره بعد از چند بار تلاش مادرش تونسته بود از اون شهر مرزی فراریشون بده و بیاردشون آمریکا. زندگی غیر قانونی تو سان دیگو٬ ترس و وحشت از اینکه هر لحظه پلیس پیداشون کنه و برشون گردونه.شبهای گرسنه خوابیدن. ترس از گَنگهای خیابونی. همهٔ اون ترسها هنوز تو وجودش بودن. گاهی وقتها فکر میکرد که خدا فراموشش کرده. وقتی جلوی مجسمهٔ مادر مقدس و بچه زانو میزد تا دعا کنه، زندگی سگیش می اومد جلوی چشمش و چیزی از عبادتش نمی فهمید.یه شب که مادرش تازه از کلفتی برگشته بود و خسته و کوفته داشت تو آشپزخونهٔ کوچیکشون غذا درست میکرد، صدای شلیک و رگبار اسلحه بلند شد. آلِهاندرا همونطور که مادرش بارها بهش گفته بود سریع خودشو گوشهٔ دیوار قایم کرد. مادرش اما نتونسته بود.خواهرش اون لحظه جلوی پنجره بود و داشت به سگ قشنگی که همسایهٔ روبرویی خریده بود نگاه میکرد. مادرش تا اومده بود دختر کوچیکش رو از جلوی پنجره بکشه کنار، یه گلوله مادر و دختر رو به هم دوخته بود…زندگی بازیهای عجیبی برای آلهاندرا در نظر گرفته بود. تا اینکه اوباما رییس جمهور شده بود و بر مبنای قانون جدید، به یه سری از مکزیکی ها اجازهٔ کار و اقامت قانونی داده شده بود. آلِهاندرا اولین کاری که کرده بود گرفتن پاسپورت و فرار از خاطرات آمریکاییش بود. میخواست شانسش رو تو اروپا امتحان کنه. اومده بود دانمارک اما دیگه بر نگشته بود. خاطرهٔ کشته شدن خوانواده اش نمیذاشت. حتی نتونسته بود بهشون بگه دوستشون داره قبل از رفتنشون.دورهٔ قانونی اقامتش به عنوان توریست،نزدیک ۶ ماهی میشد که تموم شده بود. زنگ زدن به پلیس همانا و گیر افتادنش همان. اما از کیانا نمیتونست بگذره. کیانا خیلی شبیه خواهرش بود. وقتی برای اولین بار دیده بودش فکر کرده بود خواب میبینه. خواهرش از دنیای مرده ها برگشته بود تا از تنهایی درش بیاره. آلهاندرا عادت داشت هر شب وقتی از خودفروشی بر میگشت،جلوی پنجره بشینه و با خواهرش درد دل کنه. برای خواهرش از حقارتهایی که مشتریهاش بهش میدادن میگفت. از کتکهایی که از مشتری اش خورده بود. بعد هم تو خیالش تو بغل خواهر مهربونش آروم میشد. یه خواهر نصفه نیمه از هیچ چی بهتر بود.دیشب اما اتفاق عجیبی افتاده بود. یه مرد نصفه شب و دزدکی رفته بود خونهٔ کیانا.هیچ کس حق نداشت خواهر آلهاندرا رو دوباره ازش بگیره. اول فکر کرده بود دوست پسری چیزیه اما وقتی مرد با کیانا روی دوشش برگشته بود، آلهاندرا دیوانه شده بود. دزدیدن یکی از ماشینها که تو خیابون پارک شده بودو دنبال کردن ماشینِ مرد، حداقل کاری بود که یه نفر میتونست برای خواهرش انجام بده.مخصوصاً که الان یه مرد دیگه هم وارد ساختمون شده بود. پدر؟ چیکار کنم؟ کمکم کن تصمیم درست بگیرم. اونقدر تنهایی کشیده بود که نخواد یه خواهر نصفه نیمه رو از دست بده…یه تیکه چوب بزرگ برداشت و آروم در حالیکه تو دلش اسم پدرشو تکرار میکرد رفت تو…

نیمه شب بود و باد سرد زمستونی از سمت دریا میوزید و با خودش برف پودر شده می آورد. کیانا داشت روی ریل راه آهن راه میرفت.راه رفتنش درست مثل یه زامبی بود. چراغهای یه شهر رو میدید اما نمیدونست کدوم شهر. فقط میرفت. صورتش رنگ پریده و مات و خالی از کوچکترین احساسی به نظر میرسید. شلوار پارچه ایش که طرح گل روش داشت به خاطر خون یخ زده٬ سفت و شق وایستاده بود و راه رفتن رو براش مشکل میکرد. خون گرم از زیربغل چپش سرازیر شده بود و از سر انگشتاش چکه میکرد. یه لحظه لرزش زمین و ریل رو زیر پاهای لختش احساس کرد حتماً قطار داشت می اومد. لرزش اونقدر بود که تن بی جونش رو خسته کرد و مجبور شد روی ریل دولّا بشه تا کمی استراحت کنه اما وقتی یاد آلهاندرا افتاد دوباره شروع به رفتن کرد. قول داده بود با کمک برگرده و نجاتش بده.برای سرمای ۲۰ درجه زیر صفر٬ لباس کافی به تن نداشت. اما سرما در مقابل دردی که تو قلبش و روحش احساس میکرد هیچ چیز مهمی نبود.کیانا داشت از ملاقات با شیطان برمیگشت. دردی که از ملاقات شیطان حس میکرد. دردی که نه قرار بود تا ابد پاک بشه و نه فراموش بشه.نمیدونست چقدر راه رفته و یا کجاست.به نظرش اومد روی یه پل باشه. دستاشو گذاشت روی ریل گارد تا ازش کمک بگیره. حرکتهای پل زیر پاهاش وحشیانه تر میشدن. باید خودشو نجات میداد اما خونی که از دست چپش میریخت یخ زده بود و چسبیده بود به فلز. لوکوموتیو ران زیر نور شدید چراغهای قطار٬ متوجه شبحی شد که چسبیده به ریل گاردها و خوب میدونست این یعنی چی. یه نفر قصد داشت خودشو بندازه زیر قطار. باید کاری میکرد. بوق بلند و کشداری کشید. کیانا با شنیدن صدا اونقدر ترسید که سریع از ریل گارد فاصله گرفت و مقداری از پوست کف دستشو جا گذاشت. رانندهٔ قطار دیگه نمیتونست شبح رو ببینه. حالا با خیال راحت میتونست به پلیس اطلاع بده…
اولاو خیلی خسته بود. یه چند ماهی میشد که سر کار نرفته بود. از وقتی کیانا یه دفعه ای غیبش زد٬ حالش بد بود. مدتها بود که خودشو تو خونه زندانی کرده بود و با تابلوی کیانا حرف میزد. گاهی وقتها لبهای عکس رو با عشق میبوسید. گاهی با نفرت بهش نگاه میکرد. تمام مدت با عشقش حرف میزد. دعواش میکرد که چرا رفته. تشویقش میکرد برگرده. باهاش قهر میکرد ولی آخر سر تابلو رو بغل میکرد و با عجز اشک میریخت. یکسال میشد که کیانا رفته بود. اما کجا و چرا اولاو نفهمید.اوایل مثل مرغ سرکنده٬ تمام مدت تو ادارهٔ پلیس در رفت و آمد بود بلکه کیانا رو پیدا کنن. پلیس تو خونهٔ کیانا یه میکروفون پیدا کرده بود که نشون میداد زن زیر نظر بوده. اما تا وقتی جسدی نبود٬ قاتلی هم درکار نبود.تنها کاری که از دستشون بر می اومد صبر کردن بود. به اولاو گفته بودن باید صبر کنه.آخر سر هم تو ادارهٔ پلیس بهش قول داده بودن که اگه خبری شد بهش اطلاع میدن. رفتن کیانا رو فقط تونسته بود با الکل برای خودش توضیح بده.بطری شرابو آورد بالا و یه قلپ جوندار دیگه ازش سر کشید. تلویزیون روشن بود و داشت اخبار پخش میکرد.یه دفعه گوشیش زنگ زد. شمارهٔ ناشناس بود. مست و بیحال جواب داد و با شنیدن خبر پیدا شدن کیانا از حال رفت.
اولاو همراه یه مامور پلیس جلوی در اتاقی که دکترها داشتن سعی میکردن وضع بیمار رو به حالت پایدار بیارن, ایستاده بود. یکی از دکترها بیرون اومد.مامور جلو رفت و پرسید:
-امیدی هست؟حالش طوری هست که بشه باهاش حرف زد؟
-واقعاً متاسفم…حالش خیلی بده. ماهیچه هاش فاسد شدن. زخم بستر داره. دستا و پاهاش سرمازده شدن. عصبهاش آسیب دیده. مبتلا شده به بیماری لژیونر که یه جور سینه پهلوی حادّه..از لحاظ روانی انگار خیلی صدمه دیده. مدام داره راجع به شیطان حرف میزنه. این فقط یه معجزه اس که زنده مونده. گرچه با اوضاعی که داره ای کاش مرده بود.فعلا باید ببینیم چی میشه…
اولاو با ناباوری نالید:
-زخم بستر؟ یعنی چی که عضله هاش فاسد شدن؟
-انگار مدت زیادی توی یه جای کوچیک٬ بدون حرکت مونده باشه. اینجور صدمه ها رو تو مواردی که یه زندانی رو شکنجه میکنن میبینیم…معلومه کسی که این کارو باهاش کرده، میدونسته چیکار میکنه. زن بیچاره!
یک هفته تمام طول کشید که کیانا از بخش مراقبتهای ویژه بیرون بیاد. وقتی به اتاق خصوصی منتقل شد٬ به اولاو اجازه دادن که ببینتش. کیانا اونقدر لاغر شده بود که تمام استخونهاش دونه دونه قابل شمارش بودن. اولاو با تمام غم دنیا پیش دختر رویاهاش مینشست و دستشو تو دستاش گرفته بود. تازه تبشو تونسته بودن پایین بیارن. اولاو خیلی دلش میخواست بدونه کی میتونه همچین کاری با یه انسان بکنه. اما تا وقتی کیانا حرف نمیزد نمیتونست بفهمه.هر روز یه کاراگاه پلیس بود که میومد تا اگه کیانا بیدار شد٬ تحقیقاتشو شروع کنه.فعلاً فقط هذیون بود و هذیون. یه مترجم تمام وقت٬ از وقتی کیانا رو پیدا کرده بودن٬ بالای سرش بود تا بلکه از چرت و پرتهایی که کیانا میگفت سر دربیاره. تنها چیزی که زن میگفت یه چیزی راجع به شیطان و نیمه ای که جامونده بود. این جور مواقع اولاو موهای بازوهاش سیخ میشدن و با یه دست موهای سرشو میکشید.

کیانا با دهن خشک و سردرد بیدار شد.پلک چشماش پر از شن خیس بود و به هم چسبیده بود. اونقدر خسته بود که مغزش بازم سعی داشت بخوابه اما یه لحظه جرقه ای تو ضمیر ناخودآگاهش٬ باعث شد حواسش جمع بشه. و آدرنالین مثل یه جریان برق قوی از همه جاش رد شد.
-آلهاندرا!!!!
-عزیزم! نترس! بیدار شدی بالاخره؟
-اولاو!؟
-آره عزیز دلم. منم. اولاوت.
-من… من… کشتمش…
-داری هذیون میگی عزیزم…
-باید برگردم. بهش قول دادم…
یه صدای نا آشنا٬ کیانا رو ترسوند. طوری که بدنش شروع به لرزیدن کرد. اما آدرنالین باعث شد بیهوش نشه.
-کی این بلا رو سرت آورده دخترم؟
اولاو خم شد رو بدن دِفورمهٔ کیانا و سعی کرد بغلش کنه تا شاید دخترکش آروم بگیره. کیانا نالید:
-درد میکنه… آلهاندرا! برید کمکش کنین… آلهاندرا میترسه… من کمکش کردم…کشتمش…اون میخواست کمکم کنه ولی شیطان گرفتش.
-شیطان؟!این دختری که ازش حرف میزنی کجاست؟ حالش چطوره؟ با هم فرار کردین؟
فقط خدا میدونست که کیانا چه درد و استرسی رو تحمل میکنه اما زن تصمیم داشت قبل از مردنش حداقل بگه چه اتفاقی افتاده. میخواست حمید و پدرش تاوان کاری رو که کرده بودن بِدن. همونطور که آلهاندرا تاوان کمک به کیانا رو داده بود.وقتی میخواست حرف بزنه انگار گلوش پر از مواد مذاب میشد.مجبور بود زمزمه کنه. ولی باید میگفت. به دختره مدیون بود:
-آلهاندرا اومده بود بهم کمک کنه… زیر مشت و لگد پدرم و حمید بودم که یه دفعه دیدمش ساکت و آروم با یه چوب بزرگ اومد تو… اما اونها دوتا مرد بودن و من نتونستم کمکش کنم. حمید یه چیزی بهم زده بود. من نتونستم کمکش کنم…من مجبور شدم بکشمش… پدرم گفت سزای زنی که دست رو مرد بلند کنه فقط عذابه.گذاشتنش تو اون قبر و تابوتی که مال من بود. هر سه روز یا چهار روز یه بار می آوردنش بیرون و بهش آب میدادن. چند ماه… نمیدونم… هردومون بی خیال شمردن شدیم. اولها که جون داشت بهم میگفت کمکش کنم. ولی بعد از چند ماه فقط جیغ میزد… هم من هم اون… از بس سقف تابوتو چنگ انداخته بود همون اوایل ناخوناش کنده شدن…چندمین بار بود که حمید و پدرم اون تابوت لعنتی رو از خاک در می آوردن. هربار فکر میکردم بار آخره. شاید دخترهٔ بدبخت شانس آورده و مرده باشه٬ ولی نمرده بود. اونقدر بی غذایی کشیده بود که دیگه بر عکس اوایل حتی نا نداشت غذا رو بخوره. چشماش رمق نداشتن. اما وقتی حمید به زور میذاشتش تو تابوت بازم تلاش میکرد. اما اون دوتا حیوون…وقتی در تابوتش رو میبستن٬ صدای ناخوناشو میشنیدم که میخراشید. منو با زنجیر بسته بودن به دیوار. بابام میگفت من یه سگم… آلهاندرا جیغ میکشید. نمیذاشتن کمکش کنم. ناخوناش کنده شده بودن. نمیدونم با چی تابوتو میکند. اونقدر جیغ میزد تا ساکت میشد. بهم گفتن فقط وقتی اون بمیره٬ نوبت من میشه. دیگه نمیتونستم تحمل کنم… یه بار که درش آوردن انگار خودشو زده بود به بیهوشی. انداختنش تو بغلم. بهم میگفتن ببین با دختر بیچاره چیکار میکنی؟ اگه بگی بر میگردم ولش میکنیم بره. اما نگفتم. نتونستم. میترسیدم. گفتن فکراتو بکن تا برگردیم. وقتی رفتن بیرون دختره رو تکون دادم. سریع چشماشو باز کرد. زنجیرمو انداختم دور گردنش و…وقتی داشتم خفه اش میکردم زمزمه کرد مرسی…لبخندی که رو لبش بود… راحتش کردم. میخواستم خودمم بکشم ولی انگار صدای اولاو رو یه لحظه شنیدم…وقتی دیدن دختره رو کشتم٬ پدرم خیلی عصبانی شد. دیگه نمیخواست منو برگردونه. به حمید گفت که بذارتم تو تابوت و خاکم کنه. خودشم گفت من دیگه اینجا کارم تموم شده و رفت. به حمید گفت دیگه باهاش تماس نگیره. حمید خیلی خبیث بود. منو باهاش تنها گذاشت و رفت…مثل همیشه که تنهام گذاشته بود…
اولاو با چشمای پر از اشک٬ بدون اینکه پلک بزنه خشکش زده بود. نمیتونست بفهمه کیانا تحت چه فشار عصبی بوده و یا آلهاندرا تو چه وضعی بوده که کیانا مجبور شده جونشو بگیره. خدایا!
-میدونی جسدِ… آلهاندرا؟… کجاست؟چقدر راه رفتی؟
-یه کم قبل از تاریک شدن هوا اومدم بیرون.
کارآگاه با سرعت رفت. حالا همهٔ اطلاعات مورد نیازشو در اختیار داشت. با استفاده از رسیدن آلارمی که رانندهٔ قطار فرستاده بود و وقتی که کیانا میگفت راه افتاده٬ پلیس تونست سریع جایی رو که کیانا ازش حرف میزد پیدا کنه. و قبری که یه زن جوون توش بود… و اطلاعات پدر کیانا و تصویری که کیانا از حمید توضیح داده بود سریع تو تمام مراکز پلیس دانمارک پخش شد…
تابستون بود و کیانا بر خلاف نظر دکترها زنده مونده بود.انگار تازه داشت یه آبی زیر پوستش میرفت. اما هنوز گیج بود. همه اش میگفت یه چیز مهم یادش رفته. اولاو عشقشو برده بود توی یه کلبه توی یه منطقهٔ جنگلی و دورافتاده. میخواست عشقش تو آرامش دوران نقاهتشو بگذرونه. هر روز صبح اول تو آب ولرم حمومش میکرد. بدن از فرم افتادهٔ کیانا دلشو میسوزوند. اما فقط براش یه آواز بچه گونه زمزمه میکرد. زخمهای تنش داشتن کم کم خوب میشدن. اما جاشون مونده بود. کیانا زیاد حرف نمیزد. اولاو کاریش نداشت و به حال خودش گذاشته بودش.بعدش هم میبردش بیرون و تو هوای آزاد و تمرینهایی که دکتر فیزیوتراپیست برای تقویت عضله های کیانا داده بود٬ براش انجام میداد. بعد از صبحونه هم کیانا رو تو بغلش میگرفت و بیرون تو آفتاب مینشست. کیاناش اونقدر شکسته و غمگین بود که اولاو تصمیم به سکوت گرفته بود…
یه روز صبح که هوا یه کم سردتر از حد معمول بود٬ اولاو کیانا رو تو یه پتو پیچید و یه تبر برداشت و رفت تا کمی چوب بیاره و تو بخاری چوبی بریزه.بدن کیانا هنوز اونقدر قوی نبود و نباید سرما میخورد. اولاو تبر رو انداخت روی دوشش و جلوی چشمای کیانا و پشت درختا ناپدید شد.
-فاسقشو نیاوردی پس؟به تو هم میگن مرد؟ فاسقشو بیار واسه ام. فاسقشو پیدا کن… میخوام جلوی دختره جونشو بگیرم…
خدای بزرگ! کمکم کن! اون فرستنده ای که زیر بغلمه! تازه داشت همه چیز یادش می افتاد. پدرش قبل از رفتن از حمید خواسته بود که اولاو رو براش پیدا کنه. وقتی حمید نتونسته بود با تهدید و شکنجه از کیانا حرف بکشه٬ زیر بغلش رو شکافته بود و یه فرستنده زیر پوستش گذاشته بود. پس اینطور! میخواسته هردوشونو یه جای خلوت گیر بیاره. از فکر اینکه چه بلایی پدرش قرار بود سر اولاو بیاره٬ بی اختیار روی پاهای بی حسش بلند شد. انگشت بزرگهٔ پای چپش که در اثر سرمازدگی قانقاریا گرفته بود رو قطع کرده بودن و این راه رفتنو براش سخت میکرد. لنگ لنگون رفت به همون سمتی که اولاو رفته بود. باید پیداش میکرد و بهش میگفت…
اولاو مشغول شکستن چوب بود٬ وقتی صدای شکستن یه تیکه چوب به گوشش خورد. پس اومدی! اولاو کاملاً حساب شده کیانا رو اینجا آورده بود. دکترها زیر بغل کیانا یه فرستنده پیدا کرده بودن و به پلیس داده بودن. اولاو خودش پیشنهاد کرده بود که پلیس بذاره فرستنده پیش خودش بمونه. تا بتونن حمید رو پیدا کنن. برای کیانا حاضر بود طعمه باشه. اما امروز صبح خیلی زود سایه ای رو دید که از جلوی پنجرهٔ کلبه رد شد. حواسش کاملاً این چند روزه جمع بود و منتظر. بیا عزیزم! بیا بیشرف! بیا که باهات کار دارم!اولاو سریع برگشت به سمت صدا. مردی که جلوش ایستاده بود آشنا به نظر می اومد. چهرهٔ شرقی و موهای جو گندمی.این صورت رو از توضیحاتی که کیانا به چهره پرداز پلیس داده بود میشناخت. و ازش متنفر بود. حمید یه تبر دستش گرفته بود و لبخند احمقانه ای به لب داشت. اولاو عرق کرده بود.پرسید:
-چرا تبر؟ چرا تفنگ نه؟ من پیرمرد یه گلوله برام کافی بود. حمید با تمسخر گفت:
– مگه من دیوونه ام که بخوام سر و صدا راه بندازم؟همین تبر کارمو راه میندازه.سن در مقابل سن… تبر در مقابل تبر… حدس میزنی کی ببره؟
-تیزر…
و لحظاتی بعد حمید که در اثر شوک تیزر بیحال شده بود رو شونهٔ اولاو بود و داشتن به سمت کلبه میرفتن.کیانا خیلی نتونسته بود پیش بره که متوجه شد اولاو داره برمیگرده. انگار چیزی رو شونه اش بود. اولاو چندین بار به حمید شوک داده بود. اونقدر که کاملا بیهوش باشه. وقتی حمید رو داخل اتاقک چوبی کلبه آورد گذاشتش روی تخت. کیانا یه گوشه ایستاده بود.
-بیا عزیز دلم. خودشه. نه؟
-زنگ بزن به پلیس…
-گفتی آلهاندرا داشت جیغ میزد؟ اونقدر که مجبور شدی بکشیش؟ گفتی وقتی داشت میمرد لبخند زده بود؟ بعید میدونم حمید بتونه لبخند بزنه…
چند لحظه بعد اولاو از زیر تخت یه ظرف بنزین در آورد. و همه اشو خالی کرد رو در و دیوار کلبه. اما چیزی روی حمید نریخت. دلش میخواست جیغهای آلهاندرا رو از زبون حمید بشنوه.
-بلند شو آقا پسر… بلند شو که باهات کار دارم.
حمید داشت کم کم بیدار میشد. اولاو کیانا رو برد بیرون و در کلبه رو پشت سرش قفل کرد. اونقدر پشت پنجره منتظر موندن که حمید کامل به هوش باشه. و همونموقع اولاو کبریت رو پرت کرد روی دیوار. حمید داشت داد جیغهای جگرخراش میکشید واولاو و کیانا با یه لبخند رضایت به سمت ماشین اولاو رفتن. کیانا داشت به قشنگترین موسیقی دنیا گوش میکرد و تو فکر پدرش بود…
کیانا لنگ لنگون پشت پرستار مرد از کوریدور سفید طولانی گذشت. پرستار جلوی یه در ایستاد و دریچهٔ کوچیک بالای در رو باز کرد. قاضی پدر کیانا رو محکوم کرده بود که تا آخر عمر تو این آسایشگاه روانی بگذرونه. این در اصل خواستهٔ کیانا بود. کیانا لبخندی زد و گفت:
-بابا جونم! خوش میگذره؟ ببخشید که اینجا به تنگی تابوتی که من توش بودم نیست ولی به بزرگی خودت ببخش…

یه زن دوست داشتنی (2)
یه زن دوست داشتنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *