سکس هستی قسمت دوم

سکس هستی قسمت دوم

سکس هستی قسمت دوم (1)
سکس هستی قسمت دوم

پنج سال پیش بنا به هزار و یک دلیل من از خانواده ام جدا شدم. البته پدری دیگر وجود نداشت و من بعد از پدرم با گرفتن سهم ارثم توانستم یک جایی را اجاره کنم که بی سر و صدا و بی مزاحم باشد و ضمنا چون برادرم در گرفتن انجا کمکم کرده بود خیلی بی حاشیه و امن بود برای زندگی یک دختر تنها. خیلی وقتها مادرم پیشم میامد و حتی مستخدمش هم برای تمیز کردن خانه هفته ای یکبار سر می زد و کلا از دوران تنهایی و کارم لذت می بردم. ذاتا آدم شلوغی نیستم. نه اینکه افسرده یا کسل کننده باشم خیلی هم پر انرژی ام اما اهل شلوغکاریهایی که دوستانم در خانه های مجردی شان راه مینداختن نبودم. هر از چند هفته یکبار شامی یا نهاری دوستانم را دعوت میکردم. اجازه نداشتن در خانه من مشروب بخورن یا هر خلاف دیگه ای. با هم فیلمی میدیدیم یا فوتبالی و شبم کسی نباید می ماند. ضمنا پسرها هم حتما با دوست دخترشون یا زنشون. در مجموع آدم سخت گیری ام در روابطم. بگذریم. این اطلاعات شاید در قسمت اول این سه گانه مفید نباشد دانستنش اما شاید بعدا به درد بخورد.
داستان آشنایی من با افشین مربوط به پیاده روی های عصر باشگاه استقلال می شود. من یک آدم معمولی ام که نه جذابیت های ظاهری آنچنانی دارم نه تا کسی بامن هم کلام نشود جذابیت شخصیتی آنچنانی دارم. معمولا باید بامن دوست می شدند و بعدش این دوستی سالیان سال ادامه پیدا می کند. افشین یک مرد 36-7 ساله بلند قد چهارشانه است. با یک شکم گنده که البته در قد و قواره بلندش گم شده بود. با یک پسر کوچک 4 ساله هر روز در باشگاه استقلال راه میرفت. مثل ده ها آدم دیگری که در ساعت مشخصی در باشگاه همدیگر را میدیدم اورا هم دیده بودم. میدیدم همیشه شاد و خوشحال در حال راه رفتن و سروکله زدن با پسرش است. کنجکاو نبودم و اوهم با دخترهای رنگ و وارنگی که در جاده سلامتی آن ساعت بودند خیلی تمایلی به رخ نشان دادن به من نمی دید. البته تمام اینها امروز به ذهنم می رسد تا موقعی که آشنا نشدم من هم اورا ندیده بودم. یک روزی که در حال دویدن دورهای میانی جاده سلامتی بودم نفهمیدم از کجا ولی ناگهان پسر افشین جلویم روی زمین افتاد و یک جیغ بلندی کشید. بی اختیار و با اولین عکس العمل کنارش ایستادم و در حالی که خودم نفس نفس میزدم زانو زدم و پرسید
م: چی شدی پسر؟
پسرک که اشک در چشمهایش از درد خراشی که زانوش برداشته بود جمع شده بود و معلوم بود از آن پسرهایی است که لوس و ننر بار آمده و با غریبه ها حرف نمی زند با دیدن من وحشت کرد و کمی دورتر جاده سلامتی را نگاه کرد و داد زد : بابا افشیییییییین!!!
به پشت سرم نگاه کردم و دیدم که افشین بی خیال و هدفون به گوش مشغول دویدن است. به پای پسرش نگاه کردم تا مطمئن شوم که شکستگی ندارد و بعد سعی کردم مهربان و اطمینان بخش جوری که نترسد از بیخیالی پدرش که در حال دویدن است از وسط جاده بلندش کنم. نیمکت را نشانش دادم و گفت
م: بیا بریم بشین اونجا تا بابات رو بیارم. بعد بلندش کردم و روی نیمکت گذاشتمش و برگشتم تا ببینم افشین چقدر دور شده که دیدم متوجه شده و در حال برگشتن است. کنار پسرش روی نیمکت نشستم و گفت
م: بابات برگشت.
پسر که بغض کرده بود و ریز ریز گریه می کرد به جهت حرکت پدرش نگاه می کرد و با نزدیکتر شدن پدرش بغض و گریه اش شدیدتر می شد. افشین که بر خلاف پسرش نه هل کرده بود نه لوس و ننر به نظر میرسید تا به ما رسید طرف دیگر پسرش روی نیمکت نشست و گفت
چی شد پهلون پنبه؟!! خوردی زمین ؟!!!
پسرش با لحن دخترانه شروع کردن به توضیح دادن و من فقط داشتم تماشایش می کردم و غافل از اینکه افشین هم دارد من را تماشا می کند. سرم را که بلند کردم دیدم افشین به جای دلداری دادن به بچه اش خیره در چشمهای من است با هل و دست پاچگی گفت
م: افتاده بود روی زمین که من اوردمش اینجا. نگران نباشید فقط یه خراشه.
تازه زیبایی لبخند و برق چشمهای افشین را متوجه شدم. لبخند نرمی زد. با صدایی که طنین زیبایی داشت آرام گفت:
ممنون خانم. لطف کردید.
با عجله و هول دستم را روی سر پسرک کشیدم و گفتم
مراقب باش پسر قشنگ.
بعد بلند شدم و رو به افشین گفتم با اجازتون.
افشین بلند شد. و تشکر کرد و من هم راه افتادم و رفتم… درست از فردای آن روز افشین با من سلام و علیک می کرد. چند روز بعد صحبت کردن را شروع کردیم. قدم میزدیم و حرف میزدیم. چند روز بعد موسیقی موبایل همدیگر را گوش میدادیم. او هم مثل من عاشق موسیقی بود. با هم موسیقی شیر می کردیم و من هیچ وقت به این فکر نمی کردم که او متاهل است چون فقط روزی یک ساعت در پیاده روی میدیدمش. بعد از یک هفته شماره تلفن ها رد و بدل شد. هر از چند روزی اس ام اسی. بعد از چند روز تماس های بین روز و من متوجه این شده بودم که تماس ها هیچوقت از خانه اش نیست. و زمانی که در خانه است اس ام اسی هم نمی دهد و نمی خواند. به همین روال ما صبح تا ظهر اس ام اس میدادیم و تلفنی قرار عصر را میگذاشتیم. با هم میدویدیم و بعد هم در کافه باشگاه آب سیب و کرفس می خوردیم و میرفتیم پی زندگی مان. هنوز داستان سکسی نیست.
ده روزی از این روال کار گذشته بود که من برای ماموریت کاری چند روزه فرستاده شدم به جنوب. قاعدتا سطح دوستی ما در حدی نبود که بخواهم اطلاع بدهم. دو سه روزی از رفتنم میگذشت که اس ام اسی گرفتم با این محتو
ا: کجایی رفیق؟!
خنده ام گرفت. با لحن شوخ و خنده دار افشین تصورش کردم و نوشتم :
من: پی زندگانی رفیق! افشین : کجایی؟چه کار میکنی؟چند روز نیومدی؟!
من: ماموریتم. کار بد نمی کنم. چند روز دیگه میام.
افشین: نه تورو خدا بیا کار بد بکن. نمی دانم چرا شیطنتم گرفت. در آن شرایط که من در اوج بودم و چند گزینه خوب دوستی اطرافم بود و می توانستم به هر کدامشان راه و میدان بدهم مثل دوره دانشجویی شیطنت های اس ام اسی سراغم آمده بود و می خاستم بدانم می توانم یک مرد متاهل زن و بچه دار را دنبال خودم بکشم یا نه. انگار می خواستم به خودم ثابت کنم که می توانم سلیقه هر مردی باشم نه فقط پسربچه های هم سن و سالم یا همکارهام. شایدم با بدجنسی می خاستم نداشته های یک مرد متاهل را به رخش بکشم. اینقدر باهوش بودم که فهمیده باشم زن افشین اصلا با او همراه نیست. زنش در یک دنیای پر از مشکلات خانوادگی اش غرق است و از زندگی و شوهرش بیش از حد برای رفع مشکلات خودش صرف کرده است. اینها را از محتویات حرفهای این چند روزه افشین فهمیده بودم. شاید هم همه اینها توجیه است اما در هر صورت جواب این پیامک را جوری دادم که افشین داغ کرده بود.
من: حالا گیریم من کار بد بکنم. به کسی چه ربطی داره!!!
افشین: شما نزدیک بودی کار بد می کردی که ربطشو نشونت بدم.
من: نزدیکتم کار بد می کنم ببینم ربطش به کیه. اینجا باید توضیح بدم که قبل از افشین و تا اون موقع من فقط با یک پسر سکس کرده بودم. او دوست پسر دوران دانشجوییم بود. در التهابات سن و سال دانشجویی و دختر شیطونی که من بودم یک نفر را پیدا کرده بودم که خیلی هیکلی و با تربیت و شخصیت بود. هر کسی که میدیدش اولین جمله اش این بود ” چه سکسی ” رابطه ما هم دقیقا فقط همین بود. 5-6 بار سکس در عرض یک سال. در باقی مواقع قهر بودیم. با هم بیرون نمی رفتیم. خیلی توافقی و کاملا مخفی ما فقط سکس می کردیم. خداحافظی می کردیم و میرفتیم. معمولا هر سکسمون هم یک ماهی طول میکشید تا فقط هماهنگ شه. اگه لازم بود جایی هم باهم دیده بشیم. خیلی توافقی و راحت بود. بعدش خداحافظ و تمام. کیفیت سکسمون خیلی خوب بود. هر کاری می کردیم که هر کسی خودخواهانه فقط خودش لذت ببرد.

افشین: اینی که گفتی یادت بمونه ها بچه جون.
من: باشه گنده جون یادم میمونه. از الان تمرین کار بد رو شروع می کنم.
هنوز جواب آخرم به افشین ارسال نشده که تلفنم زنگ خورد. افشین بود. ساعت حدود 9 شب و من در لابی هتل نشسته بودم. تعجب کردم. تلفن را جواب دادم. یک صدای گرفته از افشین می شنیدم. افشین : سلام.
م: سلام. خوبی؟
ا:اره تو خوبی؟
م: آره. چی شده زنگ زدی این موقع شب؟ مگه خونه ات نیستی؟
ا: اره تو کجایی؟
م: من ماموریتم. گفتم که.
ا: نه الان دقیقا کجایی و کی بر میگردی؟!! کمی دست پاچه شده بودم. انگار غافلگیر شده بودم. با تعجب گفتم هتل!چطور مگه؟
ا: کدومم هتل؟؟
م: ببخشید؟!!
ا: پرسیدم کدوم هتل و کدوم شهری؟! و کی بر میگردی؟!! از لحن و سوالاتش کمی ناراحت و نگران شدم. با ناراحتی جواب دادم
م: کلا ارتباطش به جنابعالی چیه؟
ا: جوابمو بده. زودباش. مهمون دارم منتظرمن برم شام.
م: . . . . . م. هتل . . . . . . . سه شنبه بر می گردم.
ا: آهان باشه. شماره پرواز برگشتت رو اس کن. من برم دیگه. مراقب خودت باش عزیزم. دلم برات تنگ شده. فعلا خداحافظ. م خدا . . . . . نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم. گوشهایم داغ شده بود. انگار شیطنتم خیلی عوارض و عواقب داشت برام. نمی دانم چرا گفتم کجایم و کی بر میگردم. از شهری که من بودم به تهران فقط یک پرواز وجود داشت و من اطلاعات شخصی ام را در اختیار کسی گذاشته بودم که خیلی خوب نمی شناختمش. خودم را دلداری دادم که کاری نمی تواند بکند. وسط 300 تا مسافر اصلا نمی تواند پیدایم کند. دیگر پیام ندادم تا سه شنبه. وقتی از هواپیما پیاده می شدم در شلوغی مهرآباد و در حلقه همکارهام اصلا یادم نبود ممکن است افشین هم آنجا باشد. در این دو روز هم هیچ خبری از او نبود. با رزا همکارم جلوی تاکسی های فرودگاه ایستاده بودیم که یک نفر از پشت به شانه ام زد. برگشتم و با دیدن صورتش درست جلوی صورتم از ترس عقب پریدم.
ا: سلام خانمم. منتظرت بودم. پیاممو نگرفتی. رزا با دیدن افشین که خیلی هم خوش تیپ و خوش بو شده بود و برای من هم تیپش بدون لباس ورزشی جالب و تازه بود جلو آمد و افشین مودبانه خودش را معرفی کرد: افشین هستم. خوشبختم خانم از آشناییتون. من شک شده بودم. از آبروریزی جلوی رزا می ترسیدم. اداره ما یک سازمان دولتی بود و رو شدن این تیپ روابط اتفاق بدی بود. چمدانم را گرفت. متوجه هول و ولای من شده بود. اشاره به سمت دیگری کرد و گفت: ماشین اونجاست. بعد به رزا تعارف کرد. خداحافظی کردیم و از لیلا جدا شدیم.پشت سرم می آمد. آرام گفت : ماشین اون سیاهه اون گوشه است. تابلوتر نکنی خودتو. جلو رفتم و بدون اینکه کار مشکوکی کنم سوار ماشین شدم. او هم چمدانم را در صندوق کذاشت و سوار شد. رزا هنوزاز دور نگاهمان می کرد. ماشین را روشن کرد و راه افتاد تا از جلوی دید رزا خارج شدیم. با چشمهای درشت و هیجان نگاهش کردم. کاملا موفق شده بود غافلگیرم کند. اما نمی خواستم از غافلگیری ام کم کنم یا عصبانیتم را بخاطر بی موالاتی اش جلوی همکارم نشان ندهم. با صدای بلندی جیغ زد
م: کی به تو اجازه داده بیایی دنبال من و منو غافلگیر کنی؟!!
پوزخند گوشه لبش عصبی ترم می کرد. ناگهان روی ترمز زد. من که فرصت بستن کمربند نداشتم کمی جلو پرت شدم. نگاهش کردم. می خندید . برنده مسابقه غافلگیری من شده بود. انگار با من وارد کل کل شده باشد. به سمتم خم شد. شک شده بودم. کمی خودم را عقب کشیدم. صورتم را عقب کشیدم و او دستش را برد و کمربندم را کشید و بست. هنوز پوزخندش روی لبهایش بود. سرش اینقدر جلو بود که انگار می خواست ببوستم و من این قدر سرم را عقب کشیده بودم انگار می خواستم اجتناب کنم. از طرفی نمی خواستم فکر کند من ترسو ام یا متحجر. با دستش تکه کمربند رو شکمم را کمی کشید تا آزاد شود. بعد دستش را با شیطنت روی شکمم کشید. از روی مانتو و لباس حرارت کف دستش را احساس می کردم. کم کم می ترسیدم اما او در چشمهایم خیره شده بود و بعد از اینکه دستش را برداشت گفت:
شکم آوردی! باید زیاد فعالیت کنی شکمت آب شه. دختر چاق دوست ندارم.
نگاهش کردم و سعی کردم در آن لحظه کم نیاورم. گفتم :
منم پسر فضول دوست ندارم.

سکس هستی قسمت دوم (2)
سکس هستی قسمت دوم

سرش را کشید عقب و دوباره راه افتاد و گفت: حالا کی نظر تو رو خواست.
نگاهش کردم. با اخم.کم کم خنده ام گرفته بود. از شیطنتش خوشم آمده بود. می خاستم به قید بی عاری بزنم و امتحان کنم ببینم آخر این شیطنت چه می شود. با پوزخند و به مسخره گفت
م: نگفته بودی راننده آژانس فرودگاهی! پوزخندی زد و سکوت کرد. در تمام راه من سعی کردم تحریکش کنم و او فقط می خندید و مسخره بازی در می آورد. تا میدان ونک نزدیک خانه من را رساند. موقع پیاده شدن وقتی چمدان را بیرون گذاشت و من پیاده شدم جلوی ماشین غافلگیرم کرد. اینقدر جلو آمد که به در ماشین چسبیده بودم. صورتش را جلو آورد و گونه ام را بوسید. صورتم را عقب کشیدم و پرسید
م: چیکار میکنی؟
ا: دوست دخترمو می بوسم. از جمله اش خوشم آمده بود اما با پوزخندی گفتم
بیخود کردی. من خودم دوست پسر دارم. مچ دستم را گرفت و محکم فشار داد و گفت تو غلط کردی.
بعد همانجا رهایم کرد و رفت.
سرعت این رابطه خیلی زیاد بود. چند روز بعد درباره اینکه من را دوست دارد و دوست دارد با من نزدیکتر باشد صحبت می کرد. درباره این گفتم که او متاهل است و دوستی ما درست نیست و او توضیح داد همسرش با بیماری روحی مادر و برادرش درگیر است و او زندگی تنهایی دارد و فقط بخاطر پسرش زندگی می کند. اینقدر جذاب و خوش صحبت و شوخ بود که من را نگه می داشت. من با خودم فکر می کردم یک موجود تنهای بیچاره مقابلم است که هیچ مزاحمتی ندارد چون متاهل بودن باعث می شود هروقت خواستی و احساس خطر کردی تنهایش بگذاری و بروی. از طرفی چون تنها زندگی می کردم نمی خواستم پایش به خانه و محل کارم باز شود. در نتیجه آدرس یا اطلاعاتی به او نمی دادم. یک جای مشخص همدیگر را میدیدم و بعد هم همانجا هر کدام می رفتیم. طی این مدت با تجارت و شرکت خانوادگی اشان آشنا شده بودم. او و دوست و پسر دایی اش سهامداران اصلی بودند. هر سه متاهل و آن دو نفر به شدت اهل شیطنت و دوست دختر. دوستش بهمن یک دوست دختر 10 ساله داشت که خیلی باهم خوب بودند حتی محرم هم بودند و برای دوستش خانه گرفته بود و روزهای مشخصی باهم بودند. ظاهرا افشین از باقیشان آرامتر و تو دارتر بود. اما داستان سکسی ما از وقتی شروع شد که افشین آپارتمان مخفیشان را به من نشان داد.
یک روز باز هم در اثر کل کل هایمان کار به شیطنت در کلمات کشید و شرط بستیم که در یک سکس هر کسی چند بار ارضا می شود. قرار شد برویم و به هم نشان بدهیم. اول خانه من را پیشنهاد داد اما من جرات نداشتم. بعد گفت یک جایی هست بیا آنجا و قرار گذاشتیم. من اینقدر اطلاعات از افشین و خانواده اش داشتم که هر اتفاقی را می توانستم برایش به رسوایی تبدیل کنم. او هم خیلی به من اعتماد داشت و خیلی صادقانه همه چیز را گفته بود. فکر نمی کردم کار واقعا به سکس برسد پس آماده اش نبودم. افشین را به عنوان دوست دوست داشتم و اعتماد داشتم. در این چند ماه بی معرفتی، بدقولی یا بی موالاتی ندیده بودم. آدم شوخ و خوبی بود. اما باز هم به فکر امنیت بودم. مثلا یک اسپری اشک آور در ماشین داشتم که گذاشته بودم در کیفم. یک چاقوی کاور دار گذاشتم در کیفم و آماده هر چیزی بودم. مثلا چک کردن آنجا از دوربین و اینجور چیزها.
وقتی به محل قرارمان رسیدم خیلی راحت بالا رفتم. پشت در آپارتمان که رسیدم در زدم و او هم در را باز کرد. با همان ظاهر همیشگی بود. خوش آمد گفت. انگار خودش هم کمی دست و پایش را گم کرده بود. داخل را نشانم داد تعارفم کاناپه راحتی را کرد که گوشه نشیمن کوچک خانه بود. نشستم و درباره خانه پرسیدم و معلوم شد مخفیگاه سه تا شازده اینجاست برای خلاف کاری هایشان و دور همی هایشان. برایم چای ریخت و آورد و نشست.
ا: فکر نمی کردم جرات کنی و اینجا پیدات بشه. پوزخندی زدم و گفت
م: خواستم بیام تا بهت یادآوری بشه من یه دختر 27 ساله ام و تو یه پیرمرد 37 ساله!!! ناگهان به سمتم جلو آمد. جلو آمدنش باعث شد من هم عقب بکشم کمی. خندید و گفت: از غرش شیر میترسی جوجه جون؟! نگاهش کردم و گفتم نخیر میترسم چنگت خودتو زخمی کنه پیشی ملوسه. تا خواست دوباره جلو بیاید بلند شدم و در اتاق نشیمن کوچک خانه چرخی زدم. خانه کوچک زیبا و شیک طراحی شده بود اما جلوی تمام تابلو ها و ویترین ها ایستادم و اول دنبال دوربین و هر چیز مشکوکی گشتم. بعد هم به مسخره برای اینکه منظورم را نفهمد در حالی که پشتم به او بود گفت
م: این بونجولها به سلیقه کدومتونه؟!!! نفهمیدم کی اتفاق افتاد اما سنگینی تنه اش را پشتم احساس کردم که خودش را به من فشار داد. باد کردگی آلتش را روی باسنم حس کردم. با آرنجهایم عقب هلی دادم و گفتم چیکار میکنی؟
از من فاصله گرفت و بازوهایم را از دوطرف و از پشت گرفت و به طرف دری که در گوشه ای بود برد و گفت بیا اینجا رو باید چک کنی نه اونجا رو. در را باز کردم و دیدم در یک اتاق خواب خیلی زیبا و شیک است به ادامه مسخره بازیهایش خندیدم و داخل رفتم. خراب شده بودم با فهمیدن اینکه من دارم چک می کنم. پشت سرم داخل آمد و در را بست. کیفم هنوز محکم دستم بود و در حالی که اطراف می چرخیدم و همه جا را وارسی می کردم هواسم به پشت سرم بود جایی که او ایستاده بود و احتمالا زیر نظرم داشت. ساعت 3 عصر بود. به سمت پنجره رفت و پرده ها را کشید. اتاق کمی تاریک شد. نگاهش کردم با نگاه پر سوالی و او گفت: نمی خوام کسی ببینه می خوام یه دختربچه رو سلاخی کنم. پوزخندی زدم و گفتم پس از پیش بهمن و رضا اومدی بیرون رفتی کشتارگاه کار گرفتی؟!! جلو آمد و با قد بلندش جلویم ایستاد. این شاید اولین بار بود که بوی شهوت و صدای نفسهای شهوتناک یک مرد را از این فاصله می شنیدم. کاملا نزدیکم بود. از مدل نفس کشیدنش هیجان می بارید. با جلو آمدنش هدایتم کرد به سمت عقب. اینقدر عقب رفتم که به پایین تخت رسیدم.گیر کرده بودم. در آن لحظه با خودم فکر می کردم باید این راه را بروم و از طرفی هیجان زده شده بودم. همانطور که به من چسبیده بود از مچ دستم بند کیف را در آورد و روی زمین انداخت. بعد دست به روسری ام برد. خودم را شل کرده بودم تا سنگینی تنم روی تنه اش بیفتد. می خواستم نشان بدهم چقدر خوب سکس بلدم. روسری را کناری انداخت. بعد دست به بند مانتو برد و آن را هم باز کرد و از پشت تنم بیرون کشید. بازوهای لختم در تاپ سفیدی که تنم بود بیرون افتاد. تازه متوجه شدم چقدر داغم. سرشانه های توری تاپ را نگاه کرد. چشمهایش برق عجیبی پیدا کرده بود و نگاهش نیمه خمار شده بود. دوست نداشتم سهل الوصول باشم برایش.با دست از خودم جدایش کردم. و خواستم فاصله بگیرد تا از جایی که گیرم انداخته بود در بیایم که مهلت تکان خوردن را با دستهای سنگین و تنه بزرگش نداد و زمزمه گونه برای اینکه بترساندم گفت نه کوچولو.دیگه دیر شده. کمی استرس در وجودم افتاده بود اما بازم با پررویی گفتم نگران سلامتتم گنده. خواستم اصرار به عقب فرستادنش بکنم که بازوهایم را گرفت و روی تخت هلم داد. روی تخت افتادم در حالی که پاهایم از تخت آویزان بود.خودش را هم روی من انداخت. بدنش خیلی سنگین بود. با دست و با نرمی خواستم عقب هلش بدهم. که دستهایم را با یک حرکت سرعتی گرفت و بالای سرم برد. بعد با اخم و تشر نگاهم کرد. چند لحظه نفس نعنایی خوش بویش را به صورتم زد و بعد چشمهایش را بست و لبش را روی لبهایم چسباند. باورم نمی شد این همه نرمی و لطافت داشته باشد. نفس گرم و ملایمش را در دهانم تزریق می کرد. کمی از هیجان من کم شده بود. کم کم نرمی حرکتش به من هم تزریق می شد. سنگینی تنه پر حرارتش را روی تنم دوست داشتم. به این فکر کردم که من بکارت ندارم که نکرانش باشم پس می توانم از این دقایق با مردی که دوستم است لذت ببرم. شاید هم به جایی نرسیم اما این راه را آغاز می کنم و باید سعی کنم تمام مدت هوشیار باشم. حرکات نرم افشین روی سر و گردنم لذت بخش بود. نوک زبانش را مثل نیش به همه جای زیر گوشم می زد و در آخر یک گاز ریز از زیر گوشم گرفت. کم کم پایین می رفت. روی گردنم و تا جایی که تاپ باز بود وسط سینه هایم. وقتی به جایی رسید که امکان ادامه نداشت سرش را بلند کرد و در چشمهایم خیره شد. کمی سنگینی اش را برداشت. دیدی بلخره افتادی زیرم بچه؟ نگاهش کردم و با پررویی زبانم را برایش در آوردم. لبش را روی زبانم گذاشت. دستش را زیر تاپ برده بود و از آنجا زیر سوتین و سینه ام را در مشتش گرفت و فشار داد. آه من را در آورد و بعد دستش را ول کرد و بیرون کشید. زانوهایش را دو طرف شکمم گذاشت و روی شکمم نشست و تاپ را بیرون کشید و بعد سوتین را از زیر تنم باز کرد و با یک حرکت سریع بیرون کشید و سینه هایم را با دشتهایش محکم کشید برای کی زبون در میاری بچه؟!!! آه بلندی کشیدم. در حالی که لبخند میزدم گفتم ببخشییییییید. عشوه کلماتم را زیادتر کرده بودم. رویم خم شد دوباره و وسط سینه ام را بوسید. انگار بیشتر از لذت جنسی از تماشا و کل کل کردن لذت ببریم. یک گاز محکم از نوک سینه ام گرفت. آهم به آسمان رفت. نوک سینه ام را زبان می زد و چون یک طرفه خوابیده بود بیشتر با راستی بازی می کرد و چپی را دندان میزد. همینطور که سینه چپم در دهانش بود و من هم کم کم با مالیدن شانه هایش و اه و ناله او را گرم می کردم دستش را پایین برد. از زیر شلوار به زیر شورت. کمی پاهایم را باز کردم. انگشتش که از لبه های نازم پایین رفت ناگهان نفسم بند آمد. تازه متوجه شدم چقدر خیس شده ام. انگشتش را تا روی سوراخم با فشار کشید و خیسی را با خودش تا روی چوچول بالا آورد. و انگشتش را روی آن چرخاند. نفسم کم کم بند آمده بود. چیزی در درونم شروع می کرد به لرزیدن. چشمهایم را بستم. دیگر قابل کنترل نبود. حالا باید ادامه میدادیم. نوک سینه ام در دندانش بود.با چشمهایش حالات صورتم را زیر نظر داشت و حرکت انگشتش را تندتر و تندتر می کرد. با دستم برای تحریک بیشترش مچ دستش را گرفتم و نجوا گونه گفتم تندتر.تندتر. سینه ام را ول کرد و در حالی که پیشانی اش را به صورتم چسبانده بود گفت چششششم و انگشتش را تند تر و تند تر می چرخاند. چقدر نرم و گرمه کست خانمم. بزار ببینم چه شکلیه. تا مرز ارضا شدن با انگشتهایش برده بودم. در 3-4 سالی که بعد از دوست دوران دانشجویی ام رابطه ای نداشتم تمام مدت خود ارضایی می کردم با انگشت زود ارضا می شدم. اما میانه راه ولش کرد و بلند شد و پایین پایم ایستاد. شلوارم را بدون باز کردن کمر پایین کشید. شورتم در پایم مقاومت می کرد. آن را هم پایین کشید. پاهایم از تخت هنوز آویزان بود. خم شد و لبه های کسم را از هم باز کرد. نفس با آهی کشید. شبیه حسرت. جوری نگاهم کرد که انگار تا بحال از چیز مهمی محرومش کردم. باورم نمی شد اینقدر کسم زیبا باشد که همچین عکس العملی نشان بدهد. با انگشتش لایش را مالید. پاهایم را گرفت و کاملا پایین تخت کشیدم جوری که کوسم لب تخت رسید. لای پایم نشست. نگاهش کردم. حسش را می فهمیدم اما پرسید
م: قشنگه؟!خوبه گنده؟!! با پشت دستش به داخل رانم زد و گفت: خفه شو بی شرف! سرش را لای پایم برد. پارتنر سکسی قبلی ام هیچ وقت نمی خورد. اولین تماس زبان افشین با کسم باعث شد تمام اعصاب جنسی ام یک جا تحریک شود و پاهایم را جمع کردم. داخل رانم را گاز گرفت و تیغ تیغ های ریش پروفسوری اش را به رانم فرو کرد و گفت: فشار نده بی شرف. خودم خودمو خفه می کنم نه تو. خودم را روی تخت ولو کردم و فقط خواستم لذت ببرم و حس کنم. زبانش را روی چوچولم گذاشت و نمی دانم می لیسید یا میک میزد اما هر چه بود من را شل کرده بود. کم کم داشتم اختیار از کف میدادم. دوباره به مرز ارضا شدن رسیده بودم. نفسهایم تند تر شده بود و خودم را تکان میدادم. عضلات داخل رانم نبض پیدا کرده بود و شقیقه هایم تند می زد. محکم تر می مکید و من در حال ارضا شدن بودم. درست چند ثانیه مانده به ارضا ول کرد و پرسید: بکارت داری؟!!
با ناله گفتم نه.

سکس هستی قسمت دوم (3)
سکس هستی قسمت دوم

دوباره دهانش را روی چوچلم گذاشت و بعد انگشتش را روی سوراخم فشار داد. فشارش اینقدر محکم بود که انگشتش با ضرب داخل رفت. چند سالی بود چیزی در واژنم فرو نرفته بود. همراه با درد بدی فرو رفت و من آه بلندی کشیدم. از آهم نگران شد. انگشتش را کمی نگه داشت و بعد آرام عقب جلو کرد. کمتر از سی ثانیه بعد با فشار زیادی ارضا شدم. انگشتش را با فشار بیرون هل دادم و او هم با فشار داخل نگهش داشت. این مقابله خیلی لذت بخش بود. چونه خیسش را با داخل رانم پاک کرد و سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. با چشمهایم از او تشکرکردم. بلند شد و بالا آمد تا بوسیدمش. از بوی آب خودم روی ریشهایش خوشم نیامده بود. از رویم بلند شد. خودم را آرام آرام روی تخت بالا کشیدم. پایین تخت ایستاد و گفت: نمی خواستم بکنمت اما با این کس تنگ؟!!! انگار چیزی رو می بازم.
پیراهنش را در اورد. و بعد شلوارش را اما شورتش هنوز پایش بود. انگار خجالت کشیده باشد. می خاستم لذت ببرد. این هم حس جدیدی بود برای من. با دست اشاره کردم جلو بیاید.کنار تخت بایستد. به سمت کنار تخت رفتم. از روی تخت پایین خزیم و اشاره کردم لب تخت بنشیند. همانطوری که او روی لب تخت نشسته بود لای پاهایش نشستم. کیرس حسابی باد کرده بود. از لای زانوهایش شروع کردم به لیس زدن و گاز گرفتن.گازهای ریز و همراه با لیس. به پاچه شورت تنگش رسیدم. زبانم را از لای شورت داخل دادم. انگار به تخمهایش خورده بود. نفسش بنده آمده بود. صورتم را به کیرش از روی شورت مالیدم. محکم جوری که فشار صورتم را حس کند. کمی با دهانم از روی شورت کیرش را گاز گرفتم. دستش را روی سرم گذاشته بود. به حرف افتاده بود بخاطر فشاری که تحمل می کرد. جوووون.داره میترکه. بزار بکنمش سرجاش. نههه. زوده. هنوز مونده. صبر کن. شورتش را بیرون کشیدم. کیرش مثل شلاق به صورتم خورد. خنده ام گرفته بود. یک کیر سبزه با سری بزرگ و کلفت اما قدی کوتاه. کمی به صورتم مالیدمش. بعد از زیر نوک شروع کردم به لیس زدن کیرش. لیس های محکم و دقیق و با فشار. کیرش کاملا تمیز از مو بود. تخمهایش را لای لبهایم فشار میدادم. از طعم کیرش خوشم آمده بود. مزه شور قابل تحملی داشت.کمی خودم را بالا کشیدم برای خوردن کیرش از نوک و فرصت کردم سینه هایم را روی پاهایش بندازم. نوک برجسته سینه هایم روی رانش تحریک شده بود. دستش را روی سرم گذاشت. نوک کیرش را در دهانم کردم. دستهایم را از دو طرف روی باسنش گذاشتم و شروع کردم به ساک زدن. در فاصله های چند ثانیه ای. از دهانم در میاوردم و دوباره فرو می کردم. راهش را در دهانم پیدا کرده بود و تا حلقم فرو می رفت اما طاقت نگه داشتن تا ته را نداشتم.محکم می مکیدم و اولین آبش را کم کم در دهانم مزه می کردم. با سر و صدا و ولع برایش می خوردم و او هم قربان صدقه ام می رفت. کم کم فک و لپهایم خسته می شد اما می دیدم خیلی لذت می برد. نمی خواستم در آن حال ارضا شود. این کار را دوست نداشتم. تا آن موقع هم نکرده بودم. خوشبختانه قبل از انصراف من بلندم کرد و لبهایم را بوسید. و با دست روی تخت زد: بخواب می خام بکنمت. رو تخت در جهت درستش دراز کشیدم و رویم آمد. پاهایم را از هم باز کرد و بالا داد. سر آلتش را روی سوراخم گذاشت و کمی فشار داد. رویم خوابید و گفت تند بکنم تو؟!!!! نه یوااااااااااااش. لبش را روی لبهایم گذاشت و آرام آرام سر کیرش را داخل هل داد. درد و سوزش باهم به بدنم فرو می رفت. بی اغراق دقیقه اول فقط حس درد داشتم و سوزش. هر بار که در می آورد و فرو می کرد تنم می لرزید. بعد از دو سه دقیقه حالا لذت می بردم. با هر بار فرو رفتن و بیرون آمدن آلتش تمام پیچ و خم واژنم را احساس می کردم و عکس العمل نشان میدادم. تنفسم را با هر بار ورود و خروج آلتش تنظیم کرده بود. قربان صدقه رفتنش را دوست داشتم. جملات عاشقانه و محبت آمیز می گفت. من هم یاد ورزش باشگاه بانوان افتاده بودم و با تمام نیرو در حالی که آلتش داخل بود سعی می کردم خودم را تنگ کنم. درد زیادی داشت اما او را به عرش برده بود. و هر بار من تنگ می کردم تهدید می کرد که آبش را داخل میزید و با فشار زیادی فرو می کرد. 15 دقیقه ای طول کشید تا اینکه آماده ارضا شد. نزدیک ارضا شدنش که شده بود آلتش را بیرون کشید و لای پایم گذاشت و پایم را بهم فشار داد تا تنگ شود و تمام آبش را روی شکمم پاشید. چشمهایش درشت شده بود و من فشار تخلیه اش را لای رانهایم حس می کردم. با یک دستمال لای پایم را پاک کرد و خودش را روی من انداخت. سرش لای سینه هایم افتاده بود. هر دویمان نفس نفس میزدیم. تند شدن حرکات آخرش قبل از ارضا و عمقشان باعث شده بود دردی در وجودم بیفتد که الان با بیرون آمدن آلتش خیلی لذت بخش بود. سرش را بین دستهایم گرفته بودم. چقدر به نظرم ضعیف می آمد. عین پسربچه ای پناه آورده بود. دیگر بحث و کل کلی وجود نداشت. انگار دستمان برای هم رو شده باشد. کنارم دراز کشید و بغلم کرد. تمام فاصله نیم ساعته بین سکس اول و دوم روز اولمان در آغوشش به این فکر میکردم که من این آغوش را از کسی دزدیده ام یا شریکم و این چقدر حس مزخرفی است. به خودم دلداری میدادم این فقط همین یکبار است و من هیچوقت باعث بهم خوردن زندگی اش نمی شوم. به خودم دلداری میدادم که همه مردهای متاهل دوست دختر دارند و دلیلی ندارد زندگیشان را بهم بزنند یا دوستیشان را و اینها با رعایت ایمنی بهم صدمه ای نمی زند . . .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *