داستان حامله کردن خاله

داستان حامله کردن خاله
داستان حامله کردن خاله

دوستان سلام یه داستان واقعی دارم ولی فش ندین چون انسان یه وقتایی تو یه شرایطی قرار میگیره که دست خودش نیست و یه کارای میکنه که تو شرایط عادی نمیکرده من یه داستانی میخوندم شاید شما هم خونده باشید که یارو بزرگ مسلمونا بوده از عشق یه دختر مسیحی تبدیل میشه به خوکچران اون دختره و مریداش مسخره میکنن شیخشون رو که شیخ میگه این خدایی که من میبینم شاید الان این افسار خوکا رو از من بگیره بده به دست شما یعنی این کارایی که یه سری میکنن ما ها مسخره و نهی میکنیم رو شاید یه موقع خودمون بدترش رو انجام بدیم.

داستان حامله کردن خاله
داستان حامله کردن خاله

بریم سر ماجرای من که چنتا خاله دارم که همه ناتنی هستن فقط از مادر یکی هستن با ننه من با خاله کوچیکه چون همسنیم چن بار شیطونی کردیم تو نوجونی ولی خاله بزرگه هشت سال از من بزرگتره و همه اون رو خیلی ادم درستی میدونن و کسی فک نمیکنه اهل برنامه باشه حتی خود من تا قبل از ماجرا من خدمت بودم و هفته ای یکی دو بار خونه میومدم خونه ما هم کوچیکه یه روز صبح اومدم خونه دیزم همه خوابن رفتم یواش که کسی رو بیدار نکنم تو اتاق بالایی که اونجا میخابیدم دیزم یکی تو جای من خوابه تعجب کردم پتو رو بر داشتم دیدم خاله فاطی خوابیده با بچه کوچیکش منم خوابم میومد بغلش خابیدم اونم قد بلندی داره کون گنده یه مقدار هم که بیشتر البته پره هوا هم سرد بود و زیر پتو با حرارت بدنش خیلی باحال بود منم حشر بالا ولی تو فکر سکس با خاله فاطی نبودم ولی از حرارت بدنش خیلی خوشم میومد و بهش چسبیده بودم و خوابم برد و بعد چن ساعت بیدار شدیم و گفت شیطون اومدی پیش خاله و از این حرفا خونه خالم کرج بود ما هم تهران اینه هم میومدن چن روز میموندن تا شب هی با من گرم گرفته بود و حرف میزد و چشم ابرو میومد و گفت فردا میری پادگان گفتم نه چن روز مرخصی گرفتم اخرای خدمتم هم بود و شب شد و گفت من بالا پیش ایمان میخابم چون پدر مادرم و داداش کوچیکم پایین میخابیدن و اونم مثلا پیش بابام حجاب داشت میومد بالا و تا اون زمان من حتی فکر سکس باهاش رو هم نداشتم موقع خواب پسرشو خوابوند و هی با من حرف و که دوس دختر دارم و چرا ندارمو و بی عرضه هستی و از این حرفا و من زود خوابم برد چون تو خدمت ادم کمبود خواب داره بیهوش خابم برد که دیدم داره با کیرم ور میره من بیدار ولی کاری نکردم باورم نمیشد ولی داشتم حال میکردم دیدم داره سرشو لیس میزنه و منم تا اون موقع تجربش رو نداشتم و حال میداد کیر منم هفده سانت میشه و کله گنده هم هست و از زیر خایه گرفته داده میخورتش یه جوری این کارو میکنه که میخاد من بیدار شم ولی من روم نمیشد که یهو ابم با فشار تو دهنش خالی شد و خودشو عقب کشید و اوق میزد ولی یه مقدارش رو خورده بود و همه جارو کثافت کشید و با دستمال پاک کرد رفت دهنشو شست و اومد خوابید منم هی به قضیه فکر میکردم و هم خوشم اومدهبود و هم عذاب وجدان داشتم شوهر خالم هم یه ادم بیخود همش خالم رو ول میکرد.

داستان حامله کردن خاله
داستان حامله کردن خاله

میرفت شهرستان و تریاک هم که میکشید و فک کنم ماهی یه بار هم به یاد خالم نبود وگرنه ادم اینطوری حشری نمیشه که باخواهرزادش ور بره همیشه ادم رو شرایط زندگی تغییر میده خلاصه نیم ساعت گذشت رفتم خودمو شستم اومدم یه راست رفتم تو جای خالم بدون خجالت مجالت بغلش کردم دوباره حشری شده بودم خام هم که ارضا نشده بود دامن و شرتو دادم پایین و تیشرتش رو در اوردم و سوتین هم نداشت و ممه خوری و اونم چیزی نمیگفت فقط حال میکرد و و هی خودم تا سیر شدم و رفتم پایین که دیدم مو داره بر گردوندم لپ کونش رو خوردم و کیرم رو گرفت دستش و گفت عجب کیری مال اسماعیل شوهرش رو میگفت خیلی از این کوچیکتره و هی مالید و دوباره کرد دهنش و گفتم بسه کردم تو کوسش خیلی حال میکرد چون کیرم از مال اسماعیل کسکش بزرگتر بود و هی تلمبه چون ابم یه بار اومده بود بیشتر تلمبه زدم داشت ابم میومد کشیدم بیرون گفتم قنبل کنه که منم تجدیدقوا کنم یه مقدار ابم دیر تر بیادو از پشت کردم تو کسش و بازم تلمبه تا اون موقع کون کرده بودم ولی کس نه خلاصه ابم که داشت میومد کشیدم بیرون ریختم تو دستم و با دستمال پاک کردم و شستم و اومد کنارم دراز کشید وجریان سکس با شوهرش و بیتوجهی اسماعیل به اونو ابنکه دیگه طوری شده باهم خیلی کم سکس دارن رو برام تعریف کرد و ازم تشکر کرد و گفت از این به بعد با هم حال کنیم منم قبول کردم و چن سری بعد که خدمتم تموم شده بود داشتیم سکس میکردیم و منم میخاستم ببینم که قدرت باروری دارم یا نه ابم رو تو کسش ریختم و بهش نگفتم و فقط گفتم بیرون ریختم تا بخاد بفهمه تمام ابم اومد بیرون و گفتم که روش ریختم بعد چن وقت گفت به من که بچه مال منه و اگه اسماعیل بفهمه سر جفتمون رو میبره منم زیر بار نمیرفتم و گردن نمیگرفتم و میگفتم مال خود اسماعیله خلاصه حاملهشده بود و اسماعیل خر هم نفهمید چون سکس داشت تو اون مدت بچه بدنیا اومد و هم پسر خالمه و هم پسرم خیلی هم شبیه منه الان هم بزرگ شده ده سالشه ولی جز منو خالم کسی نمیدونه فقط الکی فش ندین شاید برای شما هم اتفاق بیوفته.

داستان حامله کردن خاله
داستان حامله کردن خاله

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *